قائم مقام فراهانی ترسو و خائن یا فهیم و با درایت؟


در سال ۱۲۰۵ هجری خورشیدی فتحعلی شاه به آذربایجان رفت و مجلسی از رجال و اعیان و سرداران و سران ایلات و عشایر ترتیب داد تا دربارهٔ صلح یا ادامهٔ جنگ با روس‌ها، به مشورت پردازند.
در این مجلس تقریباً عقیدهٔ عموم به ادامهٔ جنگ بود. اما قائم‌مقام برخلاف عقیدهٔ همه با مقایسهٔ نیروی مالی و نظامی طرفین، اظهار داشت که ناچار باید با روس‌ها از در صلح درآمد.
این نظر، که صحت آن بعدها بر همه ثابت شد، در آن روز همهمه‌ای در مجلس انداخت و جمعی بر وی تاختند و او را به داشتن روابط نهانی با روس‌ها متهم کردند.
با تحریک درباریان و رجال نادان جنگ بینِ ایران و روس‌ها آغاز شد. این دوره دوم جنگ با روس‌ها بود. جنگی که منجر به معاهده‌ ننگین ترکمانچای شد.
برپایهٔ این قرارداد، سه ایالت دیگر قفقاز، یعنی ایروان، نخجوان و بخش‌های دیگری از تالش زیر سلطهٔ روس‌ها قرار گرفت، حاکمیت ایران بر دریای خزر محدودتر شد و مردم ایران ناچار از پذیرش کاپیتولاسیون (قضاوت کنسولی) گردیدند و بدین‌سان، میان مردم قفقاز و دیگر مردم ایران، دیوار جدایی برپا شد.
👍@Dafoosmedia | دافوس‌مدیا

حاشیه ای بر چگونگی فروپاشی ساسانی / به جماعت نبودند



بلاذری و طبری در باره سقوط اصفهان طی هجوم‌ اعراب همداستانند. بلاذری در این باره و در جریان داستان پاذوسبان این شهر نوشته است(نقل به مفهوم):

پاذوسبان اصفهان شجاع و کارآزموده بود که ۳۰ مرد تیر افکن وفادار داشت. آنان را از بقیه جدا کرد تا به کرمان روند. عبدالله بن بدیل فرمانده سپاه عرب که مامور فتح اصفهان شده بود، در مسیر یورش به اصفهان‌، آنان را دید. به پاذوسبان پیشنهاد داد که به جای جنگ عمومی سربازان، تن به تن مصاف دهند. مرد پارسی چنان کرد و هنوز لحظه ای از دوئل نگذشته بود که پارسی چنان ضربتی بر کوهه زین عبدالله زد که از هم‌ بگسلید و پیش بند زین پاره و بریده شد. عبدالله که تردستی و دلیری ورا دید، از نبرد باز ایستاد و به او پیشنهاد داد چنان‌ چه صلح‌ و سازش در پیش گیرد، آزادش گذاشته و حکمرانی شهر را به او سپارد. پاذوسبان پذیرفت و در پاسخ مردم‌ اصفهان که پرسیدند چرا چنین‌ کرد، پاسخ داد: ای مردم، شما را فرومایه دیدم، آن چه کردم شایسته شما بود(بلاذری، ترجمه آذرنوش، ص ۱۳۸).

در جریان جنگ نهاوند که به جنگ‌ سلاسل مشهور است، فرمانده و سرداران لشگر، سربازان و جنگاوران ایرانی را در برابر سپاه عرب با زنجیره‌ای سنگین به هم‌ بستند. چون می دانستند از جنگ و جبهه گریزانند.

همین افتضاح و دل ندادن به ایستادگی در برابر سپاه عرب در سیستان و دهها جای دیگر ایران زمین نیز نیز رخ داد. چرا مردم و لشگریان کارآزموده دل به جنگ‌ نمی دادند؟!

واقعیت آن بود که مردم‌ به شاهان و فرمانروایان پشت کرده و از آنان دل کنده بودند. ناهمراهی با دولت ساسانی ناشی از فرومایگی مردم‌ نبود، بلکه انعکاس ناخشنودی مردم بود که در قالب گونه ای وادادگی بروز کرده بود.

راستش این است که هر زمان فرمانروایان این بوم‌ و بر خط قرمزی از عناصر خودی به گرداگرد خویش کشیده اند، ایرانیان نیز حساب خود را از آنان‌ جدا کرده اند. چنین رویکردی چندین بار در تاریخ ایران تکرار شده است.‌ یعنی مردم با خالی کردن پشت حاکمان و به حال خود رهاکردن‌ آنان در بزنگاه های حیاتی و سرنوشت ساز، فرمانروایان را تنبیه کرده اند. برعکس هرگاه مردم‌ و حاکمان یکدل و یکزبان بوده اند، شکست دشمن و دستیابی به پیروزی قطعی بوده است.
#یدالله_کریمی_پور

اژدر

یک اژدرانداز مارک ۳۲ مد ۱۵ (SVTT) در حال پرتاب یک اژدر سبک‌وزن مارک ۴۶ مد ۵.

اَژدَر یک سلاح انفجاری پرتابی است که از دریا و در درون آب پرتاب می‌شود.

اژدر از پرتابه‌های خود-پیشران است که از رو یا زیر سطح آب پرتاب می‌شود و در درون آب حرکت کرده نزدیک به هدف یا پس از برخورد با آن منفجر می‌شود. بر خلاف کشتی‌های بزرگ، قایق‌ها، زیردریایی‌ها و هواپیماها توانایی حمل توپ‌های بزرگ را ندارند، بنابراین سلاحی کوچکتر و کارا طراحی شد تا این جنگ‌افزارها بتوانند بدون نیاز به حمل توپ‌های سنگین به کشتی‌های بزرگتر آسیب رسانده و آنها را نابود کنند. به ناوچه‌هایی که بر عرشهٔ خود اژدر دارند ناوچه اژدرافکن گفته می‌شود. اژدرها از درون لوله‌ای به نام اژدرافکن پرتاب می‌شوند و هدف از پرتاب آن‌ها معمولاً نابودی زیردریایی‌ها است.

از آنجا که مقابله با اژدرها غیرممکن یا بسیار مشکل است این نوع سلاح در زمره مرگبارترین تسلیحات دریایی محسوب می‌شود

ساخت این نوع سلاح به قرن‌ها قبل بر می‌گردد. در سال ۱۲۸۰ م یک مهندس سوریه‌ای به نام حسن رماح به توصیف انواع مواد قابل اشتعال و انفجار پرداخته بود، اژدر را این‌چنین توصیف کرده بود:

تخم‌مرغی که خودش حرکت می‌کند و سپس آتش می‌گیرد.

هم‌چنین در این متن به حرکت این وسیله بر روی آب اشاره شده بود.

پیشینهٔ استفاده از این سلاح‌ها (به معنای امروزی خود) به حوالی ۱۸۶۰ میلادی بازمی‌گردد. نخستین اژدر توسط یک انگلیسی به نام وایت‌هد در سال ۱۸۶۶ ساخته شد؛ که با هوای فشرده کار می‌کرد و مشخصه‌های اصلی آن بسیار ابتدایی بود. در زیر برخی از این ویژگی‌ها یاد شده‌است:

  • طول: ۴ متر.
  • سیستم رانش: موتور هوای فشرده با تک پروانه.
  • قطر :۳۶ سانتی‌متر
  • کنترل عمق: شیر هیدرواستاتیکی
  • وزن: ۱۳۵ کیلوگرم
  • کنترل سمت: ندارد
  • سرعت: ۶ گره
  • برد: ۲۰۰ متر الی۶۵۰ متر

اژدرها در سده بیستم

اژدر نوع ۹۳ ژاپن، نخستین اژدر موفق ژاپنی.

استفاده از اژدر در سده بیستم به تدریج رایج شد برد اژدرها از حدود ۸۰۰ متر در سال ۱۹۰۰ به حدود ۱۴ کیلومتر در سال ۱۹۱۶ رسید.[۴] در جنگ جهانی اول، نیروی دریایی امپراتوری آلمان از این سلاح برای غرق کردن کشتی‌های حامل تدارکات بریتانیا استفاده کرد. در سال ۱۹۳۳ نیروی دریایی امپراتوری ژاپن برای نخستین بار توانست اژدری کاملاً کارا را بسازد که به جای هوای فشرده به عنوان سوخت از اکسیژن خالص فشرده استفاده می‌کرد.

انواع اژدرها بر اساس نوع مأموریت

اژدرها بر اساس مأموریت یا نوع هدف به سه گروه زیر تقسیم‌بندی می‌شوند:

اژدرهای ضد سطحی: جهت استفاده بر ضد شناورها و کشتی‌های سطحی

اژدرهای ضد زیرسطحی: جهت استفاده بر ضد زیردریایی‌ها

اژدرهای دومنظوره: با قابلیت استفاده علیه اهداف سطحی و زیرسطحی

انواع اژدرها براساس قطر

اژدرها بر اساس قطر به دسته کلی سبک، نیمه‌سنگین و سنگین تقسیم‌بندی می‌شوند.

اژدرهای سبک: با قطر ۳۲۴ میلی‌متر (۱۲٫۸ اینچ)

اژدرهای نیمه‌سنگین: با قطر ۴۵۰ میلی‌متر (۱۷٫۷۲ اینچ)

اژدرهای سنگین: با قطر ۵۳۳ میلی‌متر (۲۱ اینچ)

انواع سامانه‌های پیشرانه

سامانه‌های پیشران اژدرها به دو گروه کلی الکتریکی و سوختی تقسیم‌بندی می‌گردند. دراژدرهای با پیشران الکتریکی، سامانه رانش یک موتور الکتریکی بوده که نیروی مورد نیاز خود را از باتری‌های موجود در اژدر تأمین می‌کند. در اژدرهای با پیشران سوختی از انواع متنوعی از پیشران‌ها از قبیل: موتورهای پیستونی، پمپ جت، توربین گاز ، توربین هوای مرطوب استفاده می‌شود. در تمامی این سامانه‌ها، سوخت در محفظه احتراق سوخته و باعث تولید انرژی اولیه مورد نیاز حرکت اژدر می‌گردد. اکسیژن، اتوفیول، هیدروژن، هگزافلوئورید سولفور، لیتیوم جامد و کراسین نمونه‌هایی از سوخت‌های مورد استفاده در اژدرها هستند.

انواع سامانه‌های هدایت

سامانه‌های هدایت در یک اژدر عبارتند از:رادیویی، سیمی و خود هدایت شونده. ممکن است یک اژدر از هیچ‌کدام از سامانه‌های هدایتی استفاده نکند.

انواع سامانه‌های پرتابه

یک اژدر را می‌توان از یک کشتی، قایق، هواپیما، بالگرد یا یک زیردریایی پرتاب کرد .

اژدر مارک ۵۰

یکی از اژدرهای معروف مارک-۵۰ نام دارد: اژدر مارک-۵۰، اژدر سبک و پیشرفته ایالات متحده می‌باشد و علیه زیردریایی‌های سریع که در اعماق زیاد دریاها حرکت می‌کنند استفاده می‌شود. مارک-۵۰ می‌تواند توسط تمامی هواگردهای ASW یا تیوب‌های اژدر روی رزمناوها پرتاب شود. قرار بود که مارک-۵۰به عنوان اژدری سبک و سریع جایگزین مارک-۴۶ شود. اما در نهایت Mark-54 LHT به عنوان جایگزین مارک-۴۶ انتخاب شد.

انرژی شیمیایی مورد نیاز برای سیستم متحرکه این اژدر (SCEPS) در نتیجه افشانه گاز سولفور هگزا فلوراید موجود در یک مخزن کوچک بر روی لیتیم جامد ایجاد می‌شود. این عمل گرمای زیادی تولید می‌کند که برای ایجاد بخار از آب دریا استفاده می‌شود. بخار ایجاد شده سبب گردش دورانی اژدر و افزایش قدرت پمپ موتور آن می‌شود.

اژدر سبک مارک-۵۰

سازنده: Alliant Techsystems, Westinghouse طول:۲٫۲۸ متر وزن:۳۴۰ کیلوگرم قطر:۳۲۴ م م سرعت:۴۰ گره سر جنگی: تقریباً ۴۵کیلوگرم.

از نظر میزان قدرت تخریب اژدرها از آنجایی که به آبخور کشتی می‌خورند یا به عبارتی به خط آب کشتی می‌خورند هنگامی که منفجر می‌شوند سوراخی که ایجاد می‌کنند باعث ورود آب به کشتی می‌شوند . آنها معمولا ۲ و حتی سه برابر یک موشک ضد کشتی مواد منفجره دارد
از این رو اژدر بیشترین تاثیر را بر روی شناور جنگی حتی نسبت به موشک‌های ضد کشتی دارد البته موشک‌های ضد کشتی هم امتیاز خود را دارند برای نمونه در بسیاری از مواقع موشک قبل از اینکه منفجر شود بدنه کشتی را سوراخ کرده وارد شده و در درون کشتی منفجر شده که باعث آتش سوزی می‌شود که در اکثر مواقع غیر قابل مهاری است . برگرفته از ویکی پدیا - جنگاوران - گالری عکس رشد.

ژنرال برنارد ا. شرایور

‍ ‍ ‘My feeling is, and it is very strong, that we must maintain manned aircraft in our retaliatory force as well [as intercontinental ballistic missiles].
احساس من، که بسیار قوی هم هست، این است که ما باید در نیروی بازدارنده خود، هواپیماهای سرنشین‌دار را نیز حفظ کنیم [علاوه بر موشک‌های بالستیک قاره‌پیما].

ژنرال برنارد ا. شرایور، فرمانده مرکز
تحقیقات و توسعه هوایی، ۱۹۵۹-۱۹۶۱
نقل قول از کتاب :The Supersonic BONE_ A Development and Operational History of the B-1 Bomber-Pen and Sword Aviation

ژنرال برنارد ا. شرایور: پیشگام برنامه‌های موشکی و فضایی آمریکا

ژنرال برنارد ا. شرایور یکی از تأثیرگذارترین چهره‌ها در تاریخ نیروی هوایی ایالات متحده و به‌ویژه در توسعه برنامه‌های موشکی و فضایی این کشور بود. او در ۱۴ سپتامبر ۱۹۱۰ در برمن آلمان به دنیا آمد و در سال ۱۹۱۷، پس از آنکه پدرش در جریان جنگ جهانی اول در نیویورک بازداشت شد، همراه خانواده‌اش به آمریکا مهاجرت کرد. شرایور که در ۱۹۲۳ شهروند ایالات متحده شد، تحصیلات خود را در دانشگاه تگزاس A&M به پایان رساند و سپس وارد نیروی هوایی شد.

شرایور پس از خدمت در جنگ جهانی دوم و با کسب مدرک مهندسی هوانوردی از دانشگاه استنفورد، به یکی از تأثیرگذارترین فرماندهان نیروی هوایی تبدیل شد. در سال ۱۹۵۴ او فرماندهی بخش موشک‌های بالستیک نیروی هوایی را بر عهده گرفت و نقش محوری در توسعه موشک‌های قاره‌پیمای اطلس، تایتان، تور، و مینوتمن ایفا کرد. تلاش‌های او در این زمینه به پیشرفت چشمگیری در فناوری موشکی و فضایی آمریکا منجر شد و باعث شد او به‌عنوان «پدر برنامه فضایی نیروی هوایی» و «پدر برنامه موشکی بالستیک» شناخته شود.
در دوران خدمت، شرایور مدیریت بیش از ۶۴۰۰ قرارداد تحقیق و توسعه را بر عهده داشت که حدود ۱۵۰۰ شرکت بزرگ را در پروژه‌های گوناگون در سراسر جهان درگیر می‌کرد. او تکنیک‌های پیشرفته‌ای برای توسعه برنامه موشکی و فضایی ایجاد کرد که به افزایش توانمندی‌های فضایی و نظامی ایالات متحده کمک شایانی کرد. از جمله دستاوردهای مهم او، تکمیل سریع پروژه موشک‌های قاره‌پیما بود؛ موشک‌های اطلس، تایتان و مینوتمن در کمتر از ۵ سال به بهره‌برداری رسیدند، که این موفقیت شگرف نقش بسزایی در پیروزی آمریکا در رقابت موشکی با شوروی داشت.
شرایور در سال ۱۹۶۶ بازنشسته شد و در کنار فعالیت‌های مشاوره‌ای خود، به‌صورت رایگان به نیروی هوایی و وزارت دفاع مشاوره می‌داد. در سال ۱۹۹۸، پایگاه نیروی هوایی فالکون به افتخار او به پایگاه نیروی هوایی شرایور تغییر نام یافت؛ این اقدام او را به تنها فردی تبدیل کرد که در زمان حیاتش نامش بر پایگاه نظامی گذاشته شد.
ژنرال برنارد شرایور در ۲۰ ژوئن ۲۰۰۵ درگذشت و در قبرستان ملی آرلینگتون در کنار سایر پیشگامان هوافضا به خاک سپرده شد. میراث او، از جمله جایزه برنارد ا. شرایور برای مدیریت برتر برنامه‌ها، همچنان زنده است و به دستاوردهای بی‌نظیر او در برنامه‌های فضایی و موشکی آمریکا ادای احترام می‌کند.
بیوگرافی و عکس از سایت New Mexico Museum of Space History

‍ قدم های اول برای نامرئی شدن در آسمان



‍ به نقل از جنگاوران : پرنده یSR-71 یکی از نخستین نمونه‌هایی بود که از فناوری پنهانکار بهره‌ برد که شامل کامپوزیت‌های جذب‌کننده رادار در لبه‌های جلویی و بال‌ها و رنگ سیاه حاوی ذرات فریت¹ بود که انرژی رادار را جذب می‌کرد. طراحی منحصر به فرد این هواپیما که بدنه و بال‌ها را در هم ترکیب کرده بود و دارای لبه‌های تیز بود، برای کاهش انعکاس رادار طراحی شده بود.

1-در رنگ سیاه استفاده‌ شده برای پوشش هواپیمای SR-71 Blackbird، از ذرات فریت (Ferrite particles) بهره گرفته شده است. فریت‌ها نوعی ترکیب از آهن هستند که خواص مغناطیسی دارند. این ذرات فریت، به‌صورت خاص در رنگ این هواپیما برای جذب و کاهش امواج رادار به‌کار رفته‌اند. این ویژگی باعث می‌شود که هواپیما کمتر توسط سیستم‌های راداری شناسایی شود.
در طراحی هواپیمای SR-71، این رنگ نه‌تنها به کاهش سیگنال راداری کمک می‌کند بلکه گرمای ناشی از اصطکاک هوا با بدنه را نیز پخش و کنترل می‌کند. رنگ سیاه این هواپیما که به دلیل وجود اکسید آهن و ذرات فریت است، می‌تواند انرژی حرارتی تولیدشده هنگام پرواز با سرعت بسیار بالا را جذب و از توزیع ناهمگون آن در سطح هواپیما جلوگیری کند.

تاثیر نواوری در قطعات ماشین الات در نیروهای مسلح

‍ تصویر زیر یک میکروگراف متالورژیکی از یاتاقان متعلق به نیروهای متفقین می باشد

در جنگ جهانی دوم، یاتاقان‌های موتور نقشی کلیدی در عملکرد موتورها ایفا می‌کردند. تمامی نیروی خروجی موتور توسط این قطعات تحمل می‌شد و بدون داشتن یاتاقان‌های باکیفیت، افزایش قدرت موتور غیرممکن بود. در این دوره، آلمان‌ها با کمبود فلزات اساسی برای ساخت یاتاقان‌ها روبرو بودند که باعث ایجاد مشکلات زیادی در عملکرد موتورهای آن‌ها شد.

در سوی دیگر، آمریکایی‌ها در فناوری یاتاقان‌ها پیشرفت‌های مهمی داشتند و موفق به توسعه پوششی از جنس ایندیوم شدند. این پوشش به مقاومت در برابر اسیدهای ناشی از احتراق در روغن‌ها کمک می‌کرد و طول عمر و عملکرد یاتاقان‌های میل‌لنگ را بهبود می‌بخشید.

داستان‌هایی نیز مطرح است که آلمانی‌ها از این فناوری پیشرفته آمریکایی اطلاع نداشتند یا شاید وجود ایندیوم را به‌عنوان خطایی در اندازه‌گیری قلمداد می‌کردند. اما شواهد نشان می‌دهد که تا سال ۱۹۴۴، نیروهای متفقین از این فناوری بهره‌مند بوده‌اند.

این پیشرفت‌ها نشان می‌دهند که نوآوری در جزئی‌ترین قطعات می‌تواند تأثیرات بزرگی بر عملکرد کلی موتورها و ماشین‌آلات داشته باشد. از جنگاوران

سالگرد جنگ جهانگیر اول

مشاهده آیه در سوره

فَاعْتَبِرُوا يَا أُولِي الْأَبْصَارِ

پس ای هوشیاران عالم پند و عبرت گیرید

مشاهده آیه در سوره

[

🔹استراتژی چه هست؟ استراتژی چه نیست؟



🤲استراتژی این نیست که برای افراد هدف تعیین کند و با کمک سیاست هویج و چماق افراد را مجبور به تحقق آن اهداف کند.

🤲استراتژی این نیست که به شما بگوید اگر فلان روش یا فلان مدل ذهنی را به کار بگیرید فرضا کسب‌وکارتان به بهترین کسب‌وکار صنعت خودتان تبدیل می‌شود.

🤲استراتژی یافتن هدفی واقعی و پیگیری مشتاقانه آن با همه وجودتان نیست. اتفاقا چنین کاری گونه‌ای بیماری روانی است به اسم وسواس تمركز.

🤲استراتژی هدف یا وضعیت نهایی مطلوب مدنظرتان نیست بلکه نوعی حل مسئله است بنابراین اگر مسئله‌ای را نفهمید یا درکش نکنید نمی‌توانید آن را حل کنید.

👈لازمه استراتژیست شدن رسیدن به توانایی تشخیص گره مسئله است. گره مسئله جایی است که اگر تشخیصش دهید می‌توانید برکل چالش غلبه کنید.

👈لازمه استراتژیست شدن با آغوش باز پذیرفتن تمامی جوانب پیچیده چالش‌ها و فرصت‌هایی است که با آن‌ها مواجه هستید.

✏️برای همین کتاب گره استراتژی می‌گوید: استراتژی را با تعیین اهداف آغاز نکنید بلکه در ابتدا چالش را درک کنید و گره آن را بیابید چون استراتژی ترکیبی از خط مشی‌ها و اقداماتی است که با هدف غلبه بر چالش‌های پرخطر طراحی می‌شود.

📝 برگرفته از کتاب گره استراتژی - نوشته ریچارد روملت

👍@Dafoosmedia | دافوس مدیا

جنگنده های نسل پنجم جی ۳۵ و سوخو ۵۷ نمایشگاه هوایی چین

به نقل از ویکی پدیا: ​​​​جنگنده نسل پنجم جنگندهٔ نسل پنجم(به انگلیسی: Fifth-generation fighter) سطحی بالاتر از جنگنده نسل چهارم در طبقه‌بندی هواپیماهای جت جنگنده است که دارای فناوری‌های کلیدی توسعه‌یافته در ابتدای سده بیست‌ویکم است. تا تاریخ آوریل ۲۰۲۴، این پیشرفته‌ترین سطح عملیاتی جنگنده‌هاست. دربارهٔ ویژگی‌های جنگنده‌های نسل پنجم توافق همگانی وجود ندارد و هر نوع نسل پنجمی لزوماً همه ویژگی‌ها را ندارد؛ بااین وجود، معمولاً از ویژگی‌های شناساگریزی، رادار با احتمال رهگیری کم (LPIR)، بدنه چابک برای پرواز ابرپیمایشی، ویژگی‌های اویونیکی پیشرفته، و سامانه‌های رایانه‌ای یکپارچه‌شده قادر به شبکه‌سازی با عناصر دیگر در فضای نبرد برای آگاهی موقعیتی و قابلیت «فرماندهی، کنترل و ارتباطات» نام برده می‌شود.

جنگنده‌های نسل پنجم

اولین برخاست آزمایشی جنگنده اف-۳۵ سی به‌کمک سامانهٔ کاتاپولت یا منجنیق الکترومغناطیسی

کاربری هواگرد جنگنده

کشور سازنده

  • ایالات متحده آمریکا
  • چین
  • روسیه

نخستین پرواز۷ سپتامبر ۱۹۹۷؛ ۲۷ سال پیش

معرفی‌شده در۱۵ دسامبر ۲۰۰۵؛ ۱۸ سال پیش

وضعیت در خدمت

توسعه‌یافته ازجنگنده نسل چهارم

توسعه‌یافته به جنگنده نسل ششم

تا تاریخ ژانویه ۲۰۲۳، جنگنده‌های نسل پنجم عملیاتی عبارت‌اند از؛ اف-۲۲ رپتور (از دسامبر ۲۰۰۵ در نیروی هوایی آمریکا)، لاکهید مارتین اف-۳۵ لایتنینگ ۲ (از ژوئیه ۲۰۱۵ در نیروی هوایی آمریکا)، چنگدو جی-۲۰ (از سپتامبر ۲۰۱۷ در نیروی هوایی چین)و سوخو-۵۷ (از ۲۵ دسامبر ۲۰۲۰ در نیروی هوایی روسیه). دیگر طرح‌های ملی یا بین‌المللی همچنان در حال توسعه هستند.

لاکهید مارتین اف-۲۲ رپتور

ویژگی‌ها

نسل نوظهور جنگنده‌های پیشرفته در ابتدای سدهٔ بیست‌ویکم معمولاً به‌عنوان نسل پنجم شناخته می‌شوند.[] ویژگی‌های کلیدی جنگنده‌های نسل پنج مورد اتفاق همگان نیست و هر نسل پنجی لزوماً همه آنها را ندارد. برخی از طبقه‌بندی‌ها شامل بیش از پنج نسل هستند که منجر به پیدایش عنوان نسل ششم و بالاتر می‌شود.

جنگنده‌های نسل چهارم بر مانورپذیری و توانمندی داگ‌فایت نزدیک تأکید داشتند، اما ویژگی‌های کلیدی نسل پنجم عبارتند از؛

  • شناساگریزی که حمل مهمات در محفظهٔ درونی بخشی از آن است.
  • ابرمانورپذیری که تلاش می‌شود در فضای محدود و نزدیک (به خطر) باشد.
  • ابرپیمایش یعنی پیمایش یا کروز طولانی‌مدت زِبَرصوت بدون پس‌سوز
  • اویونیک پیشرفته که شامل رادار با احتمال رهگیری کم (LPIR) است.
  • یکپارچه‌سازی شبکه‌ای که آگاهی موقعیتی در میدان نبرد را بهتر می‌کند.
  • چندمنظورگی به‌ویژه قابلیت «فرماندهی، کنترل و ارتباطات» در میدان/فضای نبرد

برای بهینه کردن (کاهش) سطح مقطع راداری (RCS)، بیشتر جنگنده‌های نسل پنجم از «لبه‌های تیز» به‌جای «افزوده (امتداد)های استاندارد لبه» و لبه‌های حمله استفاده می‌کنند و پیش‌بال ندارند؛ اگرچه سوخو پاکفا دارای افزوده‌های ورودی موتور است که احتمالاً تا حدودی مانند پیش‌بال عمل می‌کند. همچنین طراحان جی-۲۰ از پیش‌بال به‌دلیل افزایش چابکی علیرغم کاهش پنهان‌کاری بهره برده‌اند.

همه جنگنده‌های نسل پنج برای به‌حداقل رساندن سطح مقطع جانبی، دو دم عمودی متمایل (مانند عدد ۷) دارند. بیشتر آنها ابرمانورپذیری را به‌کمک جهت‌دهی رانش به‌دست آورده‌اند. آنها دارای دهلیزهای داخلی مهمات برای جلوگیری از افزایش سطح مقطع راداری هستند، اما همه آنها آویزگاه‌های خارجی تسلیحات برای استفاده در ماموریت‌های رایج (مانند حمل مخازن سوخت خارجی برای پرواز طولانی‌تر) دارند. در بدنه و اسکلت آنها درصد بالایی از مواد کامپوزیت وجود دارد که از سطح راداری و وزن می‌کاهد.

جنگندهٔ چینی چنگدو جی-۲۰ متعلق به نیروی هوایی ارتش آزادی‌بخش خلق چین

نرم‌افزار مدرن هواپیما

جنگنده‌های نسل قبل برای ترسیم فضای نبرد، از سامانه‌های جدا از هم استفاده می‌کردند و هر حسگر یا غلاف می‌توانست خوانش خود را به خلبان ارائه کند تا خلبان شخصاً نمایی از فضای نبرد را ترسیم کند. اما جنگنده‌های نسل پنجم شناخته‌شده از پردازنده‌های اصلی از-پیش-آماده، برای کنترل مستقیم همه حسگرها، استفاده می‌کنند تا نمایی تلفیقی از فضای نبرد را با حسگرهای داخلی و شبکه‌ای ایجاد کنند.[] البته، هر نقصی در این سامانه‌های نرم‌افزاری پیچیده می‌تواند سامانه‌های به‌ظاهر نامرتبط هواپیما را غیرفعال کند و پیچیدگی یک هواپیمای تعریف‌شده با نرم‌افزار می‌تواند منجر به بحران نرم‌افزاری با هزینه‌ها و تاخیرهای اضافی شود. اف-۲۲ای بدون رادار دهانه ترکیبی یا جستجو و ردیابی فروسرخ برای آگاهی موقعیتی تحویل داده شد. بعداً با ارتقای نرم‌افزار آن رادار را به‌دست می‌آورد. تا پایان سال ۲۰۱۳، بزرگ‌ترین نگرانی دربارهٔ طرح اف-۳۵ نرم‌افزار آن به‌ویژه نرم‌افزار لازم برای ترکیب داده‌ها به‌کمک حسگرهای متعدد، بود.

احتمالا هوش مصنوعی در سامانه‌های ناوبری جنگنده سوخو-۵۷ به‌کار رفته‌است. آزمایش‌های پروازی سامانه‌های اویونیک ماژولار یکپارچه آن در سال ۲۰۱۷ بر روی یک پردازشگر چندهسته‌ای با شبکه فیبر نوری آغاز شد.در دسامبر ۲۰۲۰، نقص در سامانه کنترل پرواز رایانه‌ای باعث شد که اولین سوخو-۵۷ تولیدی سقوط کند.

ظاهرا پاسخ خودکار نرم‌افزاری به شرایط گرمای بیش‌ازحد باعث سقوط یک اف-۲۲ شد و مشکلات اویونیک هم منجر به سقوط اف-۳۵ای در سال ۲۰۲۰ شد.

اف-۳۵ از سامانه‌های رادیویی نرم‌افزاری استفاده می‌کند که در آن میان‌افزارهای معمولی آرایه‌های دروازه برنامه‌پذیر میدانی را کنترل می‌کنند.سرهنگ آرتور توماستی گفته است که اف-۳۵ «هواپیمایی با نرم‌افزار فشرده است و نرم‌افزار به‌راحتی قابل ارتقا است، برخلاف سخت‌افزار.»

اف-۳۵ به‌منظور سهولت افزودن ویژگی‌های نرم‌افزاری جدید، تفکیک هسته و برنامه مسئولیت‌های امنیتی را اتخاذ کرده‌است.

استیو اوبرایان از لاکهید مارتین گفته است که اف-۳۵ می‌تواند در ارتقای نرم افزاری احتمالی، با پهپادها همکار شود. نیروی دریایی آمریکا می‌کوشد سامانه هواگرد بی‌سرنشین ناونشین رزمی و شناسایی خود را تحت کنترل هواگرد سرنشین‌دار قرار دهد تا به عنوان یک حامل موشک پرنده عمل کند.

آگاهی موقعیتی

طراحی بدنه یا پوسته پنهان‌کار، حسگرهای پنهان‌کار و ارتباطات پنهان‌کار در مجموع به جنگنده‌های نسل پنجم اجازه می‌دهد تا پیش از آشکار شدن حضور آنها برای هدف(ها)، با هواگردهای هدف درگیر شوند. افسر ژن مک فالز از نیروی هوایی آمریکا گفته‌است که برایند ترکیب حسگرها به پایگاه‌های داده وارد خواهد شد تا هواگرد هدف به‌طور دقیق از دور شناسایی شود.

سوخو-۵۷ متعلق به نیروی هوایی روسیه

پیش‌بینی می‌شود که ترکیب حسگرها و ردیابی خودکار هدف به خلبان جنگنده نسل پنج تصویر بهتری از فضای نبرد نسبت به آواکس (سیستم هشدار و کنترل هوایی) بدهد؛ به‌ویژه هنگامی که آواکس با افزایش تهدیدات از خط مقدم عقب نشینی می‌کند. بنابراین، کنترل تاکتیکی می‌تواند به خلبانان جنگنده‌ها واگذار شود.[] مایکل وین، وزیر سابق نیروی هوایی آمریکا، پیشنهاد حذف بوئینگ ئی-۳ سنتری و نورثروپ گرومن ئی-۸ جوینت استارز را در ازای اف-۳۵های بیشتر داده است؛ به این دلیل ساده که روس‌ها و چینی‌ها تلاش‌های زیادی برای هدف قرار دادن این هواپیماها انجام می‌دهند که با استانداردهای هواپیمای تجاری ساخته شده‌اند.

با این حال، حسگرهای قوی‌تر، مانند رادار AESA که می‌تواند در چندین حالت به طور همزمان عمل کند، ممکن است داده‌های زیاد و کافی برای یک خلبان اف-۲۲، اف-۳۵ یا سوخو-۵۷ ارائه کند. سوخو/هال اف‌جی‌اف‌ای بازگشت به پیکربندی دو صندلی معمول در جنگنده‌های تهاجمی نسل چهار را ارائه کرد که به‌دلیل نگرانی از هزینه‌ها رد شد.

تاریخچه

۲۰۰۵ایالات متحده آمریکا اف-۲۲ رپتور

۲۰۰۶

۲۰۰۷

۲۰۰۸

۲۰۰۹

۲۰۱۰

۲۰۱۱

۲۰۱۲

۲۰۱۳

۲۰۱۴

۲۰۱۵ایالات متحده آمریکا اف-۳۵ بی

۲۰۱۶ایالات متحده آمریکا اف-۳۵ ای

۲۰۱۷چین چنگدو جی-۲۰ ای

ایالات متحده آمریکا اف-۳۵ آی

۲۰۱۸

۲۰۱۹ایالات متحده آمریکا اف-۳۵ سی

۲۰۲۰چین چنگدو جی-۲۰ بی

روسیه سوخو-۵۷

۲۰۲۱

۲۰۲۲

۲۰۲۳

TBAچین چنگدو جی-۲۰ اس

چین شن‌یانگ اف‌سی-۳۱

هند هال آمکا

ترکیه تی‌اف-ایکس قاآن

سوئد Flygsystem 2020

روسیه سوخو-۷۵

  • جنگنده‌های نسل پنجمی که در مراحل اولیه تولید یا در حال توسعه هستند:

- سوخو-۷۵ چکمیت که بعد از ۲۰۲۵ وارد خدمت خواهد شد

- شن‌یانگ اف‌سی-۳۱ چینی در ۲۰۱۷ پرواز آزمایشی را انجام داد و تا به حال ۲ پیش‌نمونه از آن ساخته شده‌است.

- هال آمکا جنگنده چندمنظوره هندی هال (HAL AMCA) که در حال طی مراحل نهایی است که تا ۲۰۲۴پرواز کرده و تا ۲۰۲۸تولید انبوه می‌شود.

- تی‌اف-ایکس جنگنده چندمنظوره ترکیه‌ای توسط صنایع هوافضای ترکیه و با همکاری بی‌ای‌ئی سیستمز در حال توسعه است.

مقایسه کلی

TypeOriginClassRoleIntroducedIn serviceTotalNotes

فهرست جنگنده‌های نسل پنجم

لاکهید مارتین اف-۲۲ای رپتور ایالات متحده آمریکاجت جنگنده۱۵ دسامبر ۲۰۰۵؟۱۹۵—

لاکهید مارتین اف-۳۵بی لایتنینگ ۲ ایالات متحده آمریکاجت جنگنده۳۱ ژوئیه ۲۰۱۵؟؟برخاست کوتاه و نشست عمودی

لاکهید مارتین اف-۳۵ای لایتنینگ ۲ ایالات متحده آمریکاجت جنگنده۲ اوت ۲۰۱۶؟؟برخاست و فرود متعارف

چنگدو جی-۲۰ای چین جت جنگنده۹ مارس ۲۰۱۷؟؟—

لاکهید مارتین اف-۳۵سی لایتنینگ ۲ ایالات متحده آمریکاجت جنگنده۲۸ فوریه ۲۰۱۹؟؟کاتوبار

چنگدو جی-۲۰بی چین جت جنگنده۸ ژوئیه ۲۰۲۰؟؟—

سوخو-۵۷ روسیهجتجنگنده۲۵ دسامبر ۲۰۲۰؟۲۱—

چنگدو جی-۲۰اس چینجتجنگندهIn development—؟In development since at least October 2021.

شن‌یانگ اف‌سی-۳۱ چین جت جنگندهIn development—؟First flight on ۳۱ اکتبر ۲۰۱۲؛ ۱۲ سال پیش.

لاکهید مارتین اف-۲۲بی رپتور ایالات متحده آمریکاجت جنگنده لغو شد—؟در ۱۹۹۶؛ ۲۸ سال پیش، لغو شد.

ورود دو فروند سوخو ۵۷ روسی به چین برای حضور در نمایشگاه بین‌المللی هوانوردی و هوافضای «ژوهای» چین تائید شده است؛ بنابراین برای اولین بار این جنگنده در نمایشگاهی خارج از روسیه به نمایش گذاشته شد. علاقه‌مندان توانستند با حضور در این نمایشگاه، حتی به این جنگنده که قابلیت پرواز دارد، دست پیدا کنند

به گزارش خبرآنلاین، اما همین دسترسی باعث شد که تصاویری از این جنگنده منتشر شود و کیفیت ساخت آن کمی زیر سؤال برود. پیچ و مهره‌های قابل‌مشاهده، اتصال ضعیف پانل، ناهماهنگی در مونتاژ و استفاده از پیچ‌ها با انواع شکل متفاوت، شکاف‌های قابل‌مشاهده بین بسیاری از سطوح هواپیما و پرچ‌های برجسته، نشان داد که این جنگنده دهه‌ها از پیشرفت‌های غالب در فناوری‌های رادار گریز عقب‌تر بوده و نتوانست ظاهر خوبی را ارائه دهد.

جنگنده‌ای که در نمایشگاه به نمایش گذاشته‌شده بود رادار گریز نبود، درواقع یک نمونه از تولید سریالی نبود بلکه از نمونه‌های اولیه بود. یعنی بدنه هواپیما T-۵۰-۴ ​​تنها چهارمین نمونه اولیه ساخته‌شده در اوایل دهه ۲۰۱۰ بود. هواپیمای دومی که برای نمایش استاتیک تحویل داده شد نیز فقط اندکی بهتر بود و نمونه اولیه T-۵۰-۷ بود.

هیچ‌کدام از نمونه‌های جنگنده‌های نسل پنجم که به‌صورت انفرادی ساخته شدند، رادار گریز نبودند. اکنون حتی برخی منابع به دنبال انتقاد از صنعت هوانوردی رزمی روسیه هستند که به‌طور مداوم تصاویری از نمونه‌های اولیه سوخو ۵۷ منتشر کرده‌اند تا ادعا کنند که تلاش صنعت روسیه برای تولید جنگنده رادار گریز منجر به ایجاد یک جنگنده رادار گریز شده است.

وزارت دفاع روسیه اولین تصاویر سوخو ۵۷ را در حالی منتشر کرد که نشانگر‌هایی مانند تلورانس روی پانل‌ها، کیفیت تولید بسیار خوب تولید آن را نشان می‌داد. بنابراین، هنوز این تحلیل‌ها نمی‌توانند کیفیت جنگنده‌هایی که تولید سریال بوده و قابلیت رادار گریزی دارند را زیرسوال ببرد. برخی بر این باورند که نمونه‌های سوخو ۵۷ که به چین فرستاده شد و همچنین اجازه دسترسی و بازرسی دقیق از بدنه هواپیما برنامه‌ای بوده که از قصد، کیفیت جنگنده‌های روسی را ضعیف نشان دهد

به گزارش همشهری آنلاین صفحات تخصصی هوانوردی در فضای مجازی نوشته‌اند که جنگنده چند منظوره نسل پنجم جی-۳۵ رسما به خدمت نیروی هوایی چین درآمده است.

تولید انبوه جی-۳۵ از امسال آغاز شده و تغیرات خط تولید جی-۱۰ هم از دلایل همین امر بوده است

درحال حاضر چین تنها کشوری است که دو پلتفرم جنگنده نسل ۵ در حال تولید دارد

مانورها و نمایش‌های جنگنده نسل پنجم چینی‌ها با نام «جی ۳۵ ای» در نمایشگاه هوایی ژوهای باعث شد اخبار سوخو ۵۷ روس‌ها به حاشیه برود

سیستم پوشیدن لباس نظامی ارتش ایالات متحده بر اساس یک تصویر

image

لباس رسمی ارتش ایالات متحده

طبق کد لباس ارتش آمریکا&# 39 ar670-1 ، سینه سمت راست این لباس باید نشان افتخار یک هنگ خاص را داشته باشد.

نماد افتخار تیمی: افسران و سربازان این اسکادران می توانند نماد افتخار

هنگ 6 سواره نظام یا 385 هنگ هواپیمایی را بر روی سینه سمت راست انتخاب کنند. بستگی دارد که آنها عمیقاً نسبت به کدام واحد احساس کنند .

علامت شناسایی تیم: علامت شناسایی تیم هنگ 6 (اسکادران سواره نظام یک واحد گردان سطحی است ، قبل از به دست آوردن علامت شناسایی تیم خود ، باید علامت شناسایی تیمی از هنگ را داشته باشد).

بازوبند: به دلیل اینکه بازوبند هنگ 6 سواره نظام وجود ندارد (در تاریخ بازوبند یا نشان جیبی هنگ 6 سواره نظام وجود داشته است ، اما همه آنها غیر رسمی هستند) (اگر تیپ 2 هوایی بازوبند مخصوص به خود را نداشته باشد ، بازوبند ارتش هشتم را می بندد).

فصل اسلحه: به واحدهای هواپیمایی اطلاق می شود (سواره نظام در ایالات متحده فقط به نام وجود دارد و از نظر عملکرد به سواره نظام هوایی و سواره نظام زرهی تقسیم می شود). سواره نظام هوایی از هواپیماهای بال دوار استفاده می کند ، سواره نظام زرهی از خودروهای زرهی استفاده می کند و برخی از واحدهای شناسایی سواره نظام مأموریت های شناسایی را با استفاده از&"Hummer GG" انجام می دهند. وسایل نقلیه شناسایی یا ارابه های سواره نظام m3 ، بنابراین آنها باید از بخش لشکر سواره استفاده کنند.

برای گرفتن مجوز استفاده از این بازوبند ، باید شرایط زیر را داشته باشید:

1. واحدهایی که در عملیات های خصمانه شرکت کرده اند و توسط وزیر ارتش یا بالاتر یا جنگ های تأیید شده توسط کنگره تأیید و اعلام شده اند. این یگان باید مستقیم یا غیرمستقیم در عملیات زمینی علیه نیروهای دشمن شرکت کند یا آنها را پشتیبانی کند. این نوع اقدامات نظامی معمولاً باید 30 روز یا بیشتر طول بکشد. اگر زمان عملیات کمتر از این حد باشد اما سایر شرایط نیز وجود داشته باشد ، به عنوان یک استثنا ، یک فرمانده عمومی یا فرماندهی مقدم می توانند آن را به رئیس ستاد کل ارتش توصیه کنند. در صورت تحقق کلیه شرایط فوق ، رئیس ستاد کل ارتش باید بازوبندهای نیروهای سابق جنگ را بر روی نیروهای واجد شرایط تأیید کند.

2. اجازه فقط برای اعضای ارتش ایالات متحده است که در خارج از کشور خدمت می کنند.

آ. جنگ جهانی دوم: نیروهایی که از 7 دسامبر 1941 تا 2 سپتامبر 1946 در این جنگ خدمت می کنند.

ب جنگ کره: سربازانی که از 27 ژوئن 1950 تا 27 ژوئیه 1954 در جنگ خدمت می کنند. و همه اعضای ارتش که مدال قلب بنفش ، مدال پیاده نظام جنگی ، مدال پزشکی جنگی و همه اعضای ارتش را که در آن جنگیده اند برنده شدند کره از یک آوریل 1968 تا 31 آگوست 1973 حداقل یک ماه.

ج جنگ ویتنام (شامل سربازانی که در تایلند ، لائوس و کامبوج خدمت می کنند): سربازانی که از اول ژوئیه 1958 تا 28 مارس 1973 در این جنگ خدمت می کنند.

د جمهوری دومنیکن: نیروهایی که از 29 آوریل 1965 تا 21 سپتامبر 1966 در این جنگ خدمت می کنند ، در طول عملیات ، اعضای واحدهای مستقر تحت ارتش ، هجدهمین نیروی هوابرد ، لشکر 82 هوابرد و 5 فرماندهی لجستیک تحت فرماندهی یا تحت فرماندهی ارتش هجدهم بودند. بازوبند سه واحد فوق به ترتیب.

ه گرنادا: از 24 اکتبر 1983 تا 21 نوامبر 1983 ، نیروهای زیر در جنگ خدمت می کردند ، از جمله هجدهمین نیروی هوابرد ، لشکر 82 هوابرد ، اولین فرماندهی عملیات ویژه (هوابرد) ، اولین فرماندهی پشتیبانی ارتش ، مهندسی بیستم تیپ ، تیپ 35 ارتباطی ، تیپ 16 ژاندارمری ، تیپ 44 پزشکی ، گردان های 1 و 2 گردان 75 رنجر و لشکر 101 هوابرد (حمله هوایی). کارکنان سایر واحدهای ارتش که به این واحدها تعلق دارند یا به آنها منصوب می شوند ، بازوبندهای مربوطه را می بندند.af.yzjmilitary.com

بانوی چراغ دار

زندگی‌نامه‌ فلورانس نایتینگل به روایت کتاب «فمینیسم، درآمدی کوتاه»

زنی که بنیانگذار پرستاری بود؛

زندگی‌نامه‌ فلورانس نایتینگل به روایت کتاب «فمینیسم، درآمدی کوتاه»

12 مه در سراسر جهان «روز پرستار» نامیده می‌شود؛ زادروز فلورانس نایتینگل (Florence Nightingale) بنیانگذار پرستاری در معنای مدرن آن و کسی که از نمادهای ورود زنان به فعالیت اجتماعی است؛ هرچند بسیاری افکار محافظه‌کارانه‌ای او را با فعالیت عملی‌اش در تصاد می‌دانند و نمی‌توانند او را نمادی از جنبش زنان بخوانند.

به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا) فلورانس نایتینگل (1820 –1910)، پرستاری که با تحمل بی‌خوابی تمام طول شب را به مراقبت از بیماران می‌پرداخت و به «بانوی چراغ به دست» (Lady with the Lamp) شهرت داشت، علاوه بر بنیانگذاری حرفه‌ی پرستاری مدرن، اولین زن عضو «انجمن پادشاهی آمار» (Royal Statistical Society) در انگلستان است.

تبریک این روز به جامعه پرستاری، بهانه‌ای است برای مرور زندگی او. فصل چهارم از کتاب «فمینیسم» اثر مارگارت والترز از مجموعه‌ «درآمدی کوتاه» انتشارات دانشگاه آکسفورد که به تازگی با ترجمه‌ی بنفشه جمالی در 210 صفحه در نشر افکار منتشر شده، گزارشی از زندگی و افکار نایتینگل در تاریخ اجتماعی زنان ارائه می‌کند:

«فلورانس نایتینگل، از دیگر زنان تأثیرگذاری بود که با قطعیت هرگونه مشارکت و همراهی با جنبش‌های نوظهور زنان را رد می‌کرد. اگرچه، در درازمدت، سرگذشت او الهام‌بخش و بسیار تأثیرگذارتر از آن چیزی شد که او گفته بود. نایتینگل در جمله‌ی معروفی گفته است: «من به‌طور بی‌رحمانه‌ای نسبت به خطاها و مطالبات همجنسانم بی‌تفاوت هستم.» او مصرانه ادامه می‌دهد: «اگر زنی بی‌کار است، به‌دلیل آن است که نمی‌خواهد کار کند.» نایتینگل گفته بود علی‌رغم آنکه حاضر است حقوق خوبی به زنی بدهد که به‌عنوان منشی‌اش استخدام شود، اما نتوانسته است زنی توانمند و راغب به انجام این کار را پیدا کند.

نایتینگل اما به‌شدت علیه جامعه‌ای که دو جنس را از هم تفکیک می‌کرد و زندگی زنان را محدود می‌ساخت، مبارزه می‌کرد. او دختر خانواده‌ای ثروتمند و اشراف‌زاده بود و به همین دلیل شکایت می‌کرد که زندگی او قربانی تنبلی‌های زنانه مرسوم به این طبقه و آنچه از آن به‌عنوان نجابت یاد می‌شد، شده است. نایتینگل ناامیدانه می‌پرسد: «آیا استفاده از پارچه‌های ابریشمی و سفرهای هرروزه‌ی زنان با درشکه به همان اندازه برای آن‌ها مسخره است که برای مردان؟»؛ و «چرا دیدن گروهی از مردان که در صبحگاه دور میزی نشسته‌اند، برایمان موضوعی خنده‌آور است، درحالی‌که آن را برای زنان امری طبیعی می‌دانیم؟»

به نظر می‌آید نایتینگل پس از انجام کارهای زنانه‌ی مرسوم آن دوران، مانند مراقبت از مادربزرگ و پرستار پیرش، متوجه علاقه‌ی خود به پرستاری شد؛ اما افزایش علاقه‌ی او به پرستاری با مخالفت‌های کلامی مادر و خواهرش همراه بود که از او می‌خواستند زمان بیشتری را به آن‌ها اختصاص دهد. در ۱۸۴۴، خانواده‌ی نایتینگل به‌شدت با اینکه او در بیمارستانِ کوچک سالیسبوری[1] مشغول به کار شود، مخالفت کرد. او به‌تلخی می‌گوید: «هیچ‌چیز همانند استبداد خانواده‌ی خوش‌نام انگلیسی نیست.»؛ و «اغلب زنان هیچ خدایی، هیچ کشوری و هیچ مسئولیتی ندارند، مگر در قبال همین خانواده‌ی خوش‌نام.»

نایتینگل در ۱۸۴۹، در سفری به کایزرورث[2] آلمان از پرورشگاه و بیمارستانی دیدن کرد که توسط مبلغین مذهبی کلیسای لوتری[3] راه‌اندازی شده بود. اگرچه نایتینگل نحوه‌ی پرستاری و بهداشت آنجا را مورد انتقاد قرار داد، اما اعتراف کرد: «من به تمام آنچه اینجا وجود دارد، به‌شدت علاقه‌مند هستم و وابستگی روحی و عاطفی عمیقی با آن احساس می‌کنم.»

نایتینگل در سی‌وهفت سالگی و در قسمتی از رمان خود به نام کساندرا[4] به‌تلخی این سؤال را مطرح می‌کند: «چرا جایگاه اجتماعی زنان به‌گونه‌ای است که هیچ فضایی برای به‌کارگیری اشتیاق، هوش و فضایل اخلاقی که دارند در آن وجود ندارد؟»

زندگی نایتینگل در ۱۸۵۳، زمانی تغییر کرد که پدر او - علی‌رغم مخالفت‌های گسترده‌ی مادرش - تصمیم گرفت به او سالیانه ۵۰۰ پوند بدهد. سرانجام او از قید و بند استبداد خانگی رهایی یافت و در اوت همان سال، سرپرست بنیاد عام‌المنفعه «زنان نجیب بی‌اعتبار»[5] در خیابان هرلی[6] شد. نایتینگل مصمم، به یادگیری هر آنچه مرتبط با پرستاری بود، پرداخت و هرروز سحرگاه به خواندن کتاب‌های آبی[7] که توسط دولت منتشر می‌شد، می‌پرداخت. اگرچه همچنان گاهی این افکار آزاردهنده به سراغش می‌آمد که شاید انجام کارهای خیریه‌ای و حضور در بیمارستان برای زنان کارهایی نامناسب باشند. سرانجام، در ۱۸۵۴ و با شیوع بیماری وبا، نایتینگل در بیمارستان میدل‌سکس[8] لندن مشغول به کار شد.

نایتینگل پس از کار در آن بیمارستان کوچک به شهرت و اعتبار دست یافت و به همین دلیل به‌همراه تعدادی پرستار دیگر و در جریان جنگ‌های کریمه[9] به اسکوتاری[10] دعوت شد. خیلی زود به‌دلیل خدماتی که در طول جنگ انجام داد، تبدیل به قهرمانی ملی شد.

نکته‌ جالب توجه این بود که در آن‌زمان، نایتینگل کاملاً احساساتی و همان‌طور که در آن دوره از یک زن انتظار می‌رفت - همانند یک فرشته‌ی واقعی - زندگی تجملاتی خود را رها کرده بود تا به مراقبت از سربازان زخمی شده در جنگ کریمه بپردازد. تصویر «بانوی چراغ به دست» که به‌طور گسترده مورد استفاده قرار گرفته است، در حقیقت، نمادی از شفقت و دلسوزی نایتینگل و تجلیلی از «فداکاری و از خودگذشتگی زنانه» او است. نایتینگل عمیقاً نگران بیمارانش بود و به‌خصوص همدردی بیشتری با سربازان معمولی داشت؛ اما شاید بیشترین سهم او در جنگ به مدیریت مؤثر و خردمندانه او برمی‌گردد. در آن‌زمان، نایتینگل نوشت: «در حقیقت امروز که من لباس نظامی بریتانیا را به تن کرده‌ام، تبدیل به آشپز و زنی خانه‌دار شده‌ام. کسی که از خانه نگهداری می‌کند، رخت می‌شوید، جارو می‌زند و از انبار مراقبت می‌کند.» شاید به‌جرأت بتوان گفت دوران جنگ کریمه و پس از آن، بهترین سال‌های زندگی فلورانس نایتینگل بوده است. سال‌هایی سرشار از شادی و احساس رضایت برای او.

نایتینگل پس از جنگ پیشنهاد توقف کارش در ارتش را نپذیرفت و در عوض، مسئولیت انجام تحقیقاتی بلندپروازانه در سازمان بهداشت ارتش بریتانیا را به‌عهده گرفت. بعدها او برای اینکه زمان بیشتری داشته باشد تا صرف انجام کارهای مؤثرتری کند، مجبور به دست کشیدن از حرفه‌اش برای مدت‌های طولانی شد. این کناره‌گیری‌ در آن‌زمان به‌عنوان رفتاری غیرقابل قبول که «شکنندگی زنانه» لقب گرفته بود، تعبیر شد. نایتینگل دچار رفتار دوگانه‌ی آزاردهنده‌ای بود: در ظاهر و به‌دلیل آنچه شهرتش برای او رقم‌ زده بود، نمادی کلیشه‌ای از فداکاری و از خودگذشتگی زنانه بود؛ از سویی دیگر نایتینگل در واقع الگویی مصمم، خودرأی و حتی تصویر قهرمانانه از زنی بود که فرصت‌های زیادی را برای دیگر زنان به ارمغان آورده بود. او در حقیقت در آن‌زمان مثالی برای لزوم آموزش زنان در مشاغلی خاص همانند پرستاری شد. زنانی که بتوانند خارج از محیط خانه فعالیت کنند و حتی در تجارت‌های خانوادگی مشارکت داشته باشند.»

[1] Salisbury Infirmary

[2] Kaiserwerth

[3] Lutheran

[4] Cassandra (1852)

[5] Invalid Gentlewoman’s Institution

[6] Harley

[7]Government Blue Books: مجموعه‌‌ی اطلاعات آماری، دستورالعمل‌ها و گزارش‌های کاری سالیانه‌ی دولت بریتانیا، به‌ویژه در روابط خارجی.

[8] Middlesex Hospital

[9] Crimean War (1853-1856)

[10] Scutari: شهری در ترکیه و بیمارستانی به همین نام.

🔹ویژگی‌ها و مزایای وجود سلسله مراتب در ارتش چیست؟


در مطلب قبل گفتیم که سلسله مراتب ارتش یک الگو و ساختار سازمانی است که مطابق آن نقش‌ها، مسئولیت‌ها، درجه‌های قدرت و اختیارات هر عضو تعریف و مشخص می‌شود. حال قصد داریم ویژگی‌ها و مزایای وجود سلسله مراتب در ارتش را بیان کنیم.

👈ویژگی‌های اصلی وجود سلسله مراتب در ارتش چیست؟

1️⃣ ساختار سازمانی
سلسله مراتب ارتش به طور دقیق و منظم طراحی شده تا ساختار سازمانی مشخصی ایجاد شود. این ساختار شامل درجه‌های مختلف، واحدها و دسته‌های مختلفی است که به‌طور منظم به یکدیگر متصل شده‌اند.

2️⃣ مسئولیت‌ها و اختیارات
هر درجه و موقعیت در سلسله مراتب ارتش، دارای وظایف و اختیارات خاص است. این وظایف و اختیارات به‌طور واضح تعریف شده و هر فرد باید مسئولیت‌های خود را مطابق با درجه و موقعیت خود انجام دهد.

3️⃣ ارتباطات و هماهنگی
وجود سلسله مراتب باعث ایجاد یک سیستم ارتباطی منظم می‌شود که به فرماندهان این امکان را می‌دهد تا دستورات خود را به طور موثر به نیروهای تحت فرمان خود منتقل کنند. از طرف دیگر، نیروها می‌توانند اطلاعات و گزارش‌ها را مطابق الگوی مشخص شده، به بالا دست ارسال کنند.

4️⃣ سلسله‌ مراتب افسران و درجه‌داران
افسران و درجه‌داران در سطوح مختلف مسئولیت‌های متفاوتی دارند. افسران معمولاً مسئول تصمیم‌گیری‌های استراتژیک، عملیاتی، تاکتیکی و مدیریت کلی هستند و درجه‌داران بیشتر بر کارهای اجرایی و نظارت بر فعالیت‌ها تمرکز دارند. این تقسیم‌بندی بخشی از سلسله مراتبی است که تعریف شده و به اجرای دقیق‌تر امور در ارتش یک کشور کمک می‌کند.


👈وجود سلسله مراتب در ارتش چه مزایایی دارد؟

1️⃣هماهنگی و انسجام
وجود سلسله مراتب به ارتش کمک می‌کند تا عملیات‌ها را به‌طور منظم و هماهنگ پیش ببرد و از بروز اختلال یا ناهماهنگی‌ها جلوگیری کند.

2️⃣پاسخگویی و نظارت
در سلسله مراتب و الگوی تعیین شده، تمام وظایف، اختیارات و مسئولیت‌ها مشخص شده. این امر باعث شده تا میزان پاسخگویی، نظارت و کیفیت اجرای امور در ارتش افزایش یابد و اخلالی در انجام امور به وجود نیاید.

3️⃣مدیریت بحران
ساختار سلسله مراتبی به فرماندهان این امکان را می‌دهد تا در شرایط بحرانی تصمیمات سریع و مؤثری اتخاذ کنند. در واقع وجود سطح‌بندی در سلسله مراتب ارتش باعث می‌شود تا در شرایط بحرانی، افراد تصمیم‌گیرنده در سریع‌ترین زمان ممکن بتوانند تصمیم‌گیری دقیقی داشته باشند.

👍@Dafoosmedia | دافوس مدیا

لیزر یا جنگ الکترونیک  ؟

در گزارشی آمده پنتاکون هم همکنون مجموعی از سلاح های ضد ریز پرنده مانند لیزر ،و سیستم های ماکروویو را آزمایش کرده و حتی تحویل ارتش به شکل محدود شده ولی ارتش ترجیه میدهد تا از سیستم جنگ الکترونیک برای محافظت از پایگاه های هوایی خود بهره ببرد
ولی چرا
دلیل این مسئله بر میگردد به اینکه ارتش طی آزمایشاتش متوجه شده یک سیستم جنگ الکترونیک با ایجاد اختلال روی سیستم های ارتباطی کواد های انتحاری حدود ۸۵ درصد موفقیت دارد از طرفی چه لیزر و چه ماکروویو باید اول رادار هدف را تشخیص دهد تا این دو را بتوان فعال کرد و اگر تشخیص ندهند این دو نیز کاربردی ندارند ولی سیستم‌های جنگ الکترونیک را می‌توان دائم در موارد پر خطر فعال نگهداشت و آنها خود کار خود را انجام می‌دهد
تارخ جنگاوران

نظامی‌ها چه لباسی باید ‌بپوشند؛ پشت پوشش آنها چه فلسفه‌ای وجود دارد؟

برگرفته از لغت نامه ابادیس . هفت صبح . ایسام . موزه سعد اباد .یکی از اصلی‌ترین مشخصات کار در یک نیروی نظامی داشتن لباس فرم است. لباس فرمی که پوشیدن آن محدودیت‌های خاص خود را هم دارد. مثلا ماده ۱۰۲ از آیین‌نامه انتظامی نیروهای مسلح می‌گوید: «پرسنل نیروهای مسلح باید حداکثر دقت را در مرتب نمودن لباس و وضع ظاهر خود به‌عمل آورده و از پوشیدن لباس نامرتب و ارتکاب اعمالی که به شخصیت فرد و شأن سازمان در برابر دیگران لطمه وارد می‌سازد، خودداری نمایند.»

و ماده ۱۰۷ از همین آیین‌نامه می‌گوید: «ورود پرسنل نیرو‌های مسلح با لباس نظامی به اماکن غیر‌نظامی، اماکن عمومی، مانند کافه‌تریاها، رستوران‌ها و سینماها و دیگر محل‌های نامناسب (جز در موارد اجبار از قبیل مسافرت‌ها و ماموریت‌های رزمی) ممنوع است.» حالا سوال این است که هر نیروی نظامی چه لباسی دارد و پشت این لباس چه فلسفه‌ای قرار گرفته است. در مطلب این هفته لباس سپاه، ارتش را از این منظر مورد بررسی قرار خواهیم داد. فرنچ پارسی: آراستن، ارتش، دستگاه، سازگان، سامان، سامانه
فرنچ به لباس ارتشی یا سازگان میگویند فرنچ

یک: لباس ارتش
ابتدا باید این مسئله را روشن کنیم که لباس در نیروهای نظامی بسته به رده عملیاتی فرد، موقعیت مکانی که در آن قرار دارد (رزم یا مهمانی و مراسم رسمی یا…)، فصل (سرد یا گرم) و نیز درجه او با هم متفاوت است. مثلا لباس سربازان طبیعتا با نیروهای رسمی متفاوت است و لباس نیروهای فعال در نبرد صحرایی و بیابانی با لباس جنگلی. در مورد این دومی باید این توضیح را داد که دلیل این تفاوت یکی از اصول مهم در طراحی لباس نظامی است یعنی قدرت استتار. به این ترتیب لباس هر نظامی، متناسب با منطقه‌ای خواهد بود که وی قصد دارد در آن عملیات انجام دهد. با ذکر این توضیح باید گفت که:

* لباس نیروی زمینی ارتش، به‌طور عمده لباس جنگلی با کلاه بره مشکی است. البته اگر عکس‌های فرمانده نیروی زمینی ارتش را دیده باشید می‌بینید که او لباس خاکی رنگ یا استتار کویری و یا به‌اصطلاح پلنگی نیز به تن می‌کند. دلیل این است که این نیرو در واقع دو لباس نظامی داشته. یک لباس با پس‌زمینه رنگ سبز جنگلی و دیگری با پس‌زمینه رنگ خاکی و پلنگی.

از اوایل سال ۹۶ و با ابلاغ معاونت نیروی انسانی نیروی زمینی ارتش، رنگ لباس استتار کویری که کلیه یگان‌های تابعه نیروی زمینی از آن استفاده می‌کردند به رنگ استتار جنگلی (لجنی سبز) و کلاه بره مشکی تغییر کرد. با این تفاوت که لباس یگان‌های تکاوری مثل تیپ ۶۵ که به نوهد معروف هستند با کلاه بره سبز رنگ خواهد بود. این کلاه سبز ظاهرا از ابتدای دهه هفتاد برای این گروه انتخاب شده و به همین دلیل هم این گروه به «کلاه سبز»ها معروف هستند. لباس سطح فرماندهی نیروی زمینی ارتش لباسی خاکی با پیراهنی شیری رنگ است و در فصل زمستان نیز پولیوری مشکی روی آن پوشیده می‌شود.

* لباس نیروی دریایی ارتش، در دیدار اخیر فرماندهان این نیرو با رهبری مشکی بود ولی برخی از اوقات هم دیده می‌شود که فرمانده این نیرو لباس سفید به تن دارد. باید گفت که هر دوی این لباس‌ها در مراسم‌های رسمی پوشیده می‌شود. کادر نیروی دریایی ارتش و حتی فرماندهان آن لباسی با زمینه آبی کم‌رنگ به رنگ دریا و البته به‌صورت به‌اصطلاح دیجیتالی (مثل عکسی که پیکسل پیکسل شده باشد) به تن دارد.

این لباس البته به‌تازگی (یعنی از دی‌ماه سال ۱۳۹۹) توسط کادر این نیرو مورد استفاده قرار گرفته و قبل از آن لباس این نیرو رنگ آبی نداشت و عمدتا با رنگ‌های خاکی و سبز به همین صورت دیجیتالی بود. لباس نیروی هوایی ارتش را همه به‌خاطر آن عکس معروف نزد امام خمینی به‌یاد دارند. لباسی که رنگ زمینه آن سرمه‌ای رنگ‌ است با پیراهنی به رنگ آبی آسمانی. با این حال باید گفت که لباس کادر و نیز سربازان نیروی دریایی ارتش، لباسی پلنگی است که رنگ آبی آسمانی را هم در کنار رنگ سرمه‌ای در خود دارد.

* ارتش البته نیروی جدیدی هم به‌نام پدافند هوایی دارد که رنگ لباس این نیرو در مراسم‌های رسمی پیراهنی نزدیک به رنگ بنفش است ولی لباس عملیاتی آن به‌صورت استتار جنگلی است ولی رنگ آبی نیز در لباس سربازی آن استفاده شده است.

در نیروهای نظامی ازجمله ارتش روی لباس برخی افراد به‌خصوص فرماندهان نشان‌هایی نیز دیده می‌شود. این نشان‌ها به سه دسته قابل تقسیم است و روی سینه یا بازوی فرد نظامی زده می‌شود. به این شکل که نشان‌های عالی افتخار (سینه)، نشان‌های اختصاصی مهارت و خدمت (سینه و بازو) و نشان‌های ورزش‌های نظامی (سینه و بازو).

دو: داستان جالب یک لباس سبز
حالا به سپاه پاسداران می‌رسیم. لباس سبز پاسداری سپاه که لباس مشترکی بین همه نیروهای سپاه است داستان جالبی دارد که باید آن را روایت کرد و شاید این اولین روایت منسجم از این لباس باشد. محسن رفیقدوست که یکی از موسسان سپاه است در این زمینه روایتی دارد و می‌گوید:

«ما آن اوایل که می‌خواستیم جایی نیرو اعزام کنیم با لباس شخصی نمی‌توانستیم. اول لباس کار همان لباس سربازی بود که به بچه‌ها می‌دادیم. این لباس‌ها را هم از پادگان عباس‌آباد می‌گرفتیم. دو نفر به نام‌های سید‌مهدی رضوی و سرهنگ راستین از آنجا به ما زنگ می‌زدند و می‌گفتند که مثلاً امروز بیست هزار دست لباس آمده سهمیه شما دو هزار دست است بیایید و آنها را ببرید. مدتی گذشت تا اینکه به فکر طراحی لباس افتادیم. مرحوم شهید کلاهدوز در دو موضوع نقش اساسی داشت یکی آرم لباس، یکی خود لباس سپاه.

یادم هست که برای طراحی آرم لباس یک اعلام عمومی دادیم و شاید ده بیست طرح برای ما ارسال شد. آرم کنونی سپاه را مرحوم کلاهدوز اصلاح کرد و آیه قرآن را هم او انتخاب کرد و روی آرم قرار داد. شهید بهشتی از این آیه خیلی خوش‌شان آمد.درباره لباس هم ما ابتدا پارچه سبز را انتخاب کردیم و لباس الگو را دوختیم. شاید مدت‌ها طول کشید تا توانستیم بچه‌های سپاه را قانع کنیم. یکی می‌رفت یقه‌اش را می‌کند و می‌پوشید.

یکی می‌رفت دکمه‌هایش را می‌بست و… تا اینکه اجبار کردیم همین لباسی را که از ما می‌گیرند باید بپوشند. به مرور این موضوع جا افتاد و لباس رسمی سپاه همانی شد که الان هم هست. البته کمی تغییر کرده ولی ماهیتاً همان است.»
منظور رفیقدوست از این تغییر را یکی از پاسداران در کانالی به‌نام فرهنگ پاسدار، با درج یک عکس (عکس شماره یک) به‌خوبی توضیح داده است:

«اولین لباس سپاه چهارجیب و رنگ روشن‌تری نسبت به لباس‌های فعلی دارا بود و ظاهراً کلاه نظامی هم داشته که عملاً پاسداران از آن استفاده نکردند و به مرور دیگر از آن استفاده نشد. یکی دو سال بعد از این، لباس‌های سپاه دوجیب می‌شوند و رنگ سبز آن‌ها تیره‌تر می‌شود و تا ابتدای دهه‌ هفتاد تقریباً تغییر نمی‌کنند. اما فرهنگ خاصی که در پاسداران وجود داشت، باعث می‌شد که خیلی‌ها لباس دوجیب را گتر نکنند و روی شلوار نگه دارند.

این رفتار متأثر از سبک پوششی بود که در ابتدای دهه‌ شصت در حزب‌اللهی‌ها پدیدار شد.در دهه‌ هفتاد با ورود درجه به سازمان سپاه، فرم این لباس تغییراتی کرد. از جمله سردوشی و دكمه‌ سرآستین… در کنار آن به تقلید از ارتش‌های دنیا، کت و شلوار سازمانی بدرنگی به سازمان پوشش سپاه اضافه شد که به آن لباس فرنچ می‌گفتند. این لباس تناسبی با فرهنگ پاسداری نداشت و چندان مورد اقبال نبود و پاسداران همان لباس عملیات را ترجیح می‌دادند.

در این دوره علايم تشریفاتی مختلفی به لباس سپاه اضافه شد ولی آرم پارچه‌ای آبی و زرد سپاه، کارکرد خود را حتی در لباس عملیات از دست داد.ابتدای دهه‌ هشتاد، دوباره لباس چهارجیب در طرح و جزئیات جدیدی پدیدار شد که ابتدا در سطح سرداران از آن استفاده می‌شد. اما به‌خاطر تناسبی که با فرهنگ پاسداری داشت، به سرعت مورد استقبال پاسداران قرار گرفت و احتمالاً همین استقبال باعث شد که تا چند سال بعد رسماً به لباس سازمانی مبدل شد.

البته با این تفاوت که رنگ سبزی که از دهه‌ شصت تا به‌حال بدون تغییر باقی مانده بود، به سبزی کاملاً تیره تبدیل شد. آنقدر تیره که گاهی در عکس‌ها، سیاه دیده می‌شود! این نوع لباس به‌خاطر تناسبش با اصلِ بسیار مهم «فرهنگ پاسداری» تا به حال دوام آورده و احتمالاً با همه‌ فراز و فرودهایی که پیدا می‌کند (مثلاً این‌که برای فرماندهان ارشد ستادی از حالت پیراهن به کت تبدیل شده) دوام می‌آورد. البته در کنار این لباس رسمی، لباس دوجیب، و انواع لباس‌های استتار بیابانی و کوهستانی و… وجود دارند و البته آرم پارچه‌ای آبی و زرد محبوب هم دوباره رایج شده است.

ناگفته نماند که لباس چهارجیب رسمی سپاه، هرچند به لحاظ جنس و دوخت کیفیت قابل قبولی دارد، اما در نوع طراحی دارای ایراداتی است که وقار و پرستیژ لازم را نمی‌دهد. فکر می‌کنم پاسداران هنوز هم هیچ لباسی را زیباتر و موقرتر از لباس‌های دهه‌ شصت نمی‌دانند.»اما همین کانال تصویر دیگری نیز منتشر کرده که هم شرح و هم قصه مرتبط با آن شنیدنی است. ابتدا شرح تصویر دوم را بخوانید:

* «تصویر مربوط است به روز ۲۹ بهمن ۱۳۶۹ و مراسم اولین اعطای درجه به فرماندهان سپاه. در این مراسم که یک روز پس از روز پاسدار بوده، تعدادی از فرماندهان ارشد سپاه- به استعداد یک گروهان- در حسینیه‌ امام خمینی حاضر شدند و برای اولین‌بار در تاریخ سپاه، صاحب درجات نظامی شدند. نفرات شناسایی شده در تصویر به شرح ذیل است:

ردیف اول: غلامعلی رشید، محسن رفیقدوست، سیدیحیی صفوی، سبزوار (محسن) رضایی میرقائد.
در ردیف عقب هم این سرداران قابل شناسایی هستند: مرتضی قربانی، حسن دانایی‌فر، شهید نورعلی شوشتری، مرحوم حاج کریم خرازی، احمد غلام‌پور، محمدعلی (عزیز) جعفری.لباسی که فرماندهان در این تصویر به تن دارند، اولین لباس تشریفاتی سپاه است که بعدها نمونه‌ مشابه آن، مشهور به لباس فرنچ به‌عنوان یونیفرم سازمانی سپاه رسمیت یافت. مدتی پیش از این مراسم و اعطای رسمی درجات نظامی، سردوشی تشریفاتی که صرفاً حاوی آرم سپاه بود، استفاده می‌شد. در این مراسم این سردوشی برداشته و درجات مصوب، توسط رهبر انقلاب بر دوش این فرماندهان نصب شد.»

اما قصه مرتبط با این تصویر، در زندگینامه یک خانم طراح لباس ارمنی آمده است. خانم ادنا زینلیان متولد سال ۱۳۳۳ که بسیاری او را به‌خاطر طراحی متعدد لباس در تئاتر می‌شناسند. در زندگینامه درج شده درباره ایشان در سایت فصلنامه پیمان می‌خوانیم که او در سال ۱۳۶۹ لباس سپاه را طراحی کرده و در همین سال به‌خاطر این طراحی از فرمانده کل سپاه که در آن زمان آقای محسن رضایی بوده لوح تقدیر گرفته است. به این ترتیب با توجه به تقارن زمانی می‌توان گفت لباسی که در تصویر شماره دو می‌بینید لباسی است که توسط خانم زینلیان برای سپاه طراحی شده است.

آرم سپاه هم که به عنوان نشان بر روی بخش چپ لباس طراحی می‌شود خود داستان جالبی دارد که آن را می‌توانید به نقل از مرکز اسناد انقلاب اسلامی و البته با نقل از سردار یوسف فروتن از فرماندهان سپاه بخوانید:من به‌عنوان مسئول روابط عمومی نهاد سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، مامور انتخاب آرمی برای سپاه بودم. تعدادی از دوستان که اهل ذوق و هنر بودند در این زمینه به من کمک کردند. از جمله به یکی از دوستان به نام عادل که کار طراحی می‌کرد گفتم: می‌خواهیم آرمی درست کنیم که روح نظامی و عقیدتی و جهان شمولی در آن جمع شده و پایه و اساس قرآنی داشته باشد، علاوه بر این همبستگی و وحدت نیز در آن نمود داشته باشد.

وی بعد از گذشت یک هفته سه آرم تهیه کرد که با کمی اصلاح یکی از آنها را پسندیدم. در این آرم «لا» به کار رفته منبعث از «لا‌اله الا الله» است که بیانگر دیدگاه و تفکر عقیدتی سپاه است. یعنی تفکر غیراسلامی و غیرقرآنی را قبول ندارد. در رأس هم آیه قرآنی «واعدوا لهم مااستطعتم من قوه» (و هر آنچه می‌توانید از نیرو فراهم کنید تا به وسیله آن دشمنان خدا و خودتان را بترسانید) قرار دارد.

دایره بالای آرم را نشانه کره زمین، کره زمین نمادی از جهانی بودن و تأکیدی بر حضور بین‌المللی سپاه در عرصه‌های مختلف جهانی است. شاخه زیتون به کار رفته در آرم، سمبل و نشانه صلح است. دست راست به کار رفته در آرم، نماد قدرت است. مشت گره شده با اسلحه نماد بارز مقاومت مسلحانه مردمی و به بیان دیگر گویای مجاهدت در راه خدا، ایستادگی و مقاومت مردمی برای دفاع از آرمان‌های اسلامی و انقلابی و مبارزه علیه طاغوت‌های زمانه است.

زمان تصویب این آرم در مجلس عده زیادی از نمایندگان گفتند که نام آن «سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران» باشد، اما ما معتقد بودیم اسلام محدود به ایران نیست که برخی تاکید کردندکه اگر چنین باشد یک بحث سیاسی مبنی بر این‌که سپاه به زور و مستقیم در همه‌جا دخالت می‌کند ایجاد می‌کند و مشکل‌ساز می‌شود.
مدتی روی این موضوع بحث شد و در نهایت تصویب شد که در آرم «سپاه پاسداران انقلاب اسلامی» ولی در اساسنامه «ایران» نیز قید شده باشد. این آرم با حضور و دست خط دکتر بهشتی به تصویب رسید. در مورد این‌که آرم را کجای لباس بزنیم بحث مفصلی شد و استدلال‌هایی کردم که دوستان نیز پذیرفتند. گفتم: چون آرم آیه قرآن است بهتر است روی قلب یعنی سمت چپ بدن باشد و چون بیشتر افراد امکان دارد وضو نداشته باشند، سمت چپ بدن باشد بهتر است.

تا اینکه رسماً اعلام شد که آرم باید سمت چپ و روی قلب نصب شود. فرم لباس‌های اولیه سپاه تفاوت‌هایی با لباس فعلی داشت؛ لباس‌های اولیه عادی‌تر و عمومی‌تر بود، بعدها بنابر استدلال دوستان که اونیفورم سپاهی باید از حالت ساده بودن خارج شده و به صورت نظامی دربیاید. به مرور زمان و با توجه به شرایط زمانی نوع لباس تغییر کرد. سرانجام دو نوع لباس برای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی تثبیت شد؛ یکی لباس کار یا رزم، دیگری لباس اونیفورمی و معمولی که در حال حاضر نیز پرسنل سپاه ازآن استفاده می‌کنند.لباس‌های بسیج ریشه در فرهنگ جنگ دارد. در یک مقاله در مورد سبک زندگی رزمندگان در دوران جنگ آمده است:
«غالب بچه‌ها لباس خاکی به تن داشتند. بعضی‌ها هم لباس سبز پاسداری. لباس پلنگی هم گاهی اوقات تن بعضی‌ها دیده می‌شد. ولی مدل همه‌اش خاکی بود، لباس خاکی عملاً سه فایده جدی داشت. یک تفاوت‌های اجتماعی و طبقات مصرفی جامعه نمود خود را از دست می‌داد و همه در یک سطح از پوشش قرار می‌گرفتند. دو؛ استتار بود و سه روشی برای دوری از تعلقات مادی بود. چفیه و پلاک هم جزو متعلقات هر فرد بود. چفیه به‌عنوان وسیله‌ای چند‌کاره از حوله، سفره، زیر‌انداز، بادبزن و… و پلاک هم به‌عنوان نشانی.»البته لباس پلنگی در این دوره به‌صورت محدود مورد استفاده قرار می‌گرفته به شکلی که اگر کسی این لباس را داشته مشهور می‌شده است.

آیا پاریس می سوزد؟

برگرفته از خبر انلاین و کتابناک هانا آرنت در یکی از پاروقی‌های کتاب "توتالیتاریسم" نوشته است که در اواخر جنگ جهانی دوم، یک ژنرال آلمانی به نام دیتریش فون شولتیتس با کمک یک نازی قدیمی به نام هاینریش اتو آبِتس در برابر فرمان "تبدیل پاریس به تلی از ویرانه" مقاومت کرد و همین امتناع موجب شد که شهر زیبای پاریس در پایان جنگ جهانی دوم نابود نشود.

فون شولتیتس در 7 آگوست 1944 به سمت فرماندار نظامی پاریس منصوب شده بود. اتو آبتس هم از نوامبر 1940 تا ژوئیه 1944 سفیر آلمان در فرانسه بود.

بساط شرارت در فرانسه جمع خواهد شد

در واقع کمی قبل از اینکه فون شولتیتس به عنوان فرماندار نظامی پاریس منصوب شود، اتو آبتس سفارت آلمان را ترک کرده بود ولی به عنوان یک نازی قدیمی، ظاهرا آن قدر در تشکیلات حکومت هیتلر نفوذ داشت که به فون شولتیتس کمک کند تا از اجرای دستور تخریب پاریس امتناع ورزد.

اتو آبتس بیش از سه سال در پاریس زندگی کرده بود و طبیعتا تحت تاثیر این شهر خاص قرار گرفته بود؛ شهری که شیفتگان زیادی در سراسر دنیا داشته؛ از گرترود استاین و ارنست همینگوی تا وودی آلن و فرح پهلوی و دکتر شریعتی و فرزندانش.

آیا پاریس می سوزد؟

نویسنده:

دومینیک لاپی یره لاری کالینز

مترجم:

عبدالحسین گیوتاش

این کتاب یکی از مهیج ترین داستان های تاریخی درباره جنگ جهانی دوم که سال 1944 است نوشته شده است. در زمان جنگ جهانی دوم و هنگام ورود سربازان متفقین به پاریس روی می‌دهد. هیتلر به ژنرال کولتیتس دستور می‌دهد در صورتی که آلمانی‌ها موفق نشدند از ورود متفقین به پاریس جلوگیری کنند، این شهر را بسوزانند. از طرفی اعضای نهضت مقاومت درباره چگونگی رویارویی با آلمانی‌ها اختلاف دارند. هنگامی که معلوم می‌شود متفقین می‌خواهند بدون عبور از پاریس به راین بروند، گروه فرانسه آزاد اقداماتی را انجام می‌دهد. سفیر سوئد نیز به ژنرال کولتیتس وعده‌هایی می‌دهد و وی از دستور هیتلر سرپیچی می‌کند، در 25 آگوست 1944 سربازان فرانسوی و آمریکایی وارد پاریس می‌شوند و این شهر، نجات می‌یابد.

امیر خلبان محمدرضا زارع‌نژاد

غربت خلبانهای اف‌پنج در جنگ/چیزی به‌نام ترس در وجود اردستانی نبود

غربت خلبانهای اف‌پنج در جنگ/چیزی به‌نام ترس در وجود اردستانی نبود

خلبان‌های اف‌پنج، هم رادار بودند، هم نقشه‌خوانی می‌کردند. ما خودمان نقشه می‌خواندیم، خودمان را کلی‌یر می‌کردیم و اگر موشک می‌آمد، باید با چشم می‌دیدیم.

خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب _ صادق وفایی: هفتمین‌گفتگو از پرونده مصاحبه با خلبان‌های اف‌پنج تایگر، به شکارچی MIG25 عراقی در دوران جنگ تحمیلی اختصاص دارد؛ امیرْ محمدرضا زارع‌نژاد یکی از خلبانان هواپیمای اف‌پنج است که در سال ۱۳۶۵، یک‌فروند از هواپیمای مورد اشاره را هدف قرار داده و سرنگون کرد؛ این‌اتفاق زمانی رخ داد که جنگ شهرها در جریان بود و صدام حسین با هواپیماهای بلندپروازی چون میراژ و MIG25 و موشک‌های زمین به زمین اسکاد B، شهرهای ایران را هدف قرار می‌داد.

پیش از زارع‌نژاد با ۶ تن دیگر از خلبانان پرنده اف‌پنج که در دوران دفاع مقدس ماموریت داشته و جانباز و آزاده شده‌اند، گفتگو کردیم و مصاحبه با این‌خلبان در جهت تکمیل پازل خدمات خلبان‌های این‌هواپیمای شکاری در سال‌های جنگ است.

قسمت اول گفتگو با محمدرضا زارع‌نژاد به ورودش به نیروی هوایی، طی‌کردن دوره آموزشی در آمریکا، همدوره‌ای‌ها، مقطع شروع جنگ و اشاراتی به چگونگی شکار MIG25 اختصاص دارد.

* جناب زارع‌نژاد از این‌جا شروع کنیم که در شروع جنگ، در پایگاه تبریز بودید. نه؟

خیر. روز ۳۱ شهریور، پایگاه مهرآباد بودم.

* ولی نیروی پایگاه تبریز محسوب می‌شدید. درست است؟

نه. ۱۵ شهریور سال ۵۷ به تهران منتقل شدم. قرار بر این بود هواپیماهای (اف‌پنج) A و B را که از رده خارج شده بودند، دوباره تعمیر و بازسازی کنند و ما این‌ها را ببریم امیدیه. باید اول دی‌ماه ۵۷ می‌رفتیم امیدیه و با این‌هواپیماها پایگاه را اُپِرِشنال (عملیاتی) می‌کردیم. پایگاه تازه ساخته شده ولی راه‌اندازی نشده بود. قدم بعدی این‌ بود که برای آوردن هواپیمای F16 به آمریکا برویم. من جزء پروژه اف‌شانزده بودم.

* در آن مقطع با (اف‌پنج) E پرواز می‌کردید؟

بله. در تبریز بودم و با E پرواز می‌کردم. بعد به تهران منتقل شدم. خدا رحمت کند فرمانده گردانمان تیمسار (محمد) علی‌پور را که آن‌زمان سرگرد بود. پایگاه امیدیه را راه‌اندازی کردیم و با A و B شروع به پرواز کردیم و آموزش دیدیم. در حقیقت دوباره خلبان A و B شدیم. پیش از آن، دوره E و F را تکمیل کرده و یک سال در تبریز خدمت کرده بودم.

* نیاز بود A و B را دوباره آموزش ببینید؟

هر نوع هواپیمایی ویژگی‌های خاص خودش را دارد. من دوره خلبان آزمایشی را هم دیدم. می‌توانم هر هواپیمای شکاری را بدون اشکال از زمین بلند کنم و بنشانم. خلبان باقی مطالب را هم در کتاب مطالعه می‌کند که توانمندی هواپیما چیست. ما در آموزش‌مان با T38 هم پرواز کرده بودیم که تقریبا همان F5 است، اما ولی وقتی به ایران آمدیم، باید دوره E و F را هم کامل می‌کردیم.

وقتی جنگ شروع شد فرمانده گردان ما خدابیامرز محمد وکیلی ظهیر بود و جانشین‌اش هم سروانِ آن‌موقع و تیمسار آزاده امروز، غلامرضا یزد. من خیلی به آقای ظهیر اصرار کردم بروم دزفول که گفت «بابا این‌قدر کسانی جلوتر از شما هستند که نگو! باید بروند تا نوبت به شما برسد.» به این‌ترتیب چند روز اول جنگ را تهران بودم. بعد به دزفول مامور شدمبرای دوره A و B فقط کافی بود نشستن و بلندشدنش را چندبار با معلم تمرین کنیم که دستمان بیاید. چون در هر هواپیما، تصویری که خلبان برای نشستن، از داخل کابین نگاه می‌کند و فیلینگی (احساسی) که نسبت به هواپیما و ارتفاعش نسبت به زمین دارد، تا حدودی فرق می‌کند. به همین دلیل باید چند راید پرواز کند تا آپ‌دیت ( به روز) شود.

* عامیانه‌اش این‌که قلق ش را بگیرد.

بله ولی مثل خودرو نیست که روی زمین راه می‌رود. وقتی هواپیما را عوض می‌کنید، فرق می‌کند. تیمسار (فرج‌الله) براتپور عزیز را مثال می‌زنم. ایشالا قبلا خلبان F5 بوده و بعد رفته F4 و دوره آن‌هواپیما را دیده است. زمانی‌که شیراز بودم و جوان‌ترها را با هواپیمای A و B آموزش می‌دادیم، ایشان فرمانده پایگاه شیراز و مجبور بود به‌عنوان شاگرد چند راید با A و B بپرد تا آپ دیت شود. در صورتی که خلبان اف‌فور بوده و قبلا این‌مراحل را طی کرده بود.

* شما در مقطع ابتدایی جنگ، لیدر سه یا لیدر چهار...

لیدر چهار بودم. چند روز اول هم تهران بودیم. خوب است یادی کنیم از دوستان خوبمان. وقتی جنگ شروع شد فرمانده گردان ما خدابیامرز محمد وکیلی ظهیر بود و جانشین‌اش هم سروانِ آن‌موقع و تیمسار آزاده امروز، غلامرضا یزد. من خیلی به آقای ظهیر اصرار کردم بروم دزفول که گفت «بابا این‌قدر کسانی جلوتر از شما هستند که نگو! باید بروند تا نوبت به شما برسد.» به این‌ترتیب چند روز اول جنگ را تهران بودم. بعد به دزفول مامور شدم.

* پس جزو آن‌لیدر چهارهایی بودید که در جنگ آبدیده شدند و لیدر سه و دو شدند و مدارج را طی کردند.

بله.

* چون تعدادی از خلبان‌ها پیش از جنگ لیدر سه و دو شده بودند.

من لیدر چهار بودم. زمانی که از تبریز به تهران منتقل شدم، لیدر چهار شده بودم.

* یکی از همراهان و همدوره‌ای‌های شما در تبریز غلامعلی شیرازی است. ایشان هم لیدر چهار بود.

ایشان اصلا همدوره من بود.

* یعنی در آمریکا هم با شما بود؟

بله.

* یک جمع‌بندی کنم! از آموزش در آمریکا که برگشتید، در تهران تقسیم شدید، در دزفول آموزشی را دیدید و بعد به تبریز رفتید و به‌عنوان خلبان آن‌پایگاه پرواز کردید. بعد به تهران منتقل شدید و بعد هم جنگ شروع شد.

بله. سال ۵۷ آمدیم تهران و جنگ سال ۵۹ شروع شد. پس از انقلاب پروازها راکد شده بودند و کمتر پرواز می‌کردیم تا این‌که جنگ شروع شد و یکی دوتا هواپیمای E و F آوردند تهران. روز ۳۱ شهریور که جنگ شروع شد، با هواپیمای F یک سورتی پرواز کردم که در نتیجه کِلی‌یر (مجاز) شدم برای پرواز با اف‌پنج‌های E و F.

* یعنی فاصله افتاده بود و چک شدید؟

ببینید در خلبانی قواعد و قوانین خاصی هست. شما بهترین و آس‌ترین خلبان و اصلا معلم‌خلبان باش! اگر ۴۵ روز پرواز نکنی، روز چهل و ششم، باید با یک‌معلم پرواز کنی. این‌، قانون است و استثنا هم ندارد. البته یک بار برای من استثنا شد که بعدا برایت می‌گویم.

* پرواز چک شما ۳۱ شهریور بود؟

بله.

* پیش از بمباران بود یا بعد از بمباران؟

پیش از بمباران.

* پس صبح بوده است.

بله. اطلاعات رسیده بود که تحرکات مرزی شروع شده و احتمال این که بخواهیم برای ماموریت به دزفول برویم زیاد بود. با اطلاعاتی که رسیده بود، گفتند بچه ها با E و F پرواز کنند که آمادگی داشته باشند. من صبح پرواز کرده بودم و بعدازظهر هم با بچه‌ها در گردان مانده بودم. ساعت ۲ بود و می‌خواستیم برویم خانه که ناگهان اعلام شد خلبان‌ها از پایگاه خارج نشوند. بعد دیدیم بمباران شد. با هواپیمای توپولوف آمدند و بمباران کردند.

غربت خلبانهای اف‌پنج در جنگ/چیزی به‌نام ترس در وجود اردستانی نبود

* در مقطع شروع جنگ ازدواج کرده بودید؟

ازدواج کرده بودم.

* بچه هم داشتید؟

سال ۵۹ یک دختر داشتم.

* که در طول جنگ شدند ۴ نفر.

من چهار فرزند دارم. دختر اولم شش ماهه بود که جنگ شروع شد. چهارپنج‌ماه بعد از جنگ هم خدا یک‌دختر دیگر به من داد.

* بعد هم دو بچه دیگر.

بله بعد از شروع جنگ خدا سه بچه به ما داد. پسر بزرگم سال ۶۳ و بزرگ کوچکم سال ۶۷ متولد شدند.

* صحبت دزفول شد یاد آقای (اسماعیل) امیدی افتادم.

خدا رحمت‌شان کند.

* شما با ایشان بودید؟ معلم شما بود؟

در تهران با هم بودیم. سر همان برنامه‌هایی که گفتم، برای اف‌پنج‌های A و B آمده بودیم. انقلاب که شد، تقریبا پایگاه‌ها نیمه تعطیل بودند. یعنی پرسنل سر کار می‌آمدند ولی پروازی صورت نمی‌گرفت. این شد که جناب امیدی هم به پایگاه مهرآباد و گردان ما منتقل شد. آن‌جا با هم بودیم. خاطرم نمی‌آید راید آموزشی با ایشان پرواز کرده باشم ولی جزو معلم‌خلبان‌های مهرآباد بود.

* فکر می‌کنم آقای (حسین) یزدان‌شناس معلم شما بود.

زمانی که در دزفول آموزش می‌دیدیم، ایشان افسر عملیات گردان و یکی از خلبان‌های بسیار شجاع و تاپ نیروی هوایی بود؛ مردی بسیار شجاع، دلسوز، باسواد و علاقه‌مند به پرواز. یکی از خاطرات خوب من از ایشان این است که روزی که MIG25 را زدم، جناب یزدان‌شناس در ستاد نیروی هوایی به‌عنوان افسر پست فرماندهی حضور داشت.

* ایشان آبان ۵۹ آن اجکت را کرد و از رده پرواز خارج شد. به همین‌دلیل در آن‌زمان در ستاد بود؛ سال ۱۳۶۵ که میگ ۲۵ را زدید.

بله. در پایگاه تبریز بودم. وقتی این‌اتفاق افتاد، به‌سرعت زنگ زد و گفت «جز این انتظاری ازت نداشتم. عالی بود!» خیلی خوشحال شده بود.

* وقتی میگ را زدید در تبریز بودید.

بله.

* بعدش چه‌طور؟ منتقل شدید یا تا پایان جنگ تبریز بودید؟

تا پایان تقریبا تبریز بودم. بعد برای آموزش خلبان‌های جوان به شیراز منتقل شدم.

* بد نیست بپرسم شما آن تعصبی که خلبان‌ها روی تایپ هواپیمایشان دارند، دارید؟

این‌تعصب مثل فوتبالیست‌ها که پرسپولیسی و استقلالی‌بودن بین‌شان مطرح است، وجود دارد. بین خلبان‌های F5 و F4 هم تعصب بود. البته بعد از جنگ، فقط مسابقات گانری بود که کنار هم، با هم رقابت می‌کردیم. قبل از جنگ طوری بود که از پایگاه‌های مختلف از اف‌فور و اف‌پنج تیم انتخاب می‌کردند و این‌ها با هم درگیری هوایی انجام می‌دادند؛ پروازهای ACT و DACT. اف‌پنج، نسبت به اف فور در درگیری هوایی برتری داشت.

* منظورتان تیز و کوچک بودنش است!

بله. اف‌پنج شارپ‌تر (تیزتر) است و سریع‌تر می‌گردد. اف‌فور کمی سنگین‌تر و لخت‌تر است و آن‌هواپیما برای بمباران طراحی شده است.

* البته امکانات تسلیحاتی اف‌چهار را اف‌پنج ندارد.

ولی‌اف‌چهار می‌تواند بمب بیشتری حمل کند. اف‌چهار می‌تواند لیز هم کند و چنین‌امکاناتی را اف پنج نداشت.

* شما دو موشک حرارتی سایدوایندر سر بالتان دارید. زیر بال هم که موشک نصب نمی‌شود. بمب می‌خورد.

می‌توانند تعبیه کنند ولی از این‌امکان استفاده نکردیم. زیر بال اف‌پنج پادِ راکت و بمب بسته می‌شد.

خلبان‌های این‌هواپیما، هم رادار بودند، هم نقشه‌خوانی می‌کردند. ما خودمان نقشه می‌خواندیم، خودمان را کلی‌یر می‌کردیم. اگر موشک می‌آمد، باید با چشم می‌دیدیم. منتهی حسن این‌هواپیما، همان تیز بودنش در گردش‌ها بود. خیلی خوب می‌توانست گردش کند. گاهی اگر موشکی به‌سمتش شلیک می‌شد، می‌توانست به خوبی فرار کند* راکت‌ها هم که برای اهداف زمینی بودند و نمی‌شد در درگیری هوا به هوا از آن‌ها استفاده کرد.

بله.

* وقتی اف‌پنج در ماموریت‌های کپ یا اسکرامبل پایگاه‌های تبریز یا دزفول پرواز می‌کرد، فقط دو موشک سر بالش دارد. سلاح بعدی هم گان (مسلسل) بود. یعنی فقط با این‌تسلیحات می‌توانست به مواجهه با هدفی برود که از روبرو در آسمان می‌آمد.

دقیقا. موشک حرارتی هم باید در شرایطی شلیک شود که هواپیما در تِیل (دُم) هواپیمای دشمن قرار بگیرد که حرارت اگزوزش را سِنس (احساس) کند. اگر فاصله زیاد شود، ممکن است موشک به سمت خورشید یا زمین برود. فاصله بین دو هواپیما هم حتما باید رعایت شود تا موشک به‌درستی به هدف بخورد.

* می‌خواستم این‌مساله را پایان گفتگو مطرح کنم ولی بحث به‌سمتی رفت که باید الان بگویم. خلبان‌های اف‌پنج در طول جنگ یک‌مظلومیت خاص دارند؛ یعنی همین کمبود امکاناتی که نسبت به اف‌چهار دارند. موشک راداری که نمی‌شود زیر بال بست. سامانه هشداری اف‌فور را هم که ندارد. شما به‌عنوان خلبان اف‌پنج می‌خواهید کرکوک را بزنید. وقتی وارد آسمان پالایشگاه یا پایگاه می‌شوید، موشک زمین به هوا به‌سمت‌تان شلیک می‌شود. اما چیزی روی صفحه نمایش روبرو نمی‌بینید. ممکن است بوق هشدار داشته باشید ولی همه‌چیز با چشم خودتان است.

بوق هم ندارد...

* [خنده] بوق هم که به قول شما ندارد.

بله. هواپیمای اف‌پنج از نظر اِرلی وارنینگ (سامانه هشداری) هیچ‌چیز ندارد، ولی اف‌پنج دارد. البته زمان طراحی این دو هواپیما یک‌سال اختلاف دارد؛ ۱۹۵۷ و ۵۸. ولی ورژن‌های آپ‌دیت اف‌فور بیشتر است. آن را بیشتر آپ‌دیت کردند چون توانمندی بیشتری داشت.

* بله ما D را داشتیم، E را داشتیم. حتی در مقطعی C داشتیم که البته این‌مدل را برگرداندیم. حتی قرار بود J را هم بگیریم.

قرار بود بگیریم که اگر می‌گرفتیم و ماموریت جنگی برون‌مرزی می‌رفتند، می‌توانستند با این‌مدل، هر پدافندی را بزنند.

* خلاصه اف‌پنجی‌ها این غربت را داشته‌اند که همه‌کارشان چشمی بوده...

چشمی بوده و تک‌خلبانی! خلبان‌های این‌هواپیما، هم رادار بودند، هم نقشه‌خوانی می‌کردند. ما خودمان نقشه می‌خواندیم، خودمان را کلی‌یر می‌کردیم و اگر موشک می‌آمد، باید با چشم می‌دیدیم. منتهی حسن این‌هواپیما، همان تیز بودنش در گردش‌ها بود. خیلی خوب می‌توانست گردش کند. گاهی اگر موشکی به‌سمتش شلیک می‌شد، می‌توانست به خوبی فرار کند.

غربت خلبانهای اف‌پنج در جنگ/چیزی به‌نام ترس در وجود اردستانی نبود

* کاربری اصلی اف‌پنج، پشتیبانی نزدیک از نیروهای سطحی است ولی ما در جنگ با آن کرکوک را زده‌ایم، سلیمانیه را زده‌ایم و بمباران کرده‌ایم.

فَتّ و فراوان!

* مثلا همان ماموریتی که آقای شیرازی با آقای (یدالله) جوادپور رفتند کرکوک را بزنند. پیش از اجرای ماموریت، خلبان‌های تبریز اعتراض می‌کردند که چرا اف‌فور نمی‌رود کرکوک را بزند. چرا اف‌پنج؟ ولی رفتند و زدند و برگشتند.

خدا شاهد است این‌گونه مسائل که چرا اف‌فور نمی‌رود چرا اف پنج برود، در جنگ مطرح نبود. حتی بعضی اوقات بچه‌ها زیاده‌روی هم می‌کردند. اما مساله امنیت هواپیما هم مهم بود. اف‌پنج اگر فاصله طولانی می‌رفت، در برگشت دچار مشکل می‌شد و ممکن بود به پایگاه نرسد. سوخت را حساب و کتاب می‌کردند و میزان مایلاژ را درمی‌آوردند. ولی در حقیقت بچه‌ها در اِیچ بِربِر می‌نشستند. گاهی می‌شد هواپیما روی باند فیلم‌آوت می‌کرد. این بود که می‌گفتند اف‌فور برود.

در همین‌زمینه، ما شهید اردستانی را داشتیم. دو ماموریت را برای خود من پیشنهاد کرد که خیلی وحشتناک بودند. یکی این که من و جناب شیرافکن همتی از تبریز بلند شویم برویم کوت را بزنیم و در دزفول بنشییم. خیلی حساس بود. اگر در مسیر درصد کوچکی از پاور (قدرت) استفاده کنی و مصرف سوختت بیشتر شود، بنزین کم می‌آوری. یک بار دیگر هم گفت «زارع نژاد تو را انتخاب کرده‌ام که برویم برای بغداد!»در همین‌زمینه، ما شهید اردستانی را داشتیم. دو ماموریت را برای خود من پیشنهاد کرد که خیلی وحشتناک بودند. یکی این که من و جناب شیرافکن همتی از تبریز بلند شویم برویم کوت را بزنیم و در دزفول بنشییم. خیلی حساس بود. اگر در مسیر درصد کوچکی از پاور (قدرت) استفاده کنی و مصرف سوختت بیشتر شود، بنزین کم می‌آوری. یک بار دیگر هم گفت «زارع نژاد تو را انتخاب کرده‌ام که برویم برای بغداد!»

* با اف‌پنج.

با اف پنج. گفت برو نقشه را دربیاور و حساب‌کتاب کن ببین چه‌طور می‌شود. بعد برگردیم در اسلام‌آباد غرب بنشینیم.

* خب چه نیازی است اردستانی فکر کند با اف‌پنج چنین کاری را انجام بدهد؟

اصلا ترس در وجودش نبود.

* جسارتش را می‌خواهید بگویید؟

جسارت بالایی داشت. خدا هر دو را بیامرزد که رفته‌اند. من جناب (محمود) اسکندری را یک اسطوره و یکی از بهترین‌ها می‌دانم. اما می‌خواهم به شما بگویم اردستانی اگر چیزی از ایشان اضافه‌تر نداشت، اصلا چیزی کم نداشت. آدم باید خدایی‌اش را بگوید. (اردستانی) خیلی شجاع بود و عاشقانه هر ماموریتی را می‌پذیرفت. همیشه داوطلب بود.

* از نظر درجه هم مقام بالایی داشت.

البته در شروع انقلاب ستوان یک بود.

* به قول شما باید به این‌نکته هم توجه داشته باشیم که جزو آن‌گروهی بود که درجه پایین‌تر داشتند و فرمانده پایگاه شدند. به‌همین‌دلیل هم یک‌عده از قدیمی‌ها ناراحت شدند.

بله بله... چون بیش از حد نرمال حزب‌اللهی بودند و البته واقعا هم علی‌وار کار می‌کرد؛ شخص خودش. حالا این‌که نتوانستند برای زیردست‌ها کاری کنند بماند.

* نتوانستند کاری کنند؟

نه.

* منظورتان مسائل رفاهی و معیشتی است؟

بله. خدا هر دو را رحمت کند؛ هم شهید اردستانی و هم شهید بابایی. نتوانستند هیچ کاری برای زندگی خلبان‌ها کنند. ولی در جنگ خیلی سنگ تمام گذاشتند و خوب عمل کردند.

* برگردیم به گذشته؛ قبل از نیروی هوایی. شما متولد چه‌سالی هستید؟

متولد ۲۸ هستم.

* پس هم سن و سال محمود اسکندری هستید. او ۲۶ است.

داستان دارد. من بعد از ششم ابتدایی ترک تحصیل کردم.

* شیطان بودید؟ اهل درس و مدرسه نبودید؟

دنبال درس و مدرسه نبودم. کُشتی کار می‌کردم. خیلی به ورزش علاقه داشتم و درس را رها کردم. همزمان کار هم می‌کردم. رفته بودم در کارخانه پارچه‌بافی ممتاز شهر ری. بعد ناگهان دیدم آن‌محیط مال من نیست و نمی‌توانم ادامه بدهم. به همین‌دلیل درس را ادامه دادم و در مدرسه شبانه درس خواندم. هفتم و هشتم و نهم را طی یک سال و نیم در شبانه خواندم. بعد رفتم دبیرستان. این بود که کمی عقب افتادم. سال ۱۳۵۱ هم وارد خدمت شدم و رفتم برای دوره همافری.

در شهر ری یک امامزاده عبدالله هست. آن‌جا خیلی از خلبان‌هایی که با هواپیمای ملخی خورده بودند زمین مدفون‌اند و این‌ملخ‌ها و نشان پروازی را بالای قبرشان گذاشته بودند. مادرم وقتی سر قبر اقوام می‌رفتیم، این‌ها را دیده و ناراحت بود. به همین‌دلیل می‌گفت «نه. نمی‌خواهم خلبان شوی.» اول تن در داد بروم برای همافری* چون مادرتان مخالف بود خلبان شوید.

بله. نمی‌گذاشت.

* پدرتان مشکلی نداشت؟

آدم بی‌سوادی بود ولی خداشاهد است در حد دکترا فهم و شعور داشت. تک بود. خیلی چیزها را پیش‌بینی می‌کرد که خیلی از تحصیل‌کرده‌ها نتوانستند پیش‌بینی کنند. به من می‌گفت «هرکاری دوست داری انجام بده، ولی با هوش و حواس جمع. هیچ‌وقت در زندگی احساسی نباش!» در شهر ری یک امامزاده عبدالله هست. آن‌جا خیلی از خلبان‌هایی که با هواپیمای ملخی خورده بودند زمین مدفون‌اند و این‌ملخ‌ها و نشان پروازی را بالای قبرشان گذاشته بودند. مادرم وقتی سر قبر اقوام می‌رفتیم، این‌ها را دیده و ناراحت بود. به همین‌دلیل می‌گفت «نه. نمی‌خواهم خلبان شوی.» اول تن در داد بروم برای همافری.

این‌طور بود که برای ۱۶ ماه دوره همافری را دیدم. درجه هم نگرفتم. بعد برگشتم برای خلبانی.

* فکر می‌کنم در ماجرای انتقال شما از همافری به خلبانی، نادر جهانبانی نقش داشته است.

خدا رحمتش کند.

* پس ۵۱ وارد نیروی هوایی شدید.

بله.

* دوره همافری چه‌زمانی تمام شد؟

عید سال ۵۳ یعنی درست ۲۷ اسفند ۵۲ کارهایم برای خلبانی تکمیل شد و لباس دانشجویی خلبانی را گرفتم. فرمانده دانشکده خلبانی که اخیرا فوت کرد، سرهنگ تاج‌ور بود. رفتم پیش ایشان و هنوز لباس هنرجویی به تن داشتم.

* از آن آبی‌ها...

بله.

* در دوشان‌تپه بودید. شما همافرها و خلبان‌ها...

همه آن‌جا دوره می‌دیدیم. رفتم دفتر سرهنگ تاج‌ور و احترام گذاشتم. گفتم جناب سرهنگ من درخواستی از شما دارم. گفت جانم بگو! خیلی مرد خوبی بود. روحش شاد باشد! گفتم من دو سال است سرم را از ته زده‌ام. [می‌خندد] دوست دارم شب عید امسال نزنم. چون قرار شده‌ام بیایم دانشکده. می‌خواهم بعد از عید بزنم. گفت اشکال ندارد. منتهی یک‌دسته عقب می‌افتی! گفتم عیب ندارد. جبران می‌کنم. سرم را نزدم و بعد از عید آمدم برای دانشکده خلبانی.

* پس‌ آن‌ماجرا که در اتاق جهانبانی صحبت کردید برای بعد از عید است؟

نه. مربوط به پیش از همین گفتگو با سرهنگ تاج‌ور است.

* پس پیش‌تر اعلام کرده بودید می‌خواهید بروید خلبانی؟

بله. در دوره هنرجویی، سرگروهبان شده و ارشد بودم. وقتی تصمیم گرفتم بیایم بیرون و ادامه ندهم، با پدرم صحبت کردم. گفتم «نمی‌توانم بمانم. یا باید بروم برای خلبانی یا بیایم بیرون.» گفت هرکاری دوست داری انجام بده!

باید امتحان زبان می‌دادم. اما نرفتم سر امتحان.

* زبان‌تان خوب بود؟

بله. در حدی که بتوانم نمره قبولی بیاورم بله. اما نرفتم و برایم غیبت زدند. دو دوره امتحان گذاشتند و من نرفتم. این‌جور مواقع افراد را می‌خواستند و پرس و جو می‌کردند که چرا امتحان نمی‌دهی؟ من را هم خواستند و پرسیدند. گفتم نمی‌خواهم ادامه بدهم. یا باید بروم خلبانی یا بروم بیرون.

* پس همافری دلتان را زده بود. البته از اول هم که به نیت خلبانی وارد نیروی هوایی شده بودید.

روحیه انسان‌ها با هم فرق می‌کند. بهترین دوست‌های الان من از بچه‌های همافر آن‌روزها هستند. از بچگی این‌طور بودم. همیشه دوست داشتم کاری بکنم که دیده بشوم.

* و همافری آن‌کار نبود.

نبود و تخصص خودش را داشت ولی حس کردم خلبانی کاری است که می‌شود در آن دیده شد. تیم آکروجت را دیده بودم و خیلی دوست داشتم یکی از این‌افرادش باشم.

* به خصوص با آن تبلیغاتی که آن‌روزها برایش می‌شد.

دقیقا با آن تبلیغات. وقتی دیدند نمی‌روم امتحان بدهم، من را فرستادند پیش جهانبانی.

* پس شما را فرستادند و این نبود که خودتان بروید.

نه نه. فرستادند. یک‌بورد تشکیل می‌دادند و ایشان تصمیم می‌گرفت برای طرف چه کار کند. به دفترش رفتم. چه بگویم از ابهت این‌مرد! روحش شاد! نصف بیشتر نیروی هوایی عاشق او بودند. هفتادهشتاد درصدش عاشق تیپ و قیافه و ابهت او بودند.

* محبوبیت خاصی دارد.

آدم از نگاه کردنش لذت می‌برد. ما که هرگز خودمان را در جایگاه او نمی‌دیدیم. ولی آدم با خودش فکر می‌کرد می‌شود روزی من هم مثل او بشوم! به هرجهت بورد را تشکیل دادند. رفتم در اتاق. جهانبانی نشسته بود و من کنارش ایستادم. روی میز دولا شده بود و شش سرهنگ تمام جلویش نشسته بودند که هرکدام مسئول کاری بودند. او تصمیم می‌گرفت و به آن‌ها ابلاغ می‌کرد. نگاهش که به من افتاد، گفت برای چه نمی‌روی امتحان بدهی؟

* حالت توپ و تشر داشت؟

نه. اصلا! ولی به شما بگویم که این‌قدر ابهت داشت که هرکسی نمی‌توانست جلویش بایستد. به والله جدی می‌گویم! گفت برای چه نمی‌روی امتحان بدهی؟ گفتم «تیمسار ببخشید من دوست دارم بروم برای خلبانی! اگر بروم خلبانی می‌روم امتحانم را می‌دهم و درسم را هم می‌خوانم.» گفتم فقط همین؟ گفتم بله. به آن شش نفر بروبریش گفت گاید هیم! (راهنمایی‌اش کنید!) آن شش سرهنگ هم پاهایشان را کوبیدند و درجا بلند شدند. همزمان گفتند «یس سر!» گفت می‌روی دفتر فردوسی.

فرمانده گردان سرهنگ نهری‌پور مرا صدا کرد و گفت «زارع نژاد بیا! می‌دانم دوست داری بروی خلبانی. برو اعلام کن هرکدام از بچه‌ها که دوست دارد برود خلبانی بیاید و ثبت نام کند.» من هم که انگار دنیا را بهم من داده بودند، به بچه‌ها گفتم و تعدادی را جمع کردم و خودم هم مسئولشان شدم. یک‌بار دیگر باید معاینه فیزیکی می‌شدیمسرهنگ فردوسی رییس مرکز زبان بود. من هم رفتم آن‌جا. نمی‌دانم چند روز طول کشید چون حضور ذهن ندارم. چون سرگروهبان بودم، بچه‌ها را برای صبحگاه به میدان چمن مرکز آموزش‌ها در دوشان تپه برده بودم. فرمانده گردان سرهنگ نهری‌پور مرا صدا کرد و گفت «زارع نژاد بیا! می‌دانم دوست داری بروی خلبانی. برو اعلام کن هرکدام از بچه‌ها که دوست دارد برود خلبانی بیاید و ثبت نام کند.» من هم که انگار دنیا را بهم من داده بودند، به بچه‌ها گفتم و تعدادی را جمع کردم و خودم هم مسئولشان شدم. یک‌بار دیگر باید معاینه فیزیکی می‌شدیم.

* که معاینات خلبانی خیلی از همافری سخت‌تر بود.

به‌ویژه برای چشم. از این تعداد هم تعدادی نتوانستند بیایند و تعدادی موفق شدند و رفتیم برای خلبانی. بچه‌ها در ایران، حدود یک سال و نیم دوسال در دانشکده می‌ماندند و بعد می‌رفتند امریکا. من سیزده‌چهارده ماه بودم و اعزام شدم.

* پس سال ۵۴ رفتید آمریکا.

۱۳ برج چهار ۵۴ رفتم آمریکا. من عدد ۱۳ را خیلی دوست دارم.

* جالب است خیلی از خلبان‌ها ۱۳ را دوست دارند. آقای (محمدرضا) قره‌باغی هم سیزده را دوست دارد.

بله. ۱۴ چهار پنجاه و چهار اعزام به آمریکا شدم. سیزدهِ پنجِ شصت و پنج هم که هواپیمای میگ را زدم.

* از آن‌طرف هم ۹ فروردین ۵۶ برگشتید ایران.

زودتر آمدیم. ششم فروردین بود.

* ۵۴ رفتید و ۵۶ برگشتید و بین راه، یک سفر لندن هم داشتید.

بله.

* در خاطرات عبدالحمید نجفی هم این‌ماجرا بود که در راه برگشت به ایران، به لندن سفر کرده‌اند. ایشان با شما بود؟

نه. حمید یک‌دوره جلوتر از من بود.

* یعنی زودتر از شما برگشت؟

بله. حمید حدود پنجاه‌شصت روز از من قدیمی‌تر است.

غربت خلبانهای اف‌پنج در جنگ/چیزی به‌نام ترس در وجود اردستانی نبود

* صحبت جهانبانی شد. عده‌ای می‌گویند با اف‌چهار پرواز کرده، عده‌ای می‌گویند پرواز نکرده. عده‌ای می‌گویند پای هواپیمای اف‌چهار عکس دارد. عده‌ای می‌گویند همراه معلم پرواز کرده و کابین عقب نشسته. شما اطلاعاتی در این‌زمینه دارید؟

درباره این‌که با اف چهار پرواز کرده باشد صد در صد اطلاع ندارم ولی مطمئن هستم که پرواز کرده.

* یعنی در کابین عقب و با معلم پرواز کرده؟

داستان این‌طور است که ایشان اگر پرواز کرده که حتما کرده، کابین عقب نمی‌نشیند...

* بله. معلم می‌نشید کابین عقب و او کابین جلو.

بله. او دستورالعمل و مهر قانون در نیروی هوایی بود. منضبط و درجه یک و از هر نظر انضباطی بود. طبق قانون کسانی که در ستاد و فرماندهی قرار می‌گیرند و از پرواز روزانه دور هستند، چندوقت یک‌بار پرواز می‌کنند که خود را آپ‌دیت نگه دارند. چنین‌افرادی حتما باید با معلم پرواز کنند ولی شکی در توانمندی پروازی‌شان نیست.

* می‌گویند تایپ هواپیمایش اف‌پنج بوده و عده‌ای می‌گویند اف‌چهار هم پرواز کرده است. عده‌ای هم می‌گویند نمی‌شود همزمان با هر دو پرواز کرده باشد چون برای پرواز با هرکدام باید چک شود.

او F84 و F86 پرواز کرده و با این هواپیماها لیدر آکروجت بوده است. F5 و F4 هم پرواز کرده و بعید می‌دانم حتی در کابین F14 ننشسته باشد. شاید نشسته باشد. جناب براتپور عزیز که فرمانده پایگاه شیراز بود، آمده بود با اف‌پنج پرواز می‌کرد. کابین جلو می‌نشست.

* این مربوط به سال ۶۲ و ۶۳ است؟

جناب براتپور؟

* بله.

نه. حدود ۶۷ و ۶۸ بود.

* آخرهای جنگ. ایشان مدتی هم فرمانده منطقه هوایی بود دیگر. البته سال دقیقش را خاطرم نیست.

منطقه هواییِ ؟

* شیراز. بعد از رفتن بنی‌صدر و تغییر و تحولات، ایشان هم ناراحت شد و از پایگاه همدان رفت. که بعد به پایگاه شیراز رفت.

شیراز، منطقه هوایی بود. چون در حقیقت دو پایگاه ترابری و شکاری با هم بود. ایشان فرمانده منطقه هوایی شیراز بود.

* حالا سال دقیقش ...

این‌که صحبتش را کردم، باید مربوط به سال ۷۱ و ۷۲ باشد.

* پس بعد از جنگ است.

در جنگ، خلبان‌هایی که از ستاد می‌آمدند، روی تایپ هواپیمایی که قبلا پرواز کرده بودند آپ گریت می‌شدند و خیلی کم ماموریت جنگی انجام می‌دادند.

* پیش از ورود به بحث بعدی، آمریکا را هم بپرسم. دوره آموزشی شما آن‌جا با هواپیماهای T41 و T37 و T38 بود. درست است؟

بله.

* اسامی همدوره‌ای‌هایتان را هم می‌گویید؟

جناب غلام شیرازی، صمد ابراهیمی...

* که رفت اف‌چهارده...

بله. خدا رحمت کند صمد نقدی را، خدا رحمت کند ولی الله بزرگی را، جناب محمد رحیمی، جناب (مهدی) بادکوبی، جناب عباس رمضانی، جناب (تقی) آریاپور ...

* آقای کاظم‌نژادی با شما بود؟

عباس کاظم‌نژادی قدیمی‌تر از ما و معلم ما بود.

میگ شروع کرد به گردش مخالف. من هم رفتم بالای سرش ایستادم و قشنگ کنترلش می‌کردم که چه‌کار می‌کند. وقتی برگشت، شیرجه کردم روی سرش. احساساتی هم شده بودم. هواپیما را جلوی روی خودم دیدم و ...

زارع‌نژاد خلبان هواپیمای شکاری اف‌پنج در دوران دفاع مقدس است که با هدف‌قرار دادن یک‌ هواپیمای MIG25 عراقی شناخته می‌شود. این‌اتفاق سال ۱۳۶۵ یعنی زمانی رخ داد که ایران از نظر برتری هوایی، وضعیت خوبی نداشت. نکته مهم دیگر این‌اتفاق این است که یک‌هواپیمای اف‌پنج موفق شده، غول بزرگی چون MIG25 را هدف قرار داده و باعث سقوطش شود.

در قسمت دوم گفتگو با این‌خلبان نیروی هوایی ارتش، ماجرای شکار میگ ۲۵ به‌طور مبسوط و بیشتری از قسمت اول، بررسی می‌شود. همچنین ماموریت‌های دیگری که زارع‌نژاد در دوران جنگ داشته و کارنامه‌اش پس از جنگ مرور و بررسی می‌شود.

* با آقای (عباس) رمضانی یک‌جلسه مصاحبه داشتم و درباره ماموریت آخرشان صحبت کردیم. شما میگ را تیرماه زدید و آقای رمضانی و (یوسف) سمندریان در مرداد سانحه دادند.

بله بله یک ماه بعدش بود. من ۱۳ تیر ۶۵ میگ را زدم. بعد از ظهر روز ۱۲ تیر، جناب یوسف سمندریان با مرتضی تهران با هم اسکرامبل رفتند و هواپیماهای عراقی این‌بچه‌ها را دنبال کردند.

* چه هواپیماهایی بودند؟

هواپیماهایی که این‌ها را دنبال کردند؟

* بله. میگ ۲۱ بودند؟ میگ ۲۳ یا ۲۵؟

مشخص نشد. متاسفانه در مملکت ما از وقایع یادداشت‌برداری نمی‌شود و از وقایع هم بهره‌برداری نمی‌شود. این بزرگ‌ترین نقص ماست. هیچ‌وقت نمی‌خواهیم از تجارب گذشتگان استفاده کنیم و می‌خواهیم خودمان تجربه کنیم. تنها چیزی‌که آن‌موقع می‌توانست این‌مساله (نوع هواپیماهای دشمن) را مشخص کند، سیستم استراق سمع و رادار ما بود. بچه‌های رادار با بلیپ‌هایی که روی صفحه می‌گرفتند، متوجه می‌شدند و یا نیروهای استراق سمع، اسم خلبان‌ها و هواپیماها را می‌فهمیدند. سایت استراق سمع می‌توانست بگوید الان دقیقا چه‌هواپیمایی دارد پرواز می‌کند. چون صدایشان را می‌گرفتند. اصولا در آن‌منطقه میگ ۲۳ و میگ ۲۱ پرواز می‌کردند...

* ۲۱ که خیلی داشتند.

بله. در همان‌منطقه عراقی‌ها ۳ تن از خلبانان خوب ما را زدند. یکی‌شان سعید هادی مقدم بود که بَک‌سیت‌اش ...

* محمد غلامحسینی....

بله. این‌ها را روی مهاباد زدند.

رادار تبریز به من گفت با رادار همدان تماس بگیر. تماس که گرفتم، گفت «ما آن‌جا یک پرنده داشتیم که فِیل شده است. شما آتش یا نشانه‌ای می‌بینی؟ می‌توانی برایمان سرچ کنی؟ نزدیک مرز؟» گفتم بله می‌رویم. منتهی در اختیار خودمان می‌رویم. که برویم ارتفاع پایین. با جناب نعیمی دوبار تا مرز عراق رفتیم و برگشتیم. دو باکس بزرگ پرواز کردیم و چیزی ندیدیم* میراژ زده.

همزمان که این‌ها را زدند، من و جناب نعیمی داشتیم کپ می‌پریدیم. رادار تبریز به من گفت با رادار همدان تماس بگیر. تماس که گرفتم، گفت «ما آن‌جا یک پرنده داشتیم که فِیل شده است. شما آتش یا نشانه‌ای می‌بینی؟ می‌توانی برایمان سرچ کنی؟ نزدیک مرز؟» گفتم بله می‌رویم. منتهی در اختیار خودمان می‌رویم. که برویم ارتفاع پایین. با جناب نعیمی دوبار تا مرز عراق رفتیم و برگشتیم. دو باکس بزرگ پرواز کردیم و چیزی ندیدیم. هواپیمای اف فور یا اف پنج و در کل هواپیماهای آمریکایی این‌گونه بودند. لحظه‌ای که می‌خوردند زمین، یک‌لحظه شعله‌ور می‌شدند و بعد دیگر چیزی نبود. یعنی دود نمی‌کردند. ما گشتیم و چیزی پیدا نکردیم.

بعد از سعید هادی، جناب محمود رییسی را آن‌جا زدند. جنابِ ... اسم قبلی‌اش ...

* تندسته؟

بله، آریان‌پور. این‌ها را آن‌جا زدند.

* این‌که ما یادداشت برنمی‌داریم و عبرت نمی‌گیریم، نکته مهمی است. ما از نیروی هوایی فقط از دلاوری و سلحشوری می‌گوییم. ولی در این‌ماجرا هواپیماهای عراقی هواپیماهای ما را دنبال کرده و آن‌ها هم مجبور شده‌اند فرار کنند. یعنی در پروازهایمان فرار هم کرده‌ایم.

صدبار! خود من با مرحوم تیمسار (رضا) زعیم بودیم. ایشان در بال من بود. به ما گفتند تارگت! و ما را وِکتور کردند. جناب زعیم از خلبان‌های شارپ بود. قرص و محکم ایستاده بود برویم. رادار هم ما را به سمت هدف هدایت کرد. تا نزدیک مهاباد رفتیم و یک‌دفعه رادار گفت «برگرد! برگرد به سمت ۹۰ درجه!» وقتی برگشتیم گفت بزن AB بیا ارتفاع پایین. من هم به صورت جوک مانند گفتم «کانفرم! رو به میهن پشت به دشمن دیگر؟»

بله از این‌اتفاقات زیاد بود. آن‌هایی که عاقل هستند از ضعف و ایرادات بهره می‌گیرند. ما فقط دوست داریم بزرگنمایی کنیم و بگوییم این‌طور و آن‌طور بودیم. اگر اشتباهات را هم می‌گفتیم، کمتر دچار مشکل می‌شدیم. سوانح هوایی که اتفاق می‌افتند، اگر تیم بررسی‌کننده سانحه، واقعیت‌ها را بگوید...

* دیگر نباید آن‌اتفاق بیافتد.

ولی سرآخر همه تقصیرها را می‌اندازند گردن خلبان.

* چون مرده و نیست که مجبور به جواب‌دادن باشد! اما اتفاقی که یک‌روز پیش از زدن میگ رخ داد، باعث جریحه دار شدن احساسات هم شد. در خاک خودمان!

بله بله. بعد از ظهر بود و در گردان نشسته بودیم. دیدم دو اف‌پنج که جناب سمندریان و مرتضی تهران با ارتفاع پایین پایگاه را کراس کردند. در حالی‌که ما در حالت نرمال این‌کار را نمی‌کردیم. رفتند سمت ارتفاعات دور زدند و بعد از چند دقیقه آمدند نشستند. گفتم یوسف این چه‌کاری بود کردی؟ گفت ممد، دنبالمان کرده بودند! رادار به آن‌ها گفته بود بروند. روی دریاچه ارومیه دنبالشان کرده بودند. سمندریان هم گفت این‌قدر وقیح شده‌اند که این‌جا دنبالمان می‌کنند.

از طرفی دستمان خالی بود و دلمان می‌سوخت که می‌دیدیم این‌ها این‌همه پر رو شده‌اند. چون روزگاری که اسم ایران می‌آمد مو به تن‌شان سیخ می‌شد. کار خدا بود که فردا صبحش این ماموریت به ما داده شد. حرف توی حرف می‌آید. پیش از پرواز (اسکرامبل) جناب هُدی به من گفت آمادگی درگیری دارید؟ گفتم آره. این گفتنِ «آره» خیلی قوت قلب بود برای او. چون دو نوع جواب داریم. ممکن است بلافاصله بعد از سوال بگویی با کی؟ کجا؟ چه‌طور؟ ولی وقتی همان اول کار می‌گویی بله، طرف مقابل امیدوار می‌شود.

شکار میگ ۲۵ بعثی توسط اف‌پنج ایرانی به‌روایت شکارچی‌اش

* نکته مهمی است. یک روز قبل از زدن میگ، هواپیماهای خودمان را در خاک خودمان تعقیب کرده‌اند. این‌ماجرا برای چه‌زمانی است؟ سال ۶۵ که دیگر اول جنگ نیست و برتری هوایی دست عراق است. میراژ دارد، میگ ۲۵ دارد. نمی‌دانم سال ۶۵ میگ ۲۹ را هم گرفته بود یا نه...

گرفته بودند.

* خب دو گردان میگ ۲۵ دارد؛ یکی شناسایی، یکی شکاری. میگ‌های ۲۹ را هم گرفته است. از آن‌طرف میراژ دارد و چه و چه...

الان که میگ ۲۹ را گفتید، خاطره جالبی یادم آمد. ان‌شالله که خدا سلامتش بدارد؛ جناب محمدرضا سرتیپی. پروازمان ACT بود. پیش از پرواز وقتی داشت بریف می‌کرد، گفت «می‌دانید که اطلاع داده‌اند میگ ۲۹ آورده. همه این‌حرف‌ها را که می‌زنیم داریم با هواپیمای خودمان می‌زنیم. اگر میگ ۲۹ آمد دیگر نمی‌شود با او درگیر شد ها!» یکی از راه‌های فرار از موشک‌های دشمن، آمدن به ارتفاع پایین بود تا شاید موشک‌ها به کلاترهای زمین بخورند. این، یکی از شانس‌ها بود. جناب سرتیپی گفت دیگر کلاترهای زمین هم فایده ندارد و میگ ۲۹ می‌زند.

* ۲۱ و ۲۳ را که اول جنگ داشتند و حالا میگ ۲۵ و ۲۹ هم اضافه شده بود...

سوخو ۲۴ داشتند. توپولوف‌ها را داشتند.

* بله. یعنی اوضاعمان در آن‌مقطع، اصلا خوب نبود. برتری کامل با آن‌طرف بود. ما هم همان اف‌پنج و ‌اف‌چهار و ‌اف‌چهارده را با تعدادی تانکر سوخت‌رسان داشتیم. این‌طرف چیزی اضافه نشده، که کم شده و آن‌طرف همه‌چیز اضافه شده است. جنگ شهرها هم بود و میگ ۲۵ می‌آمد از ارتفاع بالا، بدون این که از پدافند بترسد، شهرهای ما را بمباران می‌کرد. شما در حرف‌هایتان از ماجرای زدن MIG25 خیلی روی این‌که کار خدا بود تاکید می‌کنید.

پیش از این‌اتفاق، یک‌ماجرا برایم پیش آمد. اگر اشتباه نکنم سال ۶۴ بود . آمدند شبانه تبریز را بمباران کردند. ساعت یک و نیم بعد از نصفه بود. در نتیجه انفجار، یک‌چاله به عمق هفت‌هشت متر در زمین ایجاد شده بود. بمب‌های هزارکیلویی را از ارتفاع بالا می‌زدند. وقتی بمباران کردند، تمام هیکلم از روی تخت آمد بالا. ضربه انفجار خیلی وحشتناک بود و خانمم هم بیدار شد. دو دخترم را داشتم. داشتند در اتاقشان گریه می‌کردند. وقتی بغل‌شان کردم می‌لرزیدند. همان‌لحظه گفتم خدایا چه می‌شود بتوانم یکی از این‌هواپیماها را بزنم! خدا شاهد است به جان چهارفرزندم اغراق نمی‌کنم. همان‌لحظه آرزو کردم. این‌که می‌گویم «خدا»، به این‌دلیل است.

دو دخترم را داشتم. داشتند در اتاقشان گریه می‌کردند. وقتی بغل‌شان کردم می‌لرزیدند. همان‌لحظه گفتم خدایا چه می‌شود بتوانم یکی از این‌هواپیماها را بزنم! خدا شاهد است به جان چهارفرزندم اغراق نمی‌کنم. همان‌لحظه آرزو کردم«خدا» که دروغ نیست. شما اگر نیت‌ات پاک باشد، هرچه از خدا بخواهی می‌دهد. این را با تمام سلول‌های بدنم حس کرده‌ام. ما معلم بودیم. نه تنها من! از همه دوستان اف‌پنج، اف‌فور و اف‌چهارده بپرسید در یک راید آموزشی که پرواز می‌کردید، تمام نکات بریفنیگ روی زمین را انجام داده‌اید؟ حتما می‌گویند نه. چون سرعت بالاست و کارهای دیگری پیش می‌آید و نمی‌شود دقیقا طبق بریفینگ اقدام کرد. به خاطر همین است که ما (پس از پرواز) دی‌بریف می‌کنیم. چرا؟ چون کارهایی که نتوانستیم انجام بدهیم، نقد و بررسی می‌شوند تا دفعه بعد جلوی اشکالات را بگیریم.

در آن روز به خصوص۹۹ درصد و ۹۸ درصد مطالبی را که باید انجام می‌دادم، دادم.

* این هم خدایی بوده!

عین کامپیوتر! در مغزم می‌آمد چه کنم. وقتی هواپیمایش را دیدم، (در موقعیت) ساعت ۱۲ ما درآمد با ارتفاع بالاتر.

* یعنی یک حالت ایده‌آل برای حمله.

منتهی اختلاف ارتفاع چیزی حدود ۱۲ هزار پا بود. وقتی دیدمش به رادار گفتم «Talon target» یعنی دیگر چیزی نگو بگذار سکوت رادیویی باشد. چون استراق سمع داشتند و صدایمان را می‌گرفتند. به وینگ‌منم که سمت راستم بود گفتم یک چک لفت کن! ۳۰ درجه زاویه گرفتم و آمدم جلو. او عقب‌تر از من ماند و فاصله گرفت. به این‌ترتیب در تیل (دُم) هدف قرار گرفتم. در مغز خودم گفتم زمانی رویش لاک (قفل) کنم که تا گرفت، فایر کنم تا وقت نداشته باشد بریک (گردش) کند. این‌هواپیما هم، خیلی بزرگ بود و اگزوزهای خیلی بزرگی داشت. واقعا چیز عجیبی بود. سایت‌ام، آن اَنه‌لاگ بار «Analog bar & indicator»، می‌گفت در موقعیت (مناسب) هستی. همه پارامترها را رعایت کرده بودم و همه‌چیز درست و دقیق درآمده بود. منتهی قسمت نبود با موشک بزنم. گاهی که با خودم فکر می‌کنم، می‌گویم شاید خدا می‌خواست این‌کاری که کردم بزرگتر دیده بشود.

* یعنی نه با موشک، بلکه با ابتدایی‌ترین سلاح هواپیما که گان باشد!

قبول کنیم که عزت و ذلت دست خداست. این‌ یک واقعیت است. گاهی که فکر می‌کنم می‌بینم این عمل‌نکردن موشک‌ها و زدن با گان، برای این بود که این‌اتفاق درشت‌نمایی شود؛ این‌که با آن عظمت و موتوری که میگ ۲۵ دارد، با گان ۲۰ میلی متری اف‌پنج بزنی!

* توهین به اف‌پنج و خلبانانش نباشد ولی عامیانه اش این است که در عالم هواپیماها، یک جغله یک گنده لات را زده است! [خنده]

بله. خدا را صد در صد ناظر کار خودم می‌دانستم که کمکم کرد. تا حالا دوبار پیش آمده که ثانیه‌ها را در حکم زمان طولانی دیده‌ام. یک‌بار با جناب (عبدالله) فرحناک بودیم. خدا ایشان را سلامت بدارد. ۲۰ روز از ازدواجم می‌گذشت. پرواز چک اینسترومنت من بود؛ با همین هواپیمای A و B در تهران. من کابین عقب نشسته بودم. تیک آف کردیم و رفتیم بالا. در ارتفاع ۱۸ هزار پایی، ناگهان یک صدای پُق خیلی قوی آمد. ایرکاندیشن اف‌پنج‌های A و B برفک می‌زد و این برفک‌ها باعث ایجاد چنین‌صدایی می‌شدند. وقتی صدای پق آمد، گفتم لابد ایرکاندیشن بوده است. نگو تلق کابین جناب فرحناک ترکیده و ترک خورده است. هواپیما دست من بود و با اینسترومنت هم پرواز می‌کردم. یعنی پرواز با دستگاه و اصطلاحا پرواز کور بود. ادامه دادم و به ارتفاع ۲۰ هزارپا رسیدم. تا رول آوت کردم و آمدم خودم را لِوِل کنم، دیدم هواپیما یک صدای انفجار بلند داد و شیرجه کرد سمت زمین.

ارتفاع حدود ۱۰ هزارپایی بودیم که کمی از سفیدی پشت کلاه فرحناک را دیدم و امیدوار شدم. پایین‌تر که آمدیم و ارتفاع کم شد توانستم صدایش را بشنوم. ممد.....ممد.... گفتم الهی قربونت برم عبدی جان زنده‌ای؟ کجایی؟ خیلی هم شوخ‌طبع و صمیمی بود. پایین‌تر از ۱۰‌ هزارپا می‌شود از اکسیژن هوا استفاده کرد و داوم آورد. اعلام اِمِرجنسی کردیم و آمدیم برای نشستن. سرعت را که به حدود ۲۲۰ نات رساندیم، می‌توانستیم صحبت کنیم. گفتم چه‌طوری؟ گفت طوری‌ام نیست. گفتم سِر (قربان) می‌توانی بنشینی؟ گفت آره خودم می‌نشینم. خیالت راحت باشد!زیر هود بودم و نمی‌توانستم جلو را ببینم. دیدم میله‌های محکمِ بین دو کابین می‌لرزند و باد و صدای زیادی وارد کابین می‌شود. سریع هود را زدم پشت سرم تا جلو را داشته باشم. گردن کشیدم و دیدم کسی جلو نیست. ای داد بیداد! یعنی فرحناک پرید بیرون؟ تنها مرتبه‌ای بود که یک‌معلم من را بریف کرد و گفت «ممدجان اگر اتفاقی برای من افتاد نترسی ها! بیاور هواپیما را بنشان!»

هواپیما به سمت زمین می‌رفت و من گفتم فرحناک پریده بیرون!‌ می‌خواستم هواپیما را جمع کنم ولی می‌دیدم نمی‌توانم. یک‌فشار زیاد پشتش بود که نمی‌گذاشت. گفتم نکند کاناپی به هوریزانتال استبیلیزر (سکان افقی) هواپیما خورده که نمی‌آید بالا. ارتفاع حدود ۱۰ هزارپایی بودیم که کمی از سفیدی پشت کلاه فرحناک را دیدم و امیدوار شدم. پایین‌تر که آمدیم و ارتفاع کم شد توانستم صدایش را بشنوم. ممد.....ممد.... گفتم الهی قربونت برم عبدی جان زنده‌ای؟ کجایی؟ خیلی هم شوخ‌طبع و صمیمی بود. پایین‌تر از ۱۰‌ هزارپا می‌شود از اکسیژن هوا استفاده کرد و داوم آورد. اعلام اِمِرجنسی کردیم و آمدیم برای نشستن. سرعت را که به حدود ۲۲۰ نات رساندیم، می‌توانستیم صحبت کنیم. گفتم چه‌طوری؟ گفت طوری‌ام نیست. گفتم سِر (قربان) می‌توانی بنشینی؟ گفت آره خودم می‌نشینم. خیالت راحت باشد!

این را تعریف کردم که به این‌جا برسم. آن‌جایی که هواپیما به‌سمت زمین شیرجه کرد، همه زندگی‌ام جلوی چشمانم ری‌ویو (مرور) شد. خدا شاهد است به جان بچه‌هایم از بچگی تا ازدواجم را دیدم. گفتم ای بابا! کاش ازدواج نکرده بودم. این [به همسرش اشاره می‌کند] بدبخت شد. [متاثر می‌شود... بغض...مکث]

* آن‌جا هم کار خدا بود.

حتما!

* ولی تقدیر چیز دیگری بود. این ماموریت در پایگاه مهرآباد بود دیگر! تبریز که نبود؟

نه. مهرآباد بود.

* و جنگ شروع شده بود؟

نه هنوز شروع نشده بود.

* شما احساساتی شدید و یاد آقای امیدی افتادم. یک‌بار صحبت محمود اسکندری بود که از ایشان پرسیدم خدا را چه‌طور می‌بینید؟ گفت خدای خلبان‌ها با بقیه آدم‌ها فرق دارد.

ممکن است خلبان‌ها در کار خودشان مقداری غلو کنند.

* و ممکن است درگیر غرور شوند چون کارشان حماسی است

بله ولی خدا را شاهد می‌گیرم که خلبان‌ها پاک‌ترین قشر جامعه‌اند.

* و معنای واقعی جان بر کف هستند.

با هرکدام از دوستان من که صحبت کنید، می‌بینید در خانواده‌شان هم عزیزترین هستند. برای خانواده و دوست و رفیق‌ها این‌گونه و خیلی پاک هستند. پاک بوده‌اند و ان شالله پاک خواهند ماند. ممکن است کسی درباره ماموریتی کمی بالا و پایین صحبت کند ولی وجدانا خلبان‌ها، بهترین‌ انسان‌ها هستند.

* عموما درباره شما که صحبت می‌شود، ماجرای زدن میگ ۲۵ مطرح می‌شود. اما تا پیش از آن، ماموریت شاخص و خاصی داشتید؟ می‌پرسم تا حق کارنامه جنگ شما ادا شود.

روز ۱۵ دی ماه ۵۹ در ماموریتی با محمدرضا شاهی بودم. حدود سیزده چهارده روز بود که هر روز آماده ماموریت بودم که یک‌ماموریت را هم با شهید منصور آزاد رفتیم. اگر اشتباه نکنم رفتیم کوت که رادیوی من از کار افتاد.

* از تبریز؟

نه. از دزفول. [فکر می‌کند] بله. کوت بود. رادیو ام فِیل شد و آزاد به من اجازه نداد. مرتب علامت می‌داد برگرد.

* لیدر او بود؟

بله. با تهدید مرا امر به برگشت کرد. من هم آمدم با بمب نشستم که از خود ماموریت سخت‌تر بود. ۱۵ دی ۵۹ هم یک حمله بزرگ داشتیم. بنی‌صدر فرمانده کل قوا بود. آمد دزفول با ما صحبت کرد و گفت حمله بزرگی داریم که اگر موفق شدیم با قدرت می‌رویم پای میز مذاکره. اما اگر شکست خوردیم باز می‌رویم پای میز مذاکره و صدام را در مجامع بین‌المللی منزوی می‌کنیم. از همه بچه‌هایی که به ماموریت می‌رفتند، حلالیت گرفت که اگر اتفاقی برای شما افتاد سعی می‌کنیم به خانواده‌هایتان برسیم. در آن‌ماموریت که حمله بزرگی به نام حمله نصر بود، از ساعت ۱۰ صبح سه‌پرواز از اف‌پنج داشتیم. در مجموع ۶ فروند بودیم و به سه‌ماموریت دو فروندی رفتیم. من و آقای شاهی با هم بودیم. دوتای دوم جناب سمندریان و جناب حسین امیریان بودند. دوتای بعدی هم روح هر دو شاد! ولی‌الله بزرگی و محمد افشار بودند.

ما باید جفیر را می‌زدیم. آمده بودند در خاک ما بساط شان را پهن کرده و نیروهای زیادی تدارک دیده بودند. بین بچه‌ها حرف بود که لانه زنبور جفیر است و هر هواپیمایی می‌رفت آن‌جا و می‌آمد، حداقل چندگلوله می‌خورد. من و جناب شاهی که اولین پرواز بودیم، تا نزدیک مرز رفتیم و برگشتیم به سمت داخل خاک خودمان.

* یعنی سمت فرارتان، داخل خاک ایران بود.

بله. جناب شاهی مقداری به راست درآمده بود. ولی من درست روی هدف و وسط دایره مورد نظرمان برای زدن هدف درآمده بودم. ایشان می‌خواست داخل دایره تجمع نیروهای دشمن و وسط‌شان در بیاییم. یک لحظه به من گفت چک لفت می‌کنیم. دیدم اگر گردش کنم، اصطلاحا لوز ساید و گمش می‌کنم. او به چپ گردش کرد. من هم کمی پف کردم آمدم بالا و ایشان از جلوی دماغ من رد شد. حالا او شد سمت چپ و من شدم سمت راست. رفتیم روی هدف و بمب‌هایمان را زدیم.

نمی‌دانم چه‌طور شد ایشان تصمیم گرفت گردش به چپ کند و گفت «دارند مرا می‌زنند. من می‌گردم به چپ. تو مسیرت را ادامه بده!» من گردش به راستم را کردم. او رفت داخل آتش و خیلی به سمتش شلیک شد. اما به من چیزی نخورد. ناگهان در مقابل خودم دو هواپیما دیدم و فکر کردم عراقی‌اند. نگو جناب سمندریان و امیریان که برای زدن پادگان حمید رفته بودند، متوجه شده‌اند موقعیت‌شان خوب است و بعد از زدن بمب‌ها دور زده‌اند که اهداف را دوباره با استرف بزنندطبق بریف، باید گردش به راست می‌کردیم تا از مهلکه عبور کنیم. نمی‌دانم چه‌طور شد ایشان تصمیم گرفت گردش به چپ کند و گفت «دارند مرا می‌زنند. من می‌گردم به چپ. تو مسیرت را ادامه بده!» من گردش به راستم را کردم. او رفت داخل آتش و خیلی به سمتش شلیک شد. اما به من چیزی نخورد. ناگهان در مقابل خودم دو هواپیما دیدم و فکر کردم عراقی‌اند. نگو جناب سمندریان و امیریان که برای زدن پادگان حمید رفته بودند، متوجه شده‌اند موقعیت‌شان خوب است و بعد از زدن بمب‌ها دور زده‌اند که اهداف را دوباره با استرف بزنند.

دو هواپیما را دیدم، در رادیو گفتم دوتا تارگت دارم. سمندریان که صدایم را شنیده بود، در رادیو گفت «زارع‌نژاد ما هستیم. خیالت راحت!» [خنده] این‌ماموریت، ماموریت خوبی بود و تلفات خوبی از دشمن گرفتیم. حمله آن روز ما خیلی موفق بود. تا ساعت یک ظهر حدود ۲ هزار اسیر گرفتیم. بعد از زدن ما، اف‌فوری‌ها آمدند زدند و عصر دوباره اف‌پنجی‌ها زدند. به همین خاطر ۲ هزار اسیر گرفتیم. بعدازظهرش بچه‌های سپاه و بسیج در باتلاق گیر کردند. به همین‌خاطر عراقی‌ها شروع به پاتک کردند و هم نیروهای خودشان را آزاد کردند، هم تعدادی از بچه‌های ما را اسیر.

دیگر این‌که ۱۵ روز ماموریت در فاو داشتم. با جناب کریم قوامی و خدابیامرز بیژن بیک محمدی بودیم. دو هفته آن‌جا بودیم و طی دو هفته ۱۱ ماموریت انجام دادیم.

* از امیدیه می‌رفتید یا دزفول؟

امیدیه. یک‌روز با بیک محمدی می‌پریدم، یک‌روز با قوامی. یک‌ماموریت خیلی نافرم و سخت هم داشتم که با خدابیامرز صمد بالازاده داشتم.

*ایشان از آن شجاع‌ها بوده است.

بله. رفتیم نزدیک شلمچه. عراقی‌ها هر روز صبح می‌آمدند داخل مرز و تا نزدیک کارون پیشروی می‌کردند. عصر که می‌شد دوباره برمی‌گشتند. روی هدف که رسیدیم، تانک‌ها ما را می‌زدند.

* با توپ‌شان؟

بله. مثل طاق بود. گلوله‌ها از بالای سرمان عبور می‌کردند. این هم ماموریت خوبی بود.

* چه سالی بود؟

فکر می‌کنم ۶۵ بود.

* اوایل جنگ در نبرد با تانک‌ها نبودید که بخواهید با راکت تانک بزنید؟

نه. نبودم. در شلمچه ماموریت‌های دیگری داشتم؛ هم با جناب تیمسار (علی‌محمد) نادری و هم با خدابیامرز اصغر میلانی که در یکی از این‌ماموریت‌ها پاپ می‌کردیم و بمب می‌زدیم و طبق بریف قرار بود گردش به راست کنیم. خدا جناب میلانی را بیامرزد که اشتباهی گردش به چپ کرد. اگر گردش به چپ می‌کردیم ارتفاعمان بالا می‌آمد. عراق هم موشک رولند گرفته بود و می‌زد. وقتی به چپ گردش کرد، فریاد زدم «به راست! به راست» که موشک از وسط‌مان عبور کرد و رفت.

* هیچ کدام‌تان را دنبال نکرد؟

از اقبال خوبمان، به هیچ کدام نخورد. می‌گویم کار خدا، همین است. وقتی بمب‌ها را زدیم و هزارپا آمدیم بالا، باید گردش می‌کردیم و می‌رفتیم. اما بیشتر آمدیم بالا. ۱۵۰۰ پا آمدیم بالا و رادار دشمن ما را گرفت و موشک را فایر کرد. موشک ما را گرفت و ما هم شروع به گردش کردیم که از وسط مان رد شد.

* رولند از امکانات پیشرفته عراقی‌ها بود.

بله و بعد از این‌ماجرا، اعلام هم کردند ما دو فروند اف‌پنج ایرانی را به درک واصل کرده‌ایم.

*چه‌طور؟ آخر لاشه و چیزی پیدا نکردند که!

داخل خاک ما بودیم. پاپ که انجام می‌دادیم در خاک خودمان انجام می‌دادیم. آن‌ها در خاک ما بودند. کارمان این بود که پاپ می‌کردیم و بمب را در حال پاپ رها می‌کردیم.

*آها! منظورتان لاف بامبینگ است؟

بله.

شکار میگ ۲۵ بعثی توسط اف‌پنج ایرانی به‌روایت شکارچی‌اش

* بعد از آن ماموریت معروف (زدن میگ) چه‌طور؟

همه ماموریت‌هایی که گفتم مربوط به بعد از زدن میگ ۲۵ هستند.

* ولی نقطه درخشان کارنامه شما را آن ماموریت می‌دانند.

بله. بعضی از حرکت‌ها بولد می‌شوند. مثلا جناب دوران کم ماموریت نرفته ولی ماموریت بغدادش چیز دیگری است. تمام دنیا آن را به‌عنوان ماموریت خاص می‌شناسند. یا جناب اسکندری مگر کم ماموریت رفته است؟ همین ماموریت بغداد را هم با دوران بوده ولی او را با ماموریت (زدن) پل خرمشهر می‌شناسند. همان روزی که جناب اسکندری رفتند برای زدن پل خرمشهر، ما هم در دزفول آماده نشسته بودیم که دستور تیک آف بیاید ولی نیامد.

* برای همان محدوده؟

بله. برای خرمشهر.

* در ماجرای زدن میگ ۲۵، عجیب است که متوجه شما نشده است. می‌توان گفت کار خدا بوده ولی با آن امکانات و رادار قوی و همه‌چیزی که داشته، عجیب است که نزدیک‌شدن شما را نفهمیده است.

اول از همه این‌که کار خدا بوده و شک نکنید. دوم این‌که این‌هواپیما با دو سه پَتِرنی که انجام داده بود، خیالش راحت بوده که در آن‌محدوده کسی نیست.

وقتی در هواپیما نشستی دو حالت دارد. یکی زمانی است که اضطراب نزدیک‌شدن موشک را داری، یا نزدیک‌شدن به هدف برای بمباران را داری. در این‌حالت، تمام سلول‌هایت در کابین است. در حالت دوم ریلکس هستی. آن هواپیما هم ریلکس بود. البته دنبال لقمه چرب و نرمش که هواپیمای ۷۴۷ بود، می‌گشت. شاید هم به همین دلیل به دستگاه‌هایش نگاه نکرده باشد* بادی به غبغب داشته است.

حتما! وقتی در هواپیما نشستی دو حالت دارد. یکی زمانی است که اضطراب نزدیک‌شدن موشک را داری، یا نزدیک‌شدن به هدف برای بمباران را داری. در این‌حالت، تمام سلول‌هایت در کابین است. در حالت دوم ریلکس هستی. آن هواپیما هم ریلکس بود. البته دنبال لقمه چرب و نرمش که هواپیمای ۷۴۷ بود، می‌گشت. شاید هم به همین دلیل به دستگاه‌هایش نگاه نکرده باشد. من هم از آن‌جا که خدا خواست، تیزهوشی کردم و عمل لاک‌آن کردن روی هواپیما را زمانی انجام دادم که تقریبا در تیل‌اش بودم.

و لاک کردم. تا لاک کردم و رفتم برای فایر کردن موشک، او اِرلی وارنینگ را گرفت و شروع کرد به گردش.

* در چنین‌لحظاتی همه‌چیز به ثانیه بستگی دارد.

صدم ثانیه.

* شما لاک می‌کنید و شلیک می‌کنید ولی عمل نمی‌کند. موشک اولی و دوم! و بعد می‌روید سراغ اِسترفِ گان.

زمان برد. حساب کنید من فاصله‌ای با آن‌هواپیما دارم که باید به آن برسم. رِیتِ کلوشن (نزدیک شدن) من زیاد بود. چون گذاشته بودم روی افتر برنر. وقتی هم سنر تانک را رها کردم، هواپیما جان گرفت و با سرعت بیشتر جلو رفت.

* سنر را وقتی میگ را دیدید رها کردید؟

بله. داستان دارد. سنر را وقتی رها کردم که مطمئن شدم دیگر به این هواپیما می‌رسم که یا می‌زنم یا درگیر می‌شویم. چون بیت‌المال بود و باید حفظ می‌شد. اما وقتی مطمئن شدم می‌رسم رهایش کردم.

* خالی هم نبود.

هنوز بنزین باک‌های داخلی خالی نشده بود. این‌هواپیما تا وارنینگ را گرفت شروع کرد به گردش‌کردن. خلبانش واقعا حرفه‌ای بود. تکنیکی را انجام داد که من از جناب عباس‌نژادی دیده بودم. در یک پرواز ACT این‌کار را برای من انجام داد. هواپیما را می‌گذارند توی گردش و استنباط شما این است که دارد می‌گردد. شما هم می‌خواهی با او بگردی و جلوتر به او برسی و مسیر گردشش را قطع کنی. اما او از لحظه‌ای به بعد از طرف دیگر گشت.

* یعنی یک‌جور بَرِ رول زد.

بر رول که نه! اما یک رول بزرگ زد. در مانور بر رول، نقطه‌ای را در نظر می‌گیری و ابتدا ۳۰ تا ۴۰ درجه می‌گردی. بعد بالا می‌روی و حول نقطه می‌گردی. ممکن است به خاطر سرعت زیاد از آن‌هواپیما جلو بیافتی. یک حرکت دیگر هم هست که یکی از معلم‌خلبانانان به من یاد داد؛ جناب اسماعیل موسوی که فرمانده گردانمان بود. ایشان «رادر بر رول» به من یاد داد. در این تکنیک هم سرعت هواپیما در آنِ واحد ۲۰۰ تا ۲۵۰ نات کم می‌شود. محکم روی رادر هواپیما می‌زنند و تمام سینه هواپیما رو به جلو می‌افتد. به این‌ترتیب سرعت ۵۰۰ نات ناگهان می‌شود ۲۰۰ نات.

* خطر استال ندارد؟

دارد ولی باید زود انجامش بدهی. گاهی لازم است.

* به قول شما باید زود انجامش بدهی.

و زود هم باید ریکاوری کنی. میگ شروع کرد به گردش مخالف. من هم رفتم بالای سرش ایستادم و قشنگ کنترلش می‌کردم که چه‌کار می‌کند. وقتی برگشت، شیرجه کردم روی سرش. احساساتی هم شده بودم. هواپیما را جلوی روی خودم دیدم و ...

* که لقمه چرب و نرمی بود!

دقیقا! شاید هر خلبان دیگری هم بود این‌حالت برایش پیش می‌آمد. می‌خواستم هدف را دقیق بگیرم. اول شروع به بازی با استیک کردم. برای این‌که دقیق بگذارم روی هدف. این باعث شد گلوله‌ها مستقیم نروند و منحرف شوند.

* پخش و پلا زدید.

بله این‌طور بود که ده دوازده گلوله هدر رفت. برای زدن هر تارگتی که در حال حرکت است، باید نقطه هدف‌گیری‌ات را به اندازه طول هواپیما بگذاری جلوتر. وقتی آتش می‌کنی او به گلوله‌هایت می‌رسد و می‌رود داخل آتش تو. خوشبختانه این‌اتفاق افتاد.

* و با همین الگو او را زدید!

بله و شد کوهی از آتش.

* شما که سقوطش را ندیدید!

وقتی هواپیمایی تیر می‌خورد و آتش می‌گیرد، تکه‌هایش از بدنه جدا می‌شوند. اگر پشت سرش بایستی این‌تکه‌ها به اینْتِیک (ورودی) موتور خودت وارد می‌شود و ممکن است سقوط کنی. وقتی زدمش، آمدم بالای سرش ایستادم. بعد از طرف دیگر برگشتم در بال چپش. حالت گردش داشت و به سمت زمین می‌رفت. راک دِ وینگ کردم و علامت دادم. دیدم مرا نگاه کرد. رویش را کرد آن‌طرف و به فکر خوردن به زمین بود.

* منظورتان از علامت چه بود؟ این‌که گفتید بیا این‌سمت برای چه بود؟

برای این‌که بیاید در خاک ما بنشیند. اصولا این‌طور است. می‌روی کنار هواپیما و می‌گویی بنشیند.

* آخر او که با آن‌وضعیت نمی‌توانست صحیح و سالم فرود بیاید!

بله. تمام ارلی وارنینگ‌هایش روشن و کابینش چراغانی شده بود. بعد هم خورد زمین. منتهی همین که داشتم فالویش می‌کردم، رادار به من اعلام کرد دو هواپیما پشت سرتان هستند. وینگمنِ من که خیلی هم جوان بود، علاقه‌مند و پشت‌کار دار بود. گفت «سِر اجازه بدهید درگیر شویم.» گفتم نه درگیر نمی‌شویم!

* برای امروزمان بس است دیگر [خنده]

بله دیگر! با خودم گفتم اگر یکی از ما سانحه بدهد، این‌شیرینی تلخ می‌شود. به همین‌دلیل گفتم نه برمی‌گردیم. رادار اعلام کرد دارند نزدیک می‌شوند که کال کردم می‌رویم کف زمین. شیرجه کردیم و آمدیم برای فرود.

* خلبان را چه؟ متوجه شدید که اجکت کرد یا خورد زمین؟

اجکت کرده بود. چون هواپیمایش غیرقابل کنترل بود.

شکار میگ ۲۵ بعثی توسط اف‌پنج ایرانی به‌روایت شکارچی‌اش

* جناب زارع‌نژاد اگر نام یا خاطره‌ای جا مانده، درباره‌اش صحبت کنیم!

خلبان‌هایی که در جنگ بودند، همه زحمت کشیدند. روح همه آن‌هایی که شهید شدند شاد و از ما راضی باشد. خدا به عزیزانی هم که به هر دلیلی دچار نقض جسمانی و معلولیت شدند، صبر بدهد. به سهم خودم برای خلبان‌هایی که در جنگ بودند و قدیمی‌ها آرزوی سلامتی می‌کنم و همین‌طور برای خلبان‌های جدیدمان. اول آرزو می‌کنم به هیچ‌عنوان، جنگی رخ ندهد. چون جنگ بسیار زشت و کثیف و بد است. درست است ما جنگیدیم و خیلی از عزیزان هم به ما لطف دارند. ولی واقعیت این است که جنگ خیلی‌کثیف است. خیلی‌ها بی‌خانمان، و دخترهای جوان تازه ازدواج‌کرده بی‌سرپرست و خیلی از بچه‌ها یتیم شدند. نه‌تنها خلبان‌ها که تمام رزمنده‌ها چه از ارتش، چه بسیج و چه سپاه. این‌ها همه زحمت کشیدند. خدا به آن‌ها صبر و تحمل بدهد.

آرزو می‌کنم به هیچ‌عنوان، جنگی رخ ندهد. چون جنگ بسیار زشت و کثیف و بد است. درست است ما جنگیدیم و خیلی از عزیزان هم به ما لطف دارند. ولی واقعیت این است که جنگ خیلی‌کثیف است. خیلی‌ها بی‌خانمان، و دخترهای جوان تازه ازدواج‌کرده بی‌سرپرست و خیلی از بچه‌ها یتیم شدند. نه‌تنها خلبان‌ها که تمام رزمنده‌ها چه از ارتش، چه بسیج و چه سپاه. این‌ها همه زحمت کشیدند. خدا به آن‌ها صبر و تحمل بدهد* پس از جنگ را هم بپرسم. شما تا پایان جنگ در تبریز بودید. بعد از جنگ چه‌طور؟

بعد از جنگ رفتم شیراز. آن‌جا معلم بودم و آموزش خلبان‌های جوان را به عهده داشتم؛ از سال ۱۳۶۷ تا ۱۵ شهریور ۱۳۷۳

* بعد از آن بازنشستگی بود؟

نه. بعدش به تهران منتقل شدم. خدا شهید (منصور) ستاری را بیامرزد! قرار شد بروم ستاد. تیمسار علی بختیاری مرا برای ستاد می‌خواست؛ با جناب اکبر زمانی. قرار شد ما دو نفر برویم به‌عنوان دو خلبان، کتاب‌های منوال‌های پروازی را بازنویسی کنیم و رویشان کمی کوریشن بگذاریم. یعنی باید کارهایی را که در جنگ دیده بودیم به کتاب‌ها اضافه می‌کردیم.

ستاری به من گفت زارع‌نژاد تو برو (مجتمع صنعتی) اوج. گفتم هرچه شما دستور بدهید. بعد از این‌که فهمید من میگ ۲۵ را زده‌ام، علاقه‌اش را نشان می‌داد. شیراز هم که بودیم، همیشه ابراز محبت می‌کرد. خیلی مرد بزرگی بود. به من گفت «بیا. با تیمسار صادق پور صحبت شده است. قرار است یک مدرسه پرواز تاسیس کنیم که تست پایلوت آموزش بدهیم.» همزمان داشتند جنگنده آذرخش را می‌ساختند. بالابدنه را خودمان می‌ساختیم. خدا بیامرز مهندس سنایی و تیمسار صفری مشغول این‌پروژه بودند. گفتند می‌خواهیم یک مدرسه تست درست کنیم که هواپیمای صفرکیلومتر در آن تست شود. از طرف دیگر مهندس انتصاری داشت هواپیمای تذرو را می‌ساخت؛ همین‌طور کامپوزیت موتور جت را. اسم اولش درنا بود.

من آمدم اول خلبان درنا بشوم و تست‌هایش را تکمیل کنم و هم در تاسیس مدرسه خلبان آزمایشی مشغول شده و آموزش دهم. شهید ستاری گفت «جناب صادق پور سی سال خدمتش پر شده و می‌خواهم یکی دوسال باشد و بعد تو مدرسه را اداره کنی.» آن‌زمان جناب سیروس باهری فرمانده منطقه هوایی شیراز بود و به من خانه سازمانی نمی‌داد. می‌گفت «یا می‌آیی می‌شوی معاونت عملیات شکاری این‌جا که خانه و ماشین می‌دهم یا اگر آن‌جا می‌مانی خانه نمی‌دهم.»

بعد هم ۱۰ سال هم در اوج بودم. از ابتدا که رفتم به عنوان تست پایلوت تذرو و آذرخش پرواز کردم. بعد شدم جانشین آقای صادق پور، بعد رئیس مدرسه خلبانان آزمایشی، بعد جانشین اوج و بعد فرمانده اوج. بعد به مرکز تحقیقات منتقل شدم. آن‌جا رفت و آمد برایم سخت بود. به همین‌دلیل درخواست بازنشستگی دادم و حدود شش‌هفت‌ماه بعد بازنشسته شدم.

* چه سالی بازنشسته شدید؟

سال ۱۳۸۳ با ۳۲ سال خدمت.

داستان خلبان شوروی که سوار بر یک میگ-25 به ژاپن فرار کرد!

داستان خلبان شوروی که سوار بر یک میگ-25 به ژاپن فرار کرد! (+تصاویر)

ویکتور بلنکو پایگاه هوایی چیتوس را برای فرود میگ-25 انتخاب کرده بود و انتظار می رفت که توسط نیروی دفاع شخصی هوایی ژاپن به سمت پایگاه اسکورت شود.

عصر ایران؛ مجله تصویری سلاح - تقریبا پنج دهه پیش، در 6 سپتامبر 1976، ستوان ویکتور بلنکو خلبان نیروی دفاع هوایی شوروی با پرواز هواپیمای میکویان-گورویچ میگ-25پی "فاکس بت" خود به سمت ژاپن به غرب فرار کرد. طی جنگ سرد بین اتحاد جماهیر شوروی و آمریکا، کشورهای غربی خلبانان شوروی را تشویق می کردند که به کشورهای غیر هم پیمان شوروی فرار کرده و درخواست پناهندگی سیاسی کنند.

در طول جنگ سرد، نیروی دفاع هوایی شوروی وظیفه دفاع از حریم هوایی شوروی در برابر هواپیماهای شناسایی و بمب افکن های هسته ای راهبردی آمریکا را بر عهده داشت. یکی از مواردی که علاقه خاصی به آن داشتند، هواپیمای جاسوسی لاکهید یو-2 بود که توانایی پرواز در ارتفاع بسیار بالا را داشت.

ویکتور بلنکو؛ خلبان شوروی که سوار بر یک میگ-25 به ژاپن فرار کرد

برای مقابله با تهدید ناشی از هواپیماهای غربی، شرکت میکویان-گورویچ کار طراحی یک رهگیر سرعت بالا را آغاز کرد. کار روی پروژه ای که به میگ-25 تبدیل شد، در اواسط سال 1959 آغاز شد. سرویس اطلاعات شوروی متوجه شده بود که آمریکایی ها در حال کار روی یک هواپیمای جاسوسی با قابلیت پرواز با سرعت 3 ماخ هستند.

نمونه اولیه میگ-25 اولین پرواز خود را در 6 مارس 1964 انجام داد. پس از چندین تغییر، این هواپیما به عنوان گامی قابل توجه رو به جلو در مهندسی شوروی مطرح شد. طولی نکشید که دفتر طراحی میکویان-گورویچ متوجه شد که هواپیمای جدید پتانسیل شکستن انواع رکوردهای سرعت را دارد. پس از ثبت رکوردهای جهانی جدید برای بیشینه سرعت، این هواپیما در سال 1970 خدمت در نیروی دفاع هوایی شوروی را آغاز کرد.

نیروهای اطلاعات غرب در مورد میگ-25 نگران بودند

نیازی به گفتن نیست که هواپیمای جدید شوروی، غرب را بسیار نگران کرده بود. آنها بر این باور بودند که میگ-25 چیزی فراتر از یک موشک با بال است و آن را یک جنگنده رزمی چابک در نظر می گرفتند. در واکنش به معرفی میگ-25، مهندسان آمریکایی کار روی یک هواپیمای جنگی سریع را آغاز کردند که در نهایت به معرفی مک دانل داگلاس اف-15 ایگل منتج شد.

چیزی که نیروهای اطلاعات غربی در آن زمان نمی دانستند این بود که با کمک یک خلبان سرخورده روسی خیلی زود همه چیز را درباره هواپیمای جدید شوروی فرا خواهند گرفت. وی تصمیم گرفته بود تا با میگ-25 خود به غرب فرار کند.

ویکتور بلنکو؛ خلبان شوروی که سوار بر یک میگ-25 به ژاپن فرار کرد

ویکتور بلنکو در شرق دور روسیه مستقر بود

در سال 1976، ویکتور بلنکو در پایگاه هوایی چوگویفکا، در 193 کیلومتری ولادی وستوک در شرق دور روسیه مستقر بود. زندگی شخصی وی به هم ریخته بود، همسرش تهدید به طلاق از او کرده بود و همراه فرزند پسرشان به خانه خانوادگی در شهر بندری ماگادان اوبلاست، روسیه نقل مکان کرده بود. بلنکو که از سیستم کمونیستی ناراضی و سرخورده بود، تصمیم گرفت به غرب فرار کند.

بلنکو و چند خلبان دیگر از هنگ جنگنده 513 طی یک پرواز آموزشی روتین در 6 سپتامبر 1976 از پایگاه هوایی چوگویفکا به هوا برخاستند. در ابتدا، بلنکو نقشه پرواز را برای پرهیز از لو رفتن هدف اصلیش دنبال کرد، اما ناگهان به سرعت کاهش ارتفاع داد. وی تغییر مسیر داد و به سمت دریا به سمت ژاپن پرواز کرد. جنگنده وی توسط رادار ژاپنی ها در حدود ساعت 13:20 بعد از ظهر شناسایی شد. در واکنش به ورود جنگنده شوروی به حریم هوایی ژاپن، دو فروند جنگنده مک دانل داگلاس اف-4 فانتوم مستقر در پایگاه هوایی چیتوس در نزدیکی ساپورو به پرواز درآمدند.

بلنکو پایگاه هوایی چیتوس را برای فرود انتخاب کرده بود و انتظار می رفت که توسط نیروی دفاع شخصی هوایی ژاپن به سمت پایگاه اسکورت شود. طی این پرواز فرار، شرایط آب و هوایی بد بود و رادار زمینی برای ردیابی میگ-25 بلنکو عملکرد خوبی نداشت تا هواپیماهای نیروی دفاع شخصی هوایی ژاپن این جنگنده را پیدا کنند. با توجه به کمبود سوخت، بلنکو تصمیم گرفت در فرودگاه هاکوداته در جنوب هوکایدو فرود بیاید.

ویکتور بلنکو؛ خلبان شوروی که سوار بر یک میگ-25 به ژاپن فرار کرد

پس از سه بار دور زدن در اطراف فرودگاه هاکوداته، بلنکو سرانجام تصمیم به فرود گرفت و تقریبا نزدیک بود با یک بوئینگ 727 که در حال برخاستن از زمین بود، برخورد کند. طول تک باند فرودگاه هاکوداته 3000 متر بود که برای متوقف شدن میگ-25 حتی پس از باز شدن چترهای ترمز بسیار کوتاه بود. جنگنده بلنکو پس از خروج از باند فرودگاه 240 متر دیگر را طی کرد تا در نهایت پیش از برخورد با آنتن لوکالایزر متوقف شود. بلنکو برای فرود در یک فرودگاه نظامی برنامه ریزی کرده بود، اما فرود وی در یک فرودگاه غیر نظامی موجب شد تا خیلی زود مردم برای عکس گرفتن در اطراف هواپیما جمع شوند.

بازداشت بلنکو و دریافت پناهندگی سیاسی آمریکا

زمانی که پلیس در سال 14:10 رسید، فرودگاه بلافاصله بسته و بلنکو بازداشت شد. بلنکو به دلیل ورود بدون مجوز به حریم هوایی ژاپن و حمل سلاح گرم دستگیر شد. وی در بازجویی پلیس اعلام کرد که قصد ارائه درخواست پناهندگی سیاسی و رفتن به آمریکا را دارد. شوروی که از این اقدام بسیار خشمگین شده بود، خواستار بازگرداندن سریع بلنکو و میگ-25 شد.

بلنکو در 7 سپتامبر به شهر توکیو منتقل شد و یک روز بعد، پناهندگی سیاسی آمریکا را دریافت کرد. در 9 سپتامبر 1976، نماینده سفارت شوروی در ژاپن طی دیداری با بلنکو تلاش کرد او را برای بازگشت به شوروی متقاعد کند. بلنکو این درخواست را نپذیرفت و یک روز بعد در پرواز خطوط هوایی نورث وست به مقصد آمریکا بود.

ویکتور بلنکو؛ خلبان شوروی که سوار بر یک میگ-25 به ژاپن فرار کرد

در پاسخ، شوروی خواستار بازگرداندن سریع هواپیمای میگ-25 شد. ژاپن که نگران اعمال زور از سوی شوروی برای بازپس گرفتن میگ-25 بود، نیروهای نظامی کمکی را راهی هوکایدو کرد و گشتزنی های هوایی و دریایی شبانه روزی آغاز شد. با توجه به تمایل شوروی برای پس گرفتن هواپیما، ژاپنی ها آن را برای پرواز در اختیار آمریکایی ها قرار ندادند، اما به مهندسان آمریکایی اجازه دادند تا میگ-25 را قطعه قطعه کرده و آن را بررسی کنند. در نهایت، قطعات هواپیما در 40 جعبه قرار گرفت و به اتحاد جماهیر شوروی بازگردانده شد.

پس از بررسی، آمریکایی ها متوجه شدند که میگ-25 آنقدر که قبلا فکر می کردند، پیشرفته نیست. با این وجود، آنها به روند ساخت جنگنده مک دانل داگلاس اف-15 ایگل ادامه دادند.

فرار بلنکو و آنچه پس از آن رخ داد

بلنکو علاقه ای به جلب توجه نداشت و پس از ورود به آمریکا نام خود را به اشمیت تغییر داد. وی اغلب در زمان کار به عنوان مشاور هوافضا، مکان خود را تغییر می داد. در سال 1980، رئیس جمهور جیمی کارتر شهروندی آمریکا را به بلنکو اعطا کرد. بلنکو به رغم ازدواج با یک معلم موسیقی از داکوتای شمالی همچنان ترجیح می داد زندگی بی سر و صدایی داشته باشد، زیرا از ترور خود توسط نیروهای شوروی هراس داشت.

به رغم داشتن دو فرزند پسر از همسر آمریکایی خود، ازدواج بلنکو در نهایت به طلاق ختم شد. وی در 24 سپتامبر 2023 در سن 76 سالگی در یک خانه سالمندان در رزباد، ایلینوی درگذشت.

ویکتور بلنکو؛ خلبان شوروی که سوار بر یک میگ-25 به ژاپن فرار کرد

ویکتور بلنکو؛ خلبان شوروی که سوار بر یک میگ-25 به ژاپن فرار کرد

ویکتور بلنکو؛ خلبان شوروی که سوار بر یک میگ-25 به ژاپن فرار کرد

ویکتور بلنکو؛ خلبان شوروی که سوار بر یک میگ-25 به ژاپن فرار کرد

خلبان فریدون ذوالفقاری و گردان 11 شناسایی

مرور زندگی و کارنامه تیزپرواز گردان ۱۱ شناسایی

مرور زندگی و کارنامه تیزپرواز گردان ۱۱ شناسایی

درحالی‌که دشمن مشغول نصب پل بود، با توجه به شرایط پیش‌آمده و اخبار جسته‌وگریخته، اواخر شب ۱۸ مهرماه دستور عکس‌برداری شبانه از محدوده تقریبی در حوالی دارخوین به گردان ۱۱ شناسایی ابلاغ شد.

خبرگزاری صدا و سیما و مهر _ گروه فرهنگ و ادب: امیر جانباز خلبان فرج‌الله فرسیابی یکی از خلبانان ایثارگر گردان ۱۱ شناسایی پایگاه یکم شکاری مهرآباد و همرزمان شهید فریدون ذوالفقاری در سال‌های دفاع مقدس، چهارشنبه ۱۴ دی درگذشت و به یاران شهیدش پیوست.

وی متولد ۱۳۲۵ است و فروردین ۵۱ وارد دانشکده خلبانی شد. او دوره شبانه‌روزی آموزش را به‌سرعت پشت سر گذاشت و برای دوره ویژه آموزش ناوبری هواپیمای جنگنده به آمریکا اعزام شد. پروازهایش را با هواپیمای T29 انجام داد و اردیبهشت ۵۳ پس از فارغ‌التحصیلی به ایران بازگشت و به گردان ۱۱ شکاری رزمی فانتوم (F4-E) فرستاده شد و پس از دیدن دوره یک‌ساله رزمی، به گردان ۳۳ شکاری پایگاه سوم شکاری منتقل شد. سال ۵۵ آزمونی بین خلبان‌ها برای طی دوره هواپیمای شناسایی فانتوم برگزار شد و فرسیابی نمره خوبی کسب کرد که دوباره به آمریکا اعزام شد.

فرسیابی پس از بازگشت به ایران، به‌عنوان خلبان متخصص کابین عقب هواپیمای RF4 در گردان یازده شناسایی تاکتیکی مهرآباد مشغول به کار شد. در ۷ بهمن سال ۶۱ سانحه‌ای برای این خلبان و کابین جلویش حمیدرضا نادری‌نیا رخ داد که به جانبازی‌اش انجامید. این ‌مأموریت عکس‌برداری برای شروع عملیات والفجر مقدماتی در نظر گرفته شده بود که در آن، فانتوم ایرانی مورد اصابت موشک هوا به هوای خلبان میراژ عراقی قرار گرفت. موشک درست به کابین برخورد کرد و نادری‌نیا شهید و فرسیابی نیز ضمن اجکت و خروج اضطراری از کابین، چشم چپ خود را از دست داد. به این ‌ترتیب از رده پروازی خارج شد. او سال ۷۰ به‌عنوان وابسته نظامی ایران به سوئیس رفت و اول آبان ۷۴ پس از سی‌سال خدمت با درجه سرتیپ دومی بازنشسته شد.

محسن شیرمحمد یکی از پژوهشگران نیروی هوایی جمهوری اسلامی ایران که پیش‌تر در یادداشتی امیر خلبان زنده‌یاد محمود کنگرلو از دیگر عقابان گردان ۱۱ شکاری را در یادداشت «مرور زندگی و کارنامه زنده‌یاد امیر خلبان محمود کنگرلو» معرفی کرده، در یادداشتی دیگر کارنامه امیر فرسیابی را مورد مرور و بررسی قرار داده است.

پیکر امیر فرسیابی صبح امروز شنبه ۱۷ دی در گلزار شهدای شهر لواسان زادگاه وی به خاک سپرده می‌شود.

مشروح متن این‌یادداشت را در ادامه می‌خوانیم؛

شاهکار‌های خلبانان گردان ۱۱ شناسایی در دفاع مقدس

سرتیپ دوم خلبان جانباز فرج‌الله فرسیابی ۱۲ مهر ۱۳۲۵در لواسان متولد گردید. تحصیلات ابتدایی و دوره متوسطه اول را در لواسان گذراند و سپس در سال ۱۳۴۴ وارد آموزشگاه ‏درجه‌داری نیروی هوایی شد.با اتمام دوره آموزش در رسته الکترونیک و اسلحه هواپیما، به پایگاه دزفول منتقل و مشغول خدمت گردید.

وی سپس ادامه تحصیل داد و با اخذ مدرک دیپلم به ‏علت علاقه وافر به پرواز، در آزمون خلبانی شرکت کرد و پس از قبولی و انجام معاینات پزشکی،۳۱ تیر ۱۳۵۱ در دانشکده خلبانی پذیرفته شد.

نامبرده پس از آموزش‏های اولیه و طی کلاسهای زبان و تخصصی علوم هوانوردی،۱۸ مرداد ۱۳۵۲ جهت طی دوره ناوبری هواپیمای شکاری به آمریکا اعزام گردید و اردیبهشت ۱۳۵۳ موفق به دریافت نشان ناوبری شد. همان سال و پس از بازگشت به ایران، جهت پرواز در کابین عقب هواپیمای جنگنده اف- ۴ انتخاب و به پایگاه یکم مستقل شکاری منتقل گردید.با اتمام دوره آموزشی به پایگاه همدان منتقل و به عنوان خلبان کابین عقب فانتوم به خدمت در نیروی هوایی ادامه داد.

به دلیل شایستگی‌های پروازی ،در سال ۱۳۵۵ جهت طی دوره کابین عقب هواپیمای آر. اف ۴ انتخاب و دوباره به آمریکا اعزام گردید و پس از پشت سر گذاشتن دوره آموزشی، اردیبهشت ۱۳۵۶ به ایران بازگشت و به پایگاه یکم مهرآباد منتقل و در گردان ۱۱ شناسایی به خدمت در نیروی هوایی ادامه داد.

۱۲ بهمن ۱۳۵۶ ، وی در یک مأموریت شناسایی تاکتیکی به ‏همراه سروان جواد رضوانی به عنوان خلبان کابین جلو انجام وظیفه می‌‏نمود، هنگام مراجعت از مأموریت در لحظه نشستن روی باند فرودگاه، هواپیما دچار اشکال فنی شده و هر دو خلبان اقدام به خروج اضطراری کردند و با چتر نجات سالم فرود آمدند .

با شروع جنگ تحمیلی وی از جمله خلبانان شناسایی بود که در این یگان، پروازهای جنگی مختلفی را انجام داد. در اولین پرواز جنگی، ۴ مهر ۱۳۵۹، همراه با شهید علی‌رضا دریانیان از پایگاه یکم شکاری مهرآباد، عازم عکس‌برداری از منطقه خوزستان گردید و با موفقیت این مأموریت را انجام داد. ۱۱ مهر ۱۳۵۹ با وجود آغاز تخلیه پایگاه چهارم وحدتی دزفول، همان روز دستوری از ستاد مشترک ارتش جهت شناسایی و عکس‌برداری از آخرین حد پیشروی دشمن در منطقه شمال خوزستان به گردان شناسایی ابلاغ گردید تا بر اساس نتایج حاصل از این پرواز، تصمیم قطعی و نهایی در مورد ادامه تخلیه یا عدم تخلیه پایگاه وحدتی گرفته شود. این مأموریت به بهرام ایکانی و فرج‌الله فرسیابی واگذار شد که با موفقیت انجام گرفت و نتیجه این مأموریت و عکس‌برداری مشخص نمود که دشمن از رود کرخه عبور نکرده و به همین دلیل دستور تخلیه پایگاه وحدتی لغو شد. فرج‌الله فرسیابی همچنین یکی از سه مأموریت شناسایی شبانه در دفاع مقدس را در ۱۸ مهر ۱۳۵۹ انجام داد.

مرور زندگی و کارنامه تیزپرواز گردان ۱۱ شناسایی

یکی از عکس‌های هوایی از پل شناور بر روی اروندرود، که روز ۳۰ اردیبهشت ۱۳۶۱ و توسط بهرام ایکانی و فرج‌الله فرسیابی در جریان آخرین مرحله عملیات آزادسازی خرمشهر گرفته شده است

در تاریکی بامداد ۱۹ مهرماه در محلی به نام مارَد که در حدود ۲۰ کیلومتری شمال آبادان قرار دارد، دشمن موفق به احداث پل بر روی رودخانه کارون شد. درحالی‌که دشمن مشغول نصب پل بر روی کارون بود، با توجه به شرایط پیش‌آمده و اخبار جسته‌وگریخته در این مورد، جهت تعیین محل دقیق پل، در اواخر شب ۱۸ مهرماه دستور عکس‌برداری شبانه از محدوده تقریبی در حوالی دارخوین به گردان ۱۱ شناسایی ابلاغ شد. این مأموریت به فریبرز غنی‌نژاد و فرج‌الله فرسیابی واگذار گردید. با وجود خطرات فراوان پرواز در شب و به ویژه در ارتفاع پایین در خوزستان، خلبانان فانتوم مهرآباد را به سمت جنوب ترک کردند. دشت خوزستان با وجود مسطح بودن به دلیل خطوط فشار قوی متعدد منطقه خطرناکی برای پرواز در ارتفاع پایین آن هم در شب محسوب می‌شد. با وجود تمام خطرات احتمالی، فریبرز غنی نژاد و فرج‌الله فرسیابی موفق به عکس‌برداری از پل دشمن شدند. با فرود فانتوم در مهرآباد همان شب، عکس‌های گرفته شده مورد بررسی قرار گرفت و مشخص شد که دشمن با نصب پل در حال انتقال قوای خود به کرانه خاوری کارون است.

مرحوم فرج‌الله فرسیابی در سلسله عملیات آزادسازی خوزستان شامل ثامن‌الائمه، طریق‌القدس و فتح‌المبین و مأموریت‌های شناسایی و عکس‌برداری هوایی حضور فعالی داشت. در جریان عملیات بیت‌المقدس و در روز ۳۱ اردیبهشت ۱۳۶۱ همراه با بهرام ایکانی، آخرین عکس‌برداری مؤثر از جبهه نبرد را انجام داد. بر اساس این عکس‌برداری محل پل شناور دشمن بر روی اروند مورد شناسایی مجدد قرار گرفت و با انهدام آن به وسیله فانتوم‌های نهاجا در روز ۳ خرداد ۱۳۶۱ زمینه برای آزادسازی خرمشهر فراهم شد .

مرحوم فرسیابی، از آبان ۱۳۶۱ ، پس از طی دوره معلم خلبانی کابین عقب آر. اف- ۴ ، به عنوان معلم خلبان به آموزش خلبانان جدیدالورود نیز پرداخت.

روز ۷ بهمن ۱۳۶۱ یک پرواز شناسایی تاکتیکی برونمرزی به خلبانی حمیدرضا نادرینیا (کابین جلو) و مرحوم فرسیابی (کابین عقب) با یک فروند هواپیمای آر. اف ۴ برای بررسی آخرین وضعیت مناطق نبرد به اجـرا درآمد و عکس هوایی از منطقه غرب دزفول، غرب و جنوب‏غرب اهواز گرفته شد ولی متأسفانه فانتوم مورد هدف موشک هوا به هوای شکاری‌های دشمن قرار گرفت که در نتیجه خلبان کابین جلو شهید و مرحوم فرسیابی مجبور به ترک اضطراری هواپیما در ارتفاع ۴۷ هزارپایی شد. نامبرده به طرز معجزه‌آسایی نجات یافت اما به دلیل آسیب‌های وارده از ناحیه چشم، به اجبار جهت درمان به کشور اسپانیا اعزام گردید و با وجود اقدامات صورت گرفته، یک چشم خود را از دست داد. پس از بازگشت به کشور و با وجود خارج شدن از رده پروازی، مرحوم فرسیابی همچنان به خدمت خود در نهاجا ادامه داد .وی دوره دافوس را نیز در سال ۱۳۶۶ با موفقیت طی نمود.

مرحوم فرسیابی در ۱۳۶۹ به ستاد مشترک ارتش منتقل شد و به عنوان وابسته نظامی به کشور سوئیس اعزام گردید و در اوایل ۱۳۷۱ به کشور بازگشت و یک سال در همان محل و شغل قبلی خود مشغول به کار شد. با پایان مدت ماموریت به کشور بازگشت و تا سال ۱۳۷۴ در اداره سوم (عملیات) سماجا در سمت مدیریت عملیات هوائی به انجام وظیفه مشغول گردید و در همین زمان به درجه سرتیپدومی ارتقا یافت.

درنهایت و در یکم آبان ۱۳۷۴ پس از سی سال خدمت پرفرازونشیب به افتخار بازنشستگی نائل آمد. کتاب مأموریت شبح ۵، خاطرات نامبرده می‏باشد که توسط پژمان سهرابی در ۳۰۸ صفحه به نگارش درآمده و در ۱۳۹۸ توسط مرکز مطالعات راهبردی نیروی هوایی به چاپ رسیده است.گردان ۱۱ شناسایی شامل دسته ای از خلبانان بسیار حرفه ای بود که برای نفوذ و عکسبرداری از عمق خاک دشمن آموزش دیده بودند. این گردان نخستین بار پیش از انقلاب اسلامی و در پایگاه یکم شکاری مهرآباد در سال ۱۳۳۷ تشکیل شد و به مرور تجهیز و حرفه ای تر می‌شدند. اولین هواپیمایی که در این گردان به خدمت گرفته شد RT-33 بود و در ادامه هواپیماهای F5 و F4 که پیشرفته تر بودند به خدمت گرفته شدند. خلبانان این گردان برخلاف تمام عملیات‌های هوایی باید مأموریت خود را به صورت تک فروندی و بدون هیچ‌گونه سلاح تهاجمی در خاک دشمن انجام می‌دادند. موضوعی که در شعار این گردان یعنی «تنها، نترس، بی‌سلاح» جلوه گر شده است. تنها وسیله دفاعی هواپیماهای گردان یازده شناسایی پادهای اخلالگر جنگ الکترونیک بود. این گردان با انجام عملیات‌های شناسایی در عمق خاک عراق، حمله قریب‌الوقوع این کشور به ایران را به درستی پیش‌بینی کرد و به مسئولان وقت جمهوری اسلامی اطلاع داد هرچند که به این گزارش اعتنایی نشد. [۱] [۲] با شروع جنگ ایران و عراق، بسیاری از عملیات‌های موفق هوایی و زمینی جمهوری اسلامی در جنگ ایران و عراق با پروازهای موفق شناسایی این گردان انجام شد. از جمله مؤثرترین عملیات‌های این گردان، شناسایی محل پل شناور عراق بر روی اروند رود بود که مورد شناسایی قرار گرفت و با انهدام آن به وسیله فانتوم‌های نهاجا در روز ۳ خرداد ۱۳۶۱ زمینه برای آزادسازی خرمشهر فراهم شد.

سرتیپ خلبان مرحوم محمود ضرابی

همشهری آنلاین- ثریا روزبهانی و خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب _ صادق وفایی و ایسنا : این‌خلبان هواپیمای شکاری فانتوم F۴ در مقطع شروع جنگ به‌عنوان فرمانده گردان و معاون عملیات در پایگاه ششم شکاری بوشهر خدمت می‌کرد و روز ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ یکی از خلبانانی بود که در قالب عملیات چهارفروندی انتقام از این‌پایگاه برخاسته و پایگاه شعیبیه را در عراق بمباران کردند. ضرابی در عملیات «کمان ۹۹» که روز اول مهر ۵۹ انجام شد حضور داشت.

سال‌ها(۱۳۸۹) پیش مرحوم محمود ضرابی خلبان پیشکسوت گفت‌وگویی با سرویس فرهنگ حماسه داشته است که به مناسبت این رویداد ناگوار به مرور آن می‌پردازیم.

هیچ افتخاری در تاریخ مکتوب جنگ وجود ندارد که اسم ارتش در آن نباشد.

«امیر خلبان سرتیپ محمود ضرابی با بیان این‌که «نباید برای جوانان امروز ما، افرادی مثل تام‌کروز قهرمان باشند»، به ذکر خاطرات دوران دفاع مقدس و نقش ارتش در این حماسه‌ی تاریخی پرداخت. امیر خلبان سرتیپ محمود ضرابی در این نشست با بیان این‌که هیچ کس نمی‌تواند جنگ را به نفع خود مصادره کند، گفت: «در دوران دفاع مقدس، سربازان این مملکت برای بقای مملکت و دستاوردهای آن انقلاب شکوهمند اسلامی وارد یک نبرد ناخواسته و دفاع ۸ ساله‌ای شدند و همه مردم ایران به خاطر همین موضوع امروز سرافرازند.

وی ادامه داد: امروز اگر کسانی در بالا نشسته‌اند و به هر نوعی می‌خواهند تقسیم غنائم کنند، ما نمی‌گوییم سهم ما چقدر می‌شود، بلکه خواهان این هستیم تا پیروزی‌ها و رشادت‌ها به نسل جدید و آینده منتقل شود.

وی با بیان این‌که نباید برای جوانان امروز ما، افرادی مثل «تام‌کروز» قهرمان باشند، افزود: قهرمان ما کسانی چون حسن کدخدایی و علی بشیری است که شاید تا به حال کسی اسم آنان را نشنیده باشد. اگر امروز به خیابان مولوی بروید خیابان کوچکی به نام خیابان شهید علی‌اکبر بشیری در آن جا وجود دارد. همین! مادرش وقتی در مراسمی شرکت می‌کند، فقط می‌گوید افتخارم این است که این بچه بزرگ شد و او را تقدیم کردم، توقع دیگری هم ندارد. ما هم نمی‌خواهیم بگوییم باید کاری کارستان انجام شود، ولی لااقل می‌توانیم نسل آینده را آماده کنیم؛ فقط تعریف نکنیم، جنگ آنقدر عظمت و بزرگی دارد که نیازی نیست کسی آن را بزرگ کند.

این خلبان خود را سرباز می‌دانست

امیر خلبان سرتیپ محمود ضرابی

این خلبان دوران دفاع مقدس با اشاره به انتشار کتابی در آمریکا که در آن از عملیات الولید به عنوان بزرگترین جنگ هوایی جهان نام برده است، گفت: یک ایرانی و دو آمریکایی دو کتاب با عنوان‌های «فانتوم در جنگ و هواپیمایی f۴ در جنگ» منتشر کرده‌اند که تنها حاوی پنج درصد از اطلاعاتی است که همه آنها را می‌دانند، اما همین کتاب با قیمت ۲۰ دلار در آمریکا نایاب شده است که در مقابل آن چه که ما در جنگ تحمیلی انجام داده‌ایم یک قطره است، ولی آن‌ها آن را آب و لعاب داده‌اند، در حالی که ما همین‌ها را داشته‌ایم که باید به نسل بعدی منتقل شوند.

در کرمان می‌خواستند به نام من هم خیابان نامگذاری ‌کنند، ولی من قبول نکردم و گفتم من فقط یک سربازم و اگر می‌خواهید نامگذاری کنید فقط بنویسید سرباز آنها هم قبول کردند.

او با بیان این‌که در جنگ تحمیلی ما تراژدی‌های بزرگی هم‌چون یدالله شریفی‌ها داشته‌ایم، ادامه داد: اگر بخواهیم برای آیندگان کارهای قوی انجام بگیرد، باید برای آن تیم درست شود. ضمن این‌که نباید اسم هیچ کس هم مصادره شود، بلکه باید بگوییم ایرانی؛ حالا هرکس ممکن است بیاید و بگوید من اصولگرا هستم راست، چپ، و یا حزب‌اللهی هستیم، این‌ها همه قبول اما ما ایرانی مسلمان هستیم.

وی با اشاره به شعار «ارتش فدای ملت، ارتش برادر ما است»، اظهار کرد: هیچ افتخاری در تاریخ مکتوب جنگ وجود ندارد که اسم ارتش در آن نباشد.

این خلبان دوران دفاع مقدس ادامه داد: در آذرماه سال ۱۳۵۹ به دستور معمار بزرگ انقلاب، رییس‌جمهور وقت و وزیر کشور دستور رسید تا قهرمانان جنگ معرفی شوند که در آن زمان در نیروی هوایی پنج نفر معرفی شدند و قرار شد در زادگاه این پنج نفر خیابان‌هایی به اسم آنها نامگذاری شود که عبارت بودند از منوچهر محققی در تبریز، عباس دوران در شیراز، علی بختیاری در نارمک تهران، رضا سعیدی در چیزر تهران که متاسفانه شهرداری بر روی تابلوی آن نوشته است (شهید علی بختیاری) هم‌چنین در کرمان می‌خواستند به نام من هم خیابان نامگذاری ‌کنند، ولی من قبول نکردم و گفتم من فقط یک سربازم و اگر می‌خواهید نامگذاری کنید فقط بنویسید سرباز آنها هم قبول کردند.

این خلبان خود را سرباز می‌دانست

خلبان محمود ضرابی در سمت چپ و ناخدا هوشنگ صمدی در سمت راست تصویر در ایسنا

وی با بیان این‌که در اوایل انقلاب و آغاز جنگ نیز همه مسوولان متوجه بودند که هرجا که می‌روند در آن جا ارتش به صورت شبانه‌روزی در حال خدمت است، گفت: در آغاز جنگ تحمیلی اگر تانک‌های مهاجم عراقی با سرعتی که با آن در حال پیشروی بودند جلو می‌آمدند، در طول یک هفته به تهران می‌رسیدند، ولی در همان ۶۰ کیلومتر ورودی توسط رزمندگان لجن‌مال شدند و همه به اسارت در آمدند که نتیجه ایمان رزمندگان و عشق به وطن بود.

امیر سرتیپ دوم خلبان ضرابی در سال ۱۳۶۰ نخستین مرکز آموزش جنگنده اف۴ را در ایران راه اندازی کرد.

امیر ضرابی در پایان گفت: جنگ با همه بدی‌هایی که دارد و اصولا خانمان برانداز است، در همان جنگ نیز یک قاعده و فرهنگ وجود دارد که دوطرف آن را رعایت می‌کنند، ولی درجنگ تحمیلی نیروهای عراقی این قاعده را رعایت نمی‌کردند و بیشتر اوقات با قصاوت قلب با اسرا و رزمندگان ما رفتار می‌کردند.»

مرحوم امیرسرتیپ دوم محمود ضرابی در ۲۳ اسفند سال ۱۳۲۵ در کرمان متولد شد و در سال ۱۳۴۶ وارد دانشکده خلبانی نیروی هوایی ارتش شد و پس از طی دوره خلبانی اف ۴ در آمریکا، سال ۱۳۴۹ به ایران بازگشت. وی که همزمان با آغاز دفاع مقدس، جانشین معاونت عملیات پایگاه ششم شکاری بوشهر را عهده‍دار بود، در چندین عملیات مهم برون‍مرزی همچون کمان۹۹، مروارید و نیز عملیات‍ های فتح‍‌ المبین، بیت‍ المقدس، طریق‍ القدس و ... حضور داشت.


امیر سرتیپ دوم خلبان ضرابی در سال ۱۳۶۰ نخستین مرکز آموزش جنگنده اف۴ را در ایران راه اندازی کرد. وی مسئولیت‌های مهمی همچون معاونت عملیات پایگاه بوشهر، فرماندهی گردان آموزشی ۶۱ پایگاه شکاری بوشهر و ۱۱ شکاری پایگاه مهرآباد را در کارنامه خود دارد و به مدت سه سال نیز به عنوان وابسته نظامی ایران در چین مشغول بوده است.


مرحوم ضرابی در سال های اخیر با راه اندازی کانون خلبانان ایران، به عنوان دبیر این کانون، تلاش‌های بسیاری در ثبت خاطرات خلبانان جنگ و انتقال تجربیات آنان به نسل جدید انجام داد.


مراسم تشییع آن مرحوم فردا یکشنبه ساعت ۷:۳۰ با حضور فرماندهان، مسئولان، همرزمان، خانواده معظم شهدا و ... در ستاد نیروی هوایی ارتش برگزار خواهد شد.

ماندن فانتوم D در گردان آموزشی از تدابیر محمود ضرابی بود

ماندن فانتوم D در گردان آموزشی از تدابیر محمود ضرابی بود

با این‌کاری که امیر ضرابی برای آموزش خلبان‌ها کرد، هواپیماها منتقل شدند و هواپیمای اف‌فور D که امیر ضرابی زحمتش را کشیده بود، در آموزش ماند.

قسمت اول مراسم چهلم امیر خلبان محمود ضرابی دربرگیرنده صحبت‌های امیرْ منوچهر طوسی از ضرابی و خاطراتی از دیگر خلبانان ازجمله محمود اسکندری بود. گزارش قسمت دوم این‌برنامه سخنان و خاطرات امیران اکبر زمانی و ناصر رضوانی را شامل می‌شود. زمانی از شاگردان و همرزمان ضرابی در پایگاه ششم شکاری بوشهر، و رضوانی نیز از همسایگان و همکاران ضرابی در پایگاه یکم شکاری مهرآباد است.

در ادامه مشروح دومین‌قسمت گزارش این‌میزگرد را می‌خوانیم؛

* امروز که سالگرد درگذشت محمود اسکندری است، از او هم خاطره بگوییم. جناب زمانی ظاهراً از هر مسیری برویم، باز به محمود اسکندری می‌رسیم. [خنده]

زمانی: [می‌خندد.]

* خب برسیم به پایگاه شکاری مهرآباد که اسکندری آن‌جا معلم‌خلبان بود. سال ۱۳۶۱ اولین‌گروه معلم‌خلبان‌های بعد از جنگ در این‌پایگاه تشکیل شد. محمود اسکندری، قربانعلی بختیاری، ذوالفقاری...

ضرابی: آقای ذوالفقاری آن‌جا فرمانده تیپ شکاری بود.

* فریدون ذوالفقاری را نمی‌گویم. منظورم حسینعلی ذوالفقاری است.

زمانی: من توضیح می‌دهم. من آن‌زمان در آن‌گردان بودم.

* کابین‌جلو را آموزش می‌دیدید؟

نه عزیزم. دوره زمینی کابین‌عقب بود.

* پس به پایگاه یکم برویم و...

اگر اجازه بدهید اولِ جنگ را بگوییم.

* آهان! بله شما آن‌زمان پایگاه بوشهر بودید...

زمانی: چون گفتنی‌های ما از این‌امیر بزرگوار (ضرابی) از اول جنگ است. بعد از این‌که از آمریکا برگشتم، پاییز ۱۳۵۷ بعد از دیدن FTD به بوشهر رفتم.

* یعنی تقسیم شدید به‌عنوان خلبان تاکتیکی رفتید بوشهر؟

نه. اول به گردان اف‌پنج رفتم. بعد گفتند باید به اف‌فور بروید. FTD اف‌فور را دیدیم. اوایل پاییز ۵۷ منتقل شدیم به بوشهر. بوشهر دو گردان پروازی داشت؛ گردان ۶۱ و ۶۲. امیر (محمد) فاتح‌چهر فرمانده گردان ۶۱ و شهید (محمدحسن) قهستانی هم افسر عملیات گردان. امیر ضرابی در گردان ۶۲ تشریف داشت. امیر (هوشنگ) صدیق فرمانده گردانش بود. امیر سیاه‌منصوری هم افسر عملیات بود. ۶۱ و ۶۲ دو گردان آموزشی بودند. امیر ضرابی، به‌عنوان یک‌معلم و یک‌فرمانده و یک‌پدر کنار ما جوان‌ترها بود. ایشان از معلم‌خلبان‌های قدیمی گردان ۶۲ بود. در آن‌برهه پروازهای آموزشی انجام می‌شد تا رسیدیم به مسائل انقلاب که پروازها متوقف شدند. ما هنوز بوشهر بودیم و متأسفانه پرواز آن‌چنانی انجام نمی‌شد و آموزش ما هم...

* تق و لق بود.

بله. کژدار و مریض جلو می‌رفت. تمام خاطرات من از این امیر بزرگوار، از اول روزهای جنگ است. در کنار امیران (علیرضا) یاسینی، (عباس) دوران، امیر بختیاری، (حمدلله) ساجدی، (رضا) سعیدی. این‌ها بزرگانی بودند که ما در محضرشان بودیم. در جلسه امیر محققی خدمت‌تان عرض کردم وقتی چندروز از جنگ گذشت، دستور تخلیه پایگاه از خانواده‌ها صادر شد. دو شلتر آماده کردند که در یکی گردان نگهداری سکنا کرد. همان‌جا کارهایشان را انجام می‌دادند و سکونت داشتند. یک‌شلتر جداگانه هم برای خلبان‌ها بود که همان‌جا غذا می‌خوردند و می‌خوابیدند. بی‌ریف می‌کردند، دی‌بریف می‌کردند و می‌رفتند برای برون‌مرزی. شب هم که می‌آمدیم بخوابیم، شب اول می‌دیدیم دو نفر نیستند. شب دوم چهار نفر، شب سوم می‌دیدیم شش‌نفر نیستند. در این‌جو و وضعیت، امیر ضرابی به‌عنوان یک‌پدر در کنار ما جوان‌ها بود. ایشان به تمام معنا دینش را ادا کرد. الان جایی و روی صندلی‌ای نشسته‌ام که امیر ضرابی در جلسات قبل می‌نشست.

خدا تیمسار (مهدی) دادپی را بیامرزد. ایشان فرمانده پایگاه (بوشهر) بود. نمی‌دانید چه مرارتی کشید! نقشه منطقه را روی دیوار نصب و لجمن را مشخص کرده بودند. بچه‌ها هم بمب و راکت و موشک ماوریک می‌بردند و توی سر تانک‌های عراقی می‌زدند. فردا می‌دیدی خط لجمن ده کیلومتر جلوتر آمده است. در این‌وضعیت بود که نیروی هوایی بیشترین تلفاتش را در ۳ ماه اول متحمل شد * بله یادش به‌خیر همیشه روی همین‌صندلی می‌نشست!

در هر صورت، بار جنگ را نیروی هوایی در سه ماه اول به دوش کشید و با نیروی هوایی، دریایی و زمینی عراق جنگید. چه کسانی بودند که می‌جنگیدند؟ امیر ضرابی یکی از آن بزرگوارانی بود که واقعاً مردانه پای کار ایستاده و جنگیدند. من که للّهی افتخار می‌کنم سِمَت شاگردی‌اش را دارم. آن‌جا در بوشهر برنامه پروازی می‌نوشت و خودش را اولین‌نفر درگیر پرواز می‌کرد. اگر کسی گرفتار بود، خودش پای کار بود جایگزین شود و مأموریت را انجام دهد. به تمام معنا این‌عزیزمان دین خود را در ۶ ماه اول جنگ ادا کرد.

* ایشان در آن عملیات انتقامی روز ۳۱ شهریور هم بود دیگر! که چهارفروند از بوشهر رفتند...

بله عزیزم. روز سی و یک شهریور، ساعت ۴ بعد از ظهر یک فلایت از بوشهر رفت برای بصره. امیر ضرابی و امیر (جهانگیر) ابن‌یمین و عزیزان دیگری که اسمشان را به خاطر ندارم در یک‌پرواز چهارفروندی رفتند. ولی روز یک مهر دیگر همه عزیزانی که معلم خلبان بودند، همه درگیر کار بودند. گفته می‌شود ۱۴۰ فروند از مرز رد شد رفت عراق را زد ولی عملاً آن‌روز، ۲۰۰ تا ۲۵۰ فروند هواپیما پرواز کرد که ۱۴۰ فروندش رفت اهداف را زد. خدا تیمسار (مهدی) دادپی را بیامرزد. ایشان فرمانده پایگاه (بوشهر) بود. نمی‌دانید چه مرارتی کشید! نقشه منطقه را روی دیوار نصب و لجمن را مشخص کرده بودند. بچه‌ها هم بمب و راکت و موشک ماوریک می‌بردند و توی سر تانک‌های عراقی می‌زدند. فردا می‌دیدی خط لجمن ده کیلومتر جلوتر آمده است. در این‌وضعیت بود که نیروی هوایی بیشترین تلفاتش را در ۳ ماه اول متحمل شد.

* این‌جمله صدام حسین را هم یادآوری کنیم که گفته بود من با دو جبهه می‌جنگم؛ ایران و بوشهر. یعنی گفته بود هم با ایران می‌جنگم هم با پایگاه بوشهر.

البته نمی‌شود نقش پایگاه‌های دیگر را نادیده گرفت؛ همدان، دزفول، تبریز و امیدیه. روزی رسید که دستور تخلیه پایگاه دزفول آمد ولی خلبان‌ها از پایگاه بیرون نیامدند. آن‌روز هر هواپیمایی که از ماموریت برون‌مرزی برمی‌گشت اجازه نشستن در دزفول نمی‌گرفت. به او می‌گفتند برو اصفهان بنشین! حتی دستور انهدام مهمات پایگاه هم آمد. شما فکر می‌کنید اگر خلبان‌های عزیز اف‌پنج پایگاه دزفول، آن‌جا را ترک می‌کردند و عراقی‌ها در پایگاه مستقر می‌شدند، چه می‌شد؟ برای جنگ‌مان چه مساله‌ای به وجود می‌آمد؟ آیا می‌توانستیم آن‌جا را پس بگیریم؟

* خوزستان را از دست داده بودیم!

یک‌زمان وقتی از پایگاه بلند می‌شدی و چرخ و فلاپ را جمع می‌کردی، بالای سر عراقی‌ها بودی.

طوسی: تا اول باند ۱۴ آمده بودند.

زمانی: با این‌وصف، بزرگانی در هواپیمای اف‌پنج و اف‌چهار واقعاً جانانه ایستادند. هواپیمای اف‌چهارده هم پوشش آن‌ها در آسمان بود. یک‌ویدئویی از آقای رحیم‌صفوی دیدم. خدا پدرش را بیامرزد! اولین‌کسی بود که به نقش نیروی هوایی در شش‌ماه اول جنگ اشاره کرد. ما آن‌زمان نیروی سطحی نداشتیم که بخواهد جلوی عراقی‌ها بایستد. خدا پدرش را بیامرزد که به نقش نیروی هوایی اشاره کرد!

در هر صورت چندماه اول جنگ که گذشت و نیروهای زمینی اعم از ارتش و سپاه و بسیج مستقر شدند، یک‌مقدار کار نیروی هوایی سبک شد. ماموریت اصلی نیروی هوایی، قطع خطوط مواصلاتی دشمن، انهدام تاسیسات حیاتی و پشتیبانی نزدیک هوایی از نیروی زمینی در سطح است.

طوسی: ضمناً ما فقط مناطق نظامی را می‌زدیم. یعنی اگر می‌خواستیم مثل آن‌ها شهرها را بزنیم، شاید زودتر عاجز می‌شدند.

زمانی: امیر بزرگوارمان (ضرابی) اوایل سال ۱۳۶۰ با توجه به این‌که هواپیمای اف‌چهار E ما در گردان‌ها درگیر بود و کمبود خلبان بی‌نهایت حس می‌شد، پیشنهاد داد هواپیمای اف‌چهار D را که من هم با آن پرواز می‌کردم، برای آموزش در نظر بگیرند. در نتیجه یک‌گردان آموزشی اف فور D در پایگاه مهرآباد تشکیل شد.

* ممکن است تاریخ این‌اتفاق را هم بفرمایید؟

اوایل سال ۱۳۶۰. این‌گردان تشکیل شد و اولین شاگردان این‌کلاس بهروز نقدی بیک، ابراهیم پوردان، مشتاق عراقی و رهبر.

ماندن فانتوم D در گردان آموزشی از تدابیر محمود ضرابی بود

* همان‌هایی که در آن‌عکس در پایگاه یکم، ردیف پایین نشسته‌اند.

بله. همان‌ها! معلم‌ها هم اسکندری، ضرابی، بختیاری، پورعلی و ذوالفقاری بودند که چندراید اف‌فور با آقای ذوالفقاری پرواز کرده‌ام؛ همان‌طور که با امیر ناصری اف‌فور E پرواز کردم. ایشان آمده بود کمک کند. ذوالفقاری آن‌موقع فرمانده تیپ بود. به‌همین‌دلیل بیشتر سنگینی کار آموزش، روی دوش امیر ضرابی و امیر بختیاری و تیم‌شان بود.

* آقای صدیق هم در آن عکس هست.

ضرابی: آن‌موقع فرمانده مهرآباد بود.

با این‌کاری که امیر ضرابی برای آموزش خلبان‌ها کرد، هواپیماها منتقل شدند. من در گردان آموزشی ماندم و سال ۶۴ معلم شدم. دیگر هواپیمای اف‌فور D که امیر ضرابی زحمتش را کشیده بود، در آموزش ماند. و سال ۶۶ هم پیش از آن‌که جنگ تمام شود، این‌هواپیماها را بردیم چابهار. یعنی گردان آموزشی منتقل شد به چابهار. این‌کارها با تدبیر امیر ضرابی انجام شدند زمانی: فرمانده پایگاه یکم شکاری.

ضرابی: آقای ناصری هم جانشین ایشان بود.

زمانی: فکر می‌کنم آن‌موقع جانشین مهرآباد بود.

ضرابی: سال ۶۰ بود. بعد آقای زنگنه منصوب شد.

زمانی: در هرصورت، با این‌کاری که امیر ضرابی برای آموزش خلبان‌ها کرد، هواپیماها منتقل شدند. من در گردان آموزشی ماندم و سال ۶۴ معلم شدم. هواپیمای اف‌فور D که امیر ضرابی زحمتش را کشیده بود، در آموزش ماند. و سال ۶۶ هم پیش از آن‌که جنگ تمام شود، این‌هواپیماها را بردیم چابهار. یعنی گردان آموزشی منتقل شد به چابهار. این‌کارها با تدبیر امیر ضرابی انجام شدند.

این را هم باید بگویم که بعد از خدمتشان، یک‌مدت را به چین رفتند...

ضرابی: به عنوان وابسته نظامی ایران.

زمانی: از آن‌زمان دیگر به‌مدت چندسال ایشان را ندیدم. می‌خواهم بگویم بعد از پایان خدمتشان هم ثمرات بیش از حدی برای خلبان‌ها داشتند؛ بارزترین نمونه‌اش هم تشکیل NGO (کانون خلبانان) است که امیر طوسی فرمودند. امیر ضرابی انسانی بود که درد همه را می‌کشید و می‌دانست چه‌کسی چه‌مشکلی دارد. یک‌روز به ایشان گفتم از فرمانده نیرو خواهش کرده‌ام برای ده یازده نفر از خلبان‌های بازخریدی جنگ، یک گردش کاری ترتیب دهند که فرمانده کل ارتش، حکم آن‌ها را از بازخریدی به بازنشستگی تبدیل کند. گفت «اکبر جان این‌ها ۵۰ نفرند!» یعنی تک‌تک مسائل و گرفتاری‌های زندگی منِ زمانی را می‌دانست. حالا فکر کنید این‌تعداد خلبان داریم. هرجا هم که لازم بود از حق و حقوق آن‌ها دفاع کند، دفاع کرد.

خوشحالم یک‌روز قبل از درگذشت این‌امیر بزرگوار در کنار امیر طوسی به بیمارستان رفتیم و عیادتش کردیم. آن‌روز امیر بزرگواری را که یک‌دنیا حرف برای گفتن داشت، روی آن تخت ICU دیدم. خدا بیامردزش! ابوذر پدرش را از دست داده و ما هم مثل ابوذر هستیم. پدری فداکار را از دست داده‌ایم. خدا رحمتش کند!

* یک‌خاطره از جنگ آقای ضرابی را هم مرور کنیم. جناب زمانی شما یک‌خاطره داشتید که گفته بودید با منوچهر محققی برای زدن عین‌الضالع رفتید و بعد از برگشت دیدید، گِل به زیر فانتوم‌تان چسبیده است. آقای ضرابی هم خاطره‌ای دارد که فانتومش در برگشت از زدن الحارثیه به نخل‌ها گرفته بوده است.

ضرابی: این‌اتفاق مربوط به عملیات مروارید است.

* تاریخش را هم می‌گویید؟

ضرابی: برای همان‌عملیات مروارید در اوایل جنگ است؛ آذر ۵۹.

طوسی: سیستم پدافندی که عراق داشت، روسی بود. همان‌طور که می‌گویند همه زمین و زمان دست به دست هم داده بودند علیه ما. بله! این‌مساله صحت داشت. خود روس‌ها هم به‌عنوان اپراتور آن‌جا مشغول بودند. وجود SAM2 و SAM3 که تا ارتفاع خدا هزارپا می‌زد، موجب شده بود بچه‌های ما تا جایی‌که می‌توانند کف زمین بخوابند که باعث شده بود با گلوله‌ها سر و کار داشته باشند و موشک به آن‌ها نخورد. به این‌علت بود که به نخل می‌گرفتند و این‌اتفاقات می‌افتاد.

جناب زمانی به اف‌فور D اشاره کرد. موتور این‌هواپیما نسبت به موتور اف‌فور E دودزا بود. در نتیجه به راحتی می‌توانستند ردش را بگیرند و رویش لاک کنند و به‌عنوان هدف مشخص آن را بزنند. بعد از قضیه کودتای نقاب که مرکزش هم ظاهراً در گردان اف‌فور D بود، تیمسار صدیق معاون عملیات پایگاه یکم بود. من تازه به این‌گردان آمده بودم. نزدیک به یک سال و اندی فقط در مرز ایران و عراق، هرشبِ خدا تا صبح‌، پرواز داشتیم. پنج ساعت به پنج ساعت با چندسری سوخت‌گیری هوایی. من تا مقطعی مسئول فرماندهی گردان اف فور D هم شدم. صدیق به من گفت شما مسئول می‌شوید. گفتم شما که می‌دانید من با چه روحیه‌ای از شیراز آمده‌ام؟ ولی چاره نبود. یک سال و اندی برای این‌که پالایشگاه نفت تبریز را اذیت نکنند، شب تا صبح ....

ضرابی: درگیر گشت هوایی بودید. یعنی به‌خاطر دودزا بودن این‌هواپیما با آن برون‌مرزی نمی‌رفتید.

طوسی: بله در داخل پرواز می‌کردیم. نیروی بازدارنده بودیم ولی نه مثل این‌که اسکرامبل بلند کنیم برای جلوگیری از تجاوز دشمن.

* مدل D البته مشکل دیگری هم داشت و این بود که ممکن بود در اسپین بیافتد؛ به‌خاطر طراحی بالش.

زمانی: من با این‌هواپیما هزار و ۵۰۰ ساعت پرواز کردم. بسیار خوب و بسیار استیبل است؛ به شرطی که آن را بشناسی. این هواپیما هارد وینگ (بال یک‌تکه) است. BLC دارد. دارم فرق‌هایش را با E می‌گویم ...

* یعنی مشکلاتی که در اف فور E رفع شدند.

فانتوم D همان‌طور که گفتم Boundry light control دارد. اف‌فور E اسلت دارد. مدل D اِ پی یو دارد که اگر یوتیلیتی‌ات رفت، اِستبیلِیتورت کار کند. البته رادارش ضعیف بود و رادار خوبی نداشت اما اگر کلاً یک‌شناخت از آن داشتی، هواپیمای خوبی بود. خدا بیامرزد تیمسار (جلال) پورگان را! با هم یک پرواز کردیم که در آن حرف قشنگی زد. هیچ وقت فراموش نمی‌کنم! راید FCF بود. یک‌اشکالِ فلایت‌کنترل پیدا کردیم. گفت زمانی می‌دانی با هواپیمای اف‌فور چه‌طور باید پرواز کرد؟ گفتم خیر قربان نمی‌دانم! گفت یک‌دستت باید روی استیک باشد، یک دستت پس گردنش. او یکی از ابرقدرت‌های اف‌فور است. جلال پورگان واقعاً عجیب غریب بود. می‌گفت باید این‌طوری باید این‌هواپیما بشناسی و پرواز کنی. اگر شناختی، مطمئن باشید هواپیمای خوبی است. بله یکی از مشکلاتش این بود که اَدْوِرسیا می‌گرفت. یعنی وقتی هواپیما را می‌گرداندی، در انگل آف اتکِ بالا، ادورسیا می‌گرفت. ولی اگر رعایت می‌کردی مشکلی پیش نمی‌آمد.

* ولی E هواپیمای راحت‌تری برای خلبان‌ها بود.

طوسی: الان بحث تفاوت اف فور E و D نیست. فقط گفتیم موتور D دودزاست. در نتیجه زدنش توسط پدافند راحت‌تر بود. یعنی قبل از این که در رادار دیده شود، از دور با چشم دیده می‌شد. گان اف‌فور E، داخل خود هواپیماست.

* زیر دماغه‌اش.

ولی در D باید گان را سوار کنیم. خودش ندارد.

* زیر شکمش می‌بستند.

زمانی: می‌شد پنج پاد گان را زیر هواپیمای D بست. این‌هواپیما توانایی حمل ۲ این‌بُرد و ۲ آت‌برد (باک خارجی زیر بال) و یک‌سنر (باک خارجی مرکزی) را داشت. هر پاد گان هم ۳ هزار فشنگ می‌خورد. فکر کنید چه عظمتی بود! هواپیمای اف فور E، یک نوز گان (توپ دماغه) دارد که کالیبرش ۲۰ میلی متر و ۶۴۵ تیر فشنگ ظرفیت کل مخزن آن است.

* آقای ضرابی، فکر می‌کنم آقای زمانی روی D تعصب دارند.

[حاضران می‌خندند.]

زمانی: نه. می‌دانید مساله چیست؟ خب … تعصب پیدا کرده‌ام. چون واقعاً هواپیمای خوبی است.

* دوستش دارید! قشنگ معلوم است!

هواپیمای E هم هواپیمای بدی نیست ولی اگر D را بشناسی، هواپیمای بسیار خوبی است. ما هنوز هم داریم از آن استفاده می‌کنیم. می‌دانید؟

* نه. فکر می‌کردم D را باید کم‌کم از رده خارج کرده باشیم و بیشتر با E کار کنیم!

نه. هنوز داریم از این‌هواپیما استفاده می‌کنیم.

* راستی این‌عکسی که از آقای ضرابی در جلسه گذاشته‌ایم، پای اف فور D است و همان‌جایی است که محمود اسکندری عکس گرفته است. هر دو سرگرد هستند. عکس هم در پایگاه یکم گرفته شده است.

این‌عکس متعلق به آن‌گردان آموزشی است که درباره‌اش صحبت کردیم. برای همان‌زمان است. چون ما هم دقیقاً چنین‌عکسی پای این‌هواپیما داریم.

* بله شما دست به سینه ایستاده اید.

همزمان در یک‌روز این‌عکس‌ها را انداختیم.

* که آقای ضرابی و اسکندری اسکارف قرمز دارند.

معلم‌هایمان همه داشتند. ولی ما شاگردها مجاز نبودیم از این‌اسکارف استفاده کنیم. [می‌خندد.]

* خب ادامه بحث پایگاه یکم را در خدمت آقای رضوانی باشیم. چون هم در پایگاه با مرحوم ضرابی بودید، هم همسایه یکدیگر بودید.

رضوانی: تیمسار طوسی خیلی درباره امیر ضرابی صحبت کردند و حق هم دارند. چون از اول با هم بودند. من خیلی دلم می‌خواست وقتی مُردم، محمود ضرابی درباره‌ام صحبت کند.

جزو اولین‌دسته‌ای بودم که به آمریکا رفت و دوره اف‌فور را C دید. هنوز اف‌فور D نیامده بود. در آن‌دوره (عبدالحسین) مینوسپهر بود، (احمد) دانشمندی بود، شهلایی بود، بنی‌فضل بود. ۸ نفر بودند برای کابین جلو. ۸ نفر هم ما کابین عقب‌ها بودیم. ما آن‌جا پروازی انجام ندادیم. کلاس زمینی دیدیم. رضوی آن‌جا قهرمان قهرمانان شد. غیر از ایرانی‌ها و آمریکایی‌ها ملیّت دیگری نبود. چون هنوز آلمان، اسراییل و ژاپن اف‌فور نگرفته بودند. آن‌ها بعد از ما گرفتند زمانی: [زیر لب] ای بابا! خدا نکند امیر!

طوسی: خدا این‌طور خواسته!

رضوانی: برای این‌که من ۵ سال از ضرابی بزرگ‌تر بودم و موقع مردن من بود نه او! [بغض می‌کند]

* نفرمایید! ان‌شالله صدسال زنده باشید.

رضوانی: چندبار وقتی بیمارستان بود زنگ زدم و گفتم ابوذر می‌خواهم با بابات حرف بزنم! ما علاوه بر همکاری، همسایه هم بودیم. در یک‌بلوک می‌نشستیم. ابوذر خیلی کوچک بود. شما یک برادر دیگر هم داری!

ضرابی: بله. برادر بزرگترم.

رضوانی: ضرابی بعد از ظهرها بچه‌ها را می‌برد پایین ساختمان و در فضای بین بلوک‌ها فوتبال بازی می‌کردند. شعار می‌داد و بچه‌ها را تهییج می‌کرد. محمود یک آدم خاصِ خاص بود. به پروازش کاری ندارم. از چین که برگشت به اداره چهارم معاونت لجستیکی آمد. من هم ستاد مشترک بودم. او هم بود. ایشان با رییس ستاد چهارم دعوا و قهر کرد. چون یک‌عده غیر اکتیو بودند. ما که به ستاد مشترک می‌رفتیم، آدم‌های دیگری بودیم و آن‌ها را قبول نمی‌کردیم.

* یعنی عملیاتی بودید.

بله. ولی آن‌ها نبودند. مدتی را در اداره دوم بودم. قرار بود برویم در اتاق جنگ راجع به جنگ صحبت کنیم. به بچه‌ها گفتم کدامتان حاضرید بروید؟ گفتند ساعات بعد از ظهر نگذارید چون ما کار و کاسبی داریم. این، بدی آن‌ها نیست‌ها! این‌شکلی بودند. گفتم باشد. رفتم صحبت کردم و گفتم ساعت برنامه را عوض کنید.

گردانی که جناب زمانی فرمودند، گردان ۱۱ شکاری بود که یک‌گردان آموزشی بود. ما در گردان ۱۱ شناسایی بودیم. من جزو اولین‌دسته‌ای بودم که به آمریکا رفت و دوره اف‌فور را C دید. هنوز اف‌فور D نیامده بود. در آن‌دوره (عبدالحسین) مینوسپهر بود، (احمد) دانشمندی بود، شهلایی بود، بنی‌فضل بود. ۸ نفر بودند برای کابین جلو. ۸ نفر هم ما کابین عقب‌ها بودیم. ما آن‌جا پروازی انجام ندادیم. کلاس زمینی دیدیم. رضوی آن‌جا قهرمان قهرمانان شد. غیر از ایرانی‌ها و آمریکایی‌ها ملیّت دیگری نبود. چون هنوز آلمان، اسراییل و ژاپن اف‌فور نگرفته بودند. آن‌ها بعد از ما گرفتند. یک‌چیزهایی را نمی‌شود گفت. همین‌قدر بگویم که ما به آن‌ها سیمیلتور درس دادیم.

در تهران سیمیلتور داشتیم. برای اف‌فور C هم بود. زمان آشنایی من با محمود به این‌جا و این‌دوره مربوط می‌شود.

اما کار بزرگ ضرابی، راه انداختن NGO بود. من هم یکی‌دو دوره با او همراهی کردم. اما پیر بودم و کنار کشیدم. محمود آن‌جا را راه‌اندازی کرد و خلبان‌ها را آورد بالا. دردش این بود که خلبان‌های ما حق عضویت خود را پرداخت نمی‌کنند. می‌گفت جمع شوید و با هم یکی باشید. اتفاقاً دنبال فیلم یکی از سخنرانی‌هایش بودم که می‌گوید «مُرده‌ها که مُردند، بیایید به داد زنده‌ها برسید. فقط به ما قبر داده‌اند!»

ضرابی: همین‌جا بود که این‌صحبت را کرد.

زمانی: بله. مساله بهشت‌زهرا را گفت.

* که یک‌ماکت اف‌پنج آن‌جا گذاشته‌اید و یک‌قبر به ما می‌دهید.

رضوانی: اتفاقاً دیروز بهشت‌زهرا بودم و آن اف‌پنج را دیدم. خلاصه این‌که محمود یک آدم دیگر بود. به درد این می‌خورد که صد سال دیگر زنده باشد. این‌که تک‌تک ما را کفن کند و … [گریه می‌کند.]

طوسی: واقعاً عجیب بود.

رضوانی: هرکدام از بچه‌ها به اندازه خودشان جنگیده‌اند. اولین ماموریت من و مینوسپهر، سورپرایز اتک به عراق بود؛ در سال ۱۳۴۷.

زمانی: [می‌خندد] قربان ما هنوز به دنیا نیامده بودیم.

رضوانی: که انجام نشد. (امیر) کامیاب‌پور فرمانده پایگاه بود. شب تا صبح نخوابیدیم. خدا بیامرز رضا رضوی از آن خلبان‌های آس و فوق‌العاده به من یک فرگ داد. گفت رضوانی این فرگ را درست کن فردا می‌خواهیم عراق را بزنیم. از بنی‌فضل و دانشمندی کمک گرفتم و فرگ را درست کردم. آمریکایی‌ها به ما موشک نداده بودند. اف‌فور D موشک نداشت. کتاب رادار هم نداشت. در آمریکا که بودیم، مینوسپهر به من گفت رضوانی می‌روی ایران معلم رادار می‌شوی. کتابش را درست کن. من هم از روی کتاب رادار آمریکایی‌ها نوشتم و با خودم آوردم ایران. از روی شکل‌ها کشیدم و همه را نوشتم. یک‌سرهنگ ادوایزر ما بود. مینوسپهر به او گفت رادار را رضوانی درس می‌دهد. سرهنگ گفت کتاب ندارد که! مینوسپهر گفت کتاب هم دارد. منتهی دیگر در گردان اف فور نماندم و سال ۵۱ رفتم به RF4.

کامیاب‌پور فرمانده پایگاه بود. شب تا صبح نخوابیدیم. خدا بیامرز رضا رضوی از آن خلبان‌های آس و فوق‌العاده به من یک فرگ داد. گفت رضوانی این فرگ را درست کن فردا می‌خواهیم عراق را بزنیم. از بنی‌فضل و دانشمندی کمک گرفتم و فرگ را درست کردم. آمریکایی‌ها به ما موشک نداده بودند. اف‌فور D موشک نداشت. کتاب رادار هم نداشت. در آمریکا که بودیم، مینوسپهر به من گفت رضوانی می‌روی ایران معلم رادار می‌شوی. کتابش را درست کن. من هم از روی کتاب رادار آمریکایی‌ها نوشتم و با خودم آوردم ایران طوسی: گردان عکاسی.

رضوانی: آن‌جا فرمانده گردانمان سرهنگ قیدیان بود که هنوز هم زنده است و با هیچ‌کس حرف نمی‌زند. به زور هم بیاوری‌اش، حرف نمی‌زند.

* چرا؟ ایشان هم بی‌مهری دیده؟

ضرابی: بی‌مهری‌دیدن که ویژگی اولیه هر خلبانی است!

رضوانی: کیست که بی‌مهری ندیده؟

* آخر بعضی از آن‌ها که بی‌مهری دیده‌اند، می‌آیند و خاطراتشان را می‌گویند ولی بعضی‌ها نه.

رضوانی: ایشان معاون عملیات نیروی هوایی بود.

ضرابی: در اول جنگ.

رضوانی: هواپیمای فکوری سانحه دید. خدا فکوری را بیامرزد! او هم یک‌چیز آس بود. من کلاس FDD اف‌فورم را در آلمان دیدم. فکوری آن‌جا همکلاسم بود. نعمتی بود و چندتای دیگر. این‌ها از اولی اف‌فور بودند.

طوسی: یکی از یکی بهترها! الان راجع به ضرابی حرف می‌زنیم. درصد زیادی از بچه‌ها ماخوذ به حیا هستند و رغبتی به حرف‌زدن ندارند. الان که راجع به ضرابی حرف می‌زنیم، می‌گوییم این‌آدم تکراری نیست.

رضوانی: بله. جایگزین ندارد. محمود کارساز بود. وقتی از چین برگشت و دعوایش شد، رفت بازار یک مغازه درست کرد و آن‌جا نشست. یک‌روز گفتم محمود چرا رفتی آن‌جا؟ گفت ولش کن! حرفش نزن!

طوسی: رفته بود در لاله‌زار از این‌مراکز راه انداخته بود که لوله فشار قوی می‌فروشند.

* این‌ماجرا برای چه سالی است؟ بعد جنگ؟

ضرابی: برای دهه ۱۳۷۰ است.

* ببخشید جناب رضوانی داشتید یک خاطره از قیدیان می‌گفتید. گفتید هواپیمای فکوری که سانحه داد...

رضوانی: بله وقتی هواپیما سانحه داد، نگذاشتند قیدیان برود سانحه را بررسی کند. به او اجازه این‌کار را ندادند.

* یعنی ناراحتی‌اش به این‌خاطر است؟

از این‌جا شروع شد. با او ارتباط داشتم و به خانه‌اش می‌رفتم. زنگ هم می‌زنم ولی تحویل نمی‌گیرد. ایشان و آقای هوشیار! خدا هوشیار را هم بیامرزد. او هم آس بود؛ عضو تیم آکروجت.

طوسی: بهرام هوشیار. چون ما ابوالفضل هوشیار هم داریم.

ضرابی: رسول هوشیار.

* رسول هوشیار که تازه (۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۲) درگذشت.

زمانی: آقای هوشیار اوایل جنگ خیلی زحمت کشید.

ضرابی: بعد از آقای قیدیان، آقای هوشیار شد معاون عملیات نیروی هوایی.

رضوانی: با هوشیار، چهارفروندی رفتیم ظفار. به من گفت ناصر می‌خواهم طوری بروم که شماره چهار بخورد به دیواره دریا. نمی‌دانم آن‌جا را دیده‌اید یا نه؟ ساحل آن‌جا حالت صخره‌ای دارد و فاصله‌اش با آب دریا ۱۰ یا ۱۱ متر است. می‌گفت می‌خواهم طوری پرواز کنم که شماره ۴ دسته بخورد به دیوار. ما از این مردهای خاص، خیلی در نیروی هوایی داشتیم.

طوسی: [زیر لب] درست است.

ماندن فانتوم D در گردان آموزشی از تدابیر محمود ضرابی بود

رضوانی: هوشیار، مینوسپهر و … همین مینوسپهر، همه پروازهای اولیه با هواپیماها را انجام داده است. اف‌پنج که آمده او پرواز کرده، اف‌چهار آمده او پرواز کرده و اف‌چهارده هم آمده، اول او پرواز کرده است. الان در آمریکاست. یک‌بار که آن‌طرفی رفتم، یادش کردم و زنگ زدم و گفتم شما فراموش‌نشدنی هستید! اولین فرمانده گردان اف‌فور در ایران، مینوسپهر بود. جانشین‌اش هم باقری بود.

ضرابی: بهمن باقری.

رضوانی: او هم فوق‌العاده بود. به خودم که فکر می‌کنم، می‌بینم مقابل این‌ها هیچ نیستم. من از کابین عقب شروع کردم. بعد از مدتی در باشگاه افسران، تیمسار خاتمی گفت از این به بعد، همه خلبان‌ها اول کابین عقب بپرند بعد بروند کابین جلو. و این، حرف درستی بود.

طوسی: بله. یک‌روز دو روز هم نبودها! یک‌سال تا یک‌سال‌ونیم زمان می‌برد.

رضوانی: تا کسی که عقب می‌نشیند، بداند آن‌جلو چه خبر است. حالا اف‌چهاردهی که این‌جا نداریم؟

طوسی: منم!

ضرابی: ایشان دوره را گذرانده‌اند.

رضوانی: مجتبی زنگنه یک روز به من گفت ناصر کابین عقب این اف‌چهاردهی‌ها پر رو شده‌اند. انقلاب شده بود. راست هم می‌گفت. می‌گفت پررو شده‌اند و اذیت می‌کنند. می‌خواهند به کابین جلویشان بگویند تو بی‌کاره‌ای و همه‌کاره منم.

[حاضران می‌خندند.]

زمانی: سِر! میشن کماندری (فرماندهی) می‌خواستند!

رضوانی: بله. همین را می‌خواستند.

طوسی: یادمان باشد این‌حالت کابین عقب و کابین‌جلویی فانتوم، در مورد اف‌چهارده مصداق ندارد.

* چون کابین عقبش افسر تسلیحات است نه خلبان.

طوسی: برای این‌که اگر بخواهی بروی اف‌چهارده، باید حداقل ۷۰۰ ساعت پرواز داشته باشی. و با توجه به پروازت با سیمیلیتور و تجربه‌ات می‌روی کابین جلو. بعدها که روی اف‌چهارده معلم‌خلبان شدی، ممکن است وقتی شاگرد می‌پرانی، خودت بروی کابین عقب. ولی مثل آموزش اف‌پنج و اف‌چهار نمی‌توانی شاگرد را کمک کنی. فقط می‌توانی در رادیو با او حرف بزنی.

رضوانی: خدا مجتبی زنگنه را حفظ کند. از آن خلبان‌های آس بود. ما خلبان ناجور کم داشتیم.

طوسی: همه الان پیر شده‌اند.

رضوانی: زنگنه از من کوچک‌تر است. مدیر عملیات نیروی هوایی بود. به من گفت ناصر این‌ها (کابین‌عقب‌های اف چهارده) را جمع کن و بزن توی سرشان. که جمع‌شان کردم و گفتم من کابین عقب اف‌فورم. خلبان هستم و وینگ دارم. استیک هم در دستم دارم ولی چشمم به آن (کابین) جلویی است. او است که فرمان می‌دهد. خدا بیامرزدش (فریدون) ذوالفقاری که در RF4 فرمانده گردان شد، یک‌بار به من گفت وقتی نیستم تو فرماندهی کن! گفتم این‌ها قبول نمی‌کنند. گفت غلط می‌کنند. با دو راید هم تو را می‌برم کابین جلو. چون این‌قدر نشسته‌ای و یاد گرفته‌ای که می‌توانی. بعد از او من شدم فرمانده گردان آر اف‌فور.

حالا بحث‌مان محمود ضرابی است. مهم‌ترین کار او بعد از جنگ، همین داشتن کاراکتر و صدایش و حرف‌زدنش بود. همان نوع حرف زدنش که هم من خوشم می‌آمد، هم آن‌که خیلی حزب‌اللهی بود و هم آن‌که خیلی حزب‌اللهی نبود.

زمانی: همه دوستش داشتند.

طوسی: در عین جدی‌بودن در کار شوخ‌طبع بود. سر به سر می‌گذاشت و تیکه می‌پراند.

رضوانی: «چون ایران نباشد تن من مباد!» شعار محمود بود. گنده‌ها را تحویل نمی‌گرفت. من در ستاد مشترک دیدمش. معاون لجستیکی اداره چهارم را بایکوت کرد. گفتم محمود خیلی داری شلوغش می‌کنی! گفت من با این‌ها همکار نیستم و نمی‌مانم این‌جا.

بعد از تشکیل NGO من را برد آن‌جا. ابوذر خیلی جوان‌تر از حالا بود. محمود در NGO خیلی کار کرد. کارهایی کرد که از دست کسی برنمی‌آید. با آدم‌های مختلف ارتباطات قوی داشت. ویژگی اصلی‌اش حرف‌زدنش بود.

زمانی: روابط عمومی‌اش امیر!

رضوانی: روابط عمومی‌اش یک بود. اگر می‌بینید فرمانده نیروی هوایی، به خانه این و آن می‌رود، به خاطر کارهای ضرابی است. وگرنه از این‌کارها نمی‌کردند. ما که چنددرجه بالاتر برویم، دیگر کسی را تحویل نمی‌گیریم ولی ضرابی یاد داد آقای درجه بالاتر، باید رسیدگی به پایین‌تر را بلد باشی. البته این‌کار از فکوری شروع شد. او آمد به خلبان‌ها کلاشینکف جایزه داد. می‌گویند بنی‌صدر این‌جایزه را داده است. او آن‌زمان رییس‌جمهور بود. حالا به ما چه که خائن بوده است. [می‌خندد.]

طوسی: (بنی‌صدر) آمد در همدان در سالن آمفی تئاتر سخنرانی کرد.

ضرابی: جناب رضوانی درباره اولین‌دوره‌ای که برای وابسته نظامی‌ها کلاس آموزشی گذاشتند هم بگویید.

رضوانی: محمود در این‌زمینه یک‌دوره از من جلوتر بود. او وابسته نظامی شد رفت چین، من هم رفتم ایتالیا. پایان جنگ بود و خواستند جایزه بدهند. مثلاً به من گفتند فرمانده ستاد باش! گفتم من دوره‌اش را ندیده‌ام ولی غیرحضوری خواندم و امتحان دادم. این‌جا هم آقای صدیق باعث شد.

طوسی: البته به توانایی فرد هم نگاه می‌کردند. بالاخره تو باید بروی وابسته نظامی یک‌کشور در کشور دیگر باشی. با دیگران نشست و برخاست داری.

رضوانی: اگر جنگ و کارهای جنگی را کنار بگذاریم، محمود چنین آدمی بود. محمود اسکندری هم فرد دیگری بود. آقای زمانی را که دیدم یادش افتادم. به محمود کلمه بدی می‌گفتند. می‌دانید چرا؟ چون هرکاری را انجام می‌داد. وقتی محمود فرمانده تیپ شکاری مهرآباد بود، جانشین‌اش بودم. اتاق‌مان روبروی هم بود. داد می‌زد سرباز فلان‌کار را بکن! می‌گفتم محمود جان خب صدایش بزن بیاید، وقتی آمد آهسته به او بگو! می‌گفت ولش کن!

ما یک‌کلمه بدی به محمود می‌گفتیم.

این محمودِ ما رفت آن‌طیاره را از عرض خاک عراق به ایران آورد. کسی جرات این‌کار را ندارد. من که ندارم! به خاطر همین است که آن‌لقب را به او داده‌اند. آن‌شاخ گنده را دارد و حمله می‌کند. عین خیالش هم نیست [حاضران می‌خندند.]

* عیبی ندارد بگویید!

زمانی: کاراکتر خاصی داشت دیگر!

رضوانی: آخر جز این نبود! مثل این‌گاوهای گنده شاخ‌دار بود که حمله می‌کنند! چنین‌حالتی داشت. محمود طیاره‌ای که در ماموریت H3 در سوریه نشست، به ایران آورد. اسم خلبانش را یادم رفت.

زمانی: (محمود) خضرایی.

رضوانی: این محمودِ ما رفت آن‌طیاره را از عرض خاک عراق به ایران آورد. کسی جرات این‌کار را ندارد. من که ندارم! به خاطر همین است که آن‌لقب را به او داده‌اند. آن‌شاخ گنده را دارد و حمله می‌کند. عین خیالش هم نیست.

* خودش از این لقب خبر داشت؟

[حاضران می‌خندند.]

رضوانی: اصلاً با این‌لقب صدایش می‌کردیم. [می‌خندد.] نه فقط من که با او هم‌دوره بودم؛ بزرگترهایی مثل زنگنه، صدیق و پورگان هم با همین‌لقب صدایش می‌کردند. این‌اسم بد نبود.

* امتیازش بوده دیگر!

نشان از شجاعت طرف داشت.

طوسی: نمی‌نشست محاسبه کند.

ضرابی: می‌رفت توی دل کار.

رضوانی: اسکندری آن‌طیاره را که سانحه داده، برداشته آورده ایران.

زمانی: تستش هم کرده قربان! اول تستش کرد، بعد آوردش ایران. موتورش را عوض کردند و بعد آوردش.

رضوانی: این عادی نیست‌ها! یک‌خلبان تانکر هم به نام کامران اعتمادی در سوریه با این‌ها همراهی کرد. او هم الان در ایران نیست. از خلبان‌های آس شکاری بود که بعداً رفت ترابری.

طوسی: یادمان باشد قضیه نشستن در سوریه هم حالت خاصی بود. حافظ اسد قول کمک داده بود ولی به بچه‌ها گفته بودند به هیچ عنوان به طرف خاک سوریه نروند. به خاطر مشکلات سوریه و اسراییل.

* یعنی بنا بر این بود که در بدترین حالت ممکن، اقدام به فرود در خاک سوریه کنند.

طوسی: در صحبتی که آن‌اوایل با تلویزیون کردم، گفتم در یک باند متروکه. نگفتم در سوریه.

* بعد از چاپ کتاب «حمله به الولید» آقای مهرنیا بود که این‌قضیه به‌طور علنی و رسمی مطرح شد.

رضوانی: این‌کارها، کارهای قهرمانی هستند. عادی نیستند. رفیق‌مان گفتند ما کارهایی کردیم که هیچ‌کس نمی‌کرد. پرواز به الولید کار آسانی نبوده است. به زبان می‌گوییم ولی عمل‌کردنش به این‌آسانی نیست. بنزین‌گیری هوایی در حالت معمولی هم کار راحتی نیست. در یک پرواز پیش از انقلاب، دانشمندی لیدر دسته بود. هشت فروند می‌خواستیم برای اسکورت برویم. گاهی برای اسکورت پروازهایی که از خارج می‌آمدند می‌رفتیم. در آن‌پرواز دانشمندی نمی‌توانست بنزین‌گیری کند. همه ناراحت بودیم که چرا نمی‌تواند.

طوسی: این‌طور نیست که مثل خودرو بروی پارک کنی و بنزین بزنی.

* ظاهراً در حمله به الولید فانتوم‌ها زیر ارتفاع استاندارد سوخت‌گیری هوایی کرده‌اند.

طوسی: این‌آقایی هم که ناچار شد در باند متروکه آن‌طرف دنیا فرود بیاید، در حقیقت ترکش بمب خودش به خودش گرفت. چون این‌قدر پایین بودیم که پدافند دشمن اصلاً فرصت نکرد واکنش نشان دهد. و بعد هم صدام فرمانده آن‌پایگاه را اعدام کرد.

رضوانی: این‌وسط یک‌سری حرف‌ها سِکرِت هستند. ولی این‌یکی را می‌گویم. آن‌بمب، بمب اشکال‌دار بوده است.

* یعنی اشکال از بمب بوده؟ چون قبلاً که با آقای زمانی صحبت می‌کردیم، به این‌نتیجه رسیدیم که ظاهراً خضرایی مقداری پایین‌تر از ارتفاع مجاز پرواز می‌کرده!

من ته ماجرا را فهمیده‌ام. آن‌بمب اشکال‌دار بوده است. سِتینگ بمب اشکال‌دار طوری است که ممکن است قبل از رسیدن به زمین منفجر شود.

طوسی: نمی‌شود صد در صد گفت! ولی در آن ارتفاع کم، اگر بخواهی بمب بزنی باید کمی پف کنی به سمت بالا. مثل وقتی که نفست را حبس می‌کنی.

ضرابی: یعنی ممکن است بمب نزدیک زمین و پیش از برخورد منفجر شده باشد که آقای خضرایی فرصت عکس‌العمل پیدا نکرده و ترکش‌ها به زیر هواپیمایش گرفته‌اند.

رضوانی: منوچهر درباره PIO حرف قشنگی زد. زمانی هست که شما بمب رها می‌کنی یا وضعیتی پیش می‌آید که مرکز ثقل هواپیما عوض می‌شود. وقتی این‌طور می‌شود دماغ را می‌آوری بالا. خیلی از خلبان‌های ما در پی آی او، زمین خوردند. نکته‌اش این است که Dont Fight with PIO. نباید با پی آی او بجنگی!

* اصطلاحاً باید شل کنی!

زمانی: پروسیجر دارد. «فریز دِ استیک! اسلایت دِ بک!» یعنی باید استیک را فریز کنی و حرکت هواپیما را فالو نکنی!

رضوانی: فالو کنی، رزونانس هواپیما کار دستت می‌دهد.

* پس باید استیک را محکم …!

زمانی: نه نه! فریز! اسلایت دِ بک! و اسلایت روی عقب داشته باشی تا هواپیما ریکاوری بکند. نباید آن حالت را فالو کنی. خود دماغه به‌سمت زمین میل می‌کند. به قول فرمایش امیر (رضوانی)، وقتی خلبان هم استیک را جلو بدهد دماغه پایین‌تر می‌افتد و هواپیما زمین می‌خورد.

رضوانی: آسولیشن است دیگر. هرچه با آن بجنگی بدتر می‌شود. ولی اگر رهایش کنی، خودش چهارتا بانس می‌زند بعد درست می‌شود. منوچهر کار درست را انجام داده. بگذارید یک‌چیز دیگر را درباره پرواز به شما بگویم. در لحظه نشستن، انگل اف اتک را زیاد می‌کنی و دماغ هواپیما بالا می‌آید. وقتی داری می‌خوری زمین، می‌کشی پشت دسته. این‌طور می‌شود که حتماً زمین می‌خوری. این‌اتفاق یک‌بار برای من و قیدیان افتاد. زدیم همه اپروچ لایت (چراغ فرود) های کنار باند را شکستیم. خود محمود به من گفت. همه‌شان هم که محمود اند. [می‌خندد.]

[حاضران می‌خندند]

طوسی: اسم او را از روی محمود ما گذاشته‌اند.

رضوانی: محمود قیدیان، محمود ضرابی، محمود اسکندری.

* اگر جسارت نباشد منوچهر هم زیاد داریم؛ منوچهر محققی، منوچهر طوسی. فریدون هم زیاد داریم.

رضوانی: همین که این‌اتفاق افتاد، قیدیان به من (در کابین عقب بودم) گفت فرامین را ول کن و خودش سریع زد توی افتربرنر! این‌طور از زمین جدا شدیم و زمین نخوردیم.

چون راجع به محمود (ضرابی) صحبت می‌کنیم، حرف همه محمودها می‌آید وسط. خلاصه این‌که محمود به‌جز پروازش، شخصیت مهمی داشت. آرزویم بود او در مراسم ختم من صحبت کند.

طوسی: پیش از مریضی‌اش این‌حرف را زدم. تیمسار صمدی، تیمسار رضا قره‌باغی و دیگران در پردیسان ایستاده بودند. به آن‌ها گفتم از خدا می‌خواهم اگر از عمرم چیزی باقی مانده از مال من کم کند به عمر محمود اضافه کند! به این‌نمک مرتضی علی این، عین جمله‌ام بود. برای این‌که وجودش برای آدم‌ها موثر بود.

رضوانی:خیلی خاص بود. خیلی دوستش داشتم. با این‌که بعضی اوقات با او بحثم می‌شد. وقتی داشتم از NGO می‌رفتم، گفت نرو. گفتم محمود جان نمی‌خواهم بمانم. دیدم سیاست دارد وارد کار می‌شود. من هم کارهایم را کرده بودم. سر وابستگی نظامی هم برای من زدند. همین دوستان خودمان! [می‌خندد] می‌دانم چه‌کسانی هم این‌کارها را کرده‌اند ولی ...

طوسی: حس حسادت.

* مثل کارهایی که برای اسکندری کردند.

کاپیتان محمود ضرابی یا به قول خودش یک سرباز، خاطرات بسیاری از حملات هوایی و موشکباران به تهران به یاد دارد . او که با رشادت‌های بی‌شمار از ورود جنگنده‌های عراقی بسیاری جلوگیری کرده است. معتقد است فرزندان این خاک و بوم در همه دهه‌ها باید بدانند آینده متعلق به آنهاست.

محمود ضرابی

کاپیتان ضرابی، در این گفت‌وگو برخی از خاطرات موشکباران تهران را برایمان روایت می‌کند.

در زمان حملات موشکی و بمباران‌های رژیم بعث عراق به تهران وضعیت شهر از آسمان چگونه بود؟

افتخارمان این است که سرباز ملتی هستیم که قدرشناس‌اند و آنها را ولی‌نعمتان خودمان می‌دانیم. ما 8 سال‌ متمادی درگیر جنگ نابرابری شدیم که‌ 6 کشور بزرگ صنعتی، نسخه‌ای علیه انقلاب ما پیچیده بودند. چون نمی‌توانستند ما را در منطقه تحمل کنند. به همین ‌خاطر صدامی که همیشه اهل شرارت بود، او را وادار کردند که به این جنگ ناخواسته تن بدهد. در آن سال‌هایی که ایران دچار بمباران هوایی شده بود و موشکباران می‌شد، من یادم می‌آید که سال 59 به عنوان سرگرد در ستاد مشترک ارتش نیروی هوایی در اداره چهارم مشغول انجام وظیفه بودم. یک روز بنابه مأموریتی از تقریباً 50‌ـ60 کیلومتری تهران وارد شهر تهران شدم. هیچ جنبنده‌ای را به جز یک رفتگر در شهر ندیدم. همه به جان‌پناه رفته و سعی کرده بودند به نوعی، خودشان را از این بمباران نجات بدهند، اما یادمان باشد در همین زمان خلبان‌های دلاور و شجاع نیروی هوایی بر ارابه‌های جنگی، هواپیمای اف‌ـ 14، اف4 و 5‌ سوار می‌شدند و به مراکز نظامی بغداد حمله می‌کردند.

چرا با وجود نقاط حساس در کشور، عراقی‌ها به شهر و منازل مسکونی حمله می‌کردند و موشک و بمب‌هایشان بر سر مردم بیگناه فرود می‌آمد؟ آیا جنگنده‌های ایرانی هم مردم عراق را موشکباران می‌کردند؟

برخلاف عراق، امام خمینی (ره)، به ستاد مشترک ارتش دستوری داده بودند که نیروی هوایی مجاز نیست شهرهای عراق را بمباران کند و به روی مردم بمب بریزد. به‌خوبی به خاطر دارم که وقتی حمله می‌کردیم، سیستم‌هایی زیر شکم هواپیمای فورد «سرعت‌شکن» نصب شده بود که اگر آن را به پایین می‌زدیم، سرعت هواپیما را کم می‌کرد و در آن فضای بین بدنه و مانع، یک فضا و جایگاهی باز می‌شد که تمام اعلامیه‌هایی که به فرمان بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران در این خصوص صادر شده بود، مانند:ما خیال جنگ و دعوا با ملت را نداریم و شما مثل ملت ما قابل احترام هستید ، روی شهرها در ارتفاع پایین پخش می‌کردیم. برخی از سوانحی که برای خلبانان و جنگنده‌ها رخ داد، به این دلیل‌ بود که پدافند آنها خیلی راحت ما را در هوا می‌زد و با سرعت کم، پرنده‌های ما را شکار می‌کردند. در این حوادث دوستان بزرگواری را مانند «مسعود امینی» و «داریوش نقیمی» به همراه نفر کابین عقبشان به شهادت رسیدند. ولی هرگز راضی نمی‌شدیم که شهرهای آنها را بمباران کنیم.

کاپیتان ضرابی از تلخ‌ترین خاطره زندگی‌اش می‌گوید | هیچ وقت روی مردم عراق بمب نریختیم

گویا علاوه بر انجام حملات هوایی، خودتان هم در زمان موشکباران در بیمارستان عیوض‌زاده که یکی از نقاط اصابت موشک بود، حضور داشتید. چه اتفاقی برای شما رخ داد؟

خواهرم در بیمارستان عیوض‌زاده بستری و در حال وضع حمل بود. هنوز دقایقی از به دنیا آمدن فرزندش نگذشته بود که وضعیت قرمز اعلام کردند و چراغ‌ها خاموش شد. یکباره صدای مهیبی در فضا طنین‌انداز شد و من شاهد هولناک‌ترین انفجاری بودم که تا آن زمان رخ داده بود. متأسفانه موشک به بیمارستان عیوض‌زاده اصابت کرده بود. تعداد بسیاری از بیماران و رهگذران این خیابان شهید شدند. شعله‌های آتش از هر گوشه زبانه می‌کشید. واقعاً فضای ملتهب و وحشتناک بود. به دلیل شدت خرابی به همراه خواهرم و خواهرزاده‌ام که تازه متولد شده بود به طبقه پایین آمدیم و آنها را به دشواری‌های بسیار به بیمارستان سجاد منتقل کردیم. آن روز یکی از روزهای بسیار تلخ زندگی من بود.

کاپیتان ضرابی از تلخ‌ترین خاطره زندگی‌اش می‌گوید | هیچ وقت روی مردم عراق بمب نریختیم

آیا احتمال این موضوع وجود داشت که در حملات هوایی، جنگنده‌های خودی هم هدف قرار بگیرند؟

به‌خوبی به خاطر دارم شهریور سال 59، 5 یا 6 پایگاه هوایی ما توسط نیروی هوایی بعث عراق مورد حمله هوایی قرار گرفت و شب هم به تهران حمله کردند. یکی از دلاورمردان نیروی هوایی، شهید بزرگوار «علی‌محمد سلیمانی» با نفر کابین عقب و نفر شماره 2 خودش از فرودگاه مهرآباد بلند شده و هواپیمایی که به تهران حمله کرده بود را دنبال کرد. در حال برگشت، چون دیگر تهران فضای ناامنی و پدافند آتش به اختیار بود، دچار سانحه شدند. نفر کابین عقب بیرون پرید ولی علی‌محمد سلیمانی با آن شجاعت و دلاوری خاص خودش هواپیما را بر زمین نشاند. این یکی از خاطرات بسیار شیرینی دوران حملات هوایی به تهران بود که هرگز از خاطرم پاک نخواهد شد. علی‌محمد سلیمانی، بزرگمردی از شهر زنجان بود. دخترش مریض شد و برای مداوای او به خارج از کشور رفت. زمانی‌که مرخصی‌اش تمام شد درحالی‌که هنوز دخترش بیمار بود، می‌خواست برگردد. به همسرش گفت:«بچه‌ من یک نفر است و دکتر معالجه‌اش می‌کند. اما امروز ایران مریض است و من باید برگردم». امثال این شیرمردان نگذاشتند ایران به دست نااهلان بیفتد و آنقدر برای دفاع از مرز و بومش پرواز کرد تا همراه شهید جاویدنام حسین دل‌حامد ‌در خلیج‌فارس شهید شدند.

وقتی وضعیت قرمز اعلام می‌کردند و موشک یا بمبی به مکانی اصابت می‌کرد از فراز آسمان شهر شما چطور دیده می‌شد؟

وقتی وضعیت قرمز اعلام می‌کردند و می‌خواستند حمله کنند، کل شهرها در خاموشی مطلق فرومی‌رفت. در تمام شهر که حرکت می‌کردید، هیچ چراغی روشن نبود و همه به پناهگاه‌ها پناه می‌بردند. روزهای بسیار سختی بود اما همه یک دل بودند تا از ایران دفاع کنند؛از مسلمان گرفته تا ارامنه و زرتشت. مانند«لوکر یادگاری» خلبانی مسیحی که با هواپیمای سوخت‌رسان پرواز می‌کرد یا کاپیتان کوروش که زرتشتی بود ولی برای ایران پرواز می‌کرد. همه می‌گفتند ایران برای همه و ما برای ایران.

پدافند هوایی ایران و میگ  25/ نیروگاه نکا و میراز اف یک

کارکنان میهن پرست پدافند ارتش با کمترین تجهیزات در دوران دفاع مقدس چه حماسه هایی که نیافریدند. کارکنان پدافند از اولین روز جنگ تا سال‌ها بعد از جنگ همواره حضوری مستمر و موثر داشتند و از شهرها و تاسیسات حیاتی این آب و خاک دفاع کردند.

هیچ‌وقت نه دوربینی و نه خبرنگاری بود که این جانفشانی و ایثار را ثبت کند وکنه خودشان میخواستند که کارشان را در بوق و کرنا کنند. مظلومانه خدمت کردند ، مظلومانه شهید وجانباز شدند وهیچوقت نامی از آنها که حافظ تمام آسمان ایران بودند برده نشد. آنها کسانی بودند که با کمترین و قدیمی ترین جنگ افزارها به جنگ پیشرفته ترین هواپیماهای دشمن رفتند و با شجاعت و خلاقیت و ابتکار توانستند جلوی حملات وحشیانه آنان را بگیرند.

در زمان جنگ شهرها که دشمن به میگ ۲۵مجهز بود، چند شب متوالی تهران را مورد بمباران قرار داد و چون تجهیزاتی جهت مقابله با این هواپیما نداشتیم خلبان‌های عراقی با خیالی آسوده در ارتفاع هفتاد هزار پایی وارد ایران می‌شدند خود را به تهران می‌رساندند و با کاهش ارتفاع در پنجاه هزار پایی اقدام به بمباران کور می‌کردند و هر شب نقطه‌ای از تهران را هدف می‌گرفتند و آسوده‌خیال با علم بر این‌که پدافند ایران هیچ‌گونه تجهیزاتی ندارد که در آن ارتفاع به آن‌ها آسیب برساند به پایگاه خود برمی‌گشتند.

پس از چند شب بمباران، فرماندهان پدافند در سایت سوباشی همدان جمع شدند تا راهکاری برای مقابله با این حملات پیدا کنند. پس از تبادل نظر تصمیم گرفته شد که یک فروند اف ۱۴ مجهز به موشک فینیکس برای مقابله با آن‌ها از اصفهان پرواز کند و یک هواپیمای سوخت‌رسان نیز جهت سوخت رسانی به اف ۱۴ درمنطقه دماوند که از دید رادارهای عراقی خارج بود پرواز کند تا در زمان رسیدن هواپیماهای عراقی آن‌ها را غافلگیر و منهدم کنند.

این ماموریت را خود شهید عباس بابایی که سمت معاومت عملیات نهاجا را داشتند به عهده گرفتند ومدت هشت ساعت پرواز ممتد با چند بار سوختگیری هوایی انجام دادند.

اما اطلاعات عملیات عراقی‌ها به کمک آواکس‌های آمریکا از موضوع کاملا مطلع شده بود و تا زمانی که اف۱۴ بالا بود نیامدند. پس از هشت ساعت پرواز شهید بابایی اعلام کرد که دیگر قادر به ادامه پرواز نیست و به اصفهان برمی‌گردد.

به محض رسیدن به اصفهان و نشستن تامکت، سایت شنود نخجیر اعلام کرد که دو فروند میگ ۲۵ به منظور بمباران تهران از پایگاه خود پرواز کردند و بعد از چند دقیقه بلیپ (نمایش هواپیما در صفحه رادار به صورت نقطه) دو فروند هواپیما از روی مرز آبدانان در روی صفحه رادار نمایان شد و باز همانند شب‌های قبل در ارتفاع هفتاد هزار پایی خود را به تهران رساندند، شهر را بمباران کردند و صحیح و سالم برگشتند.

در این زمان که تمام فرماندهان پدافند ناراحت و غم زده از این‌که تجهیزاتی برای مقابله با این تهاجم نداشند مشغول تبادل نظر و طراحی عملیاتی تازه بودند که ستوانی جوان که افسر متخصص پدافند زمین به هوا بود فکر و طرحی جهت مقابله بیان شد.

او طرح خود را با شهید فرهاد دستنبو که از متخصصین کار کشته و ماهر رادار بود در میان گذاشت و ایشان هم از طرح داده شده استقبال کردند بلافاصله با مشورت دیگر فرماندهان شبانه با سرهنگ منصور ستاری درمیان گذاشتند. شهید ستاری طرح را تایید کردند و فرمودند طرح خوبی است و انجام آن ضرری ندارد؛ بر همین اساس دستور اجرای طرح را به مسئولین منطقه ابلاغ کردند. اما آن ستوان جوان که بود و طرح او که بعد از اجرای آن از طرف شهید ستاری ناجی تهران نامیده شد چه بود که باعث شد میگ‌های ۲۵ دیگر به تهران حمله نکنند؟!

«روایت استواری» نیروگاه شهید سلیمی نکا درچهارم خرداد ۱۳۶۷

«روایت استواری» نیروگاه شهید سلیمی نکا درچهارم خرداد ۱۳۶۷

ایسنا/مازندران نیروگاه شهید سلیمی نکا یکی از مهم‌ترین مراکز صنعتی و از بزرگترین نیروگاه کشور است که در دوران دفاع مقدس به تنهایی بیش از ۲۵ درصد برق کشور را تأمین می‌کرد.

به گزارش ایسنا، تامین۲۵ درصدی نیروگاه برق نکا دلیلی شد تا رژیم بعثی عراق پس از عجز از مقابله با رزمندگان غیور جمهوری اسلامی در جبهه های نبرد، برای جبران شکست‌های خود و با هدف فلج کردن زیرساخت‌های اقتصادی کشور از طریق قطع شریان‌های انرژی و ایجاد رعب و وحشت و نارضایتی در مردم، باحمایت کشورهای غربی، خیانت همسایگان و به سرکردگی آمریکای جنایتکار، از سال ۱۳۶۵ تا ۱۳۶۷ طی سه مرحله نیروگاه را آماج شدیدترین حملات ددمنشانه خود قرار دهد.

چهارم خرداد ماه مصادف است با سالروز بمباران سومین نیروگاه که در ساعت ۹:۳۵ دقیقه صبح روز ۴ خرداد ۱۳۶۷ به وقوع پیوست.

در این بمباران شهید گرانقدر ابراهیم زیبنده گرجی در اثر اصابت ترکش به ناحیه گردن آسمانی شد و به خیل یاران شهیدش پیوست و جمعی از کارکنان به درجه جانبازی مفتخر شدند.

هم‌چنین خسارات سنگین و گسترده‌ای به ترتیب به، تأسیسات جانبی واحد یک، بخش‌های وسیعی از بوشینگ‌ها، برق گیر ترانس، باس داکتها و تأسیسات واحد ۲، دودکش و قسمت‌هایی از بویلر و تأسیسات عمومی واحد ۳، بخش‌های از بویلر، کانال‌های خروجی دود، سوت بلویر، تانک ذخیره آب، سقف فاز ۲ بویلر، کف اواپراتور و تأسیسات جانبی واحد ۴ وارد شد که در برآوردهای کارشناسی میزان خسارات وارده ارزی و ریالی با احتساب ارز ۶۰ ریالی آن زمان حدود ۳ میلیارد و ۱۷۲ میلیون ریال برآورد شد.

«روایت استواری» نیروگاه شهید سلیمی نکا درچهارم خرداد ۱۳۶۷

نکته قابل ذکر این که بدلیل گستردگی حجم خسارات وارده به تأسیسات نیروگاه در این بمباران و خرابی‌های ناشی از دو بمباران قبلی، رادیو و مطبوعات وقت آلمان به نقل از کارشناسان شرکت سازنده اعلام کردند که بازسازی مجدد نیروگاه نکا غیرممکن است، ولی کارکنان متعهد و متخصص نیروگاه با پشتکار، خودباوری و روحیه بسیجی خود افتخار آفرین شدند و در بازسازی نیروگاه از فعل ناممکن، ممکن ساختند، و اکنون پس از ۳۵ سال از آن تاریخ با وجود عمر بالا، فرسودگی تجهیزات و زخم‌های کاری وارده در سه مرحله بمباران همچنان استوار، بالنده و با صلابت نامش به عنوان نماد استقامت در صنعت برق کشور می‌درخشد.

نیروگاه نکا در سه مرحله بمباران ۲۵ شهید و ۹۳ جانباز و با احتساب شهدای دوران دفاع مقدس مجموعاً ۳۳ شهید و ۱۵۴ جانباز تقدیم آرمان‌های انقلاب اسلامی کرد.

آشنایی با جنگنده‌های داسو میراژ اف۱ ایران

۲۴ فروند میراژ اف - ۱ عراقی در جریان جنگ آزادسازی کویت (جنگ اول خلیج فارس) به ایران گریختند. ایران هم این میراژها را به عنوان بخشی از خسارت جنگ تحمیلی به غنیمت گرفت و این جنگنده‌ها را در نیروی هوایی ارتش بکار گرفته‌است.

جنگنده‌های داسو میراژ اف۱ ایران

به گزارش همشهری آنلاین، داسو میراژ اف۱ (Dassault Mirage F1) هواگرد جنگنده برتری هوایی و تهاجمی تک‌سرنشین ساخت شرکت فرانسوی داسو است که به عنوان جایگزینی برای جنگنده‌های خانواده میراژ ۳ تولید شد. حدود ۷۴۰ فروند از این هواپیما بین سال‌های ۱۹۶۶ تا ۱۹۸۳ تولید گردید و از اوایل دهه ۱۹۷۰ در ارتش فرانسه و چندین کشور دیگر دنیا به عنوان یک جنگنده سبک چندمنظوره به کار گرفته شد.

آشنایی با جنگنده‌های داسو میراژ اف۱ ایران

یک فروند از مدل شناسایی میراژ اف۱ در سال ۱۹۸۷

  • تصاویر | همه چیز درباره جنگنده میراژ | چه کسی پدرخوانده هواپیمای میراژ در ایران بود؟

مدل‌ها

  • میراژ اف۱آ: مدل حمله به زمین ساده شدهٔ میراژ اف۱ که برخی تجهیزات آن حذف شده و جای بیشتری برای حمل سوخت داشت. رادار Cyrano از این مدل برداشته شده و دماغه هواپیما مخروطی‌تر شده بود. اف-۱آ یک هواپیمای حمله به زمین بود که فقط در طول روشنایی روز توانایی انجام عملیات را داشت. در این هواپیما از یک دید لیزری بهره می‌برد و می‌توانست از فاصله ۵ کیلومتری هدفی را برای دنبال کردن و رهاسازی اتوماتیک بمب تعیین کند.
  • میراژ اف۱ث: مدل رهگیر شبانه‌روزی در تمامی شرایط جوی با رادار کنترل آتش Thomson-CSF Cyrano IV و نمایشگر HUD که تمامی اطلاعات پروازی را در محدوده دید خلبان قرار می‌داد.
  • میراژ اف۱ئی: مدل تقویت‌شدهٔ میراژ اف۱ث با رادارهای ارتقایافته سیرانو. قابلیت‌های اضافه شده به این مدل شامل نقشه‌برداری هوایی زمینی و تجهیزاتی برای پیگیری مستمر اهداف و یک سامانهٔ پیشرفتهٔ ناوبری گرانشی می‌شد. تجهیزات انتخابی برای این مدل هم شامل رادار ناوبری داپلر و مسافت‌یاب لیزری می‌شد.
  • میراژ اف۱ث‌تی: مدل بهینه‌سازی‌شده میراژ اف۱ث برای حمله به زمین و پشتیبانی نزدیک هوایی. این بهینه‌سازی از سال ۱۹۹۲ آغاز شد.
  • میراژ اف۱ث‌آر: مدل مخصوص عملیات‌های شناسایی میراژ اف۱ با رادارها، دوربین‌ها و سنسورهای مخصوص تصویربرداری.

آشنایی با جنگنده‌های داسو میراژ اف۱ ایران

یک فروند میراژ اف۱ (جلو) در کنار جنگنده‌های اف-۱۶، اف-۱۸ و آلفاجت

خدمت در ایران

این هواپیماها در حالی وارد ایران شدند که نه تنها هیچ کتاب راهنما و دفترچه فنی به همراه نداشتند، بلکه همه آن‌ها فاقد جایگاه‌های حمل جنگ‌افزار بودند. قطعات یدکی نیز برای این هواپیما موجود نبود و این در حالی بود که سطح فناوری‌های میراژ اجازه نمی‌داد از آن صرف نظر شود؛ بنابراین با تصمیم منصور ستاری، فرمانده نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران متخصصان ایرانی دست به کار شدند و برای عملیاتی کردن این هواپیما بدون مراجعه به کشور سازنده اقدام نمودند. با راه‌اندازی و اورهال این هواپیماها، یک فروند هواپیمای میراژ اف۱ در تابستان ۱۳۷۲ در پایگاه همدان آماده پرواز شد. با توجه به این‌که جنگنده میراژ اف۱ هواپیمای سازمانی نیروی هوایی محسوب نمی‌شد و هیچ کتاب آموزشی، تجهیزات زمینی یا برخی ملزومات اساسی برای پرواز میراژ در دسترس نبود، باید خلبانی باتجربه، ریسک پرواز با این جنگنده‌ ناآشنا را برعهده می‌گرفت. در این میان سرهنگ بهروز نقدی‌بیک با اتکا به تجربیاتش از هواپیمای جنگنده-بمب‌افکن مک‌دانل داگلاس اف-۴ فانتوم ۲، داوطلب اولین پرواز با میراژ شد. سرهنگ خلبان بهروز نقدی‌بیک ۲۴ مهر ۱۳۷۲ نخستین پرواز با این جنگنده را در پایگاه هوایی نوژه در حضور فرمانده نیروی هوایی ارتش با موفقیت انجام داد که این اتفاق، سرآغاز به خدمت‌گیری این جنگنده در ناوگان عملیاتی نیروی هوایی ایران شد.

آشنایی با جنگنده‌های داسو میراژ اف۱ ایران

نماواره‌ای از میراژ اف-۱

جنگ ایران و عراق

عراق در جنگ با ایران در مجموع ۹۳ فروند از این جنگنده‌ها از فرانسه خریداری کرد و به‌طور گسترده از آن‌ها برای عملیات‌های شناسایی، حمله به اهداف زمینی و حمله به کشتی‌ها استفاده کرد.

اولین پیروزی یک جنگنده عراقی در جنگ هوایی با اف-۱۴ تام‌کت‌های ایران در این جنگ در پائیز ۱۳۶۰ به دست آمد. در سال ۱۹۹۱ در جریان جنگ اول خلیج فارس چندین فروند هواپیمای میراژ اف ۱ نیروی هوایی عراق از عراق به ایران گریختند و از سال ۱۹۹۲ در خدمت نیروی هوایی ایران قرار گرفتند. ایران در مجموع ۲۴ فروند F1EQ و F1BQ دارد.

در طول جنگ ایران و عراق دست کم ۳۳ فروند میراژ اف-۱ به وسیلهٔ اف-۱۴های ایرانی سرنگون گردید که این آمار به وسیله منابع ایرانی، غربی و عراقی مورد تأیید قرار گرفته‌است. دو فروند نیز به وسیلهٔ جنگنده-بمب‌افکن مک‌دانل داگلاس اف-۴ فانتوم ۲ ایران سرنگون شد.

در مجموع ۷۲۰ فروند میراژ اف-۱ تولید شده و در اختیار ۱۳ کشور دنیا قرار گرفت. از این تعداد ۵ کشور در خاورمیانه، ۴ کشور در آفریقا، ۳ کشور در اروپا و ۱ کشور در آمریکای جنوبی قرار دارند.

آشنایی با جنگنده‌های داسو میراژ اف۱ ایران

آرایش هوایی چهار گانه میراژ اف-۱

کاربران فعلی

  • آرژانتین: نیروی هوایی آرژانتین، در سال ۲۰۱۳ اعلام شد که آرژانتین ۱۶ فروند از میراژهای اسپانیایی را به قیمت ۱۷۰ میلیون یورو خریداری می‌کند تا آن‌ها را جایگزین میراژ ۳‌های قدیمی خود کند.
  • گابن: نیروی هوایی گابن، سفارش خرید ۸ فروند از میراژ اف۱های AZ (مدل مخصوص حمله به زمین) دست دوم آفریقای جنوبی را داده که ۶ فروند تحویل داده شده‌است.
  • ایران: نیروی هوایی ایران، ۲۴ فروند میراژ اف - ۱ عراقی در جریان جنگ آزادسازی کویت (جنگ اول خلیج فارس) به ایران گریختند. ایران هم این میراژها را به عنوان بخشی از خسارت جنگ تحمیلی به غنیمت گرفت و این جنگنده‌ها را در نیروی هوایی ارتش بکار گرفته‌است.
  • لیبی: نیروی هوایی لیبی، ۳۸ فروند میراژ اف-۱ را خریداری کرد. ۱۶ فروند از مدل AD، مدل مخصوص حمله به زمین، بودند که رادار نداشت و به جای رادار به یک لوله سوخت‌گیری مجهز شده بود. میراژها در جنگ‌های سال ۱۹۸۱ و ۱۹۸۳ نمایش موفقی در جنگ با چاد داشتند اما در سال‌ها بعد همه آن‌ها بر اثر نبود قطعات یدکی زمین‌گیر شدند. قراردادی برای نوسازی ۱۲ فروند از آن‌ها بسته شده و چهار فروند دوباره به خدمت نظامی برگشتند. در جریان جنگ داخلی لیبی ۲ فروند هم به مالت پناهنده شدند. در سال ۲۰۱۰ قراردادی برای فعال‌سازی مجدد میراژهای لیبیایی با فرانسه به امضا رسید.
  • مراکش: نیروی هوایی مراکش، ۵۰ فروند خریداری کرد که ۴۰ فروند از آن‌ها همچنان فعال هستند و ۷ فروند به استاندارد ASTRAC ارتقاء یافته‌اند.

آشنایی با جنگنده‌های داسو میراژ اف۱ ایران

سه جنگنده اکوادوری، از بالا جگوار، میراژ اف۱، کفیر

کاربران سابق

  • فرانسه: نیروی هوایی فرانسه، در مجموع ۲۴۶ فروند برای نیروی هوایی فرانسه ساخته شد که در تاریخ ۱۳ ژوئن ۲۰۱۴ به‌طور کامل این جنگنده در نیروی هوایی فرانسه از رده خدمت خارج شد.
  • اکوادور: نیروی هوایی اکوادور، ۱۶ فروند اف-۱ JA و ۱۶ فروند اف-۱ JE در اختیار داشت که در سال ۲۰۱۱ از خدمت خارج شده و با جنگنده‌های اطلس چیتای تولید آفریقای جنوبی (مدل ارتقایافته‌ای از میراژ ۳) جایگزین شدند.
  • یونان: نیروی هوایی یونان، ۴۰ فروند اف-۱ CG در اختیار داشت که آن‌ها را با اف-۱۶ و میراژ ۲۰۰۰ جایگزین کرد.
  • عراق: نیروی هوایی عراق، از سال ۱۹۸۰ تا ۱۹۸۹ , ۱۰۸ فروند میراژ اف-۱ را دریافت کرد که در جنگ با ایران موفق‌ترین جنگنده عراقی چه در نبردهای هوایی و هم در مأموریت‌های ضربتی برای حمله به اهداف سطحی بودند. در سال ۲۰۱۱ دولت فرانسه پیشنهاد کرد که ۱۸ فروند از میراژهای خود را نوسازی و به‌روزرسانی کرده و به عراق بفروشد.
  • اردن: نیروی هوایی سلطنتی اردن، ۳۶ فروند میراژ اف-۱ را در اوایل دهه ۱۹۸۰ خریداری کرد. آمریکایی‌ها مدل ضعیف‌شده‌ای از اف-۱۶ با نام اف-۱۶–۷۹ را به اردن پیشنهاد داده بودند که به جای موتورهای استاندارد توربوفن پرت اند ویتنی از موتور توربوجت جی-۷۹ نیرو می‌گرفت اما اردنی‌ها میراژ اف۱ را به این مدل از اف-۱۶ ترجیح دادند. در سال‌های بعد مدل‌های اصلی اف-۱۶ و همین‌طور میراژ ۲۰۰۰ به اردن فروخته شد و میراژ اف-۱های اردن تا سال ۲۰۰۷ با اف-۱۶ جایگزین شدند.
  • کویت: نیروی هوایی کویت، ۲۷ فروند از مدل تک‌سرنشینه CK و ۶ فروند مدل دوسرنشینه BK را خریداری کرد. در دهه ۱۹۹۰ با اف/ای-۱۸ هورنت جایگزین شده و در انبار نگهداری می‌شوند.
  • قطر: نیروی هوایی قطر، ۱۵ فروند میراژ اف-۱ در اختیار داشت که آن‌ها را با میراژ ۲۰۰۰ جایگزین کرده و تعدادی از آن‌ها را به اسپانیا فروخت.
  • آفریقای جنوبی: نیروی هوایی آفریقای جنوبی، ۴۸ فروند میراژ اف-۱، شامل ۳۲ فروند مدل حمله به زمین بدون رادار AZ و ۱۶ فروند مدل چندمنظوره CZ، را خریداری کرده و از آن‌ها در جنگ‌های مرزی با آنگولا استفاده کرد. میراژ اف۱ها تا سال ۱۹۹۷ در نیروی هوایی این کشور فعال بودند و در این سال با جنگنده سوئدی نسل چهار + ساب ۳۹ گریپن جایگزین شدند.
  • اسپانیا: نیروی هوایی اسپانیا، در دهه ۱۹۷۰ در مجموع ۷۳ فروند از فرانسه خریداری کرد و در دهه ۱۹۹۰ هم ۲۴ فروند میراژ اف-۱ دست دوم قطری و فرانسوی را به آن‌ها اضافه کرد. این هواپیما در سال ۲۰۱۳ به‌طور کامل از نیروی هوایی این کشور خارج شده و با جنگنده یوروفایتر تایفون که تولید کنسرسیوم اروپایی شامل: بریتانیا، اسپانیا، ایتالیا، آلمان بود جایگزین شده‌است. در سال ۲۰۱۳ اعلام شد که آرژانتین ۱۶ فروند از میراژهای اسپانیایی را به قیمت ۱۷۰ میلیون یورو خریداری می‌کند تا آن‌ها را جایگزین میراژ ۳‌های قدیمی خود کند.

آشنایی با جنگنده‌های داسو میراژ اف۱ ایران

میگ ۲۵ جنگنده‌ای بود که توسط میکویان و گورویچ طراحی شد و یک جت رهگیر مافوق صوت که یکی از سریع‌ترین هواپیماهای نظامی وارد خدمت به حساب می‌آمد.

جنگنده خاصی که آمریکا از آن وحشت داشت+ عکس

نمونه اولیه این جنگنده برای اولین بار در سال ۱۹۶۴ پرواز کرد و شش سال بعد وارد خدمت شد. در ابتدا، قدرت‌های غربی از توانایی‌های MiG-۲۵ وحشت داشتند، اما زمانی که ایالات متحده (ایالات متحده) توانست هواپیما را در ژاپن منهدم کند، این ترس را ریخت.

میگ ۲۵ یک جت دو موتوره توصیف شده‌است که مجهز به بال بلند و بال‌های دلتای باریکی است که «تا حدودی به عقب کشیده شده‌اند». این دو موتور، یعنی یک جفت Tumanski RD-۳۱ «به اندازه رولزرویس وایپر پیچیده است» و مجهز به کمپرسور پنج پله، توربین یک استاپ و نسبت بالابر هفت به یک است.

میگ ۲۵؛ جنگنده‌ای که آمریکا از آن وحشت داشت/ عکس

میکویان و گورویچ،میگ 25 را به گونه‌ای طراحی کردند که برای مأموریت‌های شناسایی سریع و بالا و همچنین برای رهگیری هواپیماهای دشمن استفاده شود. به گفته وی، طراحان این جت، موفق به توسعه یک هواپیمای نظامی با کارایی بالا در مدت کوتاهی شدند که بتواند نقش خود را با سیاست‌های تسلیحاتی موجود شوروی ایفا کند.

زندگینامه شهید محمد نوژه (۱۳۲۴ - ۱۳۵۸)

سرلشکر خلبان شهید محمد نوژه

ziaossalehin شهید محمد نوژه هشتم فروردین ماه سال ۱۳۲۴ ه.ش در تهران و در خانواده ای متدین و مذهبی به دنیا آمد. و سرانجام در 25 مرداد ماه 1358 به درجه رفیع شهادت نائل شد.شهید محمد نوژه هشتم فروردین ماه سال ۱۳۲۴ ه.ش در تهران و در خانواده ای متدین و مذهبی به دنیا آمد. و سرانجام در 25 مرداد ماه 1358 به درجه رفیع شهادت نائل شد.

وی تحصیلات خود را تا اخذ مدرک دیپلم ریاضی در زادگاهش پی گرفت و در همان سال وارد دانشگاه افسری شد و بعد از اتمام دانشکده جهت طی دوره سامانه های کنترل سلاح به آمریکا اعزام شد، اما علاقه وافر او به خلبانی باعث شد تا وارد دانشکده خلبانی نیروی هوایی شود.

شهید محمد نوژه دوره مقدماتی پرواز را در ایران و دوره تکمیلی آن را در آمریکا فرا گرفت و در سال 1351 با اخذ نشان و مدرک خلبانی به جمع خلبانان اف-4 پیوست.

وی در طول دوران خدمت خویش به عنوان افسر سامانه های کنترل اسلحه گردان 101 شکاری، رئیس شعبه عملیات مشترک، معاونت عملیات پایگاه ششم، فرمانده گردان 31 شکاری پایگاه سوم در نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران عهده دار مسؤولیت هایی بوده که در کمال صداقت به انجام رسانیده است.

سرلشکر خلبان محمد نوژه مأموریت های بسیاری را انجام داد تا سرانجام در پی فرمان امام خمینی (رحمه الله) برای کمک به [شهید] دکتر مصطفی چمران (رحمه الله) که در ماموریتی پرمخاطره هلی کوپتر او مورد اصابت گلوله واقع شده و در نتیجه وی در محاصره مهاجمان مسلّح گرفتار آمده بود، داوطلبانه به این عملیات اعزام شد.

وی در تاریخ 25/ مردادماه / 1358 به همراه ستوان یکم خلبان بشیر موسوی(کابین عقب) که به جهت پشتیبانی از بالگردهای نیروی زمینی ارتش و ستون اعزامی کرمانشاه به پاوه اعزام شده بود پس از انجام عملیات، در حین انجام گشت های هوایی، هواپیمای آنها مورد اصابت آتشبار عناصر ضد انقلاب قرار گرفت و از کنترل خارج شد.

سرلشکر خلبان محمد نوژه , شهید محمد نوژه

درحالی که دست راست خلبان کابین جلو در اثر اصابت گلوله به درون کابین قطع شده بود، متأسفانه هیچیک از خلبانان فرصت استفاده از صندلی پران را نیافتند و هواپیما به کوه اصابت کرد و در منطقه قشلاق بین پاوه و روانسر سقوط کرد و در حالی که سرگرد خلبان محمد نوژه روزه بود با خون خویش افطار کرد.

در پی این واقعه و به پاس اولین شهید نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران، پایگاه سوم شکاری همدان که قبل از انقلاب به پایگاه شاهرخی و بعد از پیروزی انقلاب به پایگاه حر معروف بود به پایگاه شهید سرلشکر خلبان محمد نوژه تغییر نام یافت.

رادار سوباشی 1367

«یک ساعت پس از مقابله پدافند هوایی با دسته‌های پروازی پوشش دهنده مجاهدین خلق، عراقی‌ها توانستند با توجه به اطلاعاتی که آمریکا و خودشان از مرکز کنترل «سوباشی» همدان داشتند از سرزمین کردستان ما را دور بزنند و آنجا را منهدم کنند. در این سایت راداری هم حدود ۱۹ نفر از نیروهای متخصص ما به شهادت رسیدند.»سوباشی، روستایی از توابع بخش گل‌تپه شهرستان کبودراهنگ در استان همدان ایران است. این روستا یکی از بزرگ‌ترین و پرجمعیت‌ترین روستای بخش می‌باشد. کلمه سوباشی احتمالا لغتی ترکی است که با مهاجرت قبایل ترک به این منطقه بر آن گذاشته شده.

به گزارش ویکی پدیا .گلزار شهدا . rattibha .ایسنا، navideshahed . گروه جهاد و مقاومت مشرق، با گذشت چند روز ازپذیرش «قطعنامه ۵۹۸» در جریان عملیات مرصاد و بمباران سایت راداری سوباشی در همدان، ۱۹ نفر از کارکنان و متخصصان این رادار را به شهادت رسیدند. این سایت راداری به عنوان یکی از مهمترین سایت‌های راداری کشور در زنجیره عظیم پدافند هوایی، نقش ویژه و موثری در مقابله با تهاجمات هوایی رژیم بعثی عراق در زمان جنگ تحمیلی ایفا کرد .

پدافند هوایی یکی از یگان­‌های عملیاتی و عمده نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران در دوران دفاع مقدس بود که با تدابیر لازم توانست علاوه براینکه امنیت هوایی صحنه نبرد و خطوط مقدم جبهه‌­ها را تأمین کند، وظایف دیگری ازجمله تأمین دفاع هوایی از شهرها در مقابل هواپیماها و حتی موشک­‌های رژیم بعث عراق، دفاع هوایی از مراکز مهم و استراتژیک کشور نظیر پالایشگاه‌­ها، کارخانه­‌ها، پل­‌ها و حتی دفاع از مراکز غیر استراتژیک کشور را نیز برعهده داشت.

در طول هشت سال دفاع ملت ایران رادار سوباشی با تغذیه چندین سایت راداری، موشکی زمین به هوا و سامانه‌های توپ ضد هوایی، آسمان منطقه غرب و بخشی از منطقه جنوب غرب و شمال غرب را تحت کنترل داشت و به دلیل عملکرد مناسب، خلبانان عراقی همواره از نزدیک شدن به آن وحشت داشتند تا جایی که حریم دفاعی سایت راداری سوباشی را دور می‌زدند.

در طول دفاع مقدس دشمن بسیار تلاش کرد تا این سایت را مورد حمله مستقیم قرار دهد که از جمله ثبت بیش از ۱۵۷ حمله و استفاده از موشک‌های ضدراداری گواه این موضوع است. رفع عقده سال‌های شکست خود در برابر پدافند هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران و دوم تسخیر آسمان منطقه عمومی نبرد برای تسهیل پیشروی نیروهای سطحی مجاهدین خلق بود . این دو هدف بزرگ ماشین جنگی صدام بود.

امیر سرتیپ برلت علی غلامی از پیشکسوتان ارتشی در حوزه پدافند هوایی روایت می‌کند: «آنقدر فعالیت‌های ما برای احداث و عملیاتی کردن سیستم موشکی «هاگ» در عملیات «مرصاد» مخفیانه بود که عراقی‌ها و منافقین نتوانستند بفهمند ما چه کاری انجام داده‌ایم. در جریان عملیات مرصاد به میهن ما به سایت‌هایمان اعلام آماده باش کردیم. دشت ایلام پس از چند دقیقه از گذشت این آماده‌باش پر از هواپیماهای عراقی شد که در دسته‌های پروازی ۱۵ تا ۲۰ تایی برسر مجاهدین خلق پرواز می‌کردند تا آن‌ها را پوشش هوایی دهند. با آغاز پرواز این دسته‌ها، سایت‌های ما آغاز به انهدام هواپیماها کردند و تا ساعت ۱۰ توانستیم حدود ۱۶ هواپیمای دشمن را منهدم کنیم. دشمن که احساس می‌کرد توان مقابله ما بیشتر از آن‌ها است پوشش هوایی را قطع کرد و هواپیماهای«F۴» پایگاه شکاری همدان،«F۵» پایگاه دزفول و هلی‌کوپترهای هوانیروز با مجاهدین مقابله نمودند..

متأسفانه در طول جنگ تحمیلی و بویژه عملیات مرصاد نقش پدافند هوایی مغفول مانده است و حق آن به خوبی ادا نشده است چرا که بیشترین شهید را در طول جنگ تحمیلی در عملیات مرصاد که ۶۰ نفر بود تقدیم دفاع از میهن کردیم. یک ساعت بعد از مقابله پدافند هوایی با دسته‌های پروازی پوشش دهنده مجاهدین خلق، عراقی‌ها توانستند با توجه به اطلاعاتی که آمریکا و خودشان از مرکز کنترل «سوباشی» همدان داشتند از سرزمین کردستان ما را دور بزنند و آنجا را منهدم کنند. در این سایت راداری هم حدود ۱۹ نفر از نیروهای متخصص ما به شهادت رسیدند.»

نــام :

فرهاد

نـام خـانوادگـی :

دستنبوه

نـام پـدر :

غلام

تـاریخ تـولـد :

۱۳۳۰/۱۰/۰۳

مـحل تـولـد :

سنندج

سـن :

۳۷ سـال

دیـن و مـذهب :

اسلام شیعه

فرهاد دستنبو در سال ۱۳۳۰ در شهر سنندج متولد شد. وی پس از گذراندن دوران تحصیلات متوسطه با موفقیت از پس امتحانات دشوار استخدامی نیروی هوایی در آمد و در واحد پدافند هوایی مشغول به خدمت شد.
فرهاد در طی دوران آموزشی یکی از مستعدترین‌ها بود. به گونه‌ای که سرآمد تمام همرزمان محسوب می‌شد. او بدون هیچ‌گونه چشم‌داشتی معلومات علمی و تخصصی خود را در اختیار آنان قرار می‌داد. در تقسیمات تخصصی به دلیل کسب نمره علمی بالا وارد تخصص کنترل شکاری شد و به عنوان افسر FC خدمت در سایت‌های راداری را آغاز کرد. وی در سال ۱۳۵۳ ازدواج کرد و ثمره آن چهار فرزند پسر بود.
او در سال‌های خدمت در گروه‌های پدافندهوایی تبریز، بوشهر و همدان خدمت کرد. آنچنان در انجام وظایف خود کوشا و با تعصب عمل کرد که در زمان تولد آخرین فرزند خود در سال۱۳۶۶ در منطقه عملیاتی حضور داشت. سرتیپ دوم کنترل شکاری فرهاد دستنبو ۵ مرداد سال ۱۳۶۷ در آخرین روزهای دفاع مقدس در سایت راداری و پدافندی سوباشی به شهادت رسید.

از آنجایی که لازم است بدانیم که از کجا به این دشتِ بلا رسیده ایم،یادی کنیم از شهید پدافند "فرهاد دستنبو"، شهیدی که تا یک روز مانده به شهادتش هم تمام گزارش ها و فعالیت های خود را در سررسیدی ثبت می کرد. پ‌.ن:نفر اول از سمت راست ۱/۹

در ساعت ۱۰۲۹ و ۱۲۰۸ دو فروند در منطقه والفجر ۱۰ سرنگون شد که لاشه یک فروند آن در حال سوختن در تلویزیون پخش شد که نزدیکی حلبچه بود. ۲/۹

دو انهدام در ساعت ۱۵۵۰ و ۱۷۵۱که یکی از آنها روی اسکوپ پخش شد. ضمنا ۲ فروند موشک ضد رادار در ساعات ۱۷۳۶ و ۱۷۵۰که به طرف سایت های بعثت و سیدالشهدا شلیک شده بود خنثی گردید. چهارشنبه ۱۳۶۷/۱/۱۰ یک فروند موشک ضد رادار در ساعت ۱۲۲۰ بطرف سایت سیدالشهدا حلبچه شلیک شد که خنثی گردید ۳/۹

در ساعت ۰۹۵۵ توسط سایت غرب ایلام به سمت هدف شلیک شد اما موشک چند ثانیه بعد از پرواز منفجر شد. ۴/۹

۱۳۶۶/۴/۱-ساعت ۱۴۱۶ سایت وزنه یک فروند منهدم و در ۱۰ کلیومتری شمال غرب مااوت سقوط نمود. ۱۳۶۶/۴/۲-ساعت ۱۴۲۷ سایت وزنه یک فروند منهدم که در حوالی شمال شرق چوارته سرنگون شد و هلی کوپترهای عراقی جهت کمک به خلبان به منطقه آمدند. ۵/۹

۱۳۶۶/۴/۳- ساعت ۱۲۳۷ یک فروند که توسط سایت وزنه منهدم شد و توسط شنود منطقه تایید شد.(پورمراد) ۶/۹

۱۳۶۶/۴/۴-ساعت ۱۱۰۷-سایت وزنه یک فروند منهدم و لاشه آن حوالی سردشت به دست آمد. ۱۳۶۶/۴/۵-ساعت۱۴۴۸-۱۴۵۴-۱۵۰۱-۱۵۰۶-سایت وزنه چهار فروندمنهدم تا این لحظه یک خلبان اسیر شده ۷/۹

۱۳۶۶/۴/۷ در یک حمله هوایی سنگین از ساعت ۱۶۱۵ توسط ۲۰ فروند هواپیما جمر و ضد تشعشع در سایت وزنه انجام شد که پس از ۷۸ دقیقه درگیری یک فروند منهدم و بقیه متواری گردیدند. ۸/۹

یکی از همکاران شهید فرهاد دستنبو در بیان علت اهمیت نحوه شهادت کارکنان سایت سوباشی می‌گوید: با اعلام وضعیت قرمز و خبر هجوم هواپیماهای عراقی که همزمان با عملیات مرصاد به سمت سایت سوباشی در ساعت ۱۶ انجام شد، تمام افراد در بخش‌های مختلف در محل‌های مخصوص انجام وظیفه حضور یافتند این در حالی بود که برخی از آنها در زمان استراحت به سر می‌بردند و می‌توانستند در اتاق عملیات حضور نیابند. لذا این حرکت شهدای سوباشی را که با آگاهی از شهادت انجام شد را «حماسه عاشورایی» می‌نامند.

شهید «فرهاد دستنبو» سمت راست تصویر

پیکر پاک شهید دستنبو در میان حضور چشمگیر مردم شهید پرور و همرزمان در قطعه ۴۰ بهشت زهرا تهران به خاک سپرده شد.

آخرین مکالمه شهید دستنبو با سروان رحیم زیانی فرمانده وقت یکی از سایت‌های پدافندهوایی موشکی «هاگ» کرمانشاه، حاوی نکات جالب در خصوص دقت و همت شهید دستنبو در انجام دقیق وظیفه می‌باشد. وی خطاب به سروان زیانی گفته است: «رحیم جان دقت کردی؟ چند هدف در محدوده سایت شما وجود دارد. سعی کن آرامش خودتان را حفظ کنید و تمامی اقدامات لازم را برای مقابله با خفاش‌های شب پرست انجام بدهید. هدف‌ها را مجددا برایت طرح می‌کنم. ضمن هوشیاری کامل، تلاش کن سامانه‌های موشکی و مواضع پدافندی (توپهای ضدهوایی) به موقع عمل کنند. جای نگرانی نیست.»

گفت: این‌ حرفها چیست مادر!

مادر این شهید در خاطره‌ای می‌گوید: «یک شب آمد و گفت که ماشین سر خیابان است و باید زود برویم. دندانش درد می‌کرد گفتم: اگر دندانت درد می‌کند نرو. گفت: مادر از این حرف‌ها نزن این حرف‌ها از شما بعید است، مگر می‌شود من نروم، آن یکی نرود پس مملکت را دست چه کسی بسپاریم؟ هر چه گفتم: نرو، گفت: این حرف‌ها چیست مادر، آن یکی سرش درد می‌کند، من دندانم درد می‌کند، آن یکی سرما خورده است پس این مملکت را می‌خواهیم به چه کسی بسپاریم. یک هفته، ۱۰ روز بعد پسرم به شهادت رسید.»

روایت خواهر از شجاعت برادر

خواهر شهید دستنبو روایت‌ می‌کند: «با وجود اینکه فرزندش در بیمارستان بستری بود در کنار او نماند و چرا که نوبت شیفت او بود. دست پسرش از بازو تا زیر آرنج شکسته بود و پلاتین و بخیه خورده بود. برادرم گفت: «من نمی‌توانم بیایم بیمارستان این عملیات خیلی حساس است. عملیات مرصاد است دشمن تا نزدیک آمده و نمی‌توانم نروم. به امید خدا دست پسرم هم خوب می‌شود. رفت ولی دیگر برنگشت. الان یک پسرش دندانپزشک است.»

همچنین یادم می‌آید که آن موقع ما کوچک بودیم و از بمباران و موشک می‌ترسیدیم، از برادرم می‌پرسیدم:« وقتی وضعیت قرمز بشود شما به پناهگاه می‌روید؟» می‌خندید و می‌گفت: «نه تازه کار ما شروع می‌شود آن موقع است که ما باید مراقب این مملکت باشیم.»

کتاب «شهدای عاشورایی سایت سوباشی» هم از سوی انتشارات سازمان حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس ارتش جمهوری اسلامی ایران به چاپ رسیده است. جا دارد در این مقال یاد و خاطره شهیدان «رجبعلی جودکی»، «اسدالله زمانی»، «مهدی عسکری»، «نظام علی ملکی»، «فرهاد دستنبو»، «پرویز منصورعلی»، «اکبر کوهی ورامینی»، «پرویز نادری»، «رضا اقبال‌پور»، «علی حسین زارعی»، «علیرضا بهرامی روشن»، «علی‌نقی فخرالدین»، «حسنعلی مهدی برازنده»، «حسن یوسفی صفت»، «محمدعلی جوینده مهر»، «حسن مسعودی خرم»، «محمدرضا مؤمنی»، «طهماسب جامه شورانی» و «خسرو پناهی» که در این نبرد به شهادت رسیدند گرامی بداریم.

🔹سلسله مراتب در ارتش


سلسله مراتب ارتش در ایران یک الگو و ساختار سازمانی است که مطابق آن نقش‌ها، مسئولیت‌ها، درجه‌های قدرت و اختیارات هر عضو تعریف و مشخص می‌شود. فایده‌ی وجود چنین ساختاری این است که اعضای ارتش در تمام جوانب سازمان‌دهی، هدایت و کنترل می‌شوند و بدین ‌طریق، عملیات‌های نظامی نیز به‌صورت هماهنگ و منظم اجرایی می‌شوند.

👈عناصر کلیدی سلسله مراتب ارتش:

1️⃣درجه‌ها و رتبه‌ها
در سلسله مراتب ارتش یک کشور، هر شخص دارای درجه یا رتبه‌ای مشخص است که بیانگر موقعیت و سطح مسئولیت او در ارتش است.
2️⃣ فرماندهی و کنترل
در سلسله مراتب ارتش، یک شخص به عنوان «فرمانده» مسئول هدایت و مدیریت نیروهای تحت فرمان خود است. یک فرمانده باید تصمیماتی اثرگذار اتخاذ کند و بر عملیات‌های مربوط به سطح خود نیز نظارت کامل داشته باشد. سیستم‌های کنترل نیز شامل استفاده از ابزارهای ارتباطی و نظارتی برای پیگیری و ارزیابی عملکرد نیروها و اجرای دستورات است.

3️⃣رابطه‌های عمودی و افقی
رتبه‌ها و روابط در ارتش یا عمودی است یا افقی. سلسله مراتب عمودی به توزیع قدرت و مسئولیت‌ها در یک ساختار سازمانی اشاره دارد. هر سطح بالاتر در سلسله‌ مراتب ارتش، به فرماندهی و نظارت بر سطوح پایین‌تر می‌پردازد. روابط افقی نیز شامل تعامل و هماهنگی میان واحدها و افراد در همان سطح سلسله مراتب است.

4️⃣ فرآیند انتقال دستورات
ارتش برای اجرای بهتر دستورات و عملیات‌های خود ساختار مشخصی در انتقال اطلاعات و پاسخ به دستورات تدوین کرده. دستورات از فرماندهان بالادست به سطوح پایین‌تر منتقل می‌شود و از آن طرف، گزارش‌ها و اطلاعات از سطوح پایین‌تر به بالادست ارسال می‌شود. سطوح پایین‌تر نیز وظیفه دارند که به دستورات فرماندهان بالادست عمل کنند و نتایج را گزارش دهند.

👍@Dafoosmedia | دافوس مدیا

معرفی دو کتاب با عنوان کهنه سرباز

دانلود کتاب کهنه سرباز خاطرات سرهنگ غلامرضا مصور رحمانی 1

    عنوان کهنه سرباز خاطرات سرهنگ غلامرضا مصور رحمانی

    نویسنده سرهنگ غلامرضا مصور رحمانی

    انتشارات رسا

    نوبت چاپ سوم 1368

    زبان فارسی

    کتاب کهنه سرباز خاطرات سرهنگ غلامرضا مصور رحمانی

    کتاب کهنه سرباز خاطرات سیاسی و نظامی سرهنگ ستاد هوایی غلامرضا مصور رحمانی است که ضمن باز گویی خاطرات سرهنگ مصور رحمانی از دوران خدمت در ارتش رضاشاه و پس از آن، مباحثی درباره کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ و به قدرت رسیدن رضاخان را مطرح می سازد.

    تحول سیستم قضایی در ارتش، شورش پادگان قلعه مرغی تهران، تاثیر جلب دکتر محمد مصدق به دادگاه نظامی و چند موضوع دیگر از مباحثی است که در این کتاب مطرح می گردد.

    سرهنگ غلامرضا مصور رحمانی علاوه بر تحصیل در دانشکده دیده بانی، به سبب علاقه ای که به ملت خویش داشته و مسئولیتی که در قبال سرنوشت آن احساس میکرده، وارد دانشکده حقوق گشته و در رشته سیاسی نیز مشغول تحصیل میگردد.

    سرهنگ مصور رحمانی علاوه بر طی مراحل تحصیلی فوق، در آلمان نیز موفق به تحصیل در مدرسه پشتیبانی هوایی شده و از آنجا فارغ التحصیل می گردد. از افتخارات دیگر این افسر کارآمد این است که وی اولین افسر ایرانی می باشد که دوره عالی مدرسه ناوبری هوایی در فرانسه را طی می نماید و بالاخره آن همه علاقه و پشتکار در زمینه تحصیل، مطالعه و شیفتگی به ملت، شخصیتی را می سازد که به حق می توان گفت یکی از بنیانگذاران نیروی هوایی نوین ایران می باشد.

    این شخصیت برجسته نظامی به سه زبان انگلیسی، فرانسه و آلمانی تسلط کامل داشته و مقام سراستادی دانشگاه جنگ را بر عهده دار بوده است. صاحبظر بودن در مسائل نظامی، آنچنان مقامی را به وی بخشیده بود که معمولا به هنگام ورود وی به فرانسه در دانشگاه جنگ آن کشور مجالس مهمانی برگزار می گردید. برگرفته از پرشین پی دی اف

    کتاب کهنه سرباز; کتاب کهنه سرباز

    کتاب کهنه سرباز

    Kohneh Sarbaz

    خاطرات امیر سرتیپ دوم اسکندر بیرانوند

    • انتشارات: سوره مهر

      نویسنده: امین کیانی

    کد کتاب :35161

    شابک :978-6000328382

    قطع :رقعی

    تعداد صفحه :192

    سال انتشار شمسی :1398

    نوع جلد :شومیز

    سری چاپ :1

    معرفی کتاب کهنه سرباز اثر امین کیانی

    به نقل از ایران کتاب این کتاب مشتمل بر خاطرات امیر سرتیپ دوم «اسکندر بیرانوند» از فرماندهان شجاع دوران دفاع مقدس است. مطالب کتاب از خاطرات دوران کودکی بیرانوند شروع می شود، ولی تأکید بیشتر بر خاطرات ایشان از حوادث سال های 1352 و 1353 در مهران و ارتفاع 343 دزفول و عملیات های محرم و فتح المبین می باشد. همچنین در پایان کتاب زندگی امیر بیرانوند براساس تصویر روایت می شود.این کتاب را نیافتم . ای کاش سرهنگ فروزش در برنامه های کتاب خوانی خاطرات جنگ از این کتاب هم صفحاتی را از باب اشنایی با مطالب طرح شده بیان نمایند.

    نقش حفاظت اطلاعات سپاه در دهه 60

    در اجلاسیه شهدای اطلاعات سپاه مطرح شد؛

    تهران- ایرنا- فرمانده سپاه در دوران دفاع مقدس گفت: در سال ۱۳۶۲ که سازمان اطلاعات امنیتی را به وزارت اطلاعات تبدیل کردیم، من به دستور حضرت امام پنج هزار نفر پاسدار را به آقای ری شهری دادم و هرجا که تابلوی اطلاعات سپاه بود، برداشتیم و کلمه وزارت اطلاعات را روی آن نوشتیم.

    به گزارش خبرنگار دفاعی ایرنا، محسن رضایی روز دوشنبه در اجلاسیه شهدای اطلاعات سپاه که در دانشگاه انقلاب اسلامی برگزار شد، گفت: نیروهای اطلاعات ایران از خداپرست ترین افراد انقلابی هستند. چه در بعد اخلاص ، صداقت و چه در بعد فداکاری و چه ویژه، گمنامی خدا پرستی خود را به اثبات رساندند.

    دبیر شورای عالی هماهنگی سران قوا مساله اطلاعات را یکی از مهمترین ارکان پیروزی ملت ایران قبل از جنگ و چه در دوران خود جنگ عنوان کرد و افزود: اگر نیروهای اطلاعاتی نبودند همان سال‌های اول، انقلاب از دست می رفت و اگر نیروهای اطلاعاتی نبودند امکان نداشت که خرمشهرها آزاد شود و جا دارد چنین اجلاسیه ها با محتوای بیشتر و با انرژی تر برگزار شود و زوایای گمنام، پنهان و ناگفته اطلاعاتی کشور برای مردم گفته شود.

    به دستور حضرت امام پنج هزار نفر پاسدار را به آقای ری شهری دادم

    رضایی با بیان اینکه ما در سپاه دو سازمان اطلاعات امنیتی و نظامی ایجاد کرده بودیم،اظهار داشت: در سال ۱۳۶۲ که سازمان اطلاعات امنیتی را به وزارت اطلاعات تبدیل کردیم و من به دستور حضرت امام پنج هزار نفر پاسدار را به آقای ری شهری (وزارت اطلاعات دادم)و هرجا که تابلوی اطلاعات سپاه بود، برداشتیم و کلمه وزارت اطلاعات را روی آن نوشتیم.

    وی ادامه داد: یعنی یک سازمان اطلاعات امنیتی قدرتمندی در درون سپاه تشکیل شده بود که به وزارت اطلاعات تبدیل شد که شهید حسن باقری در این سازمان نقش موثری داشت اما موسس سازمان اطلاعات نظامی سپاه شهید باقری بود.

    نقش حسن باقری در کشف انبارهای اسلحه مجاهدین خلق در دانشگاه تهران

    فرمانده سپاه در دوران دفاع مقدس درباره معرفی شهید باقری به او گفت: روزی من در اطلاعات سپاه بودم همان سال ۱۳۵۸، رهبر معظم انقلاب می دانست که من اطلاعات کشور را دنبال می کنم و مرتب به ایشان و آقای هاشمی و شهید بهشتی گزارشات را اطلاع می دادم ایشان به من زنگ زدند گفتند جوانی آمده است که علاقه مند است روی منافقین و ضد انقلاب کار کند که من او را خواستم و دوساعت صحبت کردیم و از او درباره موضوعات مختلف سیاسی و عقیدتی و امنیتی سوال کردم دیدم که او یکی از همان گمشده هایی است که ما دنبال آن می گشتیم.

    رضایی ادامه داد: جوان متدین با تحلیل و هوشمند و زیرک و معتقد به دفاع از انقلاب است و گفتم غلامحسین از این در که خارج شدی دیگر اسم تو غلامحسین افشردی نیست اسمت حسن باقری است و از همان اوایل اطلاعات امنیت سپاه کارش را شروع کرد.

    وی گفت: تا قبل از جنگ گزارشات بسیار خوبی از میان دانشگاه ها و جاهایی که منافقان می رفتند می آورد. در دانشگاه تهران اسلحه خانه درست کرده بودند یک روز شهید باقری آمد گفت برادر محسن منافقین در دانشگاه تهران یک اتاق گرفتند و در آنجا آر پی جی و تیربار گذاشتند و یک نگهبان هم دارد که من گفتم مگر رییس دانشگاه چیزی نمی گوید گفت نه چرا که آنها خلاف قانون نیستند و آزاد هستند اسلحه خانه دارند. من گفتم اگر می توانی برو عکس بگیر تا عکسی از این اسلحه خانه دانشگاه تهران داشته باشیم که رفت و این کار را انجام داد.

    دو ماه اطلاعات شهید باقری ما را به ارتش عراق مسلط کرد

    وی گفت: با آغاز جنگ با شهید باقری به اهواز رفتم و گفتم او اطلاعات را راه اندازی کند. بعد از دوماه که برگشتم دیدم او فرد دیگری شده است و بسیار خوب به ارتش عراق مسلط شده است. او اثبات کرد که ارتش عراق ۱۲ لشکر دارد و در همان دو ماه اطلاعات شهید باقری ما را به ارتش عراق مسلط کرد.

    رضایی این را گفت که شناخت شهید باقری از دشمن بسیار فوق العاده بود. شهید باقری میزان شناخت دشمن از خودمان را هم دنبال می‌کرد. لذا ما دائم دنبال می‌کردیم که ببینیم دشمن چقدر از ما شناخت دارد.

    وی افزود: شهید باقری جزواتی از داخل سنگرهای ارتش عراق پیدا می کرد با عنوان درس واره های قادسیه صدام. این جزوات تجربیات ارتش عراق از عملیات های ما و خودشان بود. شهید باقری این جزوات را ترجمه می کرد و به همه فرماندهان می داد تا میزان شناخت دشمن از ما را ارائه کند.

    فرمانده سپاه در دوران دفاع مقدس گفت: شهید باقری از جایگاه ممتازی در تیم طراحی عملیات سپاه داشت و اگر بنا بر دلایلی از این تیم جدا می شود من همیشه احساس خلاء می کردم چون ویژگی هایی از نظر طراحی و بینش نظامی در او وجود داشت که همیشه نقاط ضعف را بیان می‌کرد.

    وی گفت: علاوه بر این شهید باقری یک‌فرمانده بی نظیر بود. بعد از عملیات بیت المقدس شهید باقری فرماندهی قرارگاه نصر را به عهده گرفت که حالا باید چند لشکر را فرماندهی می کرد. در فتح المبین شهید باقری هم جبهه خودش را فتح کرد و هم جبهه قرارگاه فجر را نیز کمک کرد و مسیر قرارگاه فجر را باز کرد.

    عملیات فتح المبین بلوغ نهایی شهید باقری بود

    رضایی با بیان اینکه عملیات فتح المبین بلوغ نهایی شهید باقری بود گفت: بنا به این تجربه سخت ترین بخش آزادی خرمشهر را به شهید باقری و حاج احمد متوسلیان دادیم. در این عملیات یک عاشورا برای لشگر ۲۷ ایجاد شد اما احمد متوسلیان یکی از شجاع ترین افراد ما در جنگ بود و خود ایشان و ستاد لشکر ۲۷ خودشان وارد صحنه رزم شدند.

    وی با بیان اینکه کجای دنیا می شود افرادی مانند شهید باقری و احمد متوسلیان پیدا کرد و کدام مکتبی توانسته چنین انسان‌هایی تربیت کند؟ گفت: دشمن بیشتر از تربیت انسان هایی مانند شهید باقری می ترسد تا از توپ و موشک ما. تهدید جدی ما برای آمریکا افرادی مانند شهید سلیمانی ها و سید حسن نصرالله ها هستند. لذا به دنبال این هستند تا روی جوانان ما تاثیر بگذارند و تاریخ دفاع مقدس را تحریف کنند.

    تجهیزات و درجه های نظامی ما را از تربیت نیرو غافل نکند

    عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام گفت: نیروی دریایی ارتش آمریکا بیست سال پیش برآوردی از جنگ با ایران ارائه داده است و هشت ویژگی‌برای ایران بیان کرده است که بیشتر این ویژگی ها در شهید حسن باقری وجود داشت لذا حواسمان باشد سرنوشت میدان جنگ را انسان های با ایمان تعیین می کنند و تجهیزات و درجه های نظامی ما را از تربیت نیرو غافل نکند ما را از شهید باقری ها دور نکند.

    وی در ادامه گفت: شهادت شهیدباقری برای ما قابل باور نبود و تا چند ماه باور نمی کردم او شهید شده است. البته بعد از او برادراشان سردار باقری سازمان اطلاعات نظامی سپاه را گسترش داد و سازمان اطلاعات رزمی ما امروز در نیروهای زمینی، دریایی ، بسیج و قدس سپاه بسیار ورزیده شده است و افرادی مانند شهید امیدوار که اخیرا در سوریه به شهادت رسیدند نمونه هایی از این توانمندی هستند.

    مقابله شهید قرنی با تجزیه‌طلبی در گفت و شنود با امیر سرتیپ حسینی؛

    کسانی­ که از مسائل امنیتی و نظامی اطلاعی نداشتند در کار قرنی دخالت می­‌کردند

    عکس لید

    سرلشگر محمدولی قرنی اولین رئیس ستاد مشترک ارتش پس از پیروزی انقلاب اسلامی در 3 اردیبهشت 1358 توسط گروهک فرقان ترور شد و به شهادت رسید. از جمله مهم‌ترین اقدامات قرنی مقابله با تجزیه‌طلبی گروه‌های ضدانقلاب در کردستان بود. مخالفت دولت موقت با مواضع و اقدامات سرلشگر قرنی و فضایی که علیه او شکل گرفت، اولین رئیس ستاد مشترک ارتش را ناچار به استعفا کرد.

    پایگاه اطلاع‌رسانی مرکز اسناد انقلاب اسلامی؛ سرلشگر محمدولی قرنی اولین رئیس ستاد مشترک ارتش پس از پیروزی انقلاب اسلامی در 3 اردیبهشت 1358 توسط گروهک فرقان ترور شد و به شهادت رسید. از جمله مهم‌ترین اقدامات قرنی مقابله با تجزیه‌طلبی گروه‌های ضدانقلاب در کردستان بود. مخالفت دولت موقت با مواضع و اقدامات سرلشگر قرنی و فضایی که علیه او شکل گرفت، اولین رئیس ستاد مشترک ارتش را ناچار به استعفا کرد.

    در سالروز شهادت سرلشگر قرنی در گفت و شنود کوتاهی با امیر سرتیپ حسینی پژوهشگر ارشد دفاع مقدس و از فرماندهان سابق ارتش به شبهاتی پیرامون نقش شهید قرنی در حوادث کردستان پرداخته‌ شد.

    امیر سرتیپ حسینی با اشاره به سواب نظامی سرلشگر قرنی گفت: سابقۀ نظامی­گری شهید قرنی به سال­های 1309- 1310 که وارد ارتش شده بود برمی­گردد. او در ارتش سمت­های مهم و متفاوتی را داشت. بنا به همین دلیل به مسائل مربوط به قومیت­ها در داخل کشور و اهداف برخی از جریان­های تجزیه‌­طلب کاملاً آگاهی کسب­ کرده بود، مخصوصاً در زمانی که وی مسئول ادارۀ دوم ارتش بود. بعد از انقلاب سرلشکر قرنی به عنوان رئیس ستاد مشترک ارتش فعالیت خود را آغاز کرد و به­ دلیل آگاهی قبلی از شرایط حاکم بر کردستان توانست خوش بدرخشد. قرنی با توجه به اشراف بر مسائل قومیت­ها در کردستان در برخورد با جریان­های سیاسی ضد انقلاب­ که پادگان­ها را محاصره می­کردند، بسیار آگاهانه حضور پیدا کرد و تدابیر مهمی را اتخاذ کرد و با تصمیم­‌گیری­‌های به ­موقع سد راه پیش­روی جریان­های سیاسی تجزیه‌­طلب شد.

    وی علت استعفاء شهید سرلشکر قرنی را اینچنین شرح داد: اوایل انقلاب تفکراتی در کشور وجود داشت که با اقدامات سرلشکر قرنی مخالف بودند و نظرشان این بود که با گروه­های تجزیه‌­طلب باید مذاکره کرد و به تفاهم رسید. در 45 روزی که سرلشکر قرنی در کردستان مسئولیت داشت خیلی مداخلات در مورد نحوۀ عملکرد ایشان صورت می­گرفت. همین مداخلات در کارهای ایشان به­ همراه تبلیغات شدیدی که علیه وی در داخل کشور مخصوصاً از سوی گروه­های چپ مطرح می­شد، نهایتاً منجر به استعفاء سرلشکر قرنی شد. این استعفاء هم در دولت موقت پذیرفته شد و در ادامه هیات حُسن نیت از طرف دولت موقت به کردستان رفت تا از طریق مذاکره مشکل را حل کنند ولی خوب همین­طور که شهید قرنی پیش­ینی کرده ­بود این اتفاق رخ نداد. چرا که نماینده‌­های جریان­های سیاسی تجزیه طلب با وزرای دولت موقت که برای مذاکره وارد کردستان شده بودند به توافق نرسیده و در نتیجه درگیری­ها از جانب جریان­‌های تجزیه­‌طلب مجدداً آغاز شد.

    قرنی مدافع روحانیت و انقلاب اسلامی بود / کسانی­ که از مسائل امنیتی و نظامی اطلاعی نداشتند در کار قرنی  دخالت می­‌کردند/ ماجرای شکستن دیوار صوتی در سنندج

    امیر سرتیپ حسینی در ادامه در خصوص شکستن دیوار صوتی در سنندج توسط خلبانان ارتش توضیح ­داد: در حوادث کردستان شهید قرنی تمایلی به کشتار و برخورد خشن با مردم نداشت. به همین جهت در تلاش بود تا با ایجاد جنگ روانی و رعب برای گروه­های تجزیه‌­طلب که پادگان‌ها را محاصره کرده بودند، محاصره آنها را بشکند. اتفاقاً با شکستن دیوار صوتی این محاصره‌­ها از بین رفت و در جریان شکسته ­شدن دیوار صوتی هیچ آماری از کشته ­شدن مردم عادی وجود ندارد و اگر هم به دروغ از این حادثه کشته­‌سازی می‌­شد فضاسازی جریان­‌های ضد انقلاب و تجزیه­‌طلب بود. به عنوان مثال معمولاً شب­ها از داخل پادگان خمپاره منور پرتاب می­کردند که کسانی­ که پادگان­ها را در کردستان محاصره کردند ببینند و وارد پادگان نشوند و در حقیقت فرار کنند و محاصره پادگان شکسته شود تا نیروها بتوانند از داخل پادگان بیرون بیایند و شهر را از محاصرۀ ضدانقلاب نجات دهند. جریان‌­های تجزیه‌­طلب پوکه این منورها را جمع ­می­کردند و می­‌آوردند تهران و در دانشگاه ­تهران نمایش می­دادند که سرلشکر قرنی و ارتش کشت و کشتار براه انداختند و این پوکه‌­ها هم اثرات به­ جا مانده از حملات ارتش به رهبری سرلشکر قرنی در کردستان است.

    امیر سرتیپ حسینی در ادامه علت اصلی استعفای شهید سرلشکر قرنی را با توجه به دست­نوشتۀ شخص شهید قرنی به عنوان استعفاء­نامه، مداخلۀ دولتی در ارتش ذکر می­کند و می­‌افزاید: کسانی­ که از مسائل امنیتی و نظامی اطلاعی نداشتند در کار قرنی دخالت می­‌کردند. تعداد سربازان را کم می­کردند، یا به سربازان مرخصی می­‌دادند و یا پادگان­ها را تعطیل می­کردند و یا در داخل کادر ارتش تغییراتی انجام می­دادند و یا کارهایی را انجام می­دادند که فرماندهان ارتش مطلع نبودند. چرا که در اول انقلاب ارتش آن انضباطی که باید داشته باشد را با توجه به شرایط به­ وجود ­آمده نداشت. به عنوان مثال آقای مدنی یکی از درجه­داران ارتش بود و بعداً هم به عنوان استاندار در خوزستان وارد بدنۀ دولت شد، ایشان هم یک مداخلاتی می­کرد، تمام این موارد را شهید قرنی در استعفانامۀ خود ذکر کردند.

    سرگذشت یک مین از ارتش شاه تا غنیمتی برای اسراییل

    از ارتش امریکا تا ارتش شاهنشاهی از ارتش شاه تا ارتش یا سپاه پاسداران جمهوری اسلامی ونهایتا حزب الله لبنان وغنیمتی برای اسراییلیها

    M18A1 Claymore mine

    مین کلیمور ام۱۸ای۱ با چاشنی انفجار مدل ام۵۷ به‌همراه مکانیسم ماسوره انفجاری الکتریکی ام۴.

    مین ضد نفر کلِیمور با نام کامل مین ام۱۸ای۱ کلِیمور (به انگلیسی: M18A1 Claymore mine) یک مین ضد نفر جهت‌دار است که برای ارتش آمریکا در سال ۱۹۶۰ ساخته شد. مخترع آن نورمن مک‌لود نام این مین را از شمشیر مشهور قرون وسطای اسکاتلندی برگفته است. برخلاف مین‌های زمینی دیگر این مین دارای چاشنی کنترل از راه دور و جهت‌دار است، به این معنی که برای فعال شدن چاشنی آن نیاز به فرمان از راه دور است تا ساچمه‌های فلزی مین در منطقه مرگ همانند تفنگ ساچمه‌زنی شلیک شوند. محدوده عمل مین کلیمور یک کمان ۶۰ درجه‌ای با سرعت پرتاب ۱۲۰۰ متربرثانیه و تا فاصله ۱۰۰ متر است و بیشتر در کمین‌ها و همچنین به عنوان وسیله ضدنفوذی در مقابل پیاده‌نظام دشمن استفاده می‌شود. این مین در مواردی هم در مقابل ادوات غیرزرهی نیز استفاده شده‌است.مین کلیمور در ایران بنام مین «ضدنفر تلویزیونی» نیز شناخته میشود.بسیاری از کشورها مین‌های مشابه را تولید و استفاده کرده‌اند که از این میان می‌توان به مدل‌های: مون-۵۰.مون-۹۰،مون-۱۰۰،مون-۲۰۰در اتحاد جماهیر شوروی، ام‌آریودی در صربستان، ام‌ای‌پی‌ئی‌دی اف۱ در فرانسه و مینی ام‌اس-۸۰۳در آفریقای جنوبی اشاره کرد.به نقل از ویکی پدیا و....

    روایتی از تشکیل نیروی جنگ نامنظم در سپاه

    به گزارش مشرق، مرحوم سردار حاج محمد ناظری فرمانده یگان نیروهای ویژه نیروی دریایی سپاه پاسداران
    از فرماندهان قدیمی و کارکشته نیروهای ویژه سپاه پاسداران بود که در هشت سال دفاع مقدس در جبهه های نبرد حضور مستمر داشته و منشا خدمات و فداکاری های بیشماری بوده است.

    همچنین مستند مسابقه فرمانده که از شبکه های مختلف صدا و سیما در حال پخش می باشد به فرماندهی و مدیریت ایشان ساخته شده است. وی پیش از این در گفتگویی با سایت برنامه تلویزیونی "فرمانده" به بیان خاطراتی از زمان انقلاب تا توضیحاتی درباره نیروهای ویژه دریایی سپاه پرداخته بود که در ادامه به آن می پردازیم.

    – ابتدا از نحوه آشناییتان با کارهای نظامی برایمان تعریف کنید. چه شد که وارد این عرصه شدید؟

    بسم الله الرحمن رحیم. من بچه امامزاده حسن تهران هستم. قبل از انقلاب اکثر بچه های آن محله از نیروهای کماندوی تیپ نوهد بودند؛ نیروهای ویژه هوا برد ارتش. این بچه ها معروف به کلاه سبز ها بودند و در پادگانی قرار داشتند که معروف بود به باغ شاه. بعضی از این کلاه سبزها در جریان مبارزات انقلابی از پادگان فرار کردند و ساواک به دنبالشان بود.

    بعضی ها سلاح هم داشتند و زمان پیروزی انقلاب شبانه استفاده از سلاح را به ما بچه محل های انقلابی آموزش می دادند و من از آنجا بود که با مسائل اولیه نظامی آشنا شدم و کار با کلت و مسلسل یوزی و تفنگ ژ۳ و نارنجک را یاد گرفتم.

    بعد از انقلاب ارتباط و همکاری ما ادامه داشت. کلاه سبزها در همان پادگان که به لاهوتی تغییر نام یافته بود فعال بودند و من عضو کمیته انقلاب اسلامی محل بودم و در مأموریت ها از کلاه سبزها استفاده می کردیم.

    در همان مقطع بود که به عضویت سپاه در آمدم. سردار علی سادات طوسی از نیروهای متخصص شهید چمران که در لبنان آموزش کماندویی دیده بودند به آموزش نیروهای تازه عضویت یافته سپاه می پرداختند و من چون از قبل اطلاعات نظامی و آشنایی با سلاح ها را داشتم بین بچه ها چهره شدم که باعث شد من را آنجا نگهداشتند و این زمینه ای شد که به سمت عملیات های ویژه هدایت شوم و علی سادات طوسی اولین استاد من شد.


    عده ای از کلاه سبزها هم به ما پیوستند و ما به نیروهای سپاه آموزش می دادیم. اغلب آموزش ها هم از نوع جنگ های نامنظم بود. پس از یکسال توسط شهید کلاهدوز عده ای از بچه های ارتش و سپاه مشترکا به آموزش های خاصی اعزام شدیم که مبصر یا مسئول بچه ها من بودم.

    هیچوقت شهید کلاهدوز را ندیدم اما دائما بصورت تلفنی با من در تماس بود و پیشرفت آموزش را پیگیری و توصیه های لازم را گوشزد می کرد. مثلا می گفت که شما فقط آموزش نظامی ببینید و کاری به مسائل دیگر نداشته باشید. چون تازه انقلاب شده بود و اساتید یک سری مسائل را رعایت نمی کردند. اساتیدی بودند که در انگلیس آموزش دیده بودند یا در تهران توسط اسرائیلی ها آموزش داده شده بودند.

    آن ها انقلابی نبودند و در آن زمان پذیرش اینگونه افراد برای ما جوان های انقلابی خیلی مشکل بود. اما شهید کلاهدوز خیلی به من تأکید می کرد که مواظب باش بچه ها با اساتید درگیر نشوند. خیلی رک می گفت که شماها کاری به این مسائل نداشته باشید، باید این آموزش ها را بگیرید و بعدا خودتان بتوانید همین آموزش ها را ارائه دهید.

    یکی از اساتیدمان آقای کرمعلی شجاعی بود که استاد بین المللی بود و برای پاسداران صلح سازمان ملل آموزش می داد.

    به زبان انگلیسی مسلط بود و حتی نیروهای آمریکایی را هم آموزش داده بود. خیلی قوی و مجرب بود که ما بعدا با ایشان رابطه خوبی برقرار کردیم و ایشان می گفت «ما کاری نداریم، در ایران یک انقلابی شده و یک مردی آمده به اسم امام خمینی که همه خوبی ها را دارد. من هم می خواهم دانش و تجربیان نظامی خودم را به جوان های کشورم آموزش دهم». یک درجه دار دیگری هم در همین نیروهای ویژه بود به نام ابراهیم گراور که جنوبی بود و در آموزش ها به استاد شجاعی کمک می کرد و جنگ های نامنظم را طی ۴ ماه خیلی عالی و مؤثر به ما آموزش داد. بعد از آموزش خیلی راحت به من گفت «باید عرضتو نشون بدی! ببینم میتونی یه آموزشگاه جنگ های نامنظم در سپاه راه بندازی؟» منم با حمایت سردار علی طوسی که البته آن موقع درجه سرداری نداشت اما همه کاره ما بود کمیته ای برای آموزش جنگ های نامنظم راه اندازی کردیم و همان آموزش هایی را که گرفته بودیم به دیگران منتقل کردیم.

    – هنوز جنگی هم شروع نشده نبود…

    چرا دیگه. سال ۵۸ بود که درگیری ها زیاد بود. گنبد و خوزستان و آمل و … . آن موقع همه جای مملکت شلوغ بود. ما جوان پر شور و شیدای انقلابی بودیم که یهو با یک سری مسائل مواجه شدیم. مثلا دیدیم که جمعیت های آسیب پذیری دور تا دور کشورمان هست که طراحان ناکس استکبار هر روز سوژه ای را علم می کنند و با تحریک احساسات قومیتی و آداب و فرهنگ و … شلوغی ایجاد می کنند. جای گفتن ندارد ولی تقریبا بغیر از یکی دو تا قوم، بقیه ادعای تجزیه طلبی و خودمختاری داشتند. پس همزمان ما باید در سپاه نیرو تربیت می کردیم. پاسدارهایی که بتوانند در کوه خوب بجنگند. در دشت خوب بجنگند. بتوانند از پس بحران ها برآیند. خیلی از فرماندهان سپاه که بعدها بنام شدند همانجا پیش ما آموزش دیدند. آموزش فرمانده گردان و جنگ های نامنظم. مثل شهید محمود کاوه یا احمد متوسلیان و خیلی های دیگر.

    – این نیروها چه توانمندی هایی داشتند و چرا به آن ها نیروی ویژه گفته می شد؟

    چون این ها در زمین های سخت قابلیت نفوذ داشتند. باید از موانع عبور کنند. از آب عبور کنند. آن موقع با توجه به اینکه امکاناتمان کم بود بطور محدود آموزش چتربازی هم داده می شد. رفته رفته گسترش پیدا کرد و چتربازهای سپاه بیشتر شدند.

    البته آن زمان از عبارت نیروی ویژه استفاده نمی شد. بیشتر می گفتیم جنگ های نامنظم. کلماتی از کشورهای مختلف هست که معروف شده اند مثل چریک و پارتیزان و گریلا و کوماندو و غیره، اما همه این ها وظیفه شان یکسان است. افرادی هستند که عملیات های خاص انجام می دهند. اسپانیایی ها می گفتند گریلا، یوگوسلاوها می گفتند پارتیزان. نوع جنگ این ها همان جنگ های نامنظم است و فرقی با همدیگر ندارند.


    برویم سراغ بچه های خودمان. مثلا فردی چون شهید محمود کاوه. کسی که در آموزش ها خوب بود اما برجستگی خاصی نداشت ولی علاقه و پشت کار فوق العاده ای داشت. از یک گردان شروع کرد و به فرماندهی تیپ ویژه شهدای سپاه در غرب کشور رسید و نهایتا تبدیل شد به یکی از فرماندهان ممتاز و عالی سپاه. یا مثلا در بچه های کرمان فردی بود به اسم حمید ایران منش معروف به حمید چریک…

    – در آن سال ها (۱۳۵۹) ما هنوز آموزش جنگ های کلاسیک را در سپاه نداشتیم؟

    نه نداشتیم. از زمانی که جنگ شروع شد بچه ها آمدند گفتند این آموزش ها که شما می دهید برای کردستان خوبه ولی الان در جنوب داریم جنگ دشت می کنیم و خاکریز هست و این ها. یک سری از بچه ها را فرستادند آنجا و نوع جنگ را بررسی کردند و آموزش های لازم شروع شد.

    اما اوایل جنگ ماهیت سپاه در همان جنگ های نامنظم بود. همان موقع که عراق در شوش پشت کرخه رسیده بود، اولین کارهایی که بچه های سپاه شوش انجام دادند این بود که با چندتا از بچه های تهران رفتند و به آن ها ضربه زدند. این از همان جنگ های نامنظم بود. یا بچه های خوزستان بچه های سردار بلالی بصورت گروه های نامنظم بودند. شب ها می رفتند نفوذ می کردند و چند تانک می زدند و بر می گشتند. در خرمشهر هم همینطور بود. نیروهای مردمی همینجوری می جنگیدند. تعدادی از نیروهای تکاور ارتش هم بودند که جنگ نامنظم انجام می دادند. مثلا سر راه دشمن کمین می کردند.

    از اولین کارهای منظم سپاه می شود فتح بستان و باز پس گیری هویزه و سوسنگرد را نام برد. در زمان علمیات فتح المبین بود که یگان های منظم شکل گرفت. تیپ ۱۷ قم. تیپ فجر. خیلی جاها هم بصورت گردانی بودند. مثلا همین لشکر ۴۱ ثارالله که فرماندش حاج قاسم سلیمانی بود، بصورت گردان شروع کرده بودند ولی در مدت زمان کوتاهی تیپ شدند و محور دشت عباس را دادند دستشان. سریع گسترش پیدا کردند و تبدیل شدند به لشکر. نزدیک عملیات ولفجر مقدماتی نیروهای مردمی از شهرستان ها آنقدر زیاد آمده بودند که مثلا یک لشکری مثل ۲۵ کربلای ما (منطقه مازندران) همیشه بالای ۲۰ گردان نیرو داشت.

    – سازمان نیروهای نامنظم چقدر بود و چه تعداد نفرات داشت؟

    گردان ها نهایت ۳۰۰ نفره بودند. ارتشی ها از قدیم اینجوری بودند که یگان های رزم، یگان های پشتیبان رزم، پشتیبان خدمات رزم و این ها را داشتند. اما در اوایل سپاه یک نفر همه کار می کرد، هم لجستیک بود و خودش مهماتش را می برد هم آر پی جی می زد، خوراکش را هم خودش تهیه می کرد. اوایل بود دیگر. بعدها کم کم این واحدها شکل گرفت و نفرات زیاد شدند. اوایل محدود بود. اما با این حال یک سازمان انقلابی بود. در ارتش اگر تلفات از یک حدی بیشتر می شد، یگان غیر قابل استفاده می شد و به عقب آورده می شد.

    اما در سپاه بارها اینطور بود که مثلا یک لشکری بود در سپاه ۸ نجف که از نجف آباد آمده بود، کلی زخمی و شهید و مفقود می شدند اما فردا صبحش با ۱۷ نفر آدم باز هم اعلام آمادگی می کردند. به تعداد گروهان می رسیدند ولی در حد یک تیپ اعلام موجودیت می کردند. این ها جنگ های انقلابی بود و نمی توان برایش واژه ای آورد و با کشور دیگری مقایسه کرد. بر اساس تعهد بود و خصلت های ویژه ای بود که این نیروها داشتند، می جنگیدند، آن موقع از این حرف ها نبود که قبل از اینکه حمله کنید آتش تهیه و آتش پشتیبانی داشته باشید.

    متکی به این ها نبودند. گاهی اسلحه کافی هم نداشتند و از پاکسازی عراقی ها اسلحه بدست می آوردند. در حین رزم مسلح می شدند. این ها واقعیت است. اینکه امام فرموده بودند "دشمن را باید از خانه بیرون کنید”، نیروهای مسلح و نه فقط سپاه بلکه همه نیروهای مسلح و همه ملت ایران با این چیزها بود که دشمن را بیرون کردند با گوشت و پوست و خونشان بود. و دیدید که یک وجب از خاک کشور هم دست دشمن نماند.

    من هم اولین کاری که در جبهه جنوب انجام دادم در شوش دانیال بود. جایی که فرمانده ام همین آقای طوسی بود. شب ها می رفتیم شناسایی و برمی گشتیم. دو تا دهات بود؛ زغن و عنکوش. با استفاده از بچه محل های آنجا و بچه های سپاه شوش که اکثرشان شهید و زخمی شده بودند- چون با عراقی ها که می خواستند روی کرخه پل بزنند درگیر شده بودند، آن موقع فرمانده سپاه آنجا خدا رحمت کند مرحوم رضا الله یاری بود. ما شب نفوذ کردیم رفتیم زدیم به عراقی ها در این دو تا دهات. آن موقع ما چه می دانستیم لشکر ۱۰ مخصوص چیست؟! بهترین یگان صدام بود. نفوذ کردیم و برگشتیم. آن ها هم برای اینکه آسیب پذیریشان کم شود مقداری رفتند عقب. همان یک مقدار عقب رفتنشان باعث شد شهر و جاده ها از برد خمپاره هایشان خارج شود.

    خب این ها عملیات های نامنظم بود. عین همین در قصرشیرین هم بود. یا در جلوگیری از سقوط آبادان که من هم بودم. یهو می گفتند ایستگاه ۷ و می دیدی که هر کس با هر وسیله ای که دارد مثلا مردم با وانت می رفتند ایستگاه ۷ و درگیر می شدند. یا مثلا به ما گفتند عراقی ها اطراف روستای خضر دیده شدند. ما هفت هشت تا بچه تهران بودیم که آن مناطق را بلد نبودیم اما تعدادی از بچه های آبادان ما را با بلم بردند آن سوی رودخانه بهمن شیر و دیدیم در روستای خضر خبری نیست. کشیدیم سمت جاده شادگان به آبادان که دیدیم هلی کوپتر عراقی آمد بالای سرمان و درگیر شدیم. حالا نگو آن ها قصد نفوذ به ذولفقاریه و آبادان را داشتند و این درگیری مانع گسترششان شد. درگیری بسیار محکمی بود و محلی ها هم خیلی به ما کمک کردند و آب و غذا می رساندند.

    – وقتی سپاه ساختار منظم و کلاسیک پیدا کرد جنگ های نامنظم چه شد؟ به حاشیه نرفت؟

    نه! به هیچ عنوان. در کردستان همچنان تنور جنگ های نامنظم داغ بود. چون منافقین و حذب توده و سایر گروه های تروریستی و جدایی طلب همچنان بودند. ما تا آخر جنگ هم در کردستان بصورت نامنظم می جنگیدیم. و همین جنگ های نامنظم بود که کردستان را برای ما نگه داشت.

    قرارگاه رمضان هم بود که با هدف جنگ های نامنظم برون مرزی ایجاد شد تا جبهه جدیدی در مقابل عراق ایجاد کند که باعث شود نیروهای جنوب عراق برای حفظ چاه های نفت خانقین و کرکوک بیایند و فشار عراق در جنوب کم تر شود. و همچنین با کمک معارضین کرد و عرب جبهه جدیدی تشکیل شود که صدام را به سقوط نزدیک تر کند.

    هدف دیگر هم این بود که با کمک جلالی ها و بارزانی ها می شد از تپه های خطرناک مرزی عبور کرد و در شهر های پشتی عملیات انجام داد. مثلا سلسله عملیات های فتح. که عملیات کرکوک همان فتح ۱ بود. تا فتح ۱۰ هم عملیات داشتیم. مثلا در ارتفاعات خیره که مشرف بر دشت موصل است عملیات کردیم و آنجا را آزاد کردیم.

    یا شهرک اتروش که شهرک نظامی ها است مورد تاخت ادواتی بچه های قرارگاه رمضان قرار گرفت. این شهرک جزء اهداف هوایی بود ولی همین کماندوها و پارتیزان ها در قالب نیروهای ویژه آنجا را هدف قرار دادند. یا عملیات مهم فتح ۸ که روی قلعه معروف کانیکا بود که گردن کلفت ترین پادگان منطقه بود و الانم از مراکز مهمی است که دست داعش است. پس آن موقع سپاه در همه این مناطق عملیات انجام داده بود. آن هم بوسیله جنگ های نامنظم.

    مهمترین این جنگ ها در قالب یک سازمان را می توان به قرارگاه حمزه سیدالشهدا در غرب کشور اشاره کرد که وظیفه مقابله با گروه های اشرار و ضد انقلاب را برعهده داشت. در جنوب کشور هم که اصلا سازمان سپاه همین طوری توسعه پیدا کرد تا به یگان های منظم تبدیل شد. تا قبل از فتح المبین، به صورت محدود می رفتند چند تانک دشمن را منهدم می کردند و می آمدند. یا مواضع مستحکم دشمن را می رفتند یک تاخت می زدند و می آمدند.

    شهرهای کوچک و مناطق کوچک را از دست دشمن آزاد می کردند. رو توپخانه دشمن عملیات می کردند. این ها فلسفه وجودی تشکیل یگان های ویژه یا جنگ های نامنظم سپاه بود که بیشترین قدمت را همان قرارگاه حمزه سیدالشهدا دارد که در غرب و بویژه کردستان حضور داشت. اواخر سال ۶۴ هم تیپ ویژه ۶۶ هوابرد سپاه تشکیل شد.


    این تیپ متعلق به نیروی زمینی بود اما برای اجرای عملیات به قرارگاه رمضان مأمور شد تا در داخل مناطق کردستان عراق نفوذ کند و با همکاری گروه های دوست همچون بارزانی ها و طالبانی ها عملیات کنند. مهم ترین عملیاتش هم فتح ۱ بود؛ انهدام پالایشگاه های نفتی و گازی. حافظ اسد رئیس جمهور وقت سوریه به رفیق دوست گفته بود «این که رفتید آنجا و چهارتا گلوگه زدید کاری نداریم، همینقدر که یک نیروی نظامی توانسته به آنجا نفوذ کند و پالایشگاه را بزند و برگردد، چنین نیرویی براحتی می تواند از ارتفاعات جولان عبور کند و دستش را به دریای مدیترانه بزند و برگردد.» منظورش این بود که این نیرو توانایی عبور از عرض اسرائیل را هم دارد.

    – فردی که عضو یگان ویژه می شود چه تفاوت هایی با دیگران دارد؟ آیا باید روحیه و شخصیت خاصی داشته باشد؟

    اولین چیز توانمندی است. حتما نباید هیکلت دو متر باشد و دور بازویت اندازه درخت چنار! بلکه باید با آن فیزیکی که داری توانمندی اجرای مأموریت محوله را داشته باشی. توانمندی حرف اول را می زند. و بعد پایداری؛ یعنی در شرایط سخت بتوانی پایدار باشی، خسته نشوی و نبری. پایداری بیشتر از نظر روحی است تا جسمی. باید آدم سخت و مقاومی باشی. افرادی که به دنبال چنین فاکتورهایی هستند کاملا مشخص هستند.

    این افراد جمع می شوند در یگانی به اسم نیرو ویژه و آموزش هایی می بینند در جهت اهداف سازمانی یگان که عملیات های غیر ممکن است. کارهایی که دیگران از انجام آن عاجزند را این ها می توانند انجام دهند. قدرت جسمانی که مثلا بتواند ۳۰ کیلومتر پیاده روی کند. یا بتواند ۲ کیلومتر شنا کند. در همین مسابقه فرمانده دیدید کسی که نجات غریق بود در قسمت شنا حذف شد.

    بغیر از توانمندی فیزیکی، ژن جنگجویی هم هست که باید داشته باشند. نیروهای ویژه یک غرور درونی دارند که باعث می شود برای رسیدن به هدف دست به هر کاری بزنند. بگوییم ماجراجویی غلط است. ولی حس اینکه در هیجانات بخصوصی قرار بگیرند و کارهای پر هیجانی انجام دهند در این ها وجود دارد. به همین علت است که در شرایط بحرانی خیلی خونسرد هستند.

    راحت می توانند تصمیم گیری کنند و از توانایی هایشان استفاده کنند. شرایطی که آدم عادی و ترسو از عهده اش بر نمی آید. پس یکی از مهم ترین چیزها همین است که ترسو نباشند. از مرگ نترسند. گلیمشان را بتوانند از آب بیرون بکشند. درب هلیکوپتر که باز می شود پایین که دریاست و یک کشتی در حال حرکت یک طناب هم آویزان است، این باید نترس باشد باید مهارت داشته باشد و قدرت جسمانی لازم را داشته باشد که وقتی طناب را گرفت برود پایین.

    – پس اگر کسی بخواهد به جزیره آمده و عضو نیروی ویژه شود، شما چه چیزهایی را در وی محک می زنید؟

    همین مواردی که گفتم؛ ۱- توانمندی جسمانی ۲- قدرت ماندگاری. افرادی هستند که این ها را ندارند واقعا. یک برنامه ای مثل همین مسابقه فرمانده را دیدند و عشق این کارها را دارند ولی واقعا توانش را ندارند. وقتی فرد به اینجا می آید باید بتواند دو سه ماه اینجا بماند. اصلا نیروی ویژه بودن نیازمند زمان بخصوصی است که طرف باید در آن زمان قید همه چیز را بزند و بتواند در آن مدت در محیط بماند. نیروهای ویژه چهار پنج سال از زندگی شان را در این یگان هستند و هر مأموریت ممکن است سه ماه طول بکشد. حتی داشتیم مأموریت هایی که چهار پنج ماه طول کشید.

    خانواده فرد می شود یگانش و اولویتش در زندگی می شود این کار. اگر عقبه اش آسیب پذیر باشد، نمی تواند در یگان خوب کار کند. باید فردی باشد که رها از همه چیز باشد. معمولا سنین مجردی مناسب است که پنج شش سال اینجا هستند و ما هم بیشتر از این نمی بینیم برایشان.

    فرد عادی یک بار برود روی دریا ممکن است به زمین و زمان بد بگوید، اما نیروی ویژه عاشق موج است. اصلا دوست دارد با قایق برود و با امواج برخورد کند. دوست دارد در محیط های خاص خدمت کند. دائم دارد از موانع مختلف عبور می کند؛ دوری از خانواده، شرایط بد دریا، شرایط بد پیکار مثل درگیری با دزدهای دریایی. موانع بسیاری بر سر راهش وجود دارد ولی سیستم چنین فردی طوری است که وقتی آن ها را رد کرد به جای خوبی می رسد.

    ما در همین مسابقه فرمانده هم این ها را آموزش دادیم که شما باید این موانع را رد کنید و پس از رد موانع طعم شیرین پیروزی را می چشید. الان فصل هوای موسم است. موج دریا به ۱۰ متر می رسد. روی دریا اصلا نمی توان چیزی خورد، وحشتناک است. این افراد می توانند چهار پنج روز این دریای خراب را تحمل کنند و از آن عبور کنند. بعدش افتخار می کند که مثلا من در موسم رفتم سریلانکا و برگشتم. ما ۱۲۰ روز از اول تا آخر موسم در دریای عربی ماندیم. به صورت ثابت! وحشتناک بود! و بچه هایی که با ما بودند دوام آوردند.

    در دنیا این ها افتخار و رزومه است. من دیدم که در سوابق طرف می نویسند مثلا آقای جف اندرسون ۱۲۰ روز در یک تور عملیاتی برای مقابله با دزدان دریایی در خلیج عدن بود. ما هم چنین چیزهایی داریم و افرادمان باید کسانی باشند که در چنین شرایطی دوام بیاوردند، دریا زده نشوند، جا نزنند. این جور آدم ها هم مشخصند. ما بالاخره در این ۳۷ سال آنقدر تجربه داریم که طرف را ببینیم، می فهمیم این کاره هست یا نه. مثلا همین بچه های مسابقه فرمانده که خواستند اینجا بمانند گفتیم بیا. آموزش های بیشتری دیدند. البته آموزش های زمان مسابقه هم خیلی خوب بود.

    آموزش های واقعی بود. قبلش بلد بود با طناب بره پایین؟ ولی یاد گرفت راپل بره پایین. بلد بود سلاح بکار بگیره؟ نه. علی مولایی پدرشونو درآورد تا یاد گرفتند. شوخی نگیرید! سختی ای که بچه های مسابقه کشیدند را کامل نتوانستیم به تصویر بکشیم. مثلا همان اول که آمدند به اردوگاه ۲۰ کیلومتر راه آمدند. راهپیمایی های سنگین با کوله پشتی از تعاریف اولیه نیروهای ویژه است. افرادی هم بودند که مال این کارها نبودند و رفتند.

    به همین علته که پایداری لازمه این کار است. تشخیصش برای ما ساده است. مثلا داشتیم نفری را که همین مسابقه فرمانده را دیده بود و روز دوم یهو گفت می خواهم بروم روی کشتی. گفتم بابا اینجوری نیست که تو فکر می کنی و باید آموزش هایی ببینی و مراحلی را طی کنی. فکر کرد ما خودبزرگ بین هستیم و از اینجور حرفها. ولی طرف شش ماه که بماند می فهمد که اینطوری نیست و آدم های خاصی هستند که می توانند روی کشتی بروند.

    باید اعتماد بنفس بالا داشته باشند. یک بچه ۲۲ ساله یک کشتی را می برد تا آفریقا و می آورد. در مقابل تمام دزدهای دریایی و حوادث مختلف. این اعتماد بنفس را دارند و برای کشتی و دریانوردها امنیت ایجاد می کنند. این امنیت ایجاد شده با همین خصوصیاتی است که این بچه ها بعنوان نیروی ویژه دارند. بعنوان تیم security guard دارند.

    بنابراین مواردی که اشخاص را محک می زنیم برای همین است که افرادی که تواناییش را ندارند نیایند. و در واقع جان طرف را نجات می دهیم. یک دفترچه هست که اول می دهیم مطالعه کنند. تمام این موارد در آن ذکر شده. حتی اینکه در اثر سستی ممکن است در حین آموزش دچار جرح یا فوت شوید که این بر عهده خود داوطلب است. مگر اینکه سستی و کاهلی از جانب مربی های ما باشد. این است که خیلی باید سخت گیر باشیم و فیلترها قوی باشند تا بهترین نفرات در این یگان بکار گرفته شوند.

    – نیروی ویژه دریایی سپاه از کی تاسیس شد؟ هدف آن چه بود؟ و الان چه کاری انجام می دهد؟

    سردار محمد ناظری: اواخر سال ۸۶ از طرف ستاد فرماندهی کل قوا ابلاغ شد به نیروی دریایی سپاه که باید یگان ویژه ای به منظورهای خاصی تشکیل دهید. با این هدف که در مقابل نیروهای ائتلاف یا آمریکایی ها که آن موقع اینجا بودند آمادگی برخورد و انهدام داشته باشیم. بخاطر بحران هایی که در آن زمان در خلیج فارس ایجاد شده بود. حتی اگر لازم بود بصورت یکبار مصرف هم که شده باید می رفتیم بزنیم. نیروهای ویژه یعنی همین. نیروهای جان برکفی که وقتی باید عملیات کنند باید عملیات کنند و هر غیر ممکنی را ممکن کنند.

    برای تشکیل یگان، اول تعداد محدودی از بچه های بسیج را فراخوان کردیم. یک سری از بچه های پاسدار هم بودند که ویژگی های لازم برای پرورش این نیروهای ویژه را داشتند. آغاز سال ۸۷ به جزیره فارور آمدیم. جزیره ای فاقد سکنه و فاقد امکانات لازم. اولین چالش بچه ها همین زندگی کردن در محیط ویژه اینجا بود. مخصوصا گرما. درست موقع تحویل سال صد و خرده ای نیروی بسیجی را در جزیره پیاده کردیم. همراه با ۸ پاسدار که تکاور بودند و خودم آموزششان داده بودم و از فرمانده نیرو خواستمشان برای این کار. در جزیره که پیاده شدیم فقط فرش و پتو و بطری آب ۲۰ لیتری دستمان بود. هیچ چیز دیگری اینجا نبود.

    – چرا فارور انتخاب شد؟

    بخاطر موقعیت حساسی که داشت. هیچ کس هم توش نبود. نیروی نظامی هم نبود. یک جزیره ای که ۲۹٫۵ کیلومتر محیط دارد و ۲۶٫۵ کیلومتر مساحت. و خیلی اشراف دارد به آبراه ورودی و خروجی خلیج فارس. محلی های روستای بستانه که ۱۸ کیلومتری شمال جزیره هستند می گفتند «حاج ممد! ما شب ها نورهایی می دیدیم که از بالا می آمد به جزیره و می رفت بالا». طوری تعریف می کردند که انگار بشقاب پرنده دیدند.

    اما واقعیت این است که هلی کوپتر آمریکایی می آمد می نشست و می رفت. چون اینجا خالی و ول بود. همان اوایل هم که ما آمدیم یک شب با یک بالگرد بزرگ آمده بودند. پروژکتور که انداختند بچه های ما را دیدند و زود رفتند. فهمیدند که اینجا دیگر خالی نیست. آن موقع ما برق نداشتیم. ۸ ماه بعد ژنراتور گذاشتند برایمان. یعنی در تمام بهار و تابستان که اوج گرما بود ما برق نداشتیم. هیچ کس اینجا دوام نمی آورد. قبلا هم امتحان شده بود حتی با وجود امکانات هم نمی شد اینجا ماند.

    اما بچه های ما ۸ ماه با هیچ چیز ساختند. آب نداشتند استحمام کنند. در دریا هم که بروی باز هم باید یک ۲۰ لیتری باشد که بریزی روی خودت تا شوری دریا را بگیرد. وسیله ای نبود. برق نبود. آب نبود. از نیروی دریایی سپاه هر چند وقت می آمدند و آب می آوردند و هر یکماه هم بچه ها می ایستادند و با شلنگ بچه ها را می شستند. در همان مدت و با همه این سختی ها باز هم بچه ها مشغول آموزش بودند. ما همین که آمدیم و هنوز یگانمان کامل نشده بود، دو تا مأموریت در سومالی انجام دادیم…

    – پس این هم از اهداف تشکیل نیروی ویژه بود؟

    بله اصلا نیروی ویژه در تمام دنیا تعاریف خاصی دارد. به منظورهای خاص ایجادش می کنند. بغیر از آن نیروی ویژه یعنی مشت پولادین فرمانده. قدرت نفوذ فرمانده. که در هر مأموریتی می تواند از آن استفاده کند. یهو آمدند گفتند جمهوری اسلامی که خودش گردن کلفت عالمه چرا هر شش ماه یک کشتی ما باید دزدیده شود و از ما باج خواهی کنند؟!! از ستاد فرماندهی کل قوا گفتند که باید یک ایستگاه در دریای عربی و یک ایستگاه در باب المندب بزنید و کشتی ها را گارد بدهید.

    نیروی دریایی سپاه این کار را قبول کرد و ما را فرستاد به این کار. همزمان با ما یک ناوگروه ارتش هم اعزام شد. اما گره کار با گارد امنیتی باز می شد. ناو هم هست و خیلی خدمات رسانی می کند. اما خلیج عدن مثل خلیج فارس است که ۴۹۱٫۵ مایل دریایی طول کریدور آن است. هر مایل دریایی هم حدود ۱۸۶۵ متر است. ببینید چند کیلومتر می شود! اگر به یک کشتی حمله شود، کل عملیات دزد دریایی ده تا پانزده دقیقه است. حالا تا ناو بیاید ممکن است ۲۴ ساعت یا دو روز بعد برسد که آن موقع دیگر خداحافظ شما!

    اولین کشتی که دست دزدان سومالی بود و ما رفتیم که پس بگیریم، زیر بلیط نماینده رسمی کشور بودیم. ما طبق روش نظامی خودمان کمین گذاشتیم و کمینمان هم گرفت. از فاصله پنج متری می توانستیم رئیس و مترجم و هماهنگ کننده دزدها را بزنیم. تیم غواصی هم گذاشته بودیم که از زیر بروند سراغ کشتی و کشتی را نجات بدهند. ولی به خواست نماینده کشور اقدام نظامی نکردیم که خطری گروگان ها را تهدید نکند. در راه برگشت هم دوباره یک قبیله دیگر از دزدان دریایی حمله کردند که زدیم لت و پارشان کردیم.

    – وظایف اصلی نیروی ویژه همین دو مورد است؟

    نه دیگه! هر بحرانی که در خلیج فارس پیش آید. مثلا اخیرا یک نفتکش خارجی خسارتی به تجهیزات نفتی ما زد. دستور آمد که برای گرفتن غرامت دستگیرشان کنیم. ما هم بصورت هوایی رفتیم که اقدام کنیم. آن ها که فهمیده بودند، فرار کردند به آب های امارات. خودشان را چسباندند به لنگرگاه دبی و ما ادامه ندادیم.

    هرچند اگر فرمانده مان بگوید می رویم از دبی هم می آوریمش. هنوز هم آنجا مانده تا نماینده شرکتشان بیاید با وزارت نفت ما صحبت کند و خسارت ها را پرداخت کند تا به ما بگویند که کاریش نداشته باشیم. این قدرته دیگه! پس این چیزها هم هست. یا مقابله به مثل، حفاظت از سکوهای نفتی، مقابله با تروریست ها در دریاها و غیره. کشورهای مطرح دنیا از نیروهای ویژه بهره برداری می کنند. اما همه کشورها توان داشتن چنین نیرویی را ندارد.

    – نیروهای ویژه ما نسبت به نیروهای ویژه سایر کشورها در چه رتبه ای است؟

    در عملیات هایی که انجام شده منهای تکنولوژی می توان گفت که ما رتبه اول را داریم. مثلا شما فرمانده ویژه ای مثل قاسم سلیمانی را در نظر بگیرید. خود آمریکایی ها هم به توانمندیهایش اقرار دارند.

    تکنولوژی هایی هم که سایر کشورها از خودشان نشان می دهند خیلی فرق دارد با خصوصیات ذاتی که خود نیروها دارند. خصوصیات ذاتی که نیروهای ایرانی در انجام این کارهای ویژه دارند فراتر از سایرین است. دیگران فوق العاده آسیب پذیرند. اما نیروهای ما مثل خلبان های ما هستند که ژن بخصوصی دارند. این همان ژن ایرانی بودن است.

    در افسانه هایمان هم داشتیم؛ رستم، آرش کمانگیر، کاوه آهنگر. در تاریخ هم از این آدم ها زیاد داشتیم. همین امام قلی خان که پرتغالی ها را از قشم و بندرعباس بیرون کرد. رئیسعلی دلواری، میرمهنا ریگی، میرزاکوچک خان و … یا زمان جنگ خودمان که سپاه نیروهای مردمی را جذب کرد، آموزش داد و دشمن را از خانه انداختند بیرون.

    اینجا برای ما که از آمریکا و انگلیس نیامدند نیروی ویژه تربیت کنند. خود ماها این کار را کردیم. همین بچه هایی که برای مسابقه فرمانده آمدند، اینجا آموزش دیدند. عملا هم نشان دادیم یک آدم عادی مثل پویا مثل رضا،چه خوب آموزش دیدند و بکار گرفته شدند. ایرانی ها خیلی منحصربفرد هستند. در همه زمینه ها. این ها همه آی کیوی ایرانی است.سپاه دو نیروی ویزه دارد یکم تیپ نیروی ویژهٔ صابرین یا یگان ویژه صابرین مجموعه‌ای از گردان‌های تکاوری نیروی زمینی سپاه پاسداران است، که نیروی انسانی آن به منظور انجام عملیات‌های ویژه آموزش داده می‌شوند.این یگان در سال ۱۳۷۹ توسط سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به منظور مبارزه با تروریسم شکل گرفت و در ابتدای شکل‌گیری، نیروهای آن توسط تیپ ۶۵ نوهد آموزش داده می‌شدنددوم تیپ نیروهای ویژهٔ دریایی اباعبدالله که به صورت عامیانه نیروهای ویژهٔ دریایی سپاه (مخفف انگلیسی: S.N.S.F)[الف] هم نامیده می‌شوند، یکی از یگان‌های زیرمجموعهٔ نیروی دریایی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی است که در اواخر سال ۱۳۸۶به دستور فرماندهی کل قوا و به فرماندهی دریادار دوم پاسدار محمد ناظری با هدف حضور در خلیج عدن و ایجاد نیرویی که قدرت برخورد و انهدام داشته باشد، تشکیل شد و در سال ۱۳۹۵ به تیپ ارتقا یافت. پادگان این تیپ در جزیره فارور مستقر است و دریادار دوم پاسدار صادق عمویی فرماندهی آن را بر عهده دارد
    .به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، تصویری که پیش رو دارید، مربوط به فیلم یورش از فیلم های سینمایی دفاع مقدس است که «سردار محمد ناظری» نقشی کوتاه و افتخاری را در آن ایفا نمود. در تصویر «جمشید هاشم‌پور» از هنرمندان سینمای کشور دیده می شود. این فیلم در سال 1376 به کارگردانی محسن محسنی نسب، ساخته شده است.

    زنگها برای که به صدا در می ایند

    نقد و بررسی رمان «زنگ‌ها برای که به صدا درمی‌آیند»

    مجله کتابچی و یک پزشک

    همانطور که از آثار «ارنست همینگوی» انتظار می‌رود، در رمان «زنگ‌ها برای که به صدا درمی‌آید»، باز هم با کاراکترهایی روبه‌رو هستیم که معصومیت روحی یا جسمی خود را در جنگ از دست می‌دهند و به عبارتی، انسان‌زدایی می‌شوند. در این رمان هر کلمه بیان‌گر مفهوم و منظور خاصی است و نویسنده با دقت بسیار زیاد بر کلمات، عبارات و جزئیات، افکار آشفته و ذهن بهم ریخته‌ی کاراکترها را که قربانی جنگ شده‌اند، به تصویر می‌کشد.

    در حقیقت، هنگامی که رمان «زنگ‌ها برای که به صدا در می‌آیند» در سال ۱۹۴۰ منتشر شد، جنگ داخلی اسپانیا داشت به به یک جنگ جهانی تبدیل می‌شد. بعد از انتشار و خواندن این رمان، عده‌ای شخصیت‌پردازی پیچیده‌ی ارنست همینگوی را تحسین می‌کردند و عده‌ای دیگر نیز آن را نقد می‌کردند. چراکه منتقدان معتقد بودند که همینگوی، به حد کافی راجع به جنگ و درگیری داخلی حرف نزده و حواس خود را به ماجراهای پوچ عاشقانه معطوف کرده است. البته این روزها،‌ با شناخت کافی که از همینگوی داریم، به خوبی درک می‌کنیم که قصد او از پدید آوردن این ماجراهای عاشقانه‌ی بی‌روح و ماشینی چیست. قبل از اینکه تحلیل کتاب را شروع کنیم، بیایید به طور مختصر با ارنست همینگوی و آثار او آشنا شویم.

    ارنست همینگوی

    ارنست میلر همینگوی نویسنده‌ی معاصر آمریکایی است که در سال ۱۸۹۹ به دنیا آمد و به خاطر قلم برجسته و منحصر به فرد خود، برنده‌ی جایزه‌ی نوبل ادبی نیز شده است. او در حقیقت، یکی از پایه‌گذاران سبک وقایع‌نگاری ادبی شناخته می‌شود. قلم او آنقدر جذاب و خاص است که در عرصه‌ی ادبیات، به عنوان «پدر ادبیات مدرن» از او یاد می‌کنند. از آثار او به طور کلی می‌توان به «سه داستان و ده شعر»، «در زمان ما»، «مردان بدون زنان»، «برنده هیچ نمی‌برد»، «خورشید همچنان می‌دمد»، «وداع با اسلحه»،‌ «داشتن و نداشتن»، «برف‌های کلیمانجارو» و… اشاره کرد. همینگوی در سال ۱۹۶۱ چشم از جهان فرو بست.

    خلاصه‌ای از رمان

    این رمان طی چهار روز اتفاق میفتد. چهار روز که در هزاران کلمه بسط داده شده و حرف‌های زیادی برای گفتن دارد. ماجرا با رابرت جردن آغاز می‌شود. او یک داوطلب جوان آمریکایی است که در جنگ داخلی اسپانیا برای جمهوری خواهان می‌جنگد. جمهوری‌خواهان در حقیقت کسانی هستند که برای آزادی، دموکراسی و مردم عادی می‌جنگند. او با مرور خاطراتش به ما اطلاع می‌دهد که برای یک حمله‌ی غافلگیرانه به نیروهای فاشیست، در مدت سه روز وقت دارد که یک پل را منفجر کند. فاشیست‌ها در حقیقت دیکتاتورهای نظامی و مالکان ثروتمند را به عوام ترجیح می‌دهند. طبق گفته‌های جردن، نباید به فاشیست‌ها اجازه داده شود تا از پل برای حمله استفاده کنند. پس رابرت جردن (با دو بسته‌ی بزرگ مواد منفجره) مامور شده تا آن پل را از بین ببرد. اما او به کمک چند نیروی دیگر نیز نیاز دارد. زیرا دو پست نگهبانی در دو طرف پل وجود دارد.

    در این منطقه، راهنمای او آنسلمو است که او را با پابلو، یک رهبر چریکی خرسنگ که اساساً رئیس این مناطق است، آشنا می‌کند. پابلو چندان مشتاق کمک به رابرت جردن نیست و به نظر می‌رسد که آدم غیر قابل اعتمادی است. اما سرانجام موافقت می‌کند و رابرت جردن را به مخفیگاه غار خود بازمی‌گرداند. در آنجا رابرت با برخی از هم‌گروهی‌های پابلو، به ویژه ماریا، ملاقات می‌کند. آن‌ها نیز فوراً به هم علاقه‌مند می‌شوند. در نهایت، پس از اجرای نقشه هنگام فرار زخمی می‌شود و مجبور است بقیه‌ی هم‌گروهی‌ها از جمله ماریا را تشویق به فرار کند و خودش تنها بماند. چرا که ممکن است سرعت حرکت آن‌ها را نیز پایین بیاورد. پس برای اینکه برای رفیق‌های خود وقت بیشتری بخرد، در کمین فاشیست‌ها منتظر می‌ماند و همانجا کتاب به پایان می‌رسد.

    زنگ‌ها برای که به صدا درمی‌آید

    زنگ‌ها برای که به صدا درمی‌آید

    ناشر : نگاه

    مترجم : رحیم نامور

    انسان زدایی، دغدغه‌ی همینگوی

    در این رمان، درست همانند «وداع با اسلحه»، کاراکترها درگیر از دست رفتن معصومیت خود هستند. خوآکین پدر و مادر خود را از بچگی از دست می‌دهد و مجبور می‌شود که زود بزرگ شود. این درحالی است که ماریا، وقتی توسط گروهی از سربازان فاشیست مورد تجاوز قرار می‌گیرد، معصومیت جسمی خود را از دست می‌دهد. در حقیقت این رمان راجع به هزینه‌های گزافی که افراد در جنگ می‌پردازند صحبت می‌کند.

    رابرت جردن در ابتدا با آرمان‌های جمهوری‌خواهان و موافق است و راجع به آن‌ها با اطمینان کامل صحبت می‌کند. اما رفته‌رفته دوبه‌شک می‌شود. پس از تجربه‌ی حضور در جنگ، او راجع به آرمان‌های جمهوری‌خواهان بدبین می‌شود و بسیاری از آرمان‌‌گرایی‌های اولیه‌ی خود را از دست می‌دهد. در جنگ، برنده یا بازنده‌ای وجود ندارد. قربانیان و متجاوزان هر دو معصومیت خود را از دست می‌دهند. کسانی که در زادگاه پابلو، در قتل عام فاشیست‌ها شرکت می‌کنند، باید با وحشیگری درونی خود روبرو شوند. آنسلمو باید انزجار خود از کشتن انسان‌ها را سرکوب کند و ستوان براندو باید انزجار خود را از بریدن سر از اجساد نادیده بگیرد. جنگ حتی معصومیت افرادی را که به طور مستقیم درگیر آن نیستند را نیز از بین می‌برد. گرچه این رمان از نظر مباحث فمینیستی نیز مورد نقد قرار گرفته است، اما تحلیل ساختاری آن به‌جاتر است و می‌تواند به درک کامل‌تر رمان کمک کند.

    تحلیل ساختاری و زبان‌شناسی رمان

    بسیاری از منتقدان اشاره کرده‌اند که زبان همینگوی در این رمان، از نقاط ضعف قلم او محسوب می‌شود. اما هدف او این بود که با استفاده از لحن صمیمی و گرم جردن و همچنین استفاده از اصطلاحات بومی مبارزان اسپانیایی پیام خود را بهتر و راحت‌تر به مخاطب منتقل کند. تلاش‌های همینگوی برای همراه‌سازی روح یک ملت با کتاب واقعا ستودنی است. چرا که علی‌‌رغم هر گونه ضعف در سبک، تضاد افکار رابرت (به زبان انگلیسی) با زبانی که استفاده می‌کند (اسپانیایی)، می‌تواند تضاد فرهنگی را به خوبی نشان دهد.

    همچنین، در مکالمات جردن و ماریا، آنسلمو و فرناندو و پیلار و آگوستین تضاد زبانی وجود دارد. اگرچه این تضاد در نسخه‌ی اصلی کتاب کاملا مشهود است و در نسخه‌های ترجمه شده خود را نشان نمی‌دهد. متاسفانه‌ نسخه‌ی ترجمه‌ی شده‌ی کتاب توسط «رحیم نامور»، به خودی خود اصلا ملموس و روا نیست و کلمات آنقدر عجیب‌غریب و نابجا هستند که زیبایی و زحمت نویسنده را به کلی به باد داده است. اما اگر نسخه‌ی اصلی کتاب خوانده شود، نبوغ همینگوی در بازی زبانی به خوبی دیده می‌شود و امکان تحلیل کار از دیدگاه ساختارگرا و پساساختارگرا آسان‌تر می‌شود.

    رابطه‌ی جردن و ماریا رابطه‌ای عاشقانه است، رابطه‌ی بین جردن و آنسلمو محترمانه است. فرناندو، نماینده‌ی اسپانیایی با وقاری است که از روی ادب و فرهنگ بومی خود صحبت می‌کند. دیالوگ‌های مربوط به این چهار نفر، هر یک بازتاب فرهنگی خود را دارد و مضامین مختلفی را نشان می‌دهد که متاسفانه در ترجمه‌ی فارسی، هیچ یک از آن‌ها به خوبی نشان داده نشده و از یک شاهکار ادبی، اثری معمولی و ساده ساخته است. جردن به زبان اسپانیایی مسلط است و آن را روان بیان می‌کند. گرچه همچنان به زبان مادری خود فکر می‌کند. بنابراین، می‌توان به نوعی فردیت و تکبر او نسبت به شرق را به خوبی مشاهده کرد. او به نوعی انحراف خود از فرهنگ‌ها و ارزش‌های اسپانیایی را نشان می‌دهد و به نوعی آمریکایی بودن خود را تایید می‌کند. در حرف‌ها و افکار جردن، تضاد زبانی و دیدگاه دوگانه‌ی جالبی وجود دارد. این دوگانگی همچنین بیانگر فرهنگ‌های متنوع است. غالباً، افکار او بر تفاوت‌های زبانی، فرهنگی و روانی بین خود و چریک‌ها متمرکز است.

    همچنین با اینکه زبان پیلار (همسر چریکی) صریح و مبتذل است، اما او می‌تواند هنگام صحبت راجع به تاریخ، گویا و با زیبایی بیان صحبت کند. بنابراین، او از مرگ فاشیست‌ها در دهکده‌ای که توسط چریک‌ها به تصرف درآمد صحبت می‌کند و همچنین ماجراهای عاشقانه‌ی خود در گذشته را بیان می‌کند. با این حال، هنگامی که به زمان حال بازمی‌گردد، رهبری خود را با استفاده از زبانی تند و تهاجمی نشان می‌دهد و با فحاشی آن را ثابت می‌کند. کلماتی که اغلب در کل کتاب تکرار می‌شوند کلماتی هستند که نگرش‌ها، احساسات و ارزش‌های مهم را منتقل می‌کنند. برای تأکید آن‌ها، همینگوی معمولاً آن‌ها را به زبان اسپانیایی بیان می‌کند. جردن از ماریا به عنوان «گواپا»ی خود یاد می‌کند. اصطلاحی برای ابراز عشق و یادآوری جنبه‌ی نرم‌تر طبیعت انسان استفاده می‌شود. در اشاره به شجاعت (یا فقدان آن) مردان به « les cojones» اشاره می‌کنند که نشانگر شجاعت در یک مرد است. «قلاده» یا ترسو به طور مداوم مورد استفاده قرار می‌گیرد و نمایانگر مردی است که شهامت جنگیدن برای کشورش را ندارد. درست مثل پدربزرگ رابرت که بالاخره خودکشی می‌کند و این دنیای ماشینی را برای او به ارث می‌گذارد.

    در ستوان بلاندو کاتولیک، تضادی در او هنگام استفاده از سخنان زشت و بیان اعتقادات مذهبی وجود دارد. او مانند مردان دیگر از فحاشی برای تقویت مردانگی و حتی شجاعت بخشیدن به آن‌ها استفاده می‌کند. ماریا غالباً به اختلافات فرهنگی بین خود و جردن اشاره می‌کند و به دلیل آن‌ها خود را فروتر می‌پندارد. ماریا از او می‌پرسد که «آیا از من خجالت نمی‌کشی؟». خود جردن نیز اسپانیایی‌ها را وحشی می‌داند. او به این فکر می‌کند که آن‌ها چطور به ماریا تجاوز کرده‌اند و اینکه «خوک‌های خیانتکار» همیشه بر کشور حاکم بوده‌اند. حتی وقتی قدرت به مردم تحویل داده می‌شود.

    با این حال، او همچنین باید به یاد داشته باشد که اسپانیایی‌ها از بهترین افراد جهان هستند و برای دفاع از کشور خود، خیلی خوب می‌جنگند. سرانجام، او به این نتیجه می‌رسد که کسی قادر به درک اسپانیایی‌ها نیست. حتی در میان گروه چریکی نیز کسانی هستند که به آن‌ها اعتماد ندارد، کسانی که برای آن‌ها هیچ ارزشی قائل‌ نیست (مرد کولی) و کسانی که برای آن‌ها ارزش و احترام زیادی قائل است (پابلو). همه، علی رغم ملیت مشترک، از زمینه‌های فرهنگی مختلفی هستند. آنسلمو نماینده‌ی فرهنگ با ثبات‌تر و باعزت‌تری است. در حالی که کولی نماینده‌ی فرهنگی است که ارزش‌های خاصی به اشتراک نمی‌گذارد. او فقط برای خونریزی می‌جنگد.

    رابرت فکر می‌کرد این مرد کولی به درد جنگ نمی‌خورد و هیچ شم سیاسی ندارد. نظم و دیسیپلین برای او و هزاران نفر مثل او که در جنگ شرکت می‌کنند، به کلی بی‌معنی است. آدم‌های ساده‌ای هستند و در جنگ نمی‌توان به آن‌ها متکی بود. جهل‌شان، بی‌خبری‌شان و عدم لیاقت‌شان، همه مولود فساد دستگاه‌های عریض و طویلی است که طی قرن‌ها بر این ملت ناتوان و بینوا حکومت کرده است.

    رمان «زنگ‌ها برای چه کسی به صدا در می‌آیند»، با شیفت‌های مختلف گفتاری و تغییر در الگوهای زبانی، تغییرات فرهنگی را به تصویر می‌کشد.

    مقایسه‌ی دو شخصیت فردریک هنری و رابرت جردن

    همانطور که گفتیم، ارنست همینگوی دو رمان «وداع با اسلحه» و «زنگ‌ها برای که به صدا درمی‌آیند» راجع به انسان زدایی قربانیان جنگ صحبت می‌کند. در شخصیت‌های رابرت جردن و فردریک هنری (از رمان وداع با اسلحه)، ارنست همینگوی نمونه‌هایی از شورش وجودی را برای ما فراهم آورده است. مردانی که سیستم‌ ارزشی را که از خارج به آن‌ها اعمال شده رد می‌کنند. در هر دو رمان، کسانی که به ایده‌آل‌های فکری خود پایبند هستند، در اقلیت قرار دارد و وجود آن‌ها برای اکثریت افرادی که دیگری را دنبال می‌کنند غیر قابل تحمل است. این مفهوم با خوانش افکار و بیان هر دو شخصیت کاملا ملموس است.

    جردن و هنری هر دو به نوعی از آرمان‌های تعریف شده فاصله می‌گیرند. جردن ابتدا با جمهوری‌خواهان موافق بود، ولی رفته رفته نسبت به آن‌ها بدبین می‌شود. هنری نیز ابتدا در جنگ شرکت می‌کرد اما پس از آن، فراری شد. در هر دو مورد، متوجه می‌شویم که قهرمان داستان همینگوی خود را از بقیه متمایز می‌کند و در تلاش برای رسیدن به یک زندگی مناسب و معقول است. همانطور که هنری پس از عقب نشینی از کاپورتو گفت: «من هیچ چیز مقدسی ندیده بودم و چیزهای باشکوه جلالی نداشتند»؛ جردن نیز در درون خود علتی پیدا می‌کند که به آن اهمیت بیشتری می‌دهد. او با خود می‌گوید: «نه شما و نه این پیرمرد چیزی نیستید، شما ابزاری برای انجام وظایف خودتان هستید، شما فقط یک کار دارید و باید آن را انجام دهید.»

    این خروج از مسیر مشترک روی هنری و جردن تاثیرات زیادی دارد. جردن خود را مجبور به آدم کشی می‌کند، گرچه «او هرگز با لذت آدم نمی‌کشد، بلکه همیشه با اکراه آدم می‌کشد.» او در حقیقت، مرد عمل است که هنوز با روحیه‌ی غیرکمونیستی خودش دست و پنجه نرم می‌کند. درگیری دیگری که در ذهن جردن وجود دارد این است که «او عاشق ماریا است، حتی اگر در جامعه چیزی به نام عشق وجود نداشته باشد.» هم برای هنری و هم برای جردن پایان تلخی وجود دارد. زیرا نیروهایی که این قهرمانان شورشی با آن‌ها روبرو می‌شوند، آنقدر زیاد هستند که نمی‌توانند بر آن‌ها غلبه کنند. برای جردن که با نیروهای وفادار علیه فاشیست‌ها می‌جنگد، شواهدی تاریخی برای توجیه وجود دارد. زیرا فاشیست‌ها هنوز اسپانیا را کنترل می‌کنند. در مورد هنری، اوضاع کمی پیچیده‌تر است. با خواندن ماجراها و افکار او، در می‌یابیم که مخالفت وی با مردانی که «به عدالت بی‌رحمانه‌ای ارادت دارند که بی درنگ اقدام به قتل می‌کنند» به انزوای نهایی او کمک می‌کند.

    در جردن و هنری این نگرش را پیدا می‌کنیم که «بهتر است ایستاده بمیرید تا اینکه خمیده زندگی کنید.» جردن این را با مرگ شجاعانه‌ی خود در جنگ نشان می‌دهد. انتخاب هوشمندانه‌ی او به جای فرار از مرگ، می‌تواند این نگرش او را برجسته‌تر سازد. در مورد هنری، این نگرش کمی کمرنگ‌تر است. اما هنری سعی نمی‌کند که از خطر فرار کند. او در واقع پس از فرار، بیش از پیش تهدید می‌شود. تنها کاری که می‌خواهد انجام دهد، دیدن کاترین است. ارزش زندگی لحظه‌ای برای او از سرنوشت و آینده‌اش مهم‌تر است و در این نگرش ما تمایز وجودی او را می‌بینیم. بعداً، وقتی هنری برای اولین بار پسرش را دید، اعتراف کرد که هیچ احساسی از پدر بودن ندارد و به آینده فکر نمی‌کند، بلکه بیشتر درگیر دلبستگی فعلی خود به همسرش است. شجاعان و قهرمانان کارهای همینگوی نه یک بار بلکه شاید هزار بار می‌میرند. زیرا آن‌ها درگیر یک مبارزه‌ی مداوم بین آنچه برای خود می‌خواهند و آنچه جامعه از آن‌ها انتظار دارد، هستند.

    اگرچه دو شخصیت «هنری» و «جردن» تفاوت‌های ذهنی زیادی با یکدیگر دارند، اما نگرش در هر دو شخصیت اصلی این است که وفاداری به سبک زندگی خود مهم‌تر از تلاش برای تبعیت از دیگران و پیروزی در یک نبرد بی فایده است. پایان این دو کاراکتر، گرچه غم‌انگیز است، اما در واقع ارزیابی فلسفی آن دشوار است. زیرا فقط شخصیت‌ها می‌توانند از موفقیت خود با خبر شوند. به طور کلی، رمان «زنگ‌ها برای که به صدا در می‌آیند» نه تنها یک رمان داستانی است، بلکه درک متفاوتی از فرهنگ اسپانیایی‌ و تاثیر جنگ بر افراد را به مخاطب منتقل می‌کند. شخصیت‌پردازی بی‌نظیر، بازی با زبان و اصطلاحات و استفاده از نماد‌های مختلف، از این رمان اثری خواندنی و باارزش می‌سازد. پس خواندن آن را به تمام مخاطب‌ها توصیه می‌کنیم.

    فیلم زنگ‌ها برای که به صدا در می‌آیند: معرفی و نقد و بررسی – For Whom the Bell Tolls (1943)

    فیلم زنگ‌ها برای که به صدا در می‌آیند

    فرانک مجیدی: گاهی یک واقعه زخمش روی حافظه خیلی عمیق است. آن‌قدر که تا آخر عمر رهایت نمی‌کند. دست‌کم مطمئنم برای «ارنست همینگوی»، خاطره‌ی جنگ‌های داخلی اسپانیا تاثیری چنین داشته. آن‌قدر که «برفهای کلیمانجارو» و «وداع با اسلحه» و «زنگ‌ها برای که به صدا در می‌آیند» نمونه‌هایی از خاطرات و تجربیاتی باشد که همیشه با او ماندند. فیلم «زنگ‌ها برای که به صدا در می‌آیند»، یکی از آثار به‌یاد ماندنی است که از روی داستان همینگوی ساخته‌شد. این فیلم که محصول 1943 هست، اولین فیلم رنگی اینگرید برگمن محسوب می‌شود و کارگردانی آن را «سم وود» بر عهده داشت.

    روبرتو جردن (گری کوپر) یک استادیار آمریکایی در اسپانیا بود. با شروع جنگ‌های داخلی، او به نفع جمهوری‌خواه‌ان وارد مبارزه می‌شود. تخصص او طراحی و اجرای انفجارهای بزرگ است. به او ماموریت داده می‌شود درست در زمان آغاز حمله در یکی از مناطق جنگی، پل واصل میان خطوط دشمن را منفجر کند. او برای این کار از شورشیان اطراف آن محل به سرکردگی پابلو( آکیم تامیروف) کمک می‌خواهد، اما پابلو دیگر مرد میدان نیست و می‌خوارگی می‌کند و همسرش، پیلار (کاتینا پاکسینو) که اداره‌ی گروه عملاً با اوست از روبرتو حمایت می‌کند. روبرتو عاشق ماریا (اینگرید برگمن)، دختر زیبایی که با گروه زندگی می‌کند می‌شود و….

    «زنگ‌ها برای که به صدا در می‌آید» یکی از آن فیلم‌های کلاسیک فوق‌العاده است که همیشه دلم می‌خواسته درباره‌اش بنویسم. روایت بی‌نقص، بازی‌های عالی، مانوس شدن بازیگران با لوکیشن طبیعی و دشوار، کارگردانی خوب و داستان پر کشش عاشقانه، برگهای برنده‌ی این فیلم هستند. البته، این فیلم مثل «هر» فیلم رمانتیک دیگری نیست. تفاوت اساسی آن با دیگر فیلم‌های از این دست در دو نکته است: شکل بخشیدن به عشق در بستر یک جنگ سیاسی و اجتماعی و حضور زوج برگمن- کوپر به‌عنوان قهرمانان داستان .

    عشق اینگرید برگمن و گری کوپر بزرگ است، در حد نام سینما است، اصلاً در این عشق «چیز» بزرگی که ورای توصیف با کلمات است، نهفته شده. ارزش این فیلم به نمایش عشق و تلاش ستارگان تکرار ناپذیر سینما است. آن زیبایی مقدس و معصومی که در اینگرید برگمن نهفته است و هیچ زن بازیگر دیگری صاحبش نشد، آن جذبه‌ی مردانه‌ای که گری کوپر داشت و بازیگرهای الآن از آن بی‌بهره‌اند خیلی بزرگ‌تر از کلمات هستند. این فیلم در سالی اکران شد و در مراسم اسکار به نمایش در آمد که فیلم‌های به‌یاد ماندنی «کازابلانکا» و «آهنگ برنادت» را به‌عنوان رقیب مقابل خود می‌دید و به همین خاطر، از 8 رشته‌ی اسکار که نامزدش بود. تنها به یکی بسنده کرد. باور دارم هالیوودی‌ها به برگمن پس از ماجرای رابطه با «روبرتو روسولینی» و تولد دوقلوهایش بی‌مهری کردند و تا مدت‌ها برخورد سردی با برگمن داشتند اما بازی خوب او در «آناستازیا» بالاخره اعضای مقدس‌نمای آکادمی را مجبور کرد برای دومین‌بار به او اسکار بهترین بازیگر زن را بدهند. یکی از آن دردسرهایی که برگمن همیشه در زمان بازیگری‌اش داشت، قد 180سانتیمتری‌اش در زمانی بود که زنان بازیگر حداکثر 160 سانتیمتری بودند! معمولاً در آخر مصاحبه در هر فیلمی کارگردان‌ها به او می‌گفتند در روزهای فیلم‌برداری کفش پاشنه‌بلند نپوشد و او همیشه خجولانه می‌گفت:«اما من الان هم کفش پاشنه‌بلند نپوشیده‌ام!» همین قامت بلند او کار دست «همفری بوگارت» داد و او که کوتاه‌تر از برگمن بود، مجبور شد در «کازابلانکا» حسابی زیر کفشش تخته بگذارد تا کمی قدش از اینگرید بلندتر شود. شاید کمتر کسی بداند یکی از دختران برگمن، ایزابلا روسولینی، اکنون بازیگر است و شباهت عجیبی به مادرش دارد. مشهورترین فیلم او «مخمل آبی» است که مورد توجه اکثر سینما دوستان واقع شد. گری کوپر هم اعجوبه‌ای بود. او در کنار بوگارت، زوج بازیگران فوق‌العاده جدی بودند. می‌گویند در مصاحبه‌ای رادیویی هرچه مجری از او می‌پرسید او فقط با «بله» جواب می‌داد، دست آخر مجری از او پرسید:«شما غیر از بله حرف دیگری بلد نیستید؟» و کوپر جواب می‌دهد:«نه!».

    بازی کاتینا پاکسینو حرف ندارد. به نظرم هر زن هنرپیشه‌ای که قرار است نقش یک شیرزن را بازی کند، باید چند بار بازی ناب و قدرتمند او را تماشا کند. تنها اسکار این فیلم را هم خود او برای بهترین بازیگر زن نقش مکمل دریافت کرد.

    فیلم زنگ‌ها برای که به صدا در می‌آیند

    «زنگ‌ها برای که به صدا در می‌آیند؟» روایت عشق در برابر خون و گلوله و جنگ است. روایت ایستادن مردان و زنان بی‌نظیری که در برابر سفاهت و وقاحت دیکتاتورها می‌ایستند و جانشان را فدا می‌کنند. برای آن‌ها همه چیز جمهوری بود! عشق، آن پل، زندگی… به بودن جمهوری می‌ارزید. و به‌قول نیکول کیدمن در «ساعت‌ها»: «یکی باید بمیرد تا دیگران قدر زندگی را بدانند!» یکی باید بایستد تا معشوق برود و نجات یابد، تا عشق زنده بماند. و به باورم، تاریخ را همین روایت ساخته و می‌سازد.