با فرزندان خود چگونه از جنگ بگوییم

واقعیت این است که کودکان شما چه بخواهید و چه نخواهید از طریق ابزارهای رسانه‌های اجتماعی ،اخبار، دوستان و حتی شنیدن حرف‌های والدین و خانواده متوجه رویدادهایی مانند جنگ فعلی می‌شوند.

درصورتی‌که با چنین رویکردی برخورد درستی نداشته باشید، یا برای مثال به کودکانتان امر کنید که حق ندارند این خبرها را دنبال کنند و درباره‌اش حرف بزنند، شاید آن‌ها از بیان و اظهار این موضوع خودداری کنند اما در ذهنشان می‌ماند و خود را به شکل ناهنجاری‌های ذهنی کوتاه و بلندمدت بیان می‌کند.

مواردی که باید نیم‌نگاهی به آن داشته باشید ازجمله این است که کودکانی که با چنین خبرهایی مواجه می‌شوند ممکن است اضطراب و اثر آن را به روش‌های مختلفی بروز دهند. ازجمله این بروزها می‌تواند، تلاش برای ماندن بیشتر پیش اعضا خانواده و جدا نشدن از آن‌ها باشد، شاید شب‌ها حاضر نباشند در اتاق‌خواب خود بخوابند و بخواهند که پیش والدین بخوابند. گاهی این اثر به شکل بروز رفتارهای عصبی، تغییر اشتها، تغییر ساعت خواب، تأثیر بر کنترل ادرار، کابوس‌های شبانه، سردرد، معده درد و بروز ا فوبیاها و هراس هایی که قبلاً سابقه نداشته است، مانند؛ ترس از تاریکی ترس از محیط بسته، ترس از خارج شدن از خانه و امثال آن نشان دهد. برخی از کودکان ممکن است برخلاف روزهایی که با شوق به مهدکودک یا مدرسه می‌رفتند به دنبال هر بهانه‌ای برای در خانه ماندن بگردند.

پیشنهاد روان شناسان کودک که در زمینه ترامای کودکان فعالیت می‌کنند این است که منتظر آن نمانید که تا نشانه‌های اضطراب دیده شود یا کودک به سراغ شما بیاید و درباره جنگ بپرسد. آن‌ها به شما توصیه می‌کنند حتماً درباره جنگ با آن‌ها صحبت کنید و در این کار پیشقدم شوید.

به او بگویید که جنگی در خاورمیانه در جریان است و از او بخواهید به شما بگوید که چه چیزی از این موارد می‌داند. این مهم‌ترین قدم است که اولاً باعث می‌شود کودک احساس امنیت کند تا چیزی که در ذهن دارد و شنیده است را در میان بگذارد و شما فرصت آن را می‌یابید که بر اساس نگرانی‌های او پاسخ دهید.

این موضوع را به تأخیر نیندازید و اگر زمانی کودک پیش از شما چنین پرسشی کرد پاسخش را به آینده واگذار نکنید و از همه مهم‌تر او را ساکت نکنید.

توصیه مهم دیگری که مطرح است و شاید در ایران اهمیت بیشتری داشته باشد مساله واقعیت و حقیقت است.

در سال‌های اخیر سبکی از تربیت کودکان موردتوجه قرارگرفته است که کودک را به‌طور کامل از دنیای واقعی ایزوله کرده و سعی می‌کند با ادعای ایجاد آرامش ذهنی، حقیقت دنیا را برای او پنهان کند.

این فاجعه بزرگی را برای کودک به وجود می‌آورد. چرا اگر برای مثال شما به او اطمینان دهید که اصلاً جنگی وجود ندارد این‌ها دروغ است و اصلاً کسی کشته نشده است، اولین باری که او با واقعیت مواجه شود تمام اطمینان خود به شما را از دست می‌دهد و از سوی دیگر احساس می‌کند همیشه با دروغ مواجه بوده است.

کارشناسان توصیه جدی می‌کنند که در مواجهه با سؤال‌های کودک حقیقت را به او بگویید.

اگر او گفت که شنیده که بچه‌ها و افراد آسیب می‌بینند و حتی کشته می‌شوند، به او واقعیت را بگویید اما به‌هیچ‌وجه وارد جزییات و تصویرسازی نشوید. هیچ‌وقت در پاسخ او بیش از آن چیزی که لازمه جواب دادن است، اطلاعات بیشتر ندهید.

کودکان ممکن است در این گفتگو سوالی را بارها و بارها تکرار کنند، صبوری کنید و به آن‌ها جواب دهید این یکی از روش‌هایی است که ذهن کودک برای پردازش آنچه می‌شنود استفاده می‌کند. با گفتن اینکه چقدر سوال می‌پرسی یا همان‌که گفتم مانع این روند پردازش اطلاعات نشوید.

کودکان کم سن تر اصلی‌ترین نگرانی اشان این است که آیا خودشان و شما در امن‌وامان هستید یا نه.

برای کسانی که در کانون جنگ نیستند، بهترین پاسخ این است که ضمن اینکه وجود جنگ و حتی مرگ و کشته شدن را تائید می‌کنید به او اطمینان دهید که جنگ از او دور است و شما و او در امنیت هستید. به او اطمینان دهید که شما هر کاری از دستتان برمی‌آید انجام خواهید داد که او و خانواده شما و دوستان و محله اتان امن و آرام باشد.

مراقب باشید در این راه به‌افراط نیفتید. برخی از خانواده‌ها و والدین برای اینکه بر امنیت کودک تأکید کنند گامی فراتر می‌گذارند و با عبارتی مانند اینکه «تا من زنده هستم نمی‌گذارم اتفاقی برای تو بیفتد.» یا «باید از جنازه من رد شوند که بلایی سر تو بیاید» سعی می‌کنند اوج مهربانی خود را بیان کنند.

این کار را نکنید! این کار به‌جای آرامش بخشیدن به کودک او را با استرس دائمی از دست دادن شما دست‌به‌گریبان می‌کند.

سعی کنید اگر کودک شما با این اخبار مواجه شده است، بعد از صحبت کردن با او زمانی را بیشتر با او بگذرانید و به فعالیت‌های سرگرمی جمعی مانند بازی‌ها، رقص یا گردش دست جمعی با خانواده بیشتر فکر کنید تا شرایطی از نرمال بودن وضع او را برایش ایجاد کنید. اما در این کار هم افراط نکنید که او احساس کند با شرایط فوق ویژه‌ای روبرو است که شما برای حفاظتش در حال انجام اقدامی غیرطبیعی هستید. این امر ممکن است باعث شود که او در پشت این ظاهر دچار تشویش بیشتر شود.

همین‌طور به او بگویید که افراد زیادی در دنیا در حال تلاش هستند تا زودتر جنگ را تمام کنند و همین‌طور در خود منطقه جنگی نیز، قهرمان‌هایی هستند که روزبه‌روز در حال کمک به مردم هستند و در حال تلاش برای صلح هستند.

توصیه خوبی است که میزان مواجهه کودکان را با خبرها به‌خصوص خبرهای تلخ که همراه به صحنه‌های دردناک جنگ است، کاهش دهید. البته این کار همیشه ممکن نیست. سعی کنید اگر کودکتان به شبکه‌های اجتماعی دسترسی دارد به همراه او فیدش را مرور کنید و از او بخواهید هر سوالی دارد بپرسد. و در پاسخ حقیقت را باملاحظه عدم ضرورت بیان جزییات، به او بگویید.

چنین گفتگوهایی نه‌تنها باعث آرامش بیشتر ذهن و روان کودک می‌شود که اثر درازمدتی هم دارد و آن این است که آن‌ها با درک واقعیات شاید در آینده مشتاق کمک به حل بحران‌ها باشند و چرخه‌های دائمی خشونت را بشکنند.

در مورد خاص غزه نکته فوق‌العاده مهمی که پیش‌تر هم اشاره کردم این است که اکثر ما بر اساس باورها و فلسفه و ایدئولوژی خود، ممکن است حامی و طرفدار گروهی باشیم و حتی برای آن‌ها تبلیغ کنیم.

کودکانتان را وارد این بازی ایدئولوژیک نکنید. آن‌ها فرصت کافی خواهند داشت که در آینده سوگیری‌های خاص خود و جهت‌گیری ویژه خود را بر اساس یافته‌های خود شکل دهند.

از هیولا سازی یکی از طرفین و ساده کردن داستان به نبرد خیر و شر مطلق خودداری کنید.

از طرفین انسانیت زدایی نکنید و حتی اگر باور عمیق به حقانیت یک‌طرف دارید آن را در ذهن کوک خود ننشانید.

نکته مهم آخر توجه به‌سلامت کودک و نوجوانان در این دوره است. اگر متوجه شده‌اید که به هر طریقی و با هر نشانی فرزندتان در حال بروز نشانه‌های غیرطبیعی در رفتار است که فکر می‌کنید ممکن است مرتبط با این رویدادها باشد یا اگر به هر دلیلی خود را در به کار بردن توصیه‌های بالا ناتوان می‌بینید حتماً از کمک مشاوران حرفه‌ای روان‌شناسی کودک استفاده کنید.

واکنش امروز شما به این مواجه گریزناپذیر کودکتان با واقعیت تلخ، می‌تواند مسیر آینده او را به‌طور کامل تعریف کند.پوریا ناظمیان '

عملیات مشترک اروند

با روي كار آمدن بعثي ها و بدست گرفتن قدرت در عراق در حدود سال 1347، اختلافات مرزي ايران و عراق ، خصوصا اختلاف بر سر رودخانه مرزي "اروند رود" بالا گرفت.عراقيها اعلام كردند هر كشتي كه قصد عبور از اروند رود يا به گفته آنان " شطالعرب" را دارد بايست پرچم كشور عراق را بر دكل خود داشته باشد و گرنه توسط نظاميان عراقي هدف قرار خواهند گرفت . يكي از افسران نيروي دريايي بنام " ناخدا دوم اشكبوس رمزي عطايي" كه فرمانده ناو جنگي "سينا" بود اعلام مي دارد كه حاضر است يكي از كشتيها را با پرچم ايران اسكورت كرده و سالم از دهانه اروند رود عبور دهد.
عبور اين كشتي با توجه به تبليغات و سرو صداي زيادي كه درباره آن شده بود هم براي ايران و هم براي عراق جنبه حياتي و حيثيتي پيدا كرده بود . كشتي با پرچم ايران و با اسكورت ناو سينا ، در ميان رجز خواني هاي ناخدا رمزي عطايي به سلامت از دهانه اروند مي گذرد. محمدرضا شاه كه بشدت تحت تاثير اين تهور و شجاعت رمزي عطايي قرار گرفته بود بلافاصله دريادار فرج الله رسايي را كه يكي از نظاميان باتجربه و سردو گرم چشيده ارتش ايران محسوب مي شد را از پست فرماندهي نيروي دريايي برداشته و رمزي عطايي را با 2 درجه ارتقاء از درجه ناخدا دومي (سرهنگ دومي ) به دريادار موقت(سرلشكرموقت) ترفيع داده و به پست فرمانده نيروي دريايي ارتش ايران منصوب مي نمايد .

با هر نگاه بر آسمان این خاک هزار بوسه می زنم

«خلیج فارس» یا «خلیج همیشگی فارس»، عنوان ترانه‌ای سیاسی و ملی‌گرایانه در اعتراض به تحریف نام خلیج فارس است. این اثر اولین بار توسط محمود علیقلی در آلبوم فصل ایثار (کامبیز روشن روان) در سال ۱۳۶۰ خوانده شده‌است؛ اما با صدای ابراهیم حامدی که برای اولین‌بار در شهر پاریس اجرا شد به شهرت رسید. شاعر ترانهٔ خلیج فارس عادل حسینی و آهنگ‌ساز و تنظیم‌کنندهٔ آن محمد شمس بوده‌است.

«خلیج فارس»:Persian Gulf Forever.

ترانه ابراهیم حامدی

تاریخ انتشار۱۹۹۰ میلادی

تاریخ ضبط استودیویی

ژانرپاپ

زمان۴:۲۱

آهنگساز(ها)محمد شمس

ترانه‌سرا(ها)عادل حسینی اقای حامدی در آن مقطع، به سراغ عادل حسینی (ترانه‌سرای این کار) می‌رود و پس از کسب اجازه از او این ترانه به‌طور رسمی به ابی واگذار می‌شود. با موافقت عادل حسینی این ترانه برای آهنگسازی به محمد شمس سپرده می‌شود و این ترانه در سال ۱۳۶۷ با صدای ابی خوانده و به‌طور رسمی عرضه می‌شود و همچنین بعدها در آلبوم خلیج جای می‌گیرد.این ترانه بعدها توسط قاسم افشار (در آلبوم پرونده) بازخوانی شد.

ای وارثان پاکی من آخرین نگاهم بر آسمان آبیِ این خاک
و خلیج همیشگی فارس ، فارس ، فارس خواهد بود

Ebi – Khalije Fars

متن آهنگ خلیج فارس ابی

با هر نگاه بر آسمان این خاک هزار بوسه می زنم
نفسم را از رودِ سپید و آسمان خزر و خلیج همیشگی فارس می گیرم
من نگاه ام از تنب کوچک و بزرگ و ابوموسی نور می گیرد
من عشقم را در کوه گواتر در سَرخس و خرمشهر به زبان مادری فریاد خواهم زد ، فریاد خواهم زد

تفنگم در دست و سرودم بر لب همه ی ایران را می بوسم
من خورشید هزار پاره ی عشق را بر خاک وطن می آویزم
من خورشید هزار پاره ی عشق را بر خاک وطن می آویزم
ای وارثان پاکی من آخرین نگاهم بر آسمان آبیِ این خاک
و خلیج همیشگی فارس ، فارس ، فارس خواهد بود

مصاحبه ای دیگر با تیمسار بختیاری

مسعود بختیاری (زاده ۲۵ آبان ۱۳۲۰ تهران) نظامی بازنشسته، مدرس دانشگاه و نویسنده ایرانی است، که در خلال جنگ ایران و عراق از فرماندهان ارشد ارتش جمهوری اسلامی ایران بود و ریاست عملیات نیروی زمینی ارتش را برعهده داشت. بختیاری فعالیت در ارتش شاهنشاهی ایران را از سال ۱۳۳۸ آغاز کرد. او از طراحان عملیات بیت‌المقدس بود

توضیحات مصاحبه آقای امیر مسعود بختیاری با صدا و سیما شبکه یک در رابطه با سال اول جنگ:

مجری: آیا گرفتاری و ضعف ارتش بود که باعث ناکامی و عدم موفقیت سال اول جنگ شد؟

پاسخ جناب آقای مسعود بختیاری: چه کسی فرموده که ما در سال اول جنگ موفق نبوده ایم؟ ما ظرف ۲ تا ۶ ماه اول جلوی ارتش مجهز عراق را گرفتیم .این اسمش موفقیت نیست! این موفقیت نیست که توانستیم ارتش عراق را قبل از اینکه به اهداف خود برسد ،در بیابان های خوزستان در کوه های ایلام و کردستان متوقف کنیم!؟

ارتش عراق آیا آمده بود پشت کرخه و کارون بایسته یا در بیابان بایسته یا سر کوه های بازی دراز بایسته؟ .بلکه ارتش عراق در سال اول جنگ اهداف بلندی داشت و می خواست مسجد سلیمان ، بهبهان ، دوکوهه در خوزستان و خوزستان را جدا کند اما نتوانست. چرا که در مقابلش مقاومت شد.اگر این موفقیت نیست پس چیست ؟

یکی از تعاریفی که امروزه در ادبیات نظامی از پیروزی می شود، این است که مانع شویم از اینکه دشمن به اهداف استراتژیک خود برسد و ارتش ایران مانع از این شد.

و اینکه من می گویم (ارتش)و روی آن تاکید می کنم ،برای این است که نیروی بسیج مردمی فاقد سلاح و فاقد مهارت برای این کار هستند، سپاه پاسداران هم در آغاز این راه است.در واقع در آغاز جنگ، دو یا سه ماه است که سپاه سازمان فرماندهی ،خود را کامل کرده و تا قبل آن سپاه بصورت شورایی بوده.در ماه شهریور یا مرداد ۱۳۶۰ است که آقای محسن رضایی به عنوان فرمانده کل سپاه انتقاد می شود و مدارک منسجم است.در آن زمان تعدادی از آن پنچ شش نفر اولی که شورای فرمانده داشتند،مخالف این بودند که سپاه وارد جنگ خارجی شود و می گفتند سپاه طبق قانون اساسی ،مامور امنیت داخلی است (طبق اساس نامه خودشان و قانون اساسی).و لذا کسی که جلوی ارتش عراق را گرفت ،ارتش ایران بود.

و یک نکته ای که وجود دارد این است که ایثار و فداکاری و روحیه و انگیزه و هر چیز دیگری سر جای خودش ،اما آیا در مقابل تسلیحات مدرن تنها سینه ی باز و پر از احساس و دست خالی جواب گو است؟یعنی وقتی ۱۹۲ فروند هواپیما از پایگاه عراق بلند می شود و بمب باران می کند و توپخانه ی عراق آتش واری می کند و نیروی زرهی عراق وارد می شود ،آیا تنها با انگیزه خالی میشه کار کرد؟ نه ،بلکه نیروی مشابه خودش را می خواهد ،نیروی هوایی می خواهد که جواب نیروی هوایی عراق را بدهد،توپخانه ای می خواهد که جواب توپخانه را بدهد ،زرهی می خواهد که جواب زرهی بدهد و لذا کی این رو داشته؟ارتش،و مهارت و تخصص استفاده از آن را داشت.

عراق در ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ به ایران حمله کرد و در همان بعد از ظهر یعنی چهار ساعت بعد هواپیما های ایران پایگاه های شعیبه و کرکوک را بمب باران می کنند و روز بعدش در یک مهر ماه ایران با ۳۰۰ سورتی پرواز یعنی ۱۴۰ فروند به عراق حمله می کند و این شوکی که به صدام حسین وارد می شود باعث می شود اساسا تمرکزشان از هم فرو بپاشد و این مقاومت باعث می شود که در روز ششم جنگ صدام حسین تقاضای آتش بس بکند. مگر به اهداف خود رسیده بود؟نه،بلکه فهمیده بود جنگ را نمی برد.

بنابراین اینکه شما می گویید عدم موفقیت ایران در سال اول جنگ درست نیست بلکه ما می گوییم عدم موفقیت نداریم زیرا:

1.کاملا موفق بوده چون ارتش عراق را وایسانده .

2.برتری نیروی هوایی ایران نسبت به نیروی هوایی عراق و نیروی دریای ایران در ۶۷ روز اول جنگ ،نیروی دریایی عراق را در صحنه ی جنگ از خلیج فارس خارج کرده و اسکله ی البکر و الامیه را منهدم کرده وصدور نفت عراق را قطع کرده ،در کنار این فتح تپه های الله الکبر ،فتح ارتفاعات میمک،فتح سر پل هایی در غرب رود خانه ی کرخه که زمینه سازی درباره فتح المبین می شود آیا این ها پیروزی نیست؟!

مجری: این با نقشه های خود ارتش پیروزی نیست،یعنی ارتش نقشه طراحی کرده که تا در همان عملیات تا خود بصره برود؟

پاسخ: زنده باد. چرا طراحی کرده تا بصره؟برای اینکه مطابق توان خود حرکت می کند.شما اگر در تحلیل جنگ ایران و عراق، فضای انقلابی حاکم بر کشور ،اگر آن شور انقلابی و فضای هیجان زده را در تحلیل هایتان دخالت ندهید ،تمام تفسیرات و تعبیرهایتان یک پایش لنگ است ،بنابراین من زیر بار فشار افکار عمومی روی نقشه ام طرحی می کشم که سر فلش من می رود تا سر بصره اما فلش من از کرخه کور تا بصره خط چین شده که اینا همه معنی دارد ،یعنی اگر شد تا آنجا می روم.

مجری: آقای امیر عبدالحسین مفید فرمودند که قبل از جنگ ایراد رو به فرماندهی و راس کار گرفتند در صورتی که شما الان می گویید ما در سال اول جنگ موفق بودیم ،در صورتی که فرماندهی تغییر نکرده یعنی همان فرماندهی است.

پاسخ آقای امیر مسعود بختیاری: من حرف ایشان را نقض نمی کنم من می گویم در آن شرایطی که ایشان به درستی تصویب کردند ما سال اول جنگ را بسته به شرایط موفق می دانیم .

شما فکر می کنید موفقیت این است که ارتش عراق را از ایران بیرون کنیم در حالی که با چهار تا لشکری که در دست باقی مانده و چند سیاهی لشکر ،نمی توان ۱۲ لشکر عراقی را از خاک ایران بیرون کرد !

گردآورنده: سارا جابرانصار

گروه دفاعی خبرگزاری تسنیم- پرونده ویژه «روایت جنگ»:با شروع رسمی جنگ تحمیلی از سوی رژیم بعث عراق در 31 شهریور ماه سال 59، یگان‌های مختلف ارتش جمهوری اسلامی ایران در نیروهای زمینی، هوایی و دریایی، به شکل مستقیم وارد این نبرد نابرابر شدند؛ ارتشی که به واسط حوادث مرتبط با انقلاب و برخی اتفاقات نظیر کودتای نقاب و... از ثبات لازم برخوردار نبود ولی افسران جوان و انقلابی ارتش توانستند این سازمان را سر پانگه داشته و در عملیات‌های مختلف نظیر آزادسازی بیت المقدس، طریق القدس، ثامن الائمه و... نقش اساسی ایفا کنند.

برای بررسی روایت جنگ از نگاه ارتش، به سراغ امیر مسعود بختیاری رفتیم.

امیر بختیاری متولد 1320 در مسجد سلیمان، ازجمله فرماندهان نیروی زمینی ارتش در جنگ تحمیلی است که در معاونت عملیات نزاجا مسئولیت داشت.

ایشان همچنین کتاب‌هایی با موضع عملیات بیت المقدس، عملیات طریق القدس و نیز کتاب‌هایی با عنوان درس‌هایی از جنگ ایران و عراق و هشت سال دفاع مقدس نگاشته که در آن به موضوعات مختلف پیرامون نقش ارتش جمهوری اسلامی ایران در جنگ پرداخته شده است.

حیدری: 5میلیون فریم عکس از دفاع مقدس ساماندهی شده است/ تحریف جنگ در برخی عکس‌ها هم وجود دارد

متن گفتگو با امیر بختیاری را در ادامه می‌خوانید:

** 6 ماه بعد از شروع جنگ روایتگری در ارتش آغاز شد

* خیلی ممنون هستیم امیر بزرگوار که وقتتان را دراختیار ما قرار دادید. به عنوان سوال اول لطفا بفرماییدپروسه روایتگری و ثبت وقایع جنگ در ارتش جمهوری اسلامی ایران چگونه شکل گرفت و محصولش در کجا نگهداری و بهره‌وری می شود؟

مساله روایتگری یا عملیات نگاری در ارتش یکی از وظایف عادی و تایید شده یگان های نظامی حتی در زمان صلح است. اینها وقایع روزانه شان را در دفاتر خاصی به نام "تاریخچه یگانی" ثبت می کنند و این جزو روش‌های متداول یگانی است؛ مشخصا در مساله جنگ ایران و عراق می توانم بگویم که حداکثر 6 ماه بعد از آغاز جنگ، روایتگری جنگ در ارتش به صورت مکتوب و رسمی در دانشکده فرماندهی و ستاد ارتش که استادانش به جنگ آمده بودند، آغاز و قرار شد از اسناد و مدارک جنگ که عمدتا طرح ها، قراردادها، اسناد و نقشه های عملیاتی است یک نسخه به دافوس (دانشکده فرماندهی و ستاد) داده شود تا آنان این اسناد را به روش خود نگهداری کنند.

می توان گفت از آغاز نیم سال دوم جنگ، این تاریخ نگاری یا روایتگری توسط مرحوم سرهنگ یعقوب حسینی که یکی از افسران بسیار خوب نیروی زمینی و معاون عملیاتی فرمانده نیرو بود، شروع شد. ایشان در 6 ماه اول جنگ معاون عملیاتی فرماندهی وقت نیروی زمینی یعنی مرحوم قاسمعلی ظهیرنژاد بودند.

روایتگری در معنای لغوی یعنی من چیزی را که از کسی شنیدم، برای شما بگویم؛ در حالی که حتما شما در اینجا دارید روایتگری را توسعه می‌دهید؛ یعنی مثلا ممکن است من چیزی را از کسی نقل کنم و بگویم شهید صیاد این را گفت یا این کار را کرد اما یک موقع است که من از خودم می گویم یا از کتاب یا سندی روایت می‌کنم یا یک زمان است که تفسیر، تحلیل و تاویل می‌کنم؛ آیا به همه اینها روایت گری می‌گویید؟

* منظور ما از روایتگری اعم از مشاهدات، نقل قول ها و یا نظر شخص است.

نوشتن تاریخ جنگ و عملیات یگان، یک از وظایف یگان‌های ما حداقل در رده لشکر است که شرح کارهای لشکر و فرمانده را می نویسد.

* محصول کار این افراد به کجا می رود و در کجا نگهداری می شود؟

در تاریخچه خود یگان است؛ یعنی ما تاریخچه لشکر 21 یا تاریخچه عملیاتی لشکر 77 داریم.

* این نگارش ها پس از 30 سال که از پایان جنگ می گذرد خروجی هم داشته است؟

می شود گفت خروجی‌اش همان دافوس است. این تاریخچه ابتدا در دافوس شروع به جمع آوری شد و بعدا به نیروی زمینی در معاونت طرح و برنامه منتقل شد. چون یگان‌ها هنوز این کار را نمی‌کردند.

مساله روایتگری یا عملیات نگاری در ارتش یکی از وظایف عادی و تایید شده یگان های نظامی حتی در زمان صلح است. اینها وقایع روزانه شان را در دفاتر خاصی به نام "تاریخچه یگانی" ثبت می کنند و این جزو روش‌های متداول یگانی است

زمانی که جنگ پایان یافت، عقیدتی سیاسی ستاد مشترک از سرهنگ یعقوب حسینی دعوت کرد این تاریخچه‌هایی که نوشته شده را مدون کند و مرحوم حسینی نیز از چند نفر از جمله من دعوت کرد و برای همین مدتی افتخار همکاری با ایشان را داشتم و این کار را از ایشان یاد گرفتم که چطور بنویسم. خرجی کار هم به عقیدتی سیاسی رفت و در سال 1371 یا 72 منتشر شد.

* همان کتاب های خاکستری رنگ هشت جلدی را می‌فرمایید؟

بله.

** تاریخچه یگان‌ها محرمانه نیست

* به این ایده که تاریخچه یگانی را از حالت محرمانه و طبقه بندی شده در بیاورید و در اختیار پژوهشگران قرار بگیرد، فکر نکردید؟

تاریخچه یگانی طبقه بندی نیست اما به هرحال تصمیم با فردی است که قرار است آن را به شما بدهد.

* یکی از نکاتی که به نظر من موجب مظلومیت ارتش شد این است که این دست اطلاعات را برای درج در آثارمان نداریم. مثلا من تک تک فرمانده لشکرهای سپاه که شهید شدند و یا افراد حاضر را می‌شناسم یا اینکه چه کسی چه زمانی شهید شد، کی جا به جا شد و یا استعفا داد؛ اما در طرف مقابل، جز چند فرمانده لشکر معدود ارتش را اصلا نمی شناسم؛ نه جا به جایی هایشان را می دانم نه جزییات عملیات ها را. چه کار باید کرد تا اگر کسی خواست مطلبی درباره عملیاتی بنویسد، این اسناد را در اختیار داشته باشد؟

در حال حاضر اینها وجود دارد و اگر بخواهید استفاده کنید فکر نمی‌کنم مانعی باشد. مانعی هم نبوده است. شاید ارتش در یک موقعیتی قرار گرفت که خودش از همه اینها استفاده کرد ولی چندان کسی به سراغش نیامد و فقط خودمان بودیم که از خودمان دفاع می کردیم!

بنابراین تاریخچه یگانی وجود دارد ولی در خود یگان نگهداری می‌شود.

** همواره با دو عینک و از دو منظر به جنگ نگاه شده است

* شما در رابطه با تاریخچه جنگ تحمیلی آیا به روایت دقیق و درست به عنوان یک روایت شاخص قائل هستید؟ روایت موجودی که از جنگ وجود دارد به نظر شما یک روایت کامل و درست است؟

پاسخ شما نسبی است. روایت کامل یعنی همه چیز مطابق حقیقت و صداقت و تمامی اعداد از لحاظ کمی و کیفی کامل است که این تابع شرایط زمان است، گاهی زمانی است که جنگی در حال جریان است و نمی توان تعداد تلفات را بیان کرد. گاهی زمانی است که یک سال از جنگ گذشته و محدودیت های طبقاتیِ تابع شرایط زمانی، مکانی و موقعیتی حاکم است. بنابراین سوالی که می فرمایید که آیا روایت درستی از جنگ وجود دارد، باید بگویم هم وجود دارد و هم وجود ندارد؛ به این دلیل که به این جنگ با دو دیدگاه، دو عینک، دو پنجره و دو زمینه فکری نگاه شده است؛ یعنی شما با نگاه خاص خود به جنگ نگاه کردید و من هم با دیدگاه دیگری.

* منظورتان دو دیدگاه ارتش و سپاه است؟

بله، با دو دیدگاه، دو پنجره و دو عینک دیده شده که گاهی این دو با هم در تضادند. این که آیا روایت درستی وجود دارد، اگر منظورتان روایت یکنواخت است، باید بگویم نه؛ فکر می‌کنم هرگز هم نمی‌توانیم چنین چیزی داشته باشیم چون من کماکان با دید خودم موضوع را درک کردم و شما با دیدگاه خاص خودتان. البته مسائل دیگری نظیر سازمان‌گرایی هم موثر است.

به هرحال جنگ یک امر خطیر و تا حدودی قهرمانی است لذا بازیگران این پدیده اگر فاتح باشند، به یک شکل روایت می کنند و اگر با ناکامی مواجه شده باشند به شکل دیگری. پس بخواهند یا نخواهند با نوعی تعدیل به آن پرداخته می‌شود. ضمن این که برخی مسائل، امنیتی است و گاهی ممکن است من عملیاتی که با ناکامی مواجه شده را در آن زمان به شما بگویم که پیروز شدیم ولی ده سال دیگر بگویم نه این گونه نبود. این موارد پیش آمد. به نظرم هر دو روایت می تواند درست باشد اما این که کاملا با هم جمع شود، نمی توانیم. زیرا ما کماکان با دو عینک نگاه می‌کنیم.

* این را یک آفت می‌دانید یا امتیاز؟

آسیب می‌دانم ولی آفت نه؛ اما چاره‌ای نبوده است. هر پدیده‌ای -چه بخواهیم و چه نخواهیم- تابع شرایط زمانی و مکانی است و نمی توان مکان و زمان را از آن حذف کرد. مثلا اگر بخواهید این جنگ را تحلیل کنید بین سال های 1360 تا 1367 که هنوز فضا انقلابی، ملتهب و اعتراضی است، یک جور دیگر نگاه می شود و حال در سال 1399 در این اتاق و یا محفل کارشناسی یک جور دیگر. نمی خواهم بگویم آفت بوده اما آسیب بوده است. در تمام تاریخ های جهان این آسیب وجود دارد.

* آیا قائل به مفهومی به نام روایت رسمی که امروز در خصوص آن بحث می شود هستید یا خیر؟

شما می گویید رسمی ولی من اسم آن را دولتی می‌گذارم. تهیه کنندگان اولیه و خوراک دهندگان این ماجرا (روایات) بر مبنای ذهنیت و دیدگاه های خودشان نوشتند و حتی ممکن است بر مبنای سازمان گرایی نیز نوشته باشند و کسی هم نمی تواند قضاوت قطعی بکند و حکم دهد. باید این را به آینده و تاریخ نویسان تطبیقی موکول کنیم و از بازیگران موجود بگذریم.

مرحوم عباس اقبال آشتیانی که پدر تاریخ نویسی در ایران است جمله ای دارد که می گوید: تاریخ را باید در ایران 50 سال از پس از هر واقعه ای نوشت تا بازیگرانش نباشند.

* برداشتی که از حرف هایتان دارم این است که به چنین گزینه ای قائل هستید.

بله. هستم. شما نمی توانید بگویید قرائت رسمی صد درصد وجود دارد ولی تا حد بسیار زیادی هست. من معتقدم در بخش اقتصاد یا سیاست حاکم در جنگ یا مدیریت عالی جنگ یا نفوذهای تاثیرگذار، حرف های بسیاری برای گفتن هست ولی تاریخ رسمی جنگ از باب عملیات، تا هفتاد یا هشتاد درصد می توانم بگویم صحیح است.

* در مورد دفاع مقدس سوالات و شبهات زیادی مطرح می شود و اگر در زمانی این موضوعات را فقط احزاب و گروه‌های سیاسی می گفتند، امروز اینها توسط مردم عادی هم بیان می‌شود. از نگاه شما، مهمترین این سوالات چیست و چقدر به آنها جواب داده شده است؟

سوالاتی که امروز بعد از 30- 40 سال پس از پایان جنگ به خصوص در نسل جوان تحصیل کرده مطرح می شود یکی این است که رفتار سیاسی، نظامی، مدیریت و همسایه بودن با عراق چه اندازه در شروع جنگ نقش داشته است؟ و یا اینکه چرا جنگ این اندازه طولانی شد و این گونه می پرسند که چرا بعد از فتح خرمشهر جنگ پایان نیافت یا آتش بس اجرا نشد؟ در مورد همین سوال، خب زمانی می توان این را پرسید که مثلا از قبل چنین قراری گذاشته شده باشد که بر فرض در فلان جا جنگ را تمام کنیم ولی چنین چیزی نبود. شاید هم زمان مناسبی بود اما نمی‌توان با نگاه سال 1399 آن را تحلیل کرد. باید با همان وضعیت سال 1361 آن را بسنجیم.

شبهات دیگری هم هست؛ به عنوان مثال نقش دیپلماسی ما در این جنگ در سطوح مختلف چه بوده و آیا می توانستیم جلوی جنگ را بگیریم و اساسا جنگ نشود یا اجتناب ناپذیر بوده و ناچار بودیم؟

شبهه بعدی این است که چرا غرامت مان را از عراق نمی گیریم؟ من به شما جواب می دهم که شرایط سیاسی منطقه ایجاب نمی‌کند که بگیریم و ممکن است نیاز باشد به طرف کمک هم بکنیم؛ ممکن است شما دلیل مرا نپذیرید و دلیل و استدلال من در شما تاثیر نمی‌کند و این شبهات هست.

شبهه دیگر هم که مطرح می‌کنند این است که در پایان جنگ ما برنده بودیم یا بازنده؟

** باید اجازه دهیم سوال بپرسند

* از نظر شما همه این سوالات اصالت دارند؟

من برای همه سوالات اصالت قائل هستم؛ یعنی شما حق دارید سوال بپرسید ولی گاهی اوقات اعتقاد، باور و جریان فکری شمایی که این سوال را از من کردید مورد قبول من نیست و لذا این سوال برای من اصالت ندارد اما برای سوال کننده اصالت دارد و باید اجازه دهیم سوال بپرسند و من هیچ گاه جلوی سوالی را نمی گیرم.

* بحث مخالفت با پرسش نیست اما برخی اوقات اشخاصی برای اثبات خود چیزی که اصلا سوال نیست و موضوعیت ندارد می پرسند. مثلا این پرسش که «آیا ارتش در جنگ بود یا خیر؟» یک سوال اصیل است؟

کسی که با جهت فکری خاصی سوال می کند که شما را زیر سوال ببرد؛ قبول ندارم. مثلا می پرسد شما چرا جلوی جنگ را نگرفتید؟ می گویم من در جایگاهی نبودم که آتش بس اعلام کنم یا جلوی جنگ را بگیرم و من می توانم نظرم را راجع به این عملیات یا آن عملیات بگویم.

* چطور باید با سوالات غیراصیل برخورد کرد؟

من به عنوان یک معلم وظیفه ام جواب دادن است، پلیس نیستم که کسی را به خاطر سوال غیر اصیلش جریمه کنم. ضمن این که خودم گفتم کسانی که سوال دارند باید پرسش خود را مطرح کنند.

* آیا راهی وجود دارد تا از وقوع چنین فضایی پیشگیری کنیم تا سوال ها اصالت پیدا کند؟

بله راه دارد، فکر می کنم کاری که ما داریم می کنیم خیلی کمک کرده است که بسیاری حقیقت را قبول کنند. شفاف سخن گفتن بر دل می نشیند.

* جمع بندی درکم از سخنان شما این است که بالا بردن حجم اطلاعات شفاف یک راه مقابله با سوال غیر اصیل است.

همین طور با حوصله پاسخ دادن و نه سرکوب کردن. یعنی وقتی سوال می کنند بلافاصله نگوییم این چه سوالی است که می پرسید؟ اگر من با مهارت و آرامش جواب شما را بدهم اثر خود را می گذارد؛ به خصوص این که برای حرفتان مدرک، استدلال و منطق داشته باشید.

** بزرگترین آسیب های جنگ، دوگانه‌گویی‌ها و چندگانه‌گویی‌هاست

* به نظر شما مهمترین چالش و آسیبی که در روایت‌های حال حاضر وجود دارد (اعم از رسمی و غیر رسمی) و تحلیل موجود از آن هشت سال چیست؟

اینکه مثلا یک عملیات مشخص مثل آزادسازی خرمشهر را شما یک جور روایت می‌کنید و به حساب خود می‌گذارید و من روایت می‌کنم و ممکن است به حساب خودم بگذارم. بزرگترین شبهات و آسیب های جنگ، دوگانه‌گویی‌ها و چندگانه‌گویی‌هاست که برخی از آنها گریزناپذیر است

* مشخصا سازمان سپاه و ارتش است؟

این دو سازمان در جنگ حضور داشتند وکاملا طبیعی است که دو گونه دید و روش دارند و این است که می گویم باید به تبع زمان و مکان نگاه کرد.

* شما به عنوان یک کهنه سرباز و استاد دانشگاه پیشنهادی برای اینکه این چلش‌ها به حداقل برسد دارید؟ مثلا ایده من این است که یک سپاهی و ارتشی با هم تاریخی را بنویسند؛ این حرف ها خیلی دور از دسترس است؟

این یک ایده آرمانی است ولی در عمل پیاده نمی شود. چون شما با لهجه خودتان صحبت می کنید و من هم با لهجه خودم.

* اشکال ندارد با لهجه خودشان صحبت کنند. مثلا شهید صیاد و آقای رضایی با هم می نشستند و یک روایت 40-50 صفحه ای از کلیات جنگ می دادند و افرادی مثل ما روی جزئیاتش کار می کردند؟

حرف شما درست و متین است.

* اصلا تلاشی هست؟

بله تلاش هست. ما در ارتش تلاش می‌کنیم یعنی دستور موکد شهید صیاد شیرازی بود. حتی زمانی که مرحوم یعقوب حسینی کتابش را می نوشت بنا به اعتقادات سربازیش می نوشت و تلاش می کرد تاریخ درستی بنویسد و اصلا بحث رقابتی نبود. او می خواست شرح عملیاتی که می نویسد حقیقتی باشد؛ ولی مثلا شما می‌گویید تا اینجایش را درست نوشتید اما آیا دیدید من هم در آن گوشه بودم؟ می گویم من شما را ندیدم.

این شبهات وجود دارد اما باید این کار را کرد و خوشبختانه خیلی هم جلو رفته به خصوص مساله تطبیق تاریخ ها؛ یعنی شما تعریف خودتان را می کنید و من هم تعریف خودم را دارم.

یکی از ویژگی‌های جنگ ما گویندگان، راویان و خاطره گویان متعدد است یعنی هرکس که به جنگ رفته، خاطرات خود را می گوید و اینها هر کدام بر مبنای آنچه که دیدند و شرح های مختلف از عملیات است. همه هم راست می گویند ولی یک نفر این طور ماجرا را دیده و دیگری طور دیگر. در این وسط، فرماندهان هم ملاحظات خودشان را دارند.

* مثلا چرا شما و آقای درودیان با هم یک کتاب نمی نویسید؟ شما راوی ارتش و ایشان راوی سپاه.

ما با هم دوستیم ولی نمی دانم چرا نمی‌شود که بخواهیم باهم تاریخ بنویسیم.

من با زبان خودم می‌گویم و دیگری با خط خود می‌نویسد. ارتش سازمانی تجهیزات محور و روش محور است لذا روش‌های جنگی‌اش بر مبنای روش ها، اصول، آیین نامه ها و تجهیزاتش و یک دکترین مدون است. حالا اگر شما این را قبول ندارید یا دیدگاه دیگری دارید و دیدگاهتان انسان محور است، تا زمانی که شما بر اعتقادات خود هستید و من هم بر اعتقادات خود هستم قدری مشکل است.

* خب شما همدیگر را به چالش بکشید تا ما بتوانیم از درون آن حقیقتی را آشکار کنیم. به نظرم اصلا به آن فکر نکردید.

چرا خیلی فکر کردیم.

* آن را دور از دسترس می‌دانید؟

اصلا؛ من این را به تاریخ واگذار می کنم و آینده خود به خود روشن می کند.

* اگر شما حرف نزنید کسی چیزی نمی‌داند.

جمله ای از مورخ معروف انگلیسی به نام آرنولد توین است که می‌گوید تاریخ مثل خورشیدی است که نور خود را می‌تاباند ولی گاهی ابری می آید و جلوی آن را می گیرد اما به هر حال این ابر کنار می‌رود؛ یعنی دوباره حقیقت تاریخی روشن می‌شود و فعلا باید تحمل کنیم.

بنده گاهی اوقات می توانم چیزی را به راحتی بگویم اما نمی‌گویم برای اینکه مثلا بازماندگان از جنگ و خانواده شهدا ناراحت نشوند. این یکی از ملاحظات است. ضمنا شما دارید الان با قدرت برآمده از این جنگ زندگی می‌کنید؛ یعنی اگر ایران می‌گوید من «قدرتمندم» از کیسه این جنگ می گوید. اگر من بخواهم دائم به نقد و ایراد بپردازم...

* مثال گویایی بود و حرفتان را کاملا متوجه شدم؛ اما در بعضی موضوعات که اصلا وارد این حوزه ها نمی شود اختلاف می بینیم و خودتان مثال زدید. یکی می گوید من آن گوشه بودم و تو من را ندیدی و او هم می‌گوید من این گوشه بودم و تو ندیدی؛ بالاخره می شود این گوشه ها را به هم نشان داد.

شما می گویید من را هم بنویس و من می‌گویم من تاریخ نویسم و باید مستند بنویسم و تو را ندیدم.

* به نظر شما به عنوان یک شخصیت دانشگاهی فرایند گردآوری روایت های جنگ چقدر علمی است؟

علمی نبوده و غیر علمی شروع شد. در ابتدا به صورت تاریخ نگاری و تاریخ نویسی و با روش تحقیق شروع نکردیم اما به مرور جلو آمدیم. نمی گویم در حال حاضرعلمی کامل شدیم ولی به روش های علمی خیلی نزدیک شدیم، یعنی مستند و به روش تحقیقی نزدیک شده ایم و اسناد به نوعی بازنگری و باز نویسی می شود و حتی از مسائل جزئی گذشته فاصله گرفتیم.

علمی بودن یعنی مستند صحبت کردن و متکی به دلیل و روش تحقیق بودن که این کار شروع شده است.

* آیا به نظر شما لازم است نهادهایی مانند سپاه و ارتش و دیگر نقش آفرینان در جنگ، در زمان گردآوری مطالب دسته بندی اعمال کنند؟ مثلا این بخش در دانشگاه برای نخبگان تدریس شود و بخشی هم برای مردم عادی غیر درگیر باشد؟

به صورتی که شما می‌گویید خیر؛ ولی این خود به خود پیش آمده است.

من وقتی به عنوان یک عنصر نظامی و حرفه ای قلم برمی دارم و شروع به نوشتن می کنم خود به خود آکادمیک می شود و شما به عنوان یک داستان نویس یا فیلم نامه نویس وقتی قلم برمی دارید و می نویسید مطابق چیزی می نویسید که می‌خواهید.

ممکن است برخی به من بگویند این کتاب چیست که نوشتید؛ هر چه می خوانم نمی فهمم!‌چون این کتاب تخصصی است. کتابی که من می نویسم فقط به درد کسی می خورد که دوره دانشگاهی را دیده باشد و جنگ و آیین نامه را بشناسد.

* آیا به این موضوع قائل هستید که نهادهای مختلف مانند ارتش جمهوری اسلامی باید پکیجی برای توده مردم هم داشته باشند؟

حرف شما از لحاظ تئوریک درست است، اما یک فرزند شهید یا همسر شهید می خواهد در مورد پدر و شوهرش بداند؛ ما نمی توانیم بگوییم مثلا کتاب بیت المقدس یا والفجر 8 را بخوان و ببین چیست!

* بودنش را مفید می‌دانید؟

بله، ما همه جا توصیه می کنیم و به خاطره نویسان و فیلم نویسان می گوییم شما این کتاب ها را بخوانید و بعد از روی آن مثلا فیلم نامه بنویسید چون اگر همین جوری بخواهید بنویسید نمی شود.

به عنوان مثال آقای حاتمی کیا با دیدگاه خاصی می خواهد بنویسد یا ژانر خاصی مدنظرش است بعد من می گویم مثلا چرا فلان موضوع فنی را رعایت نکردید در حالی که او اصلا نمی خواهد به این موضوع بپردازد و شخصیت مورد نظرش شما هستید.

* من انتظار داشتم شما به این قائل باشید.

خیر. ما باید قدری فضا را باز کنیم. ولی وقتی یک سازمان رسمی مثل ارتش یا سپاه میخواهد جنگ را روایت کند، دیگر نباید قصه بنویسند؛ متاسفانه گاه گداری می بینیم که در داخل این بیان رسمی قدری قصه وارد شده است.

* معمولا یکی از کارهای جدی ارتش های شناخته شده دنیا و سازمان های متولی حفظ تاریخ شان، این است که کار را به بیرون سفارش می دهند و آنها هم با روایت های مختلف مثلا فیلم می سازند و بیشتر سرمایه هم مربوط به سازمان است؛ این در مرود ارتش ما چطور است؟

نمی خواهم بگویم پول یا اعتبار نداریم یا اعتبارمان مثلا به کفایت سپاه نیست. می خواهم بگویم جامعه یک نگاه مردمی به جنگ دارد نه یک دیدگاه حرفه ای؛ چون عمده مردم در این جنگ بودند و حضور مردم بخشی از قدرت ملی ما محسوب می شود. لذا من دوست دارم فیلمی بسازم که برای عامه مردم قابل فهم باشد.

یک فیلم نظامی صرف و تخصصی را فقط من و شما که در ارتش هستیم نگاه می کنیم. این جامعه را جذب نمی کند و لذا به سمت تهیه فیلم هایی می روند که نقش مردمی در آن پر رنگ تر است.

در مورد ارتش ابتدا باید بگوییم که قدری دستش از رسیدن به دوربین و فیلم ساز تهی بوده است. مثلا من مرحوم ملاقلی پور را مثال می زنم که وقتی می‌خواهد در مورد چزابه فیلم بسازد، چون خودش در میان نیروهای مردمی بوده و نیروی بسیجی بوده دیدگاه آنجا را پیاده می کند.

ایشان در واحد نظامی نبوده که بتواند نظامی بسازد. اما اگر من باشم، می گویم اینجوری نبوده است؛ مثلا چرا در فیلم درجه افراد را اشتباه زدید؛ این مشکلات هست؛ بنابراین آنچنان فضایی در دست ارتش نبود که بتواند فیلم بسازد و دوم این که از لحاظ مالی امکانات برایش فراهم نبود و سوم یک فیلم حرفه ای، سناریو نویس و داستان نویس می خواهد.

یک فیلم نظامی صرف و تخصصی را فقط من و شما که در ارتش هستیم نگاه می کنیم. این جامعه را جذب نمی کند و لذا به سمت تهیه فیلم هایی می روند که نقش مردمی در آن پر رنگ تر است.

* احساس می کنم این طور هم می شود گفت که روحیه و ساختار میلیتاریستی رسمی خود ارتش، بر روی این مسئله تاثیر می‌گذارد.

البته داریم به مرور وارد می شویم؛ مثلا فیلم شوق پرواز درباره شهید عباس بابایی یک سریال پر بیننده بود، در حالی که با بیان سینمایی و مقداری لطیف تصویر می کند. در عین حال ممکن است مورد اعتراض منِ نظامی هم قرار بگیرد که چرا مثلا شهید بابایی خم شده و دخترش روی کولش رفته و ایشان چهار دست و پاست. من می گویم این خلبان و با لباس پرواز است این یعنی چه؟

ما ایرانی ها خلق و خویی به خصوصی داریم مثلا اگر یک تیمسار در خانه اش به آشپزخانه برود و با لباس نظامیش کاسه آبگوشت را بیاورد زیاد خوشایندمان نیست. در حالی که این یک چیز عادی است. باید به اخلاق و هنجارهای اجتماعی نگاه کنیم. ما داریم به نوع فیلم سازی که مد نظر شماست، نزدیک می شویم اما عمدتا تا جایی که برخورد داشتم سینماگران و تهیه کنندگان، امکاناتی که در اختیار نهادهای دیگر است را ندارند و ما می خواهیم شما قدری دقیق تر راجع به ما که دیدمان دید نظامی منظم است، نگاه کنید.

* برخی می گویند می خواهیم مثلا به سراغ فلان سرلشکر ارتش برویم؛ از موقعی که شروع می کنیم می‌گویند چرا این شکلی است؟ می گویم این الزامات دراماتیک کار است. این قدری فضا را تنگ می کند.

این الزاماتی است که من راجع به کتاب ها گفتم یعنی عینک من با عینک شما فرق دارد. مثلا می گویید این موضوع دراماتیک است و من می گویم اصلا نمی توانم بفهمم چرا این سرباز کمربند ندارد.

* شما خودتان را راوی می دانید؟

خیر، من در حد خودم راوی هستم.

این سوال برای راوی گری حرفه ای است.

ما در ارتش اصلا چنین چیزی نداشتیم. ما سازمانی داشتیم به نام «رکن یک» یا «بخش انسانی سازمان» که شب به شب باید کارهای مهمی که آن روز در لشکر صورت گرفته را می نوشتیم. مثلا فرمانده لشکر عوض شد، فلان تیمسار رفت و تیمسار فلانی آمد و امروز تیپ یک ما جدا شد و این به صورت یک گزارش خبری می دادند که این کارها را کردند و وقتی کسی به عنوان فرمانده جدید می آید می تواند آن را ورق بزند و متوجه شود این یگان چه سابقه و بک گراندی دارد؛ ولی راوی گری به صورتی که مثلا آقای درودیان یا آقای اردستانی بودند اصلا نداشتیم.

* چرا ارتش چنین سازمانی مثل سپاه که راوی تربیت کرده به وجود نیاورد؟ شاید نخواست یا نتوانست؛ من با چیزهایی که شنیدم فکر می کنم ارتش نخواست و می گویند این جزو آموزه های ارتش نیست. چرا این را نخواست؟

ارتش می گوید افرادی که کار می کنند و مسئولیت دارند و در جنگ هستند باید حوزه وظایف خود را کاملا بدانند؛ یعنی من باید به عنوان فرمانده لشکر بدانم که شما با چه سبقه نظامی این را می نویسید؟ من روی راویان مورد نظر شما اشکال دارم؛ شما با چه سبک نظامی و چه ریشه کارشناسی شروع به نوشتن کردید؟

* کار راویان این بود که ببینند، مشاهده کنند، ضبط کنند و بنویسند؛ یعنی گزارش منطقه را اینها داشتند مثل محل درگیری، سنگر، خط و... اما امیران ارتش بارها گفتند چنین چیزی در ارتش تعریف نشده و نداشتیم؛ مثلا دوربین را از درب قرارگاه یا اتاق جنگ به داخل راه نمی دهند که فیلم برداری یا عکاسی کند. الآن این اتفاق افتاده که سپاه انبوهی از گردآوری ها و اسناد دارد و دست ارتش خالی به نظر می آید. در حال حاضر برای جبران آن باید چه کار کرد؟

این که وجود چنین راویانی باعث شده که سابقه بسیار دقیق، علمی و متقنی از جنگ باشد بنده اصلا اعتقاد ندارم چون این راویان در ابتدا بلد نبودند روایت کنند. احتمالا فرمانده یا مسئول نمی دانسته باید چه کار کند و این راوی برایش کاتب بوده و می نوشته در حالی که اغلب فرماندهان ما دفتر خاطرات روزانه دارند. من به عنوان یک مسئول، هر شب خاطرات خودم را می نویسم و می توانید اینها را فراوان ببینید.

* راویان مطالب را ضبط می کردند.

تا آنجایی که می دانم آنها از چیزهایی که ضبط می کردند برای مباحث جلسه استفاده می کردند تا شب به عنوان کلاس بگذارند و یک بار دیگر مرور کنند که چه گذشت و اغلب چیزهایی که امروز می بینید ضبط های آن موقع است. ما نیاز نداشتیم چنین کاری بکنیم و می دانیم چه داریم می‌گوییم. چیزی که آنها ضبط کردند، برایشان حکم آموزشی داشت ولی ما نیاز نداشتیم.

* ولی در حال حاضر اینها مانده است و دارد به عنوان سند استفاده می شود.

شما می گویید به عنوان سند استفاده می شود من اصلا آن را به عنوان سند قبول ندارم.

* شما ممکن است تاکتیکش را قبول نداشته باشید ولی این مانده است.

مثلا حرفی بین من و شما بوده و آن را ضبط کردید. آن موقع برای سند ضبط نکردید و جنبه آموزشی داشته و الآن می گویید این سند را دارید.

* بحث ما این است که مثلاً از فلانی می‌پرسم شب عملیات رمضان در قرارگاه کربلا در فلان تاریخ چه گذشت؟ می گوید یادم نیست ولی نوار ضبط موجود است. حالا چه با نیت آموزشی ضبط شده باشد چه با هر نیت دیگری. از امیر ارتش که در آنجا حضور داشته و صدایش در نوار ضبط شده می پرسیم، می گوید ما از بین می بردیم و اصلا اجازه نداشتیم. این در موضوع تاریخ نگاری یک چالش ایجاد می کند.

من چندان معتقد به فرم فرمایش شما نیستم. کدام یک از ارتش های جهان روایتگر دارند که یک نفر بغل دست فرمانده راه برود و بنویسد؟ این فرمانده همان موقع که دارد حرف می‌زند، بخشی از حرف هایش طبقه بندی است. از کجا معلوم کسی که کنار فرمانده می نویسد درک درستی از حرف های فرمانده داشته است؟

* ضبط برای همین است.

اولا ما آن موقع ضبط نداشتیم، دوم به این ضبط نیازی نبود و پیش بینی هم نمی شد که جنگ این قدر طولانی شود؛ همه اینها مرا به این سوال می رساند که چند مورد از ارتش های جهان هستند که کنار دست فرمانده یک راوی یا کاتب باشد و مرتبا بنویسد؟ اینها فرم، صورت جلسه و دستور دارد. ارتش آلمان در دو جنگ جهانی 6 هزار کیلومتر در روسیه پیشروی کرد؛ راوی و قصه گو کجاست؟

یک چیزی در ارتش ها در عملیات متداول است و وقتی عملیات شروع می شود فرمی به نام جدول حوادث است؛ یعنی می گوید از تیپ یک تلفن شد، در این ساعت فرمانده تیپ می گوید من دچار این مشکل شدم ، چه کار کردیم و فرمانده لشکر گفت این کار را بکنیم. چیزی که شما می گویید ما در جدول حوادثمان داریم.

* چرا منتشر نکردید؟

منتشر کردن این جدول حوادث بستگی به نیاز دارد. بسیاری از این تاریخ و مناسبات در جدول حوادثمان است و سندمان است. جدول حوادث عملیات فتح المبین خیلی از مال راویان سپاه مستدل‌تر و منطقی‌تر است و یک سند بین المللی است. شما باید بیایید و بگویید جدول حوادث فلان عملیات را می خواهم. اسمش جدول حوادث است؛ یعنی از لحظه‌ای که می‌گوید «بسم الله قاصم الجبارین» شروع به نوشتن می کند که مثلا فلانی در فلان تاریخ تلفن کرد؛ اما این که بخواهد قصه بنویسد مثلا یک پارچ آب برداشت رفت بیرون و آمد یا غذا شور بود را نمی نویسد.

* وقتی هیئت معارف جنگ شکل گرفت، ایده آن بر اساس همین کمبود نبود؟

خیر. اینطور نیست، شهید صیاد شیرازی گفت تجارب این جنگ را به نسل جوان دانشکده افسری با زبان حضوری منتقل کنیم؛ یعنی من بگویم دانشجوی محترم دانشگاه افسری! در این موارد، فرمانده این طور تصمیم گرفت.

* فقط برای دانشگاه تعریف شده بود؟

بله، بعدا کم کم توسعه پیدا کرد و به انتقال تاریخ جنگ و معارف جنگ تبدیل شد. شما همه مسائل تخصصی جنگ را نمی توانید به دانشجو یا فارغ التحصیل مهندسی دکتری جامعه شناسی و... منتقل کنید و فقط باید تاریخ این جنگ و فداکاری هایی را که نیروی انسانی کرده و اثراتی که این جنگ در تاریخ ایجاد کرده و نقشی که ارتش داشته را منتقل کرد. شما نمی خواهید از هیئت معارف جنگ تعدادی متخصص و کارشناس جنگی بیرون بیاورید.

وظیفه ای که هیئت معارف جنگ بر عهده دارد این است که نسل سوم بعد از جنگ را متوجه کند که این جنگ چگونه گذشت. ضمنا به شما می گوید نسل گذشته شما در این شرایط این طور جنگید، این مشکلات را داشت، این گونه حل کرد و این گونه تحمل کرد؛ یعنی مجموعه ای از مسائل مربوط به جنگ منهای مسائل بسیار تخصصی و علمی. شهید صیاد شیرازی آمد بگوید این ارتش هم در جنگ بوده.

* به نظر شما جنگ ناگفته دارد؟

بله.

* منظور ناگفته ای است که با بیانش نگاهمان به کلیت ماجرا عوض شود.

نمی شود گفت ناگفته وجود ندارد. آقای محسن رضایی چند بار گفت جعبه سیاه این جنگ پیش من است و یا من آن را باز می کنم. پس معلوم است ناگفته وجود دارد. بدون تردید نمی توانید بگویید در جنگ نه در سطوح عملیاتی اما در سطوح مدیریتی عالی جنگ و سطوح سیاسی حاکم بر جنگ ناگفته ندارد اما ناگفته‌ای که نگاه شما را عوض کند به نظر من وجود ندارد.

انتهای پیام/

اسرایی که شب سال تحویل از اردوگاه موصل عراق فرار کردند

چند هیات از بغداد به اردوگاه اعزام شدند و محل فرار را مورد بازدید قرار دادند و در کوتاه مدت نیز تمامی پنجره های پشت آسایشگاه ها، بلوک و سیمان مسدود می شود که این امر، مشکلات تنفسی زیادی را برای اسرا به بار می آورد.

به گزارش شیرازه به نقل از سایت جامع آزادگان: خاطرات اسارت در کنار همه سختی ها و عذاب‌هایش برای آزادگان ما شیرینی خودش را هم دارد. لحظاتی که دور از خانواده و در سرزمینی غریب سپری شد اما شاهنامه ای بود که آخرش خوش درآمد. آنچه می خوانید بخشی از خاطرات آزاده شاداب عسگری است:

شب عید سال ۱۳۶۲، در اردوگاه موصل یکی از دومین اردوگاه های عراق که البته اسرای آن از برادران غرب کشور بودند، عراق ها به مناسب عید نوروز تا نیمه های شب در آسایشگاه را باز می گذارند و از صبح تا فردای آن روز نیز نسبت به اخذ آمار اقدام نمی نمایند. دو نفر از اسرای غیر نظامی که اهل غرب کشور بوده اند، با یک سرباز عراقی دوست شده و با طرح یک نقشه ی قبلی شبانگاه با شکستن نرده پنجره حمام، به بیرون راه یافته و با کمک آن سرباز، به جانب ایران روانه شده بودند.

ساعت یازده صبح فردای آن روز، عراقی ها متوجه فرار آن دو نفر شدند. به همین دلیل، باعجله چندین بار آمار گرفته و همه جای اردوگاه را جستجو می نمایند تا سرانجام با مشاهده نرده شکسته پنجره یکی از آسایشگاه ها، همه چیز مشخص شود. در کوتاه مدت، چند بالگرد عراقی اقدام به گشت در فضای اطراف نموده و با دقت منطقه را مورد جستجو قرار می دهند. لکن، اسرای متواری، به دلیل پوشیدن لباس عربی، به موقع و به راحتی از محدوده اردوگاه دور گشته و به سوی مرزهای ایران روانه حرکت نموده بودند.

عراقی ها، مسئول آسایشگاه و تنی چند از دوستان آنان را برای بازجویی برده و بی رحمانه زیر شکنجه قرار می دهند اما، نتیجه ای حاصل نمی شود. افسران عراقی، چند ساعت بعد به خیال خود ترفند جالبی به کار گرفته و اعلام می نمایند که فراریان دستگیر شده و بزودی اعدام خواهند شد، اما همه متوجه شدند که این ادعا بی اساس است، چون بازجویی ها و شکنجه ها همچنان ادامه داشت.

چند هیات از بغداد به اردوگاه اعزام شدند و محل فرار را مورد بازدید قرار دادند و در کوتاه مدت نیز تمامی پنجره های پشت آسایشگاه ها، بلوک و سیمان مسدود می شود که این امر، مشکلات تنفسی زیادی را برای اسرا به بار می آورد. علاوه بر آن، نماز جماعت، داشتن کاغذ و قلم و اجتماع بیش از سه نفر ممنوع می گردد. ساعات هواخوری اسرا بسیار محدود شده و به دو نفر از کسانی که برای بازجویی برده شده بودند، صدمات غیر قابل جبرانی وارد شده و جزو معلولین می گردند.

چند ماه بعد نامه ای از سوی دو نفر به دست یکی از اسرا می رسد که خبر سلامتی خودشان را از ایران فرستاده بودند. متاسفانه یکی از برادران اسیر، بر اثر شکنجه مداوم به خاطر مساله فرار به شهادت می رسد. کادر عراقی مسئول اردوگاه تعویض شد و با انتقال عده زیادی از اسرا به اردوگاه دیگر قضیه فرار کم کم پایان پذیرفت... آن دو نفر به ایران رسیدند اما اسرا یک شهید و یک معلول دادند و بسیاری از امکانات به ظاهر رفاهی خود را از دست می دهند. به علت نحوه ی برخورد عراقی ها با موضوع فرار، مرحوم حاج آقا ابوترابی به شدت مانع فرار انفرادی اسرا شد و می فرماید «چون فرار افراد آن هم با انگیزه شخصی موجب اذیت سایر اسرا می شود، درست نمی باشد.»

نگاهی به زندگی اسرای عراقی حاضر در ایران

اسیرانی که همچون مهمان پذیرایی شدند/ 247 غیر عراقی در میان اسرا + عکس

بسیاری از نیروهای عراقی حاضر در جنگ تحمیلی به اجبار رژیم بعث عراق مجبور به حضور در جنگ شده بودند. بنابراین بعد از اینکه به اسارت نیروهای ایرانی در آمده و شرایط نگهداری اسرا را دیدند برای ماندن در ایران ابزار تمایل می‌کردند تا انجا که بیش از 10 هزار نفر از اسرای عراقی در ایران ماندند.

به گزارش خبرنگار سرویس حماسه و جهاد دفاع پرس، . هنوز زمان زیاد از شروع جنگ تحمیلی نگذشته بود که اسرای عراقی جنگ تحمیلی به ایران وارد شدند. رزمندگانی که به تاسی از اهل بیت به جبهه های جنگ رفته بودند به یاد سفارش هایی که به اسرا کردند همان رفتاری را داشتند که از یک مسلمان واقعی انتظار می رفت.

با شروع جنگ از تاریخ 31 شهریور ماه اولین گروه اسرای عراقی در 8 آبان همان سال به ارتش تحویل داده شدند. بیشتر شدن تعداد اسرای عراقی ارتش اقدام به سازماندهی و تشکیل اردوگاه هایی برای اسرا در مراکز استان ها تشکیل شد. اسرای عراق در وهله اول در همان خط مقدم که اسیر شده بودند، بازجویی می شدند. در همانجا اخبار و اطلاعاتی که دارای قابلیت استفاده فوری برای یگان های درگیر بود از آنها گرفته می شد و بعد از ان به برای تکمیل و بازجویی مجدد به قرارگاه ارتش فرستاده می شدند.

248 اسیر غیر عراقی

پس از اینکه اطمینان حاصل می شد اسرا دیگر اطلاعات جدید و قابل بهره برداری ندارند به دژبانی ارتش واگذار می شدند تا در دو اردوگاه حشمتیه و پرندک از آنها نگهداری شود. با وجود اینکه مسئولیت نگهداری اسرا را ارتش جمهوری اسلامی ایران بر عهده گرفته بود اما در صورت ضرورت با سازمان ها و وزارتخانه ها نیز هماهنگی داشتند.

از نخستین روز جنگ تا سال 67 که اتش بس اعلام شد حدود 72 هزار و 113 نفر از نیروهای مسلح ارتش عراق شامل نیروی زمینی، هوایی، دریایی و جیش الشعبی به همراه 247 غیر عراقی به اسارت نیروی های ایرانی درآمدند. در بین سربازان نیز از نیوری های جیش الشعبی یا همان نیروهای مردمی تا سرتیپ و حتی سرلشکر که در مستندهایی جانشین لشکر ئ فرمانهدی تیپ را برعهده داشتند هم دیده می شد.

از نظر مذهبی هم اکثریت آنان را شیعه و سنی و پیروان مسیحیان و کلدانی بودند و از نظر قومیتی کرد های عراقی از کمترین تعداد اسرا بودند.

10 هزار اسیر عراقی پناهنده ایران شدند

با توجه به اینکه بسیاری از نیروهای عراقی حاضر در جنگ تحمیلی برخلاف میل خود و به اجبار رژیم بعث عراق مجبور به حضور در جنگ شده بودند بعد از اینکه به اسارت نیروهای ایرانی درآمده و شرایط نگهداری اسرا را دیدند برای ماندن در ایران ابزار تمایل می کردند تا انجا که بیش از 10 هزار نفر از اسرای عراقی با وجود مخاطرات ناشی از مصاحبه با صلیب سرخ و ابزار تمایل برای ماندن درخواست خود را اعلام کردند چرا که صلیب سرخ عدم تمایل برخی اسرا به بازگشت این اسرا را به عراق گزارش می کرد و رژیم بعثی نیز بلافاصله به اعمال محدودیت و حتی آزار و اذیت خانواده های آنان در عراق می پرداخت تا از این راه اسرا را وارد کند در تصمیم گیری خود تجدید نظر کرده و به عراق بازگردند.

البته 3 هزار نفر از اسرا هم از مصاحبه خودداری کردند و به عراق هم برنگشتند. بنابراین می توان گفت حدود 14 درصد از کل اسرای عراقی از بازگشت به کشور عراق صرف نظر کردند. بعدها همین اسرا نیروهای تواب و احرار مجلس اعلای انقلاب اسلامی را تشکیل دادند و در مقابل ارتش عراق در جنگ شرکت کردند که 309 نفر از آنان به شهادت رسیدند و 49 نفر دیگر مفقود الجسد 138 نفر مفقودالاثر و 58 نفر نیز فوت شدند.

تمامی اسیران فراری عراقی به اردوگاه ها بازگشتند

به گفته سرتیپ نجفی تا آخرین تاریخ آزادی اسرای عراقی تعداد هزار و 173 نفر به دلایلی چون باقی ماندن عارضه های ناشی از مجروحیت و کهولت سن فوت شدند که اجساد همه آنان به عراق بازگردانده شد. همچنین در طول بیست و چهار سال از نگهداری اسرا تنها 47 نفر موفق به فرار شدند که این عده نیز بعد از مدت کوتاهی به اردوگاه ها بازگشتند.

اردوگاه های ایران برخلاف اردوگاه هایی که رژیم عراق برای اسرای ایرانی در نظر گرفته بود اغلب در مناطق شهری و خوش آب و هوای ایران بود. تهران، مشهد، بندر انزلی، گرگان، سمنان، میانه، تربت جام، ساری، منجیل تنها تعدادی از شهرهایی است که در آن اسرای عراقی نگهداری می شدند. مهم تر ازهمه آموزش هایی بود که در طول دوران اسارت به اسرا داده می شد تا جایی که 960 نفر از این اسرا حافظان کل قران شدند و حافظان دیگر قران حدود 5 هزار نفر را تشکیل دادند.

امکانات مختلفی هم در سالهای اسارت عراقی ها به آنان داده شد از جمله اینکه اعزام اسرای داوطلب نماز جمعه و نیز زیارت شهرهای مشهد، قم، جمکران و مرقد امام راحل و یا اجازه برگزاری مراسم های مختلف و اجرای سرود و نمایش. تعدادی از اسرا که در اردوگاه های مشغول به کار شدند نیز حقوق دریافت می کردند. خیلی از اسرا هم در طول اسارت توانستند حرفه های مختلفی چون خیاطی، نجاری، مکانیکی و آهنگری را یاد بگیرند.

از 15 کشور اسیر عراقی داشتیم

در بین اسیران عراقی تعدای از انها از 15 کشور برای جنگ علیه ایران به عراق امده بودند که در طول جنگ به دست نیروهای ایرانی اسیر می شوند. این افراد یا به ازای دریافت پول و یا به خاطر عقاید و همپیمانی با رژیم بعث در جنگ شرکت کردند. بیشترین این اسرا از اتباع کشور مصر بودند که حدود 89 نفر نفر می شدند. لبنان، سودان، سومالی، تونس، مراکش و... از دیگر کشورهایی بودند که اسرای آنان در ایران نگهداری می شدند. اسیرانی که تعدادی از آنها در مناسبت های مختلف از جمله اعیاد و یا درخواست سران کشورهایشان آزاد شدند.

سالها از جنگ تحمیلی می گذرد و اسرای عراقی حاضر در ایران نیز سالها پیش به وطن خود بازگشتند در این میان اما مقایسه خاطرات اسرای ایرانی و عراقی 8 سال دفاع مقدس نشان می دهد دشمن با تمام قوا و هرآنچه در اختیار داشت برای ضربه زدن به جمهوری اسلامی ایران استفاده کرد. اسرای ایرانی دربند رژیم بعث پس از آزادی سالها با درد، بیماری و شکنجه های ناشی از اسارت دسته و پنجه نرم کردند و حقانیت ایران را بار دیگر با مظلومیت خود به اثبات رساندند.

انتهای پیام/

یاسین سجن

روایت اسارت «یاسین‌سجن»؛ از فرار تا فوتبال با نگهبانان عراقی

تهران- ایرنا- سرتیپ‌دوم یاسینی که بعثی‌ها در دوران اسارت به او لقب «یاسین‌سجن» دادند در توضیح ۲۷ ماه اسارت خود، خاطراتی از تلاشش برای فرار، رفتار بعثی‌ها و بازی با تیم فوتبال نگهبانان نقل کرد که بعدها الهام‌بخش قسمتی از فیلم اخراجی‌ها شد.

جانباز آزاده سرتیپ دوم حسین یاسینی فرمانده پیشین تیپ ۴۵ نیروی مخصوص ارتش و مسوول فعلی دفتر ارتباطات مردمی فرماندهی نیروی زمینی روز دوشنبه به مناسبت هفته دفاع مقدس با حضور در استودیوی خبرگزاری جمهوری اسلامی درباره تجاوز ارتش بعث به خاک ایران، حضور در عملیات‌ها، نحوه اسارت، رفتار نگهبانان عراقی و خاطرات دوران اسارت با خبرنگار سیاسی ایرنا به گفت‌وگو پرداخت که در ادامه می‌خوانید.

ایرنا: گویا پیش از حمله عراق، ارتش بعث در مرز تحرکاتی داشته است. این موضوع به اطلاع مقام‌های لشکری و کشوری وقت رسید؟ و چه واکنشی داشتند؟

سرتیپ حسین یاسینی: با توجه به اینکه انقلاب اسلامی تازه به پیروزی رسیده بود دولتمردان فکر نمی‌کردند روزی جنگ شود. ۱۶ روز قبل از حمله، ارتش بعثی در منطقه خان لیلی یکسری عملیات انجام داد و برخی ارتفاعات و پاسگاه‌ها را گرفت و مدعی شد دنبال جنگ نیست. اما این تحرکات برای ما نظامی‌ها بیانگر این بود که می‌خواهد اتفاقاتی بیفتد. اما ابوالحسن بنی‌صدر رییس جمهوری وقت اینطور فکر نمی‌کرد و می‌گفت این مانور است و عراق را چه به جنگ! تا اینکه عراق در ۳۱ شهریور ۵۹ به خاک ایران حمله کرد.

همان زمان صدام قرارداد ۱۹۷۵ الجزایر را پاره کرد و گفت این قرارداد ننگی برای حکومت بعث عراق و تحقیر برای امت عربی است. خبرنگاری پرسید چه پاسخی برای ایرانی‌هایی که این صحنه را می‌بینند، دارید؟ صدام گفت که هفته بعد در تهران جواب شما را می‌دهم. صدام فکر می‌کرد در کوتاهترین زمان از مرز عبور می کند و به تهران می‌رسد. در حالی که پشت دروازه خرمشهر به مدت ۳۴ روز مقابل نیروهای مردمی و نظامی زمین‌گیر شد.

صدام سعی کرد با ۱۹۹ فروند جنگنده کمر نیروی هوایی ارتش را بشکند که خوشبختانه این حمله به اندازه‌ای نبود که آنها به اهداف شوم خود برسند. در پاسخ به این تهاجم، نیروی هوایی ارتش نزدیک‌ترین پایگاه‌های دشمن را منهدم کرد. در ادامه شهید سرهنگ جواد فکوری فرمانده وقت نیروی هوایی، طرح کمان ۹۹ را محضر حضرت امام (ره) برد و وضعیت را توضیح داد. امام (ره) فرمودند که مبادا در این عملیات، مردم و خانه‌های آنها مورد هدف قرار گیرد.

یادم است بعثی‌ها زمان اسارت می‌گفتند خلبان‌های ایرانی آنقدر مهارت و شجاعت داشتند که در کنار ماموریت خود، در بغداد اعلامیه پخش می‌کردند. در شرایطی که پایتخت عراق از نظر پدافند هوایی و رادار به قدری قوی بود که صدام می‌گفت عراق دارای قوی‌ترین حفاظت هوایی است اما فکوری در پاسخ به این ادعا توانست ۲۰۰ جنگنده را آماده کند. ۱۴۰ فروند را برای عملیات برون مرزی و ۶۰ فروند را برای احتیاط، تجهیز و آماده‌سازی شد.

زمانی که عدنان خیرالله و صدام مهارت و بی‌باکی خلبانان ایرانی را دیدند تصوراتشان خراب شد و نیروی هوایی رژیم بعث عراق بلافاصله تمام هواپیماهای پیشرفته خود را به دورترین پایگاه‌های عراق مثلا در نقاط مرزی با اردن، کویت و عربستان فرستاد تا در تیررس هواپیماهای ایرانی نباشند.

ایرنا: بیشتر عملیات‌ها میان سپاه و ارتش مشترک بود، ارتش چند عملیات مستقل انجام داد؟

سرتیپ یاسینی: زمانی که بخشی از خوزستان مورد اشغال ارتش بعث قرار گرفت برای بیرون راندن آنها نیاز داشتیم با بدست آوردن اطلاعات جامع، عملیات‌های بزرگ انجام دهیم. در ابتدا آمدیم یک سری عملیات با نام تک محدود انجام دادیم. در این تک‌ها نیروهای ما تا نزدیکی دشمن پیش می‌رفتند و باز می‌گشتند. با این کار کم‌کم شجاعت، مهارت و بی‌باکی رزمنده‌ها دو چندان شد و این نتیجه رسیدیم برای زدن ضربات مهلک به بعثی‌ها باید از نیروهای جوان استفاده کنیم.

در پنجم مهر ۶۰ عملیات ثامن الائمه را انجام دادیم و حصر آبادان شکسته شد و در طریق القدس شهر بُستان آزاد شد. در عملیات فتح المبین در فروردین ۶۱ حدود ۱۵ هزار اسیر عراقی گرفته شد. دشمن باور نمی‌کرد در ساعت اولیه صبح نیروهای ارتش و سپاه بتوانند به عمق آنها نفوذ کرده و توپخانه‌ها را از کار بیندازند و بسیاری از خدمه‌ها و حتی فرماندهان توپخانه را به اسارت در آورند. زمانی که خبر این عملیات‌ها به گوش عراقی‌های که در جلو می جنگیدند رسید، دستان خود را به عنوان تسلیم بالا بردند. همچنین نیروهای ارتش و سپاه در چهار مرحله عملیات موفق شدند خرمشهر را در سوم خرداد ۶۰ از چنگ دشمن خارج کنند و دژ دفاعی مستحکم عراقی‌ها که مدعی بودند به هیچ وجه تسخیر نخواهد شد با وحدت ارتش و سپاه شکسته شد.

برخی از عملیات‌ها اقتضا می‌کرد که ارتش آن را طراحی و اجرا کند مثلا در اسفند ۶۵ در جایی که قرار بود عملیات کربلای ۷ انجام شود بیش از ۳ متر برف بارید. بعثی‌ها تصور نمی‌کردند که نیروهای لشکر ۶۴ پیاده ارومیه در قرارگاه شمال غرب در ارتفاع ۲ هزار ۵۱۹ متری پوشیده از برف حاج عمران وارد عمل شوند. این نیروها ۲۴ ساعت به دلیل سرما در شکاف ارتفاعات و حفر تونل در برف به سر بردند و حدود ساعت ۴ صبح از غفلت بعثی‌ها استفاده کردند و به موفقیت و پیروزی رسیدند و غنایم بسیاری به دست آوردند.

ایرنا: سه روز پس از پذیرش قطعنامه ۵۹۸ در ۲۷ تیر ۶۷ به اسارت درآمدید، گویا می‌خواستید فرار کنید.

سرتیپ یاسینی: محاصره شده بودیم و در پی این بودیم به نوعی بچه‌ها را متفرق کنیم تا دشمن متوجه نشود بنابراین سعی کردیم شب‌ها حرکت کنیم. در نهایت تصمیم گرفتیم با ۵ تا ۶ نیرو ارتفاع ۴۰۲ سومار را ترک کنیم و به قرارگاه تیپ برویم. ساعت ۲ بامداد بود که یکباره سربازان عراقی ایست دادند و فهمیدیم بعثی‌ها آن منطقه را گرفته‌اند. زیر نور مهتاب پا به فرار گذاشتیم به سرعت به نقطه ای رسیدیم که تانک‌های عراقی به فاصله ۵۰ متری هم ایستاده بودند. به دوستان گفتم بهترین راه، عبور از فواصل تانک‌ها است. دو نفر دو نفر از کنار هر تانک عبور کردیم و به تدریج بقیه بچه‌ها به ما ملحق شدند.

شروع به حرکت کردیم. مسیر طولانی و تشنگی توان ما را گرفته بود بطوریکه آب رادیاتور یا شیشه پاک‌کن‌های خودروها را می‌خوردیم تا اینکه در روز چهارم ‌دیدیم از بالای سر ما هلیکوپتر عبور می‌کند به ناچار برای اینکه دیده نشویم سعی کردیم شب ها حرکت کنیم و روزها در شکاف‌ها و شیارها مخفی شویم. حوصله بچه‌ها از این شرایط سر رفته بود و می‌گفتند ما در روز بهتر حرکت می‌کنیم و شب حرکت ما کندتر است. در نتیجه صبح حرکت کردیم و به یک فضای باز رسیدیم. آنجا چهار فروند هلی‌کوپتر بالای سر ما ظاهر شدند و ارتفاع خود را کم کردند و تکاوران عراقی ما را محاصره کرده و به اسارت در آوردند.

در مسیر انتقال، از فرصت استفاده و سعی کردم فرار کنم اما بار دیگر اسیر شدم و این بار دست و چشم مرا بستند و بعد مرا به بعقوبه و سپس زندان الرشید بردند و بیش از پنجاه روز در سخت‌ترین شرایط، مصائب زیادی را تحمل کردم. یادم است با یک لوله خودکار که از یک سرباز عراقی به سرقت برده بودیم به افسر زخمی ایرانی غذا می‌دادیم تا اینکه به شهادت رسید. هرچه می‌گفتیم که این اسیر را به بیمارستان ببرید نگهبانان توجهی نمی‌کردند و می‌گفتند فرمانده نیست.

در زندان الرشید ۳۳ اسیر در یک سلول ۲ در ۶ متر جای داده بودند. شرایط بسیار سختی بود به طوری که آرزو می‌کردیم ما را به اردوگاه ببرند. سرانجام ما را به اردوگاه تکریت بردند. جلوی در اردوگاه دو ردیف نگهبان به فاصله ۵۰ متر در سمت راست و چپ ایستاده بودند، فکر می‌کردیم برای استقبال ما آمده‌اند. زمانی که از اتوبوس‌ پیاده شدیم این افسران عراقی که با لباس‌های تمیز، خبردار ایستاده بودند حتی سلام هم نکردند و با چوب، سیم خاردار، کابل و شیلنگ شروع به کتک زدن ما کردند. وقتی به درون آسایشگاه رفتیم روی دیوارها با کاغذهای A۴ مطالبی درباره مهمان نوازی صدام نوشته بودند گفتیم مگر می‌شود از مهمان این گونه استقبال کنند؟

زمان اسارت به من لقب «یاسین سجن» (یاسین زندانی) داده بودند چون به بعضی مسائل تن نمی‌دادم و بر نمی‌تابیدم مداوم در زندان بودم.

ایرنا: فکر می‌کنم بخشی از خاطرات شما الهام‌بخش فیلم اخراجی‌های ۲ بوده است؟

سرتیپ یاسینی: یک روز خانمی به من زنگ زد و گفت می‌خواهیم از خاطرات اسارت شما فیلمی تهیه کنیم. چون آن زمان مسوولیت داشتم فکر کردم او می‌خواهد مرا تخلیه کند. گفتم شما را نمی‌شناسم و متاسفانه نمی‌توانم چیزی بگویم ولی این موضوع را می‌توانید از طریق سازمان پیگیری کنید. آنها رفتند به سازمان ایثارگران نیروی زمینی ارتش و خاطرات را مطالعه کردند و آقای مسعود ده‌نمکی هم بخشی از خاطرات را با مقداری حاشیه، زیباتر از آن چیزی که بود به شکل فیلم درآورد.

ایرنا: ماجرای کریم بقره را تعریف می‌کنید؟

سرتیپ یاسینی: کریم بقره سربازی بود که به لحاظ ذهنی کمی ضعیف بود و به فوتبال علاقه خاصی داشت و همیشه با ما درباره فوتبال حرف می‌زد. مثلا می‌گفت تیم فوتبال شما را در فلان سال شکست دادیم. او بسیار پرخور بود و برای سیر کردن خودش سر سفره اسرا می‌نشست و غذای آنها را می‌خورد.

روزی درباره تنبیه او با یکدیگر همفکری کردیم. به او گفتیم که ما در آشپزخانه در حال درست کردن دوغ هستیم و سپس پارچ‌های دوغ را میان خود تقسیم کردیم و به همه نصف لیوان دوغ رسید. کریم به یکباره گفت به من اسم بقره داده‌اید ولی نصف لیوان دوغ به من می‌دهید؟ و خواستار پارچ دوغ شد. اسرا در پارچ دوم دوغ کریم مقداری آب و تاید قاطی کردند و به او دادند و پس از آن کریم بقره برای همیشه رفت چون نتوانست خودش را نگهدارد.

ایرنا: و ماجرای فوتبال با نگهبانان عراقی؟

سرتیپ یاسینی: فوتبال تنها چیزی بود که می‌توانست بچه‌ها را از نظر بدنی و روحی سالم نگه دارد. شعار ما در اسارت این بود که هرگاه دشمن را غمگین دیدیم شاد باشیم و هرگاه دشمن را شاد دیدیم غمگین شویم. بهترین راه برای اینکه روحیه خود را حفظ کنیم ورزش و به ویژه فوتبال بود. اوایل توپ نداشتیم؛ بنابراین لباس‌های پاره را به هم دوختیم و توپ درست کردیم به طوری که وقتی به توپ پارچه‌ای لگد می‌زدیم شکل و قواره آن تغییر می‌کرد. روزی فرمانده کل اردوگاه های اسرا آنجا آمد ناخودآگاه این توپ پارچه‌ای به سینه او خورد. پرسید چه کسی مسوول ورزش است؟ جلو رفتم، گفت که این چیست؟ پاسخ دادم توپ است. او که از برخورد توپ ناراحت بود گفت که از فردا به شما توپ می‌دهیم.

پس از آن بود شروع به برگزاری مسابقات کردیم و تیم بسیار قوی شده بود. یک روز فرمانده اردوگاه که این صحنه را می‌دید گفت که آمادگی دارید با ما بازی کنید؟ با پوزخند به او گفتم نگهبانان خوراک ما هستند. او می‌خواست تعدادی بازیکن از بیرون بیاورد و ما هم شرط کردیم که شماری از اسرای ایرانی را که وضعیت جسمانی خوبی ندارند را به صلیب سرخ نشان دهیم که گفت این موضوع خارج از مسوولیت من است. پرسیدیم که می‌توانیم شعارهای ایرانی بدهیم و این اجازه را به ما داد.

فرمانده اردوگاه روز بازی دستور داد به تعداد اسرا کیک و نوشابه بخورند در حالی در این مدت کسی به ما نوشابه نداده بود. به بازیکنان گفتم تا آخر بازی حق خوردن کیک و نوشابه را ندارند زیرا ممکن است ما را مسموم کنند.

بازیکنان عراقی قوی بودند اما ما از لحاظ تعصبی قوی بودیم. بازی شروع شد تماشاگران ایرانی شعار می‌دادند «ایران چه کارش می‌کنه سوراخ سوراخش می‌کنه» اما در پانزده دقیقه نخست ۲ گل خوردیم و هیاهو و شور تماشاگران فروکش کرد ولی با تعویض‌های طلایی که انجام دادیم ۶ گل زدیم و بازی رو بردیم. با غلبه تیم اسرای ایرانی بر بعثی‌ها، شماری از اسرای گیلانی با لهجه غلیظ شروع کردن شعارهایی چون «صدام پیت حلبی» سر دادن. سربازان عراقی که تصور می‌کردند این شعارها در مدح صدام است خواستار تکرار آن بودند.

بچه‌ها پس از بازی با نشان دادن انگشت‌های دست به عراقی‌ها می‌فهماندند ۶ گل خورده‌اند سپس سعی کردیم مقاله‌ای درباره باخت تیم منتخب عراق از اسرای ایرانی تهیه کنیم که این موضوع برای بعثی‌ها خوشایند نبود و آنها تمام توپ‌های ما را پاره کردند و فوتبال برای یک ماه تعطیل شد.

حدود ۱۱ ماه از اسارت ما گذشته بود و هنوز لباس‌های کهنه اسارت بر تن ما بود. یک روز نگهبانی اعلام کرد فردا می‌خواهند شما را به زیارت ببرند. ما که افسر بودیم از این موضوع استقبال نکردیم. تصور می‌کردیم که شاید این سفر زیارتی برای دیدار صدام پلید باشد. تصمیم گرفتیم لباس‌های نو را تحویل نگیریم. هنگام غروب کنار سیم خاردار ایستاده بودم و خورشید را نگاه می‌کردم که یک سرباز عراقی پرسید چرا اینجا ایستاده‌ای؟ گفتم دلم گرفته است. پرسید چرا لباس نمی‌گیری مگر زیارت نمی‌روی؟ گفتم نمی‌خواهم زیارت بروم. پرسید میدانی زیارت کیست؟ گفتم آری، زیارت صدام است! بلافاصله پاسخ داد دیدار صدام نیست بلکه زیارت آقا امام حسین (ع) است.

رفتم به بچه‌ها گفتم و همه لباس نو گرفتیم و استحمام کردیم و به شوق زیارت شب تا صبح را به سختی سر کردیم. هرچند تصور می‌کردیم که آنها از این کار اهداف تبلیغاتی دارند. صبح داشتیم خودمان را مهیا رفتن می‌کردیم که اعلام کردند که به جز شیعه‌ها کسی نمی‌تواند سوار اتوبوس شود و اقلیت‌ها حق رفتن به زیارت را ندارند.

همبند ارمنی به نام گارن باباخانیان داشتیم. دیدم او در صف پشت من ایستاده است. سعی کردم او جای من سوار اتوبوس شود و من با وسیله نقلیه بعدی، ابتدا به زیارت آقا امیرالمومنین (ع) در نجف و سپس به کربلا رفتیم. زمانی که وارد صحن و حرم حضرت امام حسین (ع) شدیم هرکس به نوعی خود را به ضریح رساند. دیدم گارن، ضریح آقا را گرفته و بلند بلند گریه می‌کند و به ارمنی سخن می‌گوید. پس آنکه به اردوگاه برگشتیم فقط یک نفر را کربلایی صدا می‌کردیم او «کربلایی گارن» بود. گمان می‌کنم زیارت خیلی بیشتر از ما به دل گارن نشست.

ایرنا: بدترین شکنجه‌ای که بعثی‌ها به اسرا می‌دادند چه بود؟

سرتیپ یاسینی: مثلا فرمانده را در جلوی خود ما شکنجه می‌کردند یا می‌گفتند به صورت فرمانده خودتان سیلی بزنید. همچنین پدری را جلوی پسرش قرار می‌دادند و به پدر می‌گفتند به پسرش سیلی بزند و برعکس. یا برادری را روبروی برادر قرار می‌دادند. شکنجه‌های جسمانی گذرا است اما چیزی بدتر از تحقیر و شکنجه‌های روحی در اسارت نبود. بسیاری از اعمال آرامش‌بخش چون خواندن قرآن و ادعیه یا حتی اجتماع بیش از ۲ تا سه نفر را ممنوع کرده بودند.

ایرنا: ذکری که بیشترین امید را در عملیات‌ها به شما می‌داد؟

سرتیپ یاسینی: تمام ائمه برای ما عزیز و بزرگوار هستند اما زمان عملیات بیشتر به حضرت سیدالشهدا (ع) رجوع می‌کردیم زیرا در حقیقت عشق حسین (ع) ما را به این وادی کشاند.

همیشه دعا می‌کنم جنگ نباشد. بالندگی و پیشرفت کشور را همان افرادی به ودیعه گذاشتند که امروز در کنار ما نیستند ولی راه آنها هست و امیدوارم بتوانیم ادامه دهنده راه آنها باشیم.

فرمانده‌ای که صدام برای سرش ۱۰۰ میلیون تومان جایزه تعیین کرده بود

فرمانده‌ای که صدام برای سرش ۱۰۰ میلیون تومان جایزه تعیین کرده بود

امیرسرلشکر حسنی سعدی نظرش را درباره شهید علیاری این‌گونه بیان می‌کند: «شهید علیاری، امیری سرافراز، فرمانده‌ای هوشیار، بیدار، مدیر، مدبر، دلسوز و پا در رکاب ارتش جمهوری اسلام بود.»

به گزارش خبرگزاری مهر، روزنامه جوان نوشت: امیر سرلشکر حسنی سعدی نظرش را درباره شهید علیاری این‌گونه بیان می‌کند: «شهید علیاری، امیری سرافراز، فرمانده‌ای هوشیار، بیدار، مدیر، مدبر، دلسوز و پا در رکاب ارتش جمهوری اسلام بود و از چهره‌های درخشان و همیشه ماندگار دوران دفاع مقدس که جبهه‌های غرب، جبهه‌های جنوب و عملیات‌های مختلف دوران دفاع مقدس رشادت‌هایش را به خاطر دارد.»

مردان بزرگی در هشت سال دفاع مقدس در برابر دشمن متجاوز ایستادگی کردند و اجازه عرض اندام به نیروهای دشمن ندادند. دفاع مقدس سبب شد تا مردم قهرمانان واقعی‌شان را بشناسند. آن‌ها که بدون کوچک‌ترین هراسی، بزرگ‌ترین حماسه‌ها را خلق کردند. نقشه‌های دشمنان با وجود چنین مردانی عملیاتی نشد تا تاریخ ایران بزرگ‌ترین رزمندگانش را بشناسد. سرلشکر یعقوب علیاری یکی از فرماندهانی است که شرح شجاعت‌هایش مایه غرور و مباهات هر ایرانی است. وجود چنین فرمانده‌ای برای جبهه‌ها یک نعمت بزرگ بود.

موفقیت با نمره‌های ممتاز

امیر سرلشکر شهید یعقوب علیاری از فرماندهان بزرگ و کمتر شناخته شده دفاع مقدس است. یک آذری‌زبان شجاع که از دل سخت‌ترین آوردگاه‌ها با سربلندی بیرون می‌آمد. یعقوب علیاری در ارومیه متولد شد. در سن ۲۰ سالگی که مصادف بود با سال ۱۳۳۸، وارد دانشکده افسری شد. او در سال ۱۳۴۱ با درجه ستوان‌دومی و رسته پیاده به دوره مقدماتی اعزام شد که بعد از یک سال با نمره ممتاز فارغ‌التحصیل و به یگان چترباز (که بعدها تیپ ۲۳ نیروهای مخصوص نامیده شد) منتقل شد. استعداد و مهارت علیاری فقط در چتربازی محدود نماند. او توانست دوره تیزیلدن (دوره نیروهای مخصوص در امریکا)، دوره رنجری در امریکا و دوره آموزش زبان انگلیسی را در مرکز آموزش زبان‌های خارجی طی کند. او همچنین دوره اسکی و جنگ در کوهستان را نیز در فرانسه طی کرد. علیاری تمام این دوره‌ها را با نمره ممتاز به پایان رساند.

شهید علیاری در تیپ ۲۳ نوهد مشغول خدمت شد و در سال ۱۳۵۱ دوره عالی پیاه‌نظام را با نمره ممتاز به پایان برد. علیاری در طول این سال‌ها به انتقال تجربیاتش به همکارانش پرداخت و در مجامع بین‌المللی به همکاری با کشورهای دیگر مشغول شد. دانش و تجربه این افسر ایرانی برای نیروهای رزمی و نظامی دیگر کشورها اهمیت زیادی داشت و فرماندهان نظامی دیگر کشورها به دنبال استفاده از مهارت‌های این افسر ایرانی بودند.

تشکیل تیپ ۵۸ تکاور ذوالفقار

با پیروزی انقلاب اسلامی در بهمن ۱۳۵۷ نیروی زمینی ارتش سرهنگ ستاد یعقوب علیاری را مأمور تشکیل تیپ ۵۸ تکاور در پادگان قصر تهران کرد. بدین ترتیب شهید علیاری وظیفه تأسیس، سازماندهی، آموزش و فرماندهی تیپ ۵۸ تکاور ذوالفقار را به عهده گرفت و پس از آموزش با همان تیپ تکاور به جبهه اعزام شد.

تیپ تکاور ذوالفقار با شروع جنگ و بنا به نیاز جنگ تشکیل شد. این یگان از تجهیزت سبک بهره می‌گرفت ولی نیروهای آن از افرادی زبده تشکیل شده بود که از طرف ستاد ارتش مشخص شده بودند که با دادن اختیاراتی به فرمانده این تیپ شهید یعقوب علیاری مأموریت یافت تا این واحد را در لشکر ذوالفقار راه‌اندازی کند.

این تیپ از افراد داوطلب یگان‌های دیگر و همچنین درجه‌داران و سربازان وظیفه داوطلب که خودشان برای حضور در این یگان حضور پیدا کنند تشکیل شد. نیروهایش بلافاصله آموزش‌های لازم را دیدند و در اولین عملیاتی که وارد شدند عملیات مطلع‌الفجر در منطقه شاخه شیاکوه بود. این عملیات با پیروزی انجام گرفت و آوازه تیپ به گوش همگان رسید و این تیپ مورد تقدیر قرار گرفت.

جایزه صدام برای سر شهید علیاری

شهید علیاری مأموریت‌های واگذارشده را با شجاعت و مدیریت لازم انجام داد و مورد تشویق و تقدیر مقامات ارتش قرار گرفت و به علت مأموریت‌های موفق تیپ در عملیات‌های مختلف پس از آن سازمان و وضعیت آن به لشکر ۵۸ ارتقا پیدا کرد. علیاری فرمانده سلحشور و شجاعی بود که همواره می‌گفت: «من تا دشمن را نابود نکنم عقب نخواهم آمد.» صدام، در زمان جنگ تحمیلی برای زنده و مرده این شهید والامقام جایزه تعیین کرده بود، ولی هیچ‌گاه به این هدف خود نرسید. به دلیل ضربه‌های فراوانی که یعقوب علیاری به دشمن زده بود، صدام در سال ۱۳۶۱ مبلغ ۱۰۰ میلیون تومان جایزه برای سر این فرمانده تعیین کرده بود.

شهید علیاری با کوله‌باری از دانش، تجربه و علاقه به میهن و انقلاب در عملیات‌های مختلفی شرکت داشت. ایشان به عنوان فرمانده تیپ عمل‌کننده قرارگاه نصر در عملیات‌های «مطلع‌الفجر»، «بیت‌المقدس»، «عملیات رمضان» و «عملیات محرم» شرکت داشت و در عملیات «کربلای ۶»، فرمانده قرارگاه عملیاتی غرب کشور بود. شهید علیاری در عملیات «مرصاد» با هدایت عملیات در محور ایلام- اسلام‌آباد با موفقیت شرکت کرد. او پس از پایان جنگ، به پاس رشادت‌هایش در عملیات‌های مختلف به دریافت دو نشان درجه دوم فتح از دست مقام معظم رهبری، فرماندهی کل قوا، مفتخر شد.

جانبازی و شهادت

این شهید والامقام، چندین بار تحت عمل جراحی قرار گرفته و هفت ماه در بیمارستان بستری شده بود، ولی باز هم دست از مبارزه علیه رژیم بعثی عراق برنداشته بود. او سه مرتبه مورد اصابت ترکش گلوله‌های دشمن قرار گرفت و از ناحیه سینه، پای راست، زانو، ریه و گوش به شدت مجروح شد و به قول رئیس بهداری ارتش جای سالمی در بدن نداشت.

به گفته یکی از نزدیکان شهید که شاهد عمل جراحی زانوی ایشان در بیمارستان خانواده بود به این شرط و با اصرار قبول کرده بود که اولاً من چتربازم و باید دوباره توان پریدن را پیدا کنم. دوم اینکه من فقط یک شب در بیمارستان خواهم ماند. دکتر معالج به او گفت شما همیشه چتربازی! نگران نباش! و او را برای عمل جراحی قانع کرده بود. علیاری شب دوم بعد از عمل بیمارستان را ترک کرد و به جبهه بازگشت و فقط یک شب در بیمارستان خوابید.

یعقوب علیاری در جواب یکی از خبرنگاران که به امیر علیاری گفته بود شما را از زمان فرماندهی در تیپ ۵۸ تکاور ذوالفقار می‌شناسیم، می‌گوید تا آخرین نفس همیشه سربازیم و بعد می‌گوید: «تیپ ۵۸ تکاور ذوالفقار تمام افتخارات من و تمام افتخارات نیروی زمینی ارتش بود. از من فرمانده تا آخرین ستوان و آخرین گروهبان همه در عملیات‌های مختلف مجروح شده‌ایم.»

شهید علی صیادشیرازی درباره تأثیرگذاری حضور افرادی مثل یعقوب علیاری در جبهه‌های جنگ می‌گوید: «الان دانشجویان، بیشتر به انتخاب رشته‌های علمی مانند کامپیوتر رغبت دارند و این برنامه‌ها موجب می‌شود که جایگاه رشته‌های رزمی و پیاده مشخص شود. دانشجویان وقتی صیاد، حسنی سعدی، یعقوب علیاری را می‌بینند، انگیزه انتخاب این رشته‌ها را پیدا می‌کنند.»

امیر احمدرضا پوردستان درباره این فرمانده شجاع می‌گوید: «شهید سرلشکر یعقوب علیاری، قافله‌سالار شهدای جنگ تحمیلی بود که دفاع از اسلام، قرآن و ولایت و تمامیّت ارضی کشور را سرلوحه خود قرار داده بود. علیاری از همان ابتدای خدمت در لشکر ذوالفقار در هر جا حضور داشت، مؤثر بود و استادی بسیار متبحّر بود و به زیبایی عمل می‌کرد. وی همیشه در فعالیت‌های علمی و عملی رتبه اول داشت و افسری بسیار رشید و توانمند در عرصه پیکار با دشمن بود و دشت‌های پهناور خوزستان و ارتفاعات شمال‌غرب کشور هیچ‌گاه رشادت‌ها و دلیرمردی او را فراموش نخواهد کرد.»

امیر سرلشکر حسنی سعدی نیز نظرش را درباره شهید علیاری این‌گونه بیان می‌کند: «شهید علیاری، امیری سرافراز، فرمانده‌ای هوشیار، بیدار، مدیر، مدبر، دلسوز و پا در رکاب ارتش جمهوری اسلام بود و از چهره‌های درخشان و همیشه ماندگار دوران دفاع مقدس که جبهه‌های غرب، جبهه‌های جنوب و عملیات‌های مختلف دوران دفاع مقدس رشادت‌هایش را به خاطر دارد.»

سرانجام سرلشکر یعقوب علیاری که در مورخ ۱۹ فروردین ۱۳۶۲ در منطقه عملیاتی جزیره مجنون بر اثر بمباران شیمیایی دشمن از ناحیه ریه دچار ضایعه شده بود در سیزدهم آذر ۱۳۸۵ بعد از تحمل سال‌ها درد و رنج به علت تشدید عوارض شیمیایی در بیمارستان ۵۰۵ ارتش دار فانی را وداع گفته و به همرزمان شهیدش پیوست. پیکر مطهر این شهید والامقام در قطعه ۲۹ بهشت‌زهرا (س) تهران در جوار امیر سپهبد شهید علی صیادشیرازی آرام گرفته و میعادگاه عاشقان و عارفان و دلسوختگان است.

کمکهای نظامی و'''' به عراق


بی شک مساله‌ی فروش تسلیحات نظامی پیشرفته از سوی غرب و اروپا به عراق طی هشت سال جنگ تحمیلی نقش بلاانکار این کشورها در جنگ را به خوبی نمایان می‌سازد. براساس گزارش‌های موجود در سال 1366، شبکه تدارکات نظامی عراق در جریان جنگ تحمیلی علیه ایران به نحو بی سابقه و چشم گیری فعال شده بود. نگرانی ناشی از گسترش دامنه‌ی جنگ و ضرورت مقابله با برتری ایران موجب شده بود که براساس یک تصمیم همگانی، عراق به طور برجسته و بی سابقه‌ای تجهیز شود.
تنها آمارهای منتشر شده حاکی از آن است که در این مرحله در کمتر از دو سال، فرانسه حدود 6/5 میلیارد دلار و روسیه (شوروی سابق) حدود 3/9 میلیارد دلار اسلحه و تجهیزات نظامی به عراق فروختند. افزون براین، زیربنای صنعتی این کشور از سال 1984(1363 شمسی)میلادی به بعد با 2/14 میلیارد دلار هزینه تقویت شد. عراقی‌ها توانستند در این روند از شوروی، آمریکا، فرانسه و آلمان تجیهزات و فن‌آوری پیشرفته نظامی خریداری کنند.

کمک‌های آمریکا به عراق

اقدامات آمریکا علیه ایران به موازات افزایش پیشروی نیروهای ایرانی در مواضع عراقی‌ها، با هدف جلوگیری از پیروزی ایران و شکست عراق تشدید شده و گسترش می‌یافت، زیرا پیروزی ایران در جنگ برای آمریکا غیرقابل قبول بود.(1) این کشور در نخستین گام ،آشکارا در جهت حمایت از عراق نام این کشور را از فهرست کشورهای به اصطلاح تروریست حذف کرد و طرح‌های گسترده‌ی نظامی، سیاسی و اقتصادی اش را برای کمک به عراق در جریان جنگ علیه ایران، تصویب کرد.(2)
صدام با فرستادن نزارحمدون، به عنوان سفیر عراق به آمریکا ،علاوه بر اهدافی که در سطوح مختلف پیگیری می‌کرد زمینه تحکیم روابط عراق و آمریکا را فراهم ساخت و به تدریج عراق به یک متحد آمریکا در منطقه تبدیل شد و بازارش برای آمریکا بازار پرسودی ارزیابی شد. به همین دلیل جامعه‌ی تجاری و صنعتی آمریکا به عنوان بزرگترین پشتیبان عراق از روابط تجاری با این کشور حمایت می‌کرد. کمک اطلاعاتی و نظامی آمریکا به عراق که از سال 1359 آغاز شد، موجب شد تا سازمان سیا اطلاعات فوق العاده محرمانه‌ای از مراکز استراتژیک ایران در اختیار عراق قرار دهد. حتی برخی از گزارش‌ها نشان می‌دادند که ویلیام کسی، رییس وقت سیا، بارها عراق را در حمله به تاسیسات اقتصادی و حیاتی ایران تشویق کرده بود و نمونه‌ی آن حمله‌ی هواپیماهای عراقی به جزیره سیری بود که در چهارچوب هم آهنگی دقیق اطلاعاتی میان آنها انجام گرفت. بسیاری بر این باورند که کمک‌های آمریکا به عراق در جریان جنگ تحمیلی علیه ایران، گذشته از آن که نظامی بوده است از نوع کمک‌های اطلاعاتی به شمار می‌رفته است. گزارش‌ها نشان می‌دهند که آمریکا طی سالهای 1361 تا 1366 معادل 5/1 میلیارد دلار تجهیزات الکترونیکی، انواع ماشین آلات، دستگاه‌های حساس و کامپیوترهای فوق‌العاده قوی در زمینه‌ی تولید سلاح‌های شیمیایی، موشکی و هسته‌یی را به دولت عراق فروخته بود. بعدها، یک بازپرس کنگره‌ی آمریکا که مسوول بررسی عملکرد دولت آمریکا در برابر عراق بود، اظهار داشت: “دامنه و وسعت انواع تجهیزات تکنولوژیکی، اطلاعاتی و نظامی حساسی که از طرف دولت آمریکا به عراق ارسال شده است، آدم را شوکه می‌کند.“
هم‌چنین در گزارشی که بعدها در شبکه‌ی خبری ای.بی.سی آمریکا پخش شد، بر این مساله تاکید شد که شرکت‌های آمریکایی ،به طور قانونی و غیرقانونی، نوعی فن‌آوری را در اختیار عراق قرار داده بودند که این کشور را قادر می ساخت برنامه‌های ساخت پیشرفته‌ترین جنگ افزارهای نظامی‌اش را ادامه دهد. به گزارش روزنامه‌ی تایمز مالی چاپ انگلیس، شرکت آمریکایی «اینترنشنال سیگنال اندکنترل» نیز در انتقال مخفیانه‌ی فن‌آوری ساخت بمب‌های خوشه‌یی به عراق دست داشتند.(3)
کمک اطلاعاتی آمریکا به عراق به عنوان یکی از مهمترین نیازمندیهای این کشور، درصدر موافقت‌نامه‌های عراق و آمریکا در سال 1986- 1365 محسوب می شد. آمریکایی‌ها درباره‌ی فعالیت نیروی هوایی ایران اطلاعات ارزشمندی در اختیار عراق قرار می‌دادند. این اطلاعات را آواکس‌های آمریکایی مستقر در ریاض جمع آوری می‌کردند. روزنامه‌ی واشنگتن پست طی گزارشی نوشته بود: “آمریکا درباره‌ی آرایش نیروهای ایرانی در جبهه‌ها و هدفهای اقتصادی ایران، اطلاعات ماهواره‌ای در اختیار عراق قرار می‌دهند.“
ویلیام کسی،از جمله افرادی بود که پیوند اطلاعاتی آمریکا و عراق را برقرارمی ساخت و پیش از اعزام سفیر آمریکا به بغداد، یک رییس تمام وقت ایستگاه اطلاعاتی را در بغداد مستقر کرده بود که قبل از هر حمله‌ی بزرگ عراق در جبهه‌ی جنگ یا حمله دیپلماتیک در جبهه‌ی سیاسی مورد مشورت صدام قرار می‌گرفت.(4)

کمک‌های شوروی به عراق

شوروی سابق علاوه بر ارسال سلاح به عراق، با ارزیابی از ضعف‌های ساختاری ارتش آن کشور در وضعیت دفاع و حمله، در توسعه‌ی نیروهای مسلح عراق و طرح ریزی استراتژی تهاجمی این کشور نیز نقش فعال و محوری داشت. کمک‌های شوروی به عراق حتی در پاره‌ای از مواقع در مقایسه با سایر کشورها بسیار برجسته‌تر و نمایان‌تر بود و تا اندازه‌ی تاثیرات سرنوشت سازی بر روند تحولات جنگ داشت. براساس گزارش هفته نامه‌ی ”فارین ریپورت“(Foreign Report) چاپ لندن درباره‌ی کمک‌های تسلیحاتی شوروی به عراق، روسها از اول ماه ژانویه‌ی 1987 یک قطار هوایی به منظور تحویل اسلحه به عراق به کار انداختند و موشک‌های زمین به زمین با برد متوسط از نوع اسکاد B، تانک‌های جدید تی-72، هواپیماهای میگ23 و میگ 25 که به صورت قطعات جداگانه حمل می‌شد و موشک‌های ضدهواپیما از انواع گوناگون همراه با تکنسین‌های روسی را به عراق فرستادند. علاوه بر آن، مسکو چهار فروند هواپیمای سوخت‌رسان از نوع توپولوف 72 برای سوخت‌رسانی از آسمان به هواپیماهای جنگی و بمب افکن‌های عراق به آن کشور تحویل داد.
جیمز بیل یکی از محققان آمریکایی، طی مقاله‌ای درباره‌ی کمک‌های شوروی به عراق نوشت:“ شوروی با عراق روابط بسیار نزدیک دارد و حدود 60 درصد از تجهیزات نظامی آن کشور را تامین می‌کند و علاوه بر هواپیماهایی مانند میگ 21،23 و 25 در حال حاضر میگ 29 و هزاران موشک زمین به زمین اسکاد در اختیارعراق گذاشته است. شکی وجود ندارد که اتحاد جماهیر شووری بزرگترین قدرت خارجی است که از عراق حمایت می‌کند.“
بنابر گزارش رسمی روزنامه اخبار مسکو، فهرست بخشی از تسلیحات نظامی که شوروی در طول جنگ تحمیلی علیه ایران به عراق تحویل داد؛ به شرح زیر است:
500 دستگاه تانک تی-72، 1000 دستگاه تانک تی-62، 350 فروند موشک زمین به زمین با برد 300 کیلومتر، 25 فروند هواپیمای شکاری میگ 29، 23 فروند هواپیمای شکاری میگ 25، 70 فروند هواپیمای شکاری میگ 23، 70 فروند هواپیمای شکاری میگ 21، 30 فروند جنگنده شکاری سوخوی 25 و 50 فروند جنگنده شکاری سوخوی 20.

کمک‌های فرانسه به عراق

بیشترین میزان کمک نظامی به عراق در طول جنگ تحمیلی از آن فرانسوی‌ها است که در مقایسه با سایر کشورهای غربی بیشترین تسلیحات مورد نیاز عراق را به این کشور ارسال کردند. فرانسوی‌ها منابع استراتژیک و توانایی‌های مالی لازم را برای تقویت عراق در اختیار داشتند و به همین دلیل از شهریور سال 1359-1980، فروش تسلیحات نظامی فرانسه به عراق به 6/5 میلیارد دلار رسید و 7/4 میلیارد دلار نیز در قالب قراردادهای بازرگانی و غیرنظامی میان دو کشور منعقد شد که دست کم هفت میلیارد دلار از مجموع این معاملات به صورت وام و اعتبارات بود. در سال 1982 میلادی، 40 درصد از صادرات تسلیحاتی فرانسه به عراق ارسال می شد؛ میراژ اف-1، موشک‌های هوا به هوای مجیک-1، موشک‌های اگزوست AM-39، و پس از آن هواپیماهای سوپراستاندارد علاوه بر تقویت قدرت هوایی عراق، این کشور را برای حمله به نفت‌کش‌ها و پایانه‌های نفتی ایران از موقعیت برتری برخوردار می‌کرد. هم‌چنین، عراقی‌ها یک قرارداد 5/6 میلیارد دلاری تحت عنوان“ پروژه‌ی فاو“با سه شرکت خصوصی فرانسوی به امضا رساندند. عراقی‌ها پیش بینی کرده‌بودند که طی سه مرحله از ساخت هواپیما و صنعت فضایی برخوردار خواهند شد و به جای اعمال تغییر و ارایه‌ی خدمات به میراژهای اف-1 در فرانسه، در کشور خود به این کار اقدام کنند. هم‌چنین، عراقی‌ها امیدوار بودند که با احداث کارخانه هواپیماسازی“ سعد 25“ و با انتقال فن‌آوری جدید، هواپیمای آموزشی آلفا جت 134، محصول مشترک آلمان و فرانسه را تولید کنند. عراق در مرحله‌ی پایانی می‌توانست هواپیمای میراژs2000 را به عنوان بمب‌افکنی جدید که در ارتفاع پایین پرواز می‌کرد و دستگاه رادار آن می‌توانست دفاع هوایی را گمراه کند، تولید کند. افزون بر این فرانسوی‌ها در ساخت راکتور اتمی و فراهم کردن زمینه دستیابی عراق به سلاح اتمی نقش برجسته‌ای داشتند. (5) یکی از فرودگاه‌های پیشین ناتو در فرانسه محل بارگیری هواپیماهای نیروی هوایی عراق بود و این هواپیماهای غول‌پیکر باری، هر روز به این فرودگاه می‌آمدند و موشک‌های ساخت فرانسه، بمب‌های خوشه‌ای، فیوز، تجهیزات راداری و الکترونیکی هواپیماها را با خود به عراق می‌بردند. محموله‌های تسلیحاتی فرانسه به عراق آن قدر زیاد بود که تقریبا از اواسط سال 1986 حتی هواپیماهای غیرنظامی خطوط هوایی بغداد- پاریس نیزبه حمل جنگ افزار می‌پرداختند.
بنا به گزارش‌های منتشر شده در آن مقطع زمانی، فرانسه نخستین جنگنده بمب افکن میراژ خود را بلافاصله پس از آزادی گروگان‌های آمریکایی از ایران (در بهمن 1359-1980) به عراق فرستاد. کمی بعد چهار فروند میراژ فرانسوی با هدایت خلبانان نیروی هوای فرانسه وارد قبرس شدند و از آنجا توسط خلبانان عراقی به عراق منتقل شدند. پس از آن هم به تدریج میراژهای فرانسوی در پی سفارش عراق به این کشور تحویل داده شدند. هم‌چنین 13 دستگاه موشک‌انداز متحرک، علاوه بر سکوهای ثابت به عراق تحویل داده شدند. بازسازی راکتور هسته‌یی ازیراک، که در سال 1981 به دست اسراییلی‌ها منهدم شده بود، از جمله کمک‌هایی بود که” لکود شسول“ وزیر خارجه وقت فرانسه در دیدار ژانویه 1983 به طارق عزیز، قول آن را داد. (6)

کمک‌های انگلیس به عراق

رونق ناگهانی بازار عراق برای صنایع ابزارسازی انگلیس نیز کارساز بود. براساس برآورد انجمن فن‌آوری ابزارهای ماشین انگلیس (MTAA) فروش ابزارهای ماشینی این کشور به عراق از 9/2 میلیون دلار در 1987 میلادی به 5/31 میلیون دلار در سال 1988 میلادی افزایش یافت. از سوی دیگر برخی از کارخانه‌های انگلیسی در پی فروش سلاح به عراق سودسرشاری به دست آوردند و حتی در سال 1988 میلادی فروش این اقلام به ½ میلیارد دلار رسید .هم زمان انگلیسی‌ها دفتر خرید ایران در خیابان ویکتوریای لندن را از طریق سازمان اطلاعاتی M-15 کنترل کرده و اطلاعات آن را در اختیار عراق قرار می‌دادند. (7)
احداث شبکه‌ی پناهگهای پرهزینه‌ی زیرزمینی، بخش دیگری از تلاش‌های عراق بود که در ژوئن 1982 با تصمیم صدام و مشارکت مهندسان انگلیسی آغاز شد. کالین گرافت، رییس فدراسیون مشاوران در مقاطعه کاران پناهگاههای هسته‌یی انگلیس می‌گوید:“ شرکت‌های انگلیسی طرح‌هایی ارایه کردند که به موجب آن برای 48 هزار سرباز، پناهگاه امن ساخته شد. هر پناهگاه تونل پولادین داشت و می‌توانست تا 1200 نفر را در خود جای دهد. در هر پناهگاه پست‌های فرماندهی، محل بیماران ،اتاق‌های ضدآلودگی،آشپزخانه، انبار غذاهای خشک، آب و قورخانه یعنی تمام ملزومات یک اقامت بلندمدت پیش بینی شده بود.“ (8)

کمک‌های آلمان به عراق

آلمان‌ها همانند فرانسه و انگلیس تجهیزات نظامی فراوانی در اختیار عراق قرار دادند. فن‌آوری آلمان‌ها در زمینه‌ی تولید سلاح‌های شیمیایی و موشکی از سایر بخش‌ها به کار گرفته شد. آلمان‌در چارچوب سیاست‌هایش و با هدف کاهش خشم صدام نسبت به روابط بازرگانی آلمان با ایران، صادرات تجهیزات نظامی شیمیایی را در اواخر جنگ نسبت به سالهای قبل از آن با جهش چشمگیری ادامه داد. در چهار حوزه‌ی کلیدی شیمیایی، کالاهای ساخته شده، ماشین‌های سنگین و کنترل ابراز دقیق ماشینی و ابزارهای علمی، فروش آلمان به عراق رشد چشمگیری در دوران جنگ داشت. ارزش فن آوری پیشرفته‌ی آلمان به عراق تنها در سالهای 1987 و 1988 میلادی به ترتیب به 8/374 و 8/826 میلیون دلار رسید. بخشی از کارخانه‌های آلمان نیز به صورت انحصاری، سلاح‌های مورد نیاز صدام را می‌ساختند. (9) به گزارش مجله‌ی اشپیگل چاپ آلمان، در تاسیسات شیمیایی که شرکت‌های آلمانی در سامره عراق ساخته بودند؛ مواد شیمیایی بسیار مرگبار ”تابون“ و” کلاست“ تولید می‌شد. کارشناسان آلمانی هم‌چنین متوجه شدند سه کارخانه فروخته شده به عراق قادر به تولید ”اسیدسیائیدریک“ غلیظ و فشرده بودند. حتی برابر گزارش‌های موثق و محرمانه، آلمان‌ها اطلاعات به دست آمده از مجروحان شیمیایی ایران در بیمارستان‌های آلمانی را در اختیار عراق می‌دادند تا از آنها برای اصلاح ترکیبات شیمیایی مورد استفاده در سلاح‌هایشان بهره‌برداری کنند. فن‌آوری آلمان‌ها این امکان را برای عراق فراهم می‌ساخت تا به تدریج تولید و ساخت قطعات موشک‌ها از جمله موشک اسکاد و بدنه‌ی آن را آغاز کنند. بعدها بازرسان سازمان ملل به مخازن ترکیب اکسیژن سیستم ثبت فشار و شاسی‌های پرتاب موشک عراق دست پیدا کردند که همگی ساخت آلمان بودند. مجله‌ی اشپیگل با آشکار شدن نقش این کشور در انتقال فن‌آوری و کمک‌های فنی به عراق نوشته بود:“ امروزه دیگر ثابت شده است که بدون فن‌آوری آلمان، عراق قادر به تولید موشک‌های دوربرد اسکاد B نبوده است. فن‌آوری پیشرفته‌ی آلمان که در اختیار عراق قرار می‌گرفت؛ به بغداد این امکان را می‌داد که برد موشک‌های اسکاد B را به 600 کیلومتر افزایش دهد. (10)
در مجموع امکان ورود سلاح و فن‌آروی پیشرفته از شرق و غرب در خلال جنگ و قبل از آن امتیازی بود که عراق از آن بهره‌مند بود. با آن که سهم واردات سلاح و تجهیزات پیشرفته نظامی برای عراق و ایران در سال 1979 میلادی یکسان بود؛ اما این رقم در سالهای نخستین جنگ به نسبت 5 به 1 به نفع عراق تغییر کرد. در این وضعیت عراق حدود نیمی از نیازمندی‌های سلاح و مهماتش را از خارج از بلوک شرق تهیه می‌کرد که حدود یک سوم آن مهمات پیشرفته‌ی کشورهای اروپایی غربی بود که این برتری در بودجه نظامی و خرید فن‌آوری پیشرفته، در تمام طول جنگ برای عراق حفظ شد. (11)
یادآوری می‌شود که به دلیل آن که آمریکا در طول جنگ تحمیلی عراق علیه ایران کمک‌های نظامی‌اش را در قالب کمک‌های اطلاعاتی به عراق صورت می‌داد، نامی از آن در این جدول نیامده است.
با بررسی این جدول می‌توان دریافت که بین سالهای 1980 تا 1988 (1359 تا 1366 ه.ش) درصد خریدهای نظامی عراق از کشورهای مختلف به این شرح بوده است: شوروی 37%،دولت‌های اروپای غربی 37%، دولت‌های بلوک شرق 12%، سایر کشورها 12% و چین 10% . (12)

منابع:
1-درودیان، محمد، پایان جنگ، سیری در جنگ ایران و عراق، تهران: انتشارات مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، 1380 صفحات 22-26.
2-درودیان، محمد، آغاز تا پایان، سیری در جنگ ایران و عراق، تهران، انتشارات مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، 1381 صفحه 75.
برگرفته از سایت میلیتاری '

قسمت دوم مصاحبه با تیمسار زرهی سیروس لطفی

شما 9 آبان 1359 وارد دزفول شدید و با تیمسارظهیرنژاد دیدار کردید. درآن جا بر شما و لشکرتان که خسته از راه رسیده بودید، چه گذشت؟

روز نهم آبان بود که ما وارد دزفول شدیم؛ رفتم خدمت سرتیپ ظهیرنژاد که به جای تیمسار فلاحی فرمانده نیروی زمینی ارتش شده بود. _ تیمسار فلاحی رئیس ستاد مشترک ارتش شده بود. _ سرتیپ ظهیرنژاد در قرارگاه مقدم نیروی زمینی در تیپ 2 لشکر 92 بود. این قرارگاه، زیرزمینی بود که قبلاً لاستیک سازی تیپ بود و بعدها آن را قرارگاه کرده بودند. گفتم: من آمدم و لشکر در منطقه دزفول پراکنده است. مقداری فکر کرد و گفت: چه کار می توانی انجام دهی؟ گفتم: شما فرمانده نیرو هستید و هر فرمانی بدهید من اجرا می کنم. گفت: فعلاً شما سازماندهی پیدا کنید تا من دستور بدهم. شب بعد، بارندگی بسیار شدیدی شد. نیروها در دره های اطراف دزفول مستقر بودند؛ تا خواستند حرکت کنند و به ارتفاعات بروند چند خودرو را سیل برد.

چند روز در دزفول بودید؟

ده روز؛ یک روز عراقی ها فرودگاه اضطراری دزفول را بمباران و یکی از تانک های تیپ3 را هم منهدم کردند؛ استواردوم، هوشنگ انوری زاده که در آن بود، شهید شد. او اولین شهید لشکر در جنگ تحمیلی بود. تا ما خودمان را پیدا کردیم، گفتند لشکر را حرکت بدهید به سمت اهواز. در اهواز تیپ 1 را در سطحی گسترش دادیم که هرتانک از تانک دیگر 500 متر فاصله داشت.

طرح عملیات راچه کسی آماده کرده بود؟

سرهنگ یعقوب حسینی که فرمانده عملیات نیروی زمینی بود، طرح را آماده کردند. طرح از نظرکلاسیک طرح درستی بود. عملیات ها معمولاً صبح زود آغاز می شد تا در آخرشب آن واحد خودش را پیدا کند و غافلگیر نشود.

شما گفتید به دیدن آقای چمران رفتید. بعد از رسیدن طرح بود؟

وقتی این دستور به دست من رسید، هنوز تیپ 1 گسترش پیدا نکرده و منطقه هم شناسایی نشده بود. رفتم خدمت دکتر چمران، به ایشان گفتم: شما اطلاعاتی از منطقه دارید؟ گفت: فقط مواظب کرخه کور(نور) باشید، چون عراقی ها شش پل خاکی روی کرخه کور زده اند. گفتم: برای زدن پل لوله گاز لازم دارم. لوله ها را فرستاد که حتی آن روز راننده جرثقیل را با تانک زدند.

موفق شدید پل بزنید؟

بله. در قسمت غرب رودخانه پلی با لوله ها درست کردیم.

چرا تیمسار ظهیرنژاد اجازه نداد تیپ 2 لشکر همراه شما به اهواز برود؟

ظهیرنژاد ازترس یک تیپ را پیش خودش نگه داشته بود. به او گفتم «تیمسار این تیپ را اینجا نگه ندارید؛ من نمی توانم با 2 تیپ متلاشی به لشکر 5 عراق که با تیپ 6 زرهی پشتیبانی می شود، حمله کنم. »

تیمسار ظهیرنژاد چه گفت؟

گفت: «تیپ هوابُرد را در اختیارتان می گذارم. »

چرا این تیپ پیاده؟

بله؛ این تیپ پیاده بود و نمی توانست هم پای واحد زرهی باشد. بعد از اعتراض من قرار شد تیپ دو زرهی لشکر 92 ازکارون عبور کند و در جفیر به ما ملحق شود.

فرمانده تیپ دو لشکر92 چه کسی بود و منطقه گسترش آنها کجا بود؟

تیپ دو لشکر 92 زرهی به فرماندهی سرهنگ امرالله شهبازی با چند دستگاه تانک در خط دفاعی در جنوب جادّه اهواز سوسنگرد گسترش یافته بود. قرارگاه جلویی این تیپ در زیر پلی در جادۀ اهواز سوسنگرد در مرکز منطقه عملیاتی قرار داشت. در چهاردهم دی 1359 جلسه ای در قرارگاه جلویی تیپ تشکیل شد و بنی صدر دستور داد فردا صبح ساعت 4: 30 حمله را آغاز کنید.

چه عملیاتی؟

عملیات آفندی نصر یا نبرد تانک ها که نخستین عملیات منظم ارتش بود و به عنوان بزرگ ترین عملیات موتوریزه نبردهای نیروهای مسلح در طول جنگ با عراق محسوب می شود و این عملیات به عنوان یک عملیات منظم از افتخارات لشکر 16 زرهی قزوین به شمار می رود.

تیمسار لطفی در حالی که چای سرد شده اش را هورت می کشید. عینکش را به چشم زد، پوشه ورق هایش را زیر و رو کرد و گفت: می خواهم متن دستوری که به من ابلاغ شده بود برایت بخوانم. «لشکر 16 زرهی مِنهای تیپ دو زرهی و گردان سوار زرهی، مأموریت دارد در ساعت 4: 30 دقیقه روز پانزده دی ماه 1359 تک نموده کرانه شمالی رودخانۀ کرخه کور را تصرف و تأمین نموده و با لشکر 92 در جُفیر الحاق حاصل نموده و بنا به دستور تک را ادامه داده، پس از تصرف پادگان حمید تک را به سمت مرز ادامه و نبرد را به داخل خاک دشمن بکشاند. »

اینجا اسمی از نیروهای سپاه و گروه نامنظم چمران آورده نشده است. آیا با هم هماهنگ نبودند؟

نظر فرماندۀ نیروی زمینی این بود که نیروهای سپاه وگروه های نامنظم معروف به گروه دکتر چمران به طور مستقل یا نیمه مستقل عمل کنند تا در مسئولیت ها تداخل به وجود نیاید، زیرا آن ها فاقد توپخانه، تانک و سلاح سنگین بودند و در جلسه ای که در قرارگاه مقدم نیروی زمینی تشکیل شده بود، موافقت شده بود دو گردان 150 نفره از نیروهای سپاه و نامنظم زیر امر یک تیپ قرار گیرد.

مأموریت آن ها چه بود؟

مأموریت آن ها، این بود که مناطق مین گذاری را مشخص کنند و جناحین تیپ یک و سه را پوشش دهند و به عنوان راهنما تا ردۀ گروهان و دسته اعزام شوند و اطلاعات درباره دشمن را در اختیار فرماندهان دسته، گروهان و گردان هر تیپ قرار دهند.

هدف این عملیات چه بود؟

آزادسازی شهرهویزه.

فرماندهان عملیات چه کسانی بودند؟

سرهنگ زرهی ستاد محمد جوادی فرمانده تیپ 3 از همدان، سرهنگ زرهی ستاد ایرج جمشیدی فرمانده تیپ 1 از قزوین، سرهنگ دوم زرهی ستاد رادفر جانشین فرمانده تیپ 1 و سرهنگ محمدباقر خوشنویسان معاونت فرماندهی لشکر 16 زرهی قزوین را برعهده داشتند. امراله شهبازی فرمانده تیپ 2 لشکر 92 زرهی اهواز و سرهنگ زرهی ستاد یعقوب حسینی جانشین عملیاتی فرمانده نیروی زمینی در قرارگاه مقدم جنوب و سرهنگ دوم توپخانه محبوبی[1] افسر توپخانه لشکر 16 زرهی قزوین، فرماندهان عملیات نصر بودند.

پس طرح اولیه عملیاتی نصر در بیست وششم آذرماه سال 1359 ابلاغ شد. آیا دراین زمان نیروها آماده بودند؟

این عملیات در زمانی اجرا شد که نیروهای مسلح ساماندهی نشده بودند و سپاه نیز یک یگان تازه تأسیس بود. در جریان ناآرامی شهرها درمنطقه کردستان از سوی شورای انقلاب تیپ 3 لشکر 16 زرهی قزوین برای سامان بخشیدن به آن مناطق مأموریت پیدا کرد که در آزادسازی سقز و کردستان نقش به سزایی داشت، این تیپ بعد از حضور در منطقه کردستان و بازسازی 20 روزه برای عملیات نصر به جنوب اعزام شد.

شما به عنوان فرمانده لشکر16 زرهی طرح و نظری درباره این عملیات نداشتید؟

ازآقای بنی صدر خواستم یک فرصت و یک امتیاز به من بدهد. گفت: چیه؟ هرچه بخواهی می ‎دهم. گفتم: یکی از اصول عملیات غافل گیری است. من هم نفرات را می شناسم و هم طرف روبه رو را. می دانم آنها منتظر حمله ما هستند. با توجه به اینکه نیروی بسیار کمی نسبت به دشمن دارم، می خواهم از اصل غافل گیری استفاده کنم. می خواهم «ساعت حمله 10 صبح روز 15 دی ماه و همچنین اجرای تک به صورت احاطه ای باشد تا با توجه به اصل زمان و نوع عمل دشمن غافل گیر شود. » این تقاضا مورد موافقت بنی صدر قرار گرفت. آن روز در حالی که حضرت آیت الله خامنه ای، تیمسار فلاحی، امام جمعه اهواز وآقای غرضی استاندارخوزستان در کنارم بودند، عملیات نصر را شروع کردم. از ساعت 9: 30 تا ساعت ده صبح یک آتش تهیه سنگین اجرا شد و ساعت ده صبح عملیات را با رمز «اللّه اکبر» آغازکردم.

آرایش تیپ ها چگونه بود؟

تیپ 1 عملِ احاطه را انجام داد و رفت پشت سر دشمن. تیپ 3 هم به صورت جبهه ای عمل کرد. ساعت 9 و سی دقیقه صبح هر چه توپخانه داشتیم به خط کردم. تیپ 3 در شرق و تیپ 1 در غرب قرار گرفتند. 30 دقیقه روی سر دشمن آتش ریختند. درست بعد از دو ساعت نیروهای دشمن را در سر پُل منهدم کردیم و تعداد زیادی ازآن ها کشته و حدود 1200 نفرشان اسیر شدند؛ مقدار زیادی نیز غنایم جنگی به دست آوردیم. ساعت یک بعد از ظهر با حضور حضرت آیت الله خامنه ای و تیمسارفلاحی پرچم جمهوری اسلامی ایران را در جنوب رودخانه کرخه کور{نور} نصب کردم. بعد یک پتو پهن کردیم و پس از اقامه نماز به امامت حضرت آیت الله خامنه ای ناهار آبگوشت هم خوردیم.

همین عملیات با وجود پیروزی دردسرهای زیادی هم برای شما به وجود آورد؟!

بله؛ متأسفانه! ولی دستورهایی که در مدت حمله صادر کردم، ضبط شد و در حال حاضر موجود است. مدّت چهار روز عملیات طول کشید. در حالی که قرار بود لشکر 92 زرهی از کارون عبورکند و در شمال رودخانه کرخه کور با لشکر 16 زرهی عمل الحاق حاصل نماید؛ اما الحاقی صورت نگرفت. در نتیجه لشکر 16 زرهی درمقابل یک سپاه تا دندان مسلحِ دشمن، تنها ماند. عراقی ها با توجه به برتری هوایی هم که نسبت به ما داشتند شروع به پاتک کردند. افراد لشکر با فداکاری و از جان گذشتگی در این چهار روز مقاومت کردند و 141 نفر از نیروهای ما شهید شدند. تلفات ما بالا بود. به ناچار به دستورِ ردۀ بالا، عقب نشینی کردیم، تا از انهدام کامل لشکر جلوگیری شود.

من و سرهنگ جوادی و سرهنگ جمشیدی به فرماندهان تیپ های لشکر اعلام کردیم که ما تا آخرین نفر و آخرین نفس از خاک وطن دفاع خواهیم کرد. سریعاً با کمک افسر مهندس و چند نفر دیگر مین های ضد تانک را روی پل های خاکی کرخه کور ریختیم و بعد شروع به عقب نشینی کردیم. زیرا تأکید قرارگاه مقدّم این بود که به عقب برگردید تا از انهدام کامل لشکر جلوگیری شود. گزارش عملیات هر روز به عرض امام خمینی می رسید. ایشان برای موفقیّت لشکر در روز اوّل دستور داده بودند که: «مردم همه به پشت بام ها بروند و فریاد اللّه اکبر سر دهند. » درموقع عقب نشینی هم فرموده بودند: «جنگ، هم جلو رفتن دارد و هم عقب روی دارد. » فوراً این فرمان را به تمام پرسنل لشکر رساندم. این فرمان امام باعث تقویت روحیه نیروهای لشکر شد.

روز پانزدهم عملیات به خوبی پیش رفت. خسارات زیادی به عراقی ها وارد شد و آن ها مجبور به عقب نشینی شدند؛ اما بنا بر اسناد به خاطر ناهماهنگی نتوانستید مواضع به دست آمده را نگه دارید و از روز شانزدهم مجبور به عقب نشینی شدید و آرایش نظامی دو طرف به حالت روز پانزدهم برگشت؟ دلایل شکست عملیات آفندی نصر به جز الحاق نشدن نیروهای لشکر 92 چه بود؟

اشکالات زیادی وجود داشت؛ از جمله نبودن جاده، نیرو و تجهیزات کافی و همچنین به علت عدم پیش بینی های لازم از نظر مهمّات، وسایل، بولدوزر، لودر و سایر تجهیزات لازم و دیگر وعده ها از قبیل تجهیزات و نیروهای نظامی که ردۀ بالا به ما وعده داده بودند و برآورده نکردند. همچنین تعداد نیروهای دشمن در این عملیات درست برآورد نشده بود. در نتیجه معلوم بود یک نیروی کوچک در مقابل یک نیروی بزرگ غالباً تلفات و ضایعات بیشتری خواهد داد. با توجه به اینکه در مرحلۀ اول موفقیّت صد در صد بود، ولی دشمن متکی به اصول جنگ و نحوۀ اجرای تاکتیک های کلاسیک بود و ما در کل با توجه به کمبود نیرو و تجهیزات در مراحل بعدی عملیات شکست خوردیم.

بنا به گفته یکی از برادران سپاهی شهید علم الهدی آن روز گفته بود باید به ارتشی ها روحیه بدهیم تا بیشتر جلو بیایند و حرکت کنند. به این ترتیب افراد پیاده جلوتر از نیروهای زرهی حرکت کردند؛ چرا چنین اتفاقی افتاد؟ آیا مانع رفتن آن ها هم شدید؟

ما شروع کردیم به دفاع کردن در حالی که مهمات نداشتیم؛ نفرهای ما کم شده بودند و تعدادی از تانک های ما نابود شده بود. با توجه به وضعیت منطقه و شرایط آن مرتب به آن ها می گفتیم: جلو نروید. آیت الله خامنه ای که در منطقه بودند، نیز همین نظر را داشتند و بارها گفتند: «من به بعضی از برادرها گفتم که حالا یک مقداری آمدید و نیروهای ما هم دارد پیش می رود؛ عجله نکنید، نروید حالا برگردید. بچه ها گفتند که نه. می خواهیم برویم و رفتند. » ما با توجه به وضعیت منطقه و شرایط آن مرتب به آن ها می گفتیم جلو نروید. عراقی ها در ضدحمله، نیروهای ایران را از زمین و هوا بمباران کردند. در مرحلۀ اول عملیات، لشکر موفق به پیش روی سریع شده بود؛ ولی بعد از آن من دستورهای حالت دفاعی را دورادور به یگان ها ابلاغ کرده بودم و مدرک آن نواری است که موجود هست و می دهم شما هم گوش بدهید. متأسفانه برادر حسین علم الهدی و دیگر دانشجویان به پیش روی خودشان ادامه دادند. آن ها مردان خدا و پیشتازان نبرد در راه حفظ استقلال میهن بودند. آن روز انگار فرزندان خودم را از دست داده بودم. آن ها موقع عقب نشینی لشکر جدا شدند و شهید شدند. در خط اول بودم و دستورها را به فرماندهان تیپ ها که آن ها هم همراه با نفرات ما در خط اوّل می جنگیدند، دادم و عملیات را هدایت می کردم. حضرت آیت الله خامنه ای بر این نبرد نظارت داشتند. اجازه بدهید متن صحبت های ایشان که بعد از عملیات در مجلس شورای اسلامی ایراد فرمودند و در روزنامه اطلاعات روز دوشنبه 8 تیر 1360 به شماره 16464 هم به چاپ رسیده است، به شما نشان دهم.

روزنامه را به دست من داد؛ جعبه قرص هایش را در آورد و درحالی که یک مشت قرص های رنگی با اشکال متفاوت خودنمایی می کرد چند تایی از آنها را در آورد و گفت:

«این هم از برکات جنگ است روزی 13 قرص می خورم. » من تحت درمان دکترهای روانشناس آمریکایی هستم. قرص ها را بالا انداخت. روزنامه را از من گرفت و شروع به خواندن کرد.

خانم لطفی به جمع ما آمد و میوه و شیرینی تعارف کرد. می دانستم حال تیمسار تعریفی ندارد. گفت: «شب ها از صدای شکستن استخوان های زیر شنی تانک ها بیدار می شوم. این کابوس سال هاست که دست از سرم برنمی دارد. مشت مشت قرص می خورم؛ اما فایده ای ندارد. دکترهایم را عوض می کنم؛ اما کابوس هایم همه یکی هستند. این هم ضربات خاموش جنگ است که به جانم افتاده است.

شنیده ام شما را مقصر اصلی می دانستند و نمی دانم به چه دلیلی می خواستند شما را محاکمه نظامی کنند؟

بعد از شکست درعملیات به قزوین برگشتم. چند روز بعد هیأتی 30 -40 نفره آمدند که مرا محاکمه کنند. تیمسار فلاحی گفت: «لطفی، بالأخره اعدام می شوی! تو را رها نمی کنند. گفتم: تیمسار، شما حرف نزنید، فقط بگویید: مسئول صحبت کند. مسئول هم من هستم. گفت: چه می خواهی بگویی؟ گفتم: از لحظه ای که درقرارگاه پیش من ایستاده بودی تا شروع حمله و انجام عملیات، همه داخل نوار کاست ضبط شده است. نوار را که گذاشتم، دیدند که چه مشکلاتی داشتم. مدرک داشتم. مرحله دوم عملیات، نیروهای ایرانی مغلوبِ توان زرهی بسیار بالای عراق شدند نه خیانت فرماندهانِ خودی. آن افراد بعد از این که به مکالمات نوار گوش دادند، به هم نگاه کردند. وقتی من و تیمسار فلاحی ازاتاق بیرون آمدیم، فلاحی گفت: «هم خودت و هم مرا نجات دادی!»

فشاری که درآن موقع به نیروهای ما ازطرف ارتش عراق وارد می شد، بسیار زیاد بود. ساعت به ساعت به مرز ایران حمله می شد تا این که نیروهای عراقی به منطقه آب تیمور، 21 کیلومتری اهواز رسیدند. حمله اول شان در پنج محور بود، اما هدف شان رسیدن به اهواز و بریدن سر خوزستان از ایران بود. با اینکه نیروهای ما به علت شروع انقلاب و پراکنده شدن نیروهای نظامی در استان های مختلف در وضعیت خوبی نبودند و تنها واحدی که تقریباً قوی تر مانده بود، لشکر 16 زرهی بود. به همین دلیل این عملیات به ما محول شده بود.

این هیأتِ بازرسی آیا بعد از هر عملیات فرماندهان را ملاقات می کردند؟

بعد از شکست عملیات نصر و شهید شدن دانشجویان به دیدن من آمدند. باید از فرماندهان پرسید. ولی با توجه به شواهد، اسناد و نظر فرماندهانِ عالی نظامی این عملیات موفقیت آمیز بود و لشکر 16زرهی توانست در مرحله اول این عملیات، تلفات سنگینی بر نیروی انسانی، تجهیزات و عدوات ارتش بعثی وارد کند. در واقع عملیات نصر، ارتش عراق را در لاک دفاعی فرو برد و مانع پیش روی دشمن به سمت اهواز شد.

مأموریت بعدی لشکر 16 زرهی چه بود؟

بعد از عملیات نصر چون خطر تهدید دشمن برای قطع محور سوسنگرد- حمیدیه افزایش یافته و برآورد شد که نیروهای موجود قادر به سدّ حملات احتمالی متجاوز در این منطقه نخواهند بود، از این رو پیشنهاد احداث یک سدّ خاکی روی رودخانۀ کرخه در منطقه سیدعلی در محور اهواز- سوسنگرد شد که این کار باعث جاری شدن آب به مناطق اشغالی دشمن در جنوب این محور می شد. یعنی مناطق وسیعی در شمال کرخه کور را آب فراگرفت و نیروهای متجاوز ناچار به تخلیه نواحی آب گرفته شدند و به پشت رودخانۀ کرخه کور رفتند. بعد از این عملیات که به «جنگ آب» معروف شد، عملیات توکّل در 20 دی ماه 1359 توسط عناصر فرماندهی اروند متشکل از نیروهای ارتش، ژاندارمری، تکاوران دریایی، گروه نامنظم نیروهای مردمی اجرا شد که نیروهای عراقی با تحمّل تلفات به مواضع قبلی خود عقب نشینی و وضعیت پدافندی اختیار کردند. هدف از عملیات توکل، شکستن حصر آبادان و پس گرفتن کرانه شرقی کارون و عقب راندن عراقی ها تا مرز بین المللی بود. این عملیات آخرین تلاش زرهی ایران در طی جنگ ایران و عراق بود.

برخی، اشکالات عملیات هویزه (نصر) را در مورد عملیات توکل نیز وارد می دانند. نظر شما چیست؟

بله اشکالاتی نظیر عدم توجه به شناسایی درست مواضع دشمن، نیروی زرهی اندک ما نسبت به دشمن، زمین نامناسب برای مانور زرهی، عدم مقابله با آتش ضدزرهی دشمن، نبود پشتیبانی هوایی کافی، دلایلی است که بین این دو عملیات مشترک بود. عملیات توکل دو روز بعد از عملیات نصر انجام شد که شاید یکی دیگر از اشکالات آن زمانِ نامناسب عملیات بود.

عملیات بعدیِ لشکر چه بود؟

عملیات طراح بود که در پنج مرداد 1360 تیپ سه زرهی لشکر 16 و نیروهای دکتر چمران و سپاه پاسداران انقلاب اسلامی طی چهار مرحله عملیات موفق شدیم نیروهای متجاوز را به پشت رودخانۀ کرخه کور عقب برانیم. بعد از این عملیات جناب آقای هاشمی رفسنجانی در نماز جمعه گفت: «سرهنگ لطفی فرمانده لشکر 16 زرهی، دشمن را مثل پنبه بُرید. »

بعد از آن عملیات موفقیّت آمیز ثامن الائمه بود، بعد از عملیات ثامن الائمه هنگامی که عده ای از شخصیت های نظامی سوار هواپیمای C -130 شدند تا از اهواز به تهران بروند، قرار بود من هم سوار آن هواپیما شوم. تیمسار فلاّحی به قرارگاه لشکر تشریف آورد و گفت: من می روم فرودگاه شما هم حاضر شوید سریعاً به فرودگاه بیایید تا پرواز کنیم! پس از رفتن او سرتیپ ظهیرنژاد آمد و گفت: «تیمسار فلاّحی کجا هستند؟» گفتم: «رفتند فرودگاه. » سرتیپ ظهیرنژاد گفت: به پرواز نمی رسم. شما هم از راه زمینی بیایید البته گویی از پرواز می ترسید و ترجیع می داد بیبشتر با ماشین تردد کند. پس از سانحه سقوط هواپیمای فرماندهان، سرتیپ ظهیرنژاد در تاریخ10/7/1360 به ریاست ستاد مشترک ارتش جمهوری اسلامی ایران و سرهنگ توپخانه علی صیّاد شیرازی به فرماندهی نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران منصوب شدند.

نقش سرهنگ صیاد شیرازی در تعامل بین ارتش و سپاه چگونه بود؟

سرهنگ صیّاد شیرازی، نوجوانی نسبت به درجه اش بود و در رده های بالای فرماندهی تجربه ای نداشت ولی افسری مؤمن، باهوش و زرنگ بود و به زودی فهمید که باید افسران ستاد او افسران مجرّب، کارکشته، ورزیده و دارای تخصص های مربوطه باشند. بودند فرماندهانی که با صیاد همکاری نکردند، البته صیاد هم افسر موجه و شناخته شده ای بود که خیلی از فرماندهان ایشان را مثل من قبول داشتند. صیاد پس از انتصابش به فرماندهی نیروی زمینی جلسه ای تشکیل داد و به فرماندهان گفت: هرکس مرا قبول ندارد، می تواند استعفا دهد.

برخی از فرماندهان از جمله سرهنگ شهاب الدین جوادی فرمانده لشکر پیروز 77 خراسان علی رغم این که چند صباحی از پیروزی لشکرش در آزادسازی آبادان نمی گذشت، انتصاب صیاد شیرازی را قبول نداشت و در همان جلسه استعفا داد. آن روز در جلسه بودم و دیدم که سرهنگ جوادی با دلخوری ازجلسه بیرون رفت، ولی من و سرهنگ منفرد نیاکی فرمانده لشکر زرهی 92 فرماندهی او را قبول داشتیم. من معتقد بودم یک نیروی نظامی نباید به این مسائل کار داشته باشد و باید، تنها به انجام خدمت فکر کند. بارها گفته ام کاری به این مسائل ندارم. گفتم که. صیاد در قرارگاه کربلا (مشترک ارتش و سپاه) افسرانی را برای ستاد دعوت به کار کرد که مشاوران فرماندهی اش بودند.

افسران ارشد چه کسانی بودند؟

سرهنگ زرهی ستاد علی اکبر موسوی قویدل به عنوان افسر عملیات و سرهنگ پیاده ستاد عبدالحسین مفید به عنوان افسر اطلاعات، سرهنگ ستاد بختیاری، سرهنگ ستاد معینی وزیری، سرهنگ ستاد اقبال محمدزاده، سرهنگ ستاد امیربیگی که هر کدام از این افسران را که دارای تخصص و ورزیدگی کامل بودند و در مانورهای مختلف در سِمت فرماندهی و ستاد شرکت کرده و تجربه کافی داشتند، جذب قرارگاه مشترک کرد و با استفاده از راهنمایی های آن ها، ابتکار دیگری نیز به کار برد و با ترکیب نیروهای ارتش و سپاه و نیروهای بسیجی و همکاری با فرماندهان سپاه از جمله: برادر محسن رضایی فرمانده سپاه، برادر غلام علی رشید، برادر محمدعلی جعفری، برادر رحیم صفوی و برادر غلامپور و سایر برادران سپاه توانست موفقیت های شایانی در جنگ ایران و عراق بعد از عملیات ثامن الائمه به دست آورَد.

عملیات طریق القدس، عملیاتی که امام خمینی آن رافتح الفتوح نامید، اولین عملیات مشترک قرارگاه کربلا بود. از این عملیات بگویید؟

قبل از هرچیز بگویم؛ روزاولِ جنگ من و تیمسار فلاحی مصرّ بودیم که باید به منظورجلوگیری از جابه جایی سریع نیروهای عراقی از شمال به جنوب، بستان آزاد شود، ولی سرتیپ ظهیرنژاد با این نظریه مخالف بود. حتی طرحی تهیه کردم و به تیمسار فلاحی دادم؛ ولی سرتیپ ظهیرنژاد با دیدن طرح گفت: این چه طرحی است که این طور دراز شده و تا بستان ادامه دارد؟! گفتم: در این طرح تک در شمال رودخانه کرخه برای تأمین بستان و تک هم زمان در جنوب کرخه برای تأمین مناطق غرب سوسنگرد تا کرانه شرقی هورالعظیم اجرا می شود. تیمسار ظهیرنژاد باز مخالفت کرد. تا اینکه سرهنگ توپخانه صیّاد شیرازی پس از انتصاب به فرماندهی نیروی زمینی، از قرارگاه مقدم نیروی زمینی در جنوب خواست طرح ها و نظرات خود را در زمینه چگونگی اجرای طرح های آفندی وسیع در منطقه خوزستان ارائه دهند. قرارگاه مقدم، اجرای عملیات ورود به منطقه دزفول و بستان را پیشنهاد کرد که این طرح، نشأت گرفته از نظرها و طرح های قبلی بود؛ با این تفاوت که این بار چگونگی استفاده از نیروهای بسیجی و سپاه پاسداران برای بالا بردن توان رزمی ارتش را نیز دربرداشت.

سرهنگ صیاد- فرمانده نیروی زمینی- پس از این که از قرارگاه مقدم نیروی زمینی دردزفول به تهران برگشت. دو نفر از افسران اطلاعات و عملیات قرارگاه مقدم را احضار کرد و تدبیر کلی خود مبنی بر اجرای عملیات تهاجمی گسترده در منطقه دزفول و بستان را اعلام کرد. در حقیقت تصویب همان پیشنهادهای ارائه شده قبلی بود. او دستور داد طرح عملیاتی در مناطق یاد شده تهیه شود.

براساس طرح، تغییری در ترکیب و ترتیب نیروها به وجود آمد؟

ابتدا قرار شد لشکر 16 زرهی با یک تیپ از لشکر 92 زرهی تقویت شود و یگان هایی از سپاه پاسداران در منطقه شمال و جنوب رودخانه کرخه تک کنند و بستان و مناطق غرب سوسنگرد را آزاد کنند. در این زمان تیپ یکم زرهی و تیپ 55 هوابُرد که در کنترل عملیاتی لشکر16 زرهی قرار داشت در حدود 8 کیلومتری غرب سوسنگرد و تیپ سه زرهی در منطقه طراح در شمال کرخه کور گسترش داشتند و تیپ دو زرهی لشکر 16 زرهی در اختیار نیروی زمینی و در منطقه رقابیّه مستقر بود. پیشنهاد کردم تیپ 55 هوابُرد با تیپ دو زرهی تعویض گردد تا همه یگان های لشکر در عملیات حضور داشته باشند. خدا را شکر صیاد و قرارگاه مقدم با این پیشنهاد موافقت کرد و دستور تعویض را صادر کرد. در نتیجه تیپ دو زرهی لشکر 16 در شمال تیپ یک زرهی لشکر مستقر شد.

فرمانده تیپ دو لشکر 16 زرهی چه کسی بود؟

سرهنگ زمان فر.

از نامگذاری طرح عملیات بگویید.

درابتدا طرح به نام طرح «عملیاتی ولی الله» نام گذاری شد. در شور ستادی بررسی شد و مسئول وقتِ اطلاعات سپاه، نام کربلا را پیشنهاد کرد و مورد موافقت فرمانده نیروی زمینی قرار گرفت و فرمانده نیروی زمینی اضافه کرد: «بعد از این چون عملیات متعددی انجام خواهد گرفت لذا طرح ها به نام های کربلا 1 و 2 و 3- . . نامیده شوند. » براساس طرح عملیاتی کربلا 1 بعداً طریق القدس نام گرفت.

براساس طرح عملیاتی گسترش تیپ های لشکر 16 در چه نقاطی بود؟

براساس طرح باید تیپ سه لشکر 16 زرهی و یگان هایی از سپاه پاسداران در شمال کرخه تک کرده و منطقه شمال غربی بستان را که به نام دهانه بستان معروف است تأمین می کرد. تیپ های یک و دو لشکر 16 زرهی و یگان هایی از سپاه در جنوب کرخه تک کرده و بستان و ساحل شرقی هورالعظیم و کرانه شمالی نیسان را تأمین می کردند.

تیپ احتیاط کدام بود؟

در این طرح تیپ دوم لشکر 92 زرهی یگان احتیاط عملیات منظور شده بود.

مانور نیروها چگونه بود؟

مانور نیروها در طرح مزبور یک مانور رخنه ای بود. ولی اجرای مانور احاطه ای بود و تک به جناح عقبه دشمن، سببِ ازهم پاشیدگی سریع نیرو، سیستم فرماندهی و سقوط مواضع دشمن شد و نتایج درخشانی در پی داشت؛ ولی با توجه به شناسایی های به عمل آمده از استحکامات دشمن در مواضع پدافندی این موفقیّت بسیار ضعیف به نظر می رسید. نتیجه بررسی ها نشان داد که اجرای مانور احاطه ای در جنوب کرخه کور امکان پذیر نیست، زیرا پهلوهای شمالی و جنوبی دشمن در این منطقه به رودخانه کرخه و نیسان متکی بود.

گسترش نیروهای دشمن چگونه بود؟

یگان های دشمن طوری گسترش یافته بودند که هیچ جناح باز یا ضعیفی که امکان اجرای مانور احاطه ای را برای نیروهای ایرانی فراهم آورد، وجود نداشت. به همین دلیل باید در منطقه جنوب کرخه مانور رخنه ای انجام می شد ولی در منطقه شمال کرخه که پهلوی جنوبی دشمن به رودخانه بود و پهلوی شمالی دشمن به منطقه تپه ماهور رملی و دامنه میش داغ متکّی بود، تهدید جناح جنوبی و عقبه دشمن به دلیل وجود رودخانه کرخه ممکن نبود.

زمین های رملی شمال هم غیر قابل عبور بود؟

بله؛ حرکت ادوات زرهی و چرخ دار در آن غیرممکن بود. به همین علّت دشمن، پهلوی راست نیروهایش را به منظور تأمین و جلوگیری از آسیب پذیری در شمال کرخه به منطقه رملی متکّی کرده بود. البته منطقه رملی توسط رزمندگان ارتش و سپاهی مورد شناسایی قرار گرفته بود و اطلاعات جامعی از وضعیت این منطقه جمع آوری شده بود. برادران سپاه پاسداران با توجه به شناسایی هایی که انجام دادند، اعلام کردند که آمادگی دارند با یک تیپ پیاده متشکل از نیروهای بسیجی از منطقه رملی وارد عمل شوند؛ زیرا عبور از معبر رملی را تهدیدی برای جناح دشمن در شمال کرخه و احاطه عقبه او در غرب می دانستند. سپاه پاسداران یکی از چهار تیپ اش را برای عمل در منطقه رملی و تهدید جناح و عقبه دشمن در شمال کرخه اختصاص داد.

قبلاً من و شهید تیمسار فلاّحی رئیس وقت ستاد مشترک ارتش معتقد بودیم که آزادسازی شهر بستان دارای اهمیّت بسیاری است و بازپس گرفتن بستان اثرات تبلیغاتی، نظامی و سیاسی خوبی خواهد داشت. شهید تیمسار فلاّحی جاده ای را می شناخت که از شمال شهر بستان به سمت تنگ میش داغ امتداد داشت و از آنجا وارد دشت رقابیّه می شد. این جادّه در گذشته در مانورهای نظامی این منطقه مورد استفاده قرار می گرفت. ولی این جاده به مرور زمان زیر توده های شن مدفون شده و فقط قسمت هایی از آن بیرون مانده بود. او می گفت: از این جاده می توان برای دستیابی به بستان استفاده کرد و تصمیم داشت تا با کشیدن راهی از میش داغ به تپّه های الله اکبر، منطقه شمالی کرخه را به دشت رقابیه مرتبط سازد. پس از شناسایی با استفاده از امکانات محدود مهندسی از سمت تنگ میش داغ کار جاده سازی آغاز شد و با شهادت تیمسار فلاّحی در سانحه هوایی این کار متوقف شد.

چرا از افراد بومی یا بلدچی استفاده نکردید؟

اتفاقاً یک سرباز به نام جمعه موسوی از اهالی بستان بود که قبلاً در جمع آوری اطلاعات از دشمن به تیپ سه لشکر 92 کمک می کرد. او قبل از خدمت چوپان بود و به این منطقه آشنایی داشت. بعد از عملیات الله اکبر در سی ویکم اردیبهشت 1360 این سرباز به منظور کسب خبر از دشمن تا حوالی بستان رفت و آمد می کرد. در این رفت و آمدها، جمعه متوجه شده بود که از حوالی تپّه سبز بستان به استثنای چند کیلومتر اول تپّه های کوتاه و بلند رملی به هم پیوسته هستند؛ بعد از آن، زمین های رملی متناوباً از هم جدا شده و بین آن ها دشت های باریک و زمین های سخت وجود دارد و تپّه های رملی بلند در بعضی از مناطق بر مواضع دشمن اشراف دارند و از آن ها برای دیدبانی می توان استفاده کرد.

پس می توانستید برعقبه دشمن اشراف داشته باشید؟

بله، آشنایی این سرباز به منطقه این فکر را تقویت کرد که می توان از این منطقه برای دسترسی به عقبه دشمن استفاده کرد. به همین دلیل به منظور تکمیل شناسایی و جمع آوری اطلاعات بیشتر، تیمی متشکل از سه نفر از نیروهای سپاه و سه نفر از تیپ سه زرهی لشکر 92 و سرباز جمعه موسوی به سرپرستی یکی از اعضای سپاه خوزستان به نام برادر حسینی، مأموریت یافتند تا از این منطقه، شناسایی دقیقی به عمل آورند. این تیم به منظور پوشش اقدامات و به حداقل رساندن تردد خود پایگاهی در چهارکیلومتری شمال شرقی تپه سبز و نزدیک یک چاه متروکه انتخاب کردند و در آنجا مستقر شدند و با زحمات و مشکلات زیاد منطقه را شناسایی کردند و موفق شدند، سه دیدگاه مناسب و مشرف بر جناح دشمن انتخاب کنند و با استفاده از این دیدگاه ها اطلاعات بسیار دقیقی از مواضع پدافندی و عقبه آن ها به دست آورند و مسیر را علامت گذاری کنند که حدود 12 کیلومتر طول داشت.

جاده را ساختید؟

بله. این مأموریت به جهاد سازندگی استان سمنان واگذار شد. آقایان حسن بیگی، علی آبادی و میری انجام دادند و با ایثار و تلاشی وصف ناپذیر بر روی رمل ها جاده ساختند و این جاده عامل مهم پیروزی و دستیابی به عقبه دشمن در جبهه شمال کرخه بود.

چه تاریخی؟

در دهه دوّم آبان 1360 عملیات راه سازی شروع شد و در ششم آذر 1360 جاده سازی تا دیدگاه اول پایان یافت. این یکی از شاهکارهای جاده سازی در دنیا بود. ادامه جاده به طول کلّی 16 کیلومتر با علامت گذاری پایان یافت.

اولین نیروهایی که از جاده استفاده کردند چه کسانی بودند؟

هم زمان با پایان یافتن جاده، گردان 293 زرهی از تیپ سوم لشکر 92 زرهی به فرماندهی سرهنگ علی صفوی[2] حرکت نفوذی خود را به سوی دیدگاه سوم آغاز کردند و همچنین یگان های پیاده تیپ چهارم امام سجّاد(ع) سپاه در حوالی دیدگاه های سه گانه مستقر و آماده اجرای عملیات غافلگیری دشمن شدند.

تیپ دو زرهی لشکر 92 زرهی به صورت دو گروه رزمی در شمال و جنوب کرخه در حوالی روستای سبحانی، به عنوان احتیاط مستقر شدند. سپاه پاسداران نیز پاسگاه فرماندهی خود را در روستای بردیه در جنوب کرخه کنار جاده سوسنگرد- بستان مستقر کرد و جلسات مشورتی با حضور فرماندهان سپاه و قرارگاه کربلا 1 در این پاسگاه یا پاسگاه فرماندهی لشکر 16 زرهی یا تیپ دو زرهی لشکر 92 زرهی برگزار می شد.

زمان و مکان عملیات طریق القدس چه وقت و کجا بود؟

در ساعت 00: 30 روز هشتم آذر 1360 صدای غرّش توپ ها و غریو شلیک موشک های کاتیوشا مانند رعد در فضا پیچید که برابر طرح لشکر 16 زرهی توسط تیپ سه لشکر 16 زرهی در منطقه طراح، کرخه کور برای فریب دشمن اجرا شد که بلافاصله با آتش متقابل و بسیار سنگین توپخانه عراق مواجه شد و برق دهانه توپ ها و انفجار گلوله ها مداوماً فضا را روشن می کرد و غریو رعد آسای شلیک توپخانه در طراح لحظه ای قطع نمی شد. بدین ترتیب نبرد طریق القدس پس از یک ماه ونیم تلاش و تهیّه مقدمات شروع شد. به فرماندهان تأکید کرده بودم که برای غافل گیری و تأمین عملیات مکالمات بی سیم به حداقل برسد. یگان های زرهی منتظر باز شدن معبرهای میادین مین بودند. بالاخره پس از گشایش حرکت ها شروع شد.

در ساعت سه وپنجاه دقیقه تیپ یک گزارشی داد که پل های دفاعیه و الوان را تأمین کرده و دشمن مقاومت بسیار ضعیفی از خود نشان داده و یگان های عراقی به سمت عقب و به سوی پل پا به فرار گذاشته اند. گردان 125 مکانیزه به فرماندهی سرگرد مخبری[3] از تیپ دو زرهی لشکر 16 زرهی در امتداد سابله موفق به پیش روی شد و خاکریز اول دشمن را تصرف کرد. گردان 114 مکانیزه که در جنوب گردان 125 مکانیزه عمل می کرد، موفق شد از خاکریز دوم دشمن عبور کند.

پس از بررسی در ستاد و قرارگاه کربلا، مانور احاطه ای با استفاده از مسیر شناسایی شده امکان پذیر به نظر می رسید. بالاخره تصمیم گرفته شد نیرویی متشکل از یک تیپ زرهی ارتش و یک تیپ پیاده سپاه به خطوط مقدّم دشمن در شمال کرخه تک کنند و رزمندگان دیگری از سپاه که قبلاً در حوالی دیدگاه های سه گانه مستقر شده بودند هم زمان در سه ستون برای غافل گیری دشمن تک کنند.

لطفاً ازسرگرد قهرمان مخبری فرمانده گردان 125 بگویید. چه کار کرد که نامش در عملیات طریق القدس ماندگار شد؟

تیپ کربلا از سپاه پاسداران در عبور از نهر عَبید و تک به خاکریز دشمن در ساحل رودخانه با مقاومت بسیار شدید دشمن مواجه شد و موفق به عبور از نهر عبید نشد. به همین دلیل به دستور من گردان 125 مکانیزه به فرماندهی سرگرد مخبری و یک گردان تانک از لشکر92 زرهی به فر ماندهی لهراسبی با تلاش فراوان به ساحل نهر عَبید نزدیک شد و طی یک درگیری شدید و با تحمّل تلفات و ضایعات زیاد، در شمالی ترین منطقه نهر عَبید و نزدیک محل تقاطع این نهر با رودخانه کرخه روی نهر عبید پلی مستقر کرد، اما به علت آتش شدید دشمن و درگیری بسیار شدید، انتهای پل که کاملاً روی ساحل مستقر نشده بود با عبوراوّلین نفربر در آب فرورفت و تلاش برای نصب دوباره آن بی حاصل بود و سه دستگاه نفربر گردان 125 که تلاش کردند از نهرعبورکنند توسط دشمن منهدم شدند. پس ازاین حادثه فرمانده گردان 125 تصمیم گرفت در امتداد رودخانه سابله با استفاده از جاده آسفالته سوسنگرد بستان تک کند و پل بتونی روی رودخانه سابله را تصرف کند و از آنجا به پشت مواضع دشمن در ساحل نهر عبید حمله ور شود و سپس به سمت هدف واگذاری یعنی بستان پیش روی کند. به همین منظور گردان 125 مکانیزه به مواضع عراقی ها یورش بردند و خاکریز اول را درهم شکستند و در امتداد جاده سوسنگرد بستان پیشروی کردند و ضمن وارد آوردن تلفات سنگین به دشمن و اسیر کردن 45 نفر ازآن ها به 600 متری پل بتونی سابله رسیدند و خاکریز دوم دشمن را نیز تصرف کردند، امّا به علت مقاومت شدید گردان تانک قادسیّه همان جا متوقف شدند.

گردان 114 مکانیزه نیز در جنوب گردان 125 دلاورانه به دشمن حمله کردند و خاکریز اول را شکافتند، اما به علّت باز بودن جناح جنوبی شان متوقف شدند.

در همین حال گردان 125 مکانیزه در سمت پل سابله پیشروی کردند و دشمن را به عقب راندند و به علت مقاومت شدید دشمن جنگ به نبرد تن به تن کشید و یگان های گردان 125 به پل سابله نزدیک تر شدند. در این موقع یگان های کمکی نیروهای عراقی به منظور جلوگیری از سقوط نیروهایی که از بستان دفاع می کردند ستون زرهی عظیمی از جنوب به طرف بستان روی جاده تقاون که به جاده پل سابله منتهی می ‎شد برای تقویت یگان های خود در منطقه پل سابله و بستان حرکت دادند تا از رسیدن گردان 125 مکانیزه و گردان 114 و تیپ کربلا به فرماندهی برادر مرتضی قربانی به پل سابله جلوگیری کنند. ولی به جرأت می توانم بگویم که مرتضی قربانی و سرگرد مخبری و نیروهای گردان 125 حماسه آفریدند و یک ستون زرهی دشمن را که تعدادی تانک در حال عبور از پل سابله بود، با شکارچیان تانک به این ستون زرهی حمله ور شدند و حدود 43 دستگاه تانک دشمن را منهدم کردند. مدتی پل بسته شد و با کنار کشیدن آن ها نیروهای تیپ دو و تیپ کربلا از پل عبورکردند و به طرف بستان رفتند. البته غیر از پل سابله، دو پل شناور عراقی در غرب این منطقه به تصرف درآمد. زمانی که هنوز پل سابله تصرف نشده بود، برای ارتباط جنوب کرخه با منطقه شمال سابله در قسمت نهایی نهر عبید یک پل نظامی روی این نهر نصب شد و ارتباط تیپ دو لشکر با شمال سابله برقرار شد و یگان ها با عبور از این پل مواضع دشمن را تصرف کردند.

شنیدم درجه سرهنگی سرگرد مخبری را زیر آتش و گلوله به او دادید؟

بله؛ من بعد از عملیات فرمانده نیروی زمینی را به جبهه میان نیروها دعوت کردم. بعد ازدوش خود یک جفت درجه کندم و به سرهنگ صیّاد گفتم: این ها را بر دوش سرگرد مخبری نصب کنید و او را به درجه سرهنگ دوّمی مفتخر کنید. سرهنگ صیّاد این کار را انجام داد و در همین هنگام، هواپیماهای عراقی حمله کردند و ما را زیر رگبار تیربارهای خود قرار دادند، ولی از آن جا که ما برای حق در راه خدا و وطن می جنگیدیم، هیچ آسیبی ندیدیم، جا داشت که آن روزدرجه افتخاری هم بر دوش برادر قربانی نصب می شد.

پی نوشت ها:

[1] سرهنگ محبوبی در سوئد زندگی می کند.

[2] سرهنگ علی صفوی مرداد 1362 در فکه شهید شد.

[3] سرهنگ غلامرضا مخبری اسفند 1361 در کردستان شهید شد.

حوزه

تیمسار سیروس لطفی فرمانده ی عملیات بزرگ خرمشهر

نوشتۀ : آرسام محمودی

تیمسار سیروس لطفی

تیمسار سیروس لطفی از افسران تبریزی ارتش شاهنشاهی ایران بود که از تصفیه های دوران دولت موقت بازرگان و انقلابیان پنجاه و هفتی جان سالم به در برد و در دوران جنگ فرماندهی لشکر ۱۶ زرهی قزوین را بر عهده داشت. او با لشکر تحت فرماندهی خود در جریان عملیات آزادسازی خرمشهر با ایستادگی در برابر دو لشکر عراق، نقش اصلی را در آزادسازی این شهر ایفا کرد. او زادۀ ۱۳۱۴ در تبریز بود و در سال ۱۳۳۷ از دانشکدۀ افسری فارغ‌التحصیل شد. متأسفانه من بسیار دیر با ایشان آشنا شدم ؛ آن هم در آبان ماه ۱۳۹۷ و زمانی که در ستاد نیروی زمینی ارتش در لویزان به عنوان افسر وظیفه مشغول خدمت بودم و پیکر ایشان را برای تشییع به ستاد آورده بودند. در ۳۸ سال گذشته گروهی تلاش بسیارکرده اند تا نقش ارتش ایران را در جنگ، کمرنگ که چه عرض کنم، پاک و انکار کنند. هر روز و هر ماه و هر سال به مناسبت‌های گوناگون ، در مراسم گوناگون دسته‌ای از افراد که نقش چندانی در آزادسازی خرمشهر نداشته اند، به عنوان ناجی خرمشهر معرفی می‌کنند و هیچ اشاره‌ای به رشادت‌های ارتشیان بازمانده از تصفیۀ دولت موقت بازرگان و انقلابیان سال ۱۳۵۷، در پیروزی‌های جنگ نمی‌شود. تنها در سال‌های اخیر با روشنگری‌هایی که از سوی برخی افسران بازنشسته چون ناخدا هوشنگ صمدی یا تیمسار مسعود بختیاری از تریبون‌های رسمی صورت گرفته است، مردم و به ویژه جوانان ایران، با نقش ارتش در دفاع از ایران در جنگ تحمیلی – آن هم نه به عنوان عامل اصلی و تعیین کننده، بلکه به عنوان عامل فرعی در موفقیت‌های نظامی – آشنا شده اند .

در دوران آموزش در سربازی در مرکز آموزش ۰۲ی نیروی زمینی ارتش، سرهنگ خلبان اردشیر کریم‌زاده که خود از خلبانان هلیکوپترهای هوانیروز بود و در جریان عملیات آزادسازی خرمشهر نیز شرکت داشت، سخن جالبی گفت: «گاهی برخی از من می پرسند ، مگر ارتش هم در جنگ بوده ؟ [من خطاب به آنها می‌گویم] اگر ما نبودیم که شما نمی‌توانستید قدم از قدم بردارید». و باز از زبان سرهنگ قمری که فرماندۀ گردان دژ در روزهای آغازین جنگ بود، شنیدم که از دلاوری یک شهید ارتشی به نام زارعیان یاد کرد و گفت: «کاش زارعیان ارتشی نبود؛ اگر زارعیان ارتشی نبود همۀ دنیا او را می‌شناختند».

روان همۀ ارتشیان و ارتشتاران مدافع ایران، شاد و یادشان گرامی .ایران چهر

گفتگو با امیرسرتیپ سیروس لطفی فرمانده سابق لشکر16 زرهی قزوین - بخش اول

گفتگو با امیرسرتیپ سیروس لطفی فرمانده سابق لشکر16 زرهی قزوین - بخش اول-img

امیر سرتیپ زرهی ستاد سیروس لطفی فرمانده سابق لشکر 16 زرهی قزوین در جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، فرمانده قرارگاه قدس ارتش و معاون عملیات در ستاد مشترک ارتش و معاون اطلاعات و عملیات ستاد کل نیروهای مسلح بود. وی در عملیات نصر، طراح، ثامن الائمه، طریق القدس، بیت المقدس، فتح المبین، رمضان، والفجر مقدماتی، والفجر 1 2 3 فرماندهی زرهی عملیات ها را بر عهده داشت. او پس از بازنشستگی در دانشکده افسری امام علی(ع) و دانشگاه فرماندهی و ستاد آجا و سپاه پاسداران تدریس می کرد. تیمسار لطفی دارنده نشان فتح از سوی رهبر معظم انقلاب اسلامی است. امیر سرتیپ زرهی ستاد سیروس لطفی 18 آبان 1397 در تهران درگذشت.

منبع : سایت تاریخ شفاهی ایرانمصاحبه شونده : لطفی، سیروستعداد بازدید : 981 تاریخ درج : 1401/11/27


در ابتدا از این که مرا در خانه خودتان پذیرفتید؛ متشکرم. لطفاً از خودتان و این که چرا جذب ارتش شدید بگویید؟

سیروس لطفی سیه رودی هستم. در سال 1314 در شهر صوفیان آذربایجان شرقی متولد شدم. اصالتاً تبریزی هستم. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در تبریز گذراندم. پدرم ارتشی و رئیس راه آهن صوفیان بود. آن زمان راه آهن را نیروهای ارتشی کنترل و اداره می کردند. پدرم را روس ها سال 1320 کشتند و در بچگی پدرم را از دست دادم.

شاید یکی از دلایلی که جذب ارتش شدم همین بود که طعم تلخ یتیمی از یک طرف و خاطره چگونه مردن پدرم از طرف دیگر مرا به شغل نظامی کشاند. در سال 1334 وارد دانشکده افسری شدم و لیسانس نظامی را در سال 1337 با درجه ستوان دوّمی بین 420 نفر با رتبه اول فارغ التحصیل شدم. دوره مقدّماتی زرهی را در دانشکده زرهی به مدّت شش ماه طی کردم و سپس در مرکز زرهی به عنوان استاد بخش جنگ افزار مشغول تدریس شدم. به مدت یک سال برای گذراندن دوره توجیهی افسر زرهی و افسر تعمیرات خودروها و تانک های «ام 60» و «آ یک» به امریکا اعزام شدم و بعد ازگذراندن دوره به پادگان جی رفتم و مشغول تدریس در مرکز زرهی و همچنین فرمانده گروهان دانشجویان احتیاط سوار زرهی شدم. در سال 1346 به لشکر 92 زرهی اهواز منتقل شدم.

به چه شغلی مشغول شدید؟

در لشکر زرهی 92 فرمانده گروهان تانک در تیپ یکم زرهی شدم.

شما هم در جریان اسکورت کشتی ابن سینا بودید؟

بله، سال 1348 فرمانده گروه رزمی اسکورت کشتی ابن سینا بودم. عملیات مشترک اروند که بیشتر به نام «عما» معروف است، صرفاً نمایش قدرتی بود که در آوریل 1969 توسط نیروهای نظامی ایران انجام شد و دلیلش هم ادعای دولت عراق بر مالکیت به حق ما بر اروندرود بود و تهدید کرده بود کشتی ها تنها با نصب پرچم عراق مجاز هستند از اروند بگذرند؛ به همین دلیل کشتی بازرگانی ابن سینا با حمل محموله ای از تیرآهن و برافراشتن پرچم ایران از طریق رودخانه به سمت خلیج فارس با اسکادران اف 4 فانتوم حرکت کرد و یکی از ناوچه های توپدار به فرماندهی ناخدا دوم عطایی نیز کشتی را اسکورت کرد. او گفته بود: «من روی عرشه می ایستم و سلام می دهم و تا انتهای اروند می روم تا ببینم چه کسی مانع من می شود. » سربازان ایرانی از لشکر 92 و 77 هم درمجاورت خرمشهر، آبادان مستقر شدند و نیروهای عراقی هم در بصره آماده بودند. این مأموریت به نحو احسن انجام شد. به نوعی به نمایش قدرت نظامی ایران بود. ما کاملاً آماده هر درگیری و برخوردی بودیم؛ ولی درگیری پیش نیامد. همان سال به علّت اختلافات مرزی بین ایران و عراق به مرز فکه اعزام شدم و در سال 1348 و 1349 دانشکده فرماندهی و ستاد را با درجه سروانی تمام کردم.

بعد از دوره دافوس[1] به کجا اعزام شدید؟

برای گذراندن دوره افسر ناظر مقدّم هوائی به آلمان رفتم.

پس از بازگشت به کجا منتقل شدید؟

به لشکر 81 زرهی کرمانشاه منتقل شدم

به چه سمتی؟

مدت سه سال فرمانده گردان 285 تانک تیپ 2 زرهی کرمانشاه بودم و در این مدت به مأموریت مرزی سومار اعزام شدم و همچنین مأموریت هایی در ظفار، پاکستان و اُردن رفتم و به مدّت یکسال معاون تیپ 1 زرهی اسلام آباد شدم و بعدها با درجه سرهنگ دومی رئیس رکن 4 لشکر شدم و به منظور گرفتن درجه سرهنگ تمامی، سال 1356 به مدت یک سال معاون تیپ یک زرهی لشکر 81 بودم و به اسلام آباد منتقل شدم و سپس رئیس ستاد لشکر 81 زرهی شدم.

با پیروزی انقلاب همین سمت را داشتید؟

بله؛ رئیس ستاد لشکر 81 زرهی بودم که انقلاب اسلامی پیروز شد.

سال1357 فرمانده لشکر81 زرهی چه کسی بود؟

سرلشکر منوچهر فوزی بود. او رابطه خوبی با روحانیت داشت. یک فرد مؤمن و مذهبی بود. در زمان او حکومت نظامی اجرا نشد. پس از پیروزی انقلاب فرمانده و معاون لشکر به تهران رفتند.

چه کسی جانشین سرلشکر منوچهر فوزی شد؟

به طور موقت فرمانده توپخانه لشکر، سرهنگ فتوت سرپرست لشکر شد. مدتی بعد سرهنگ فولادی از تهران آمد و سمت فرماندهی لشکر را به عهده گرفت.

شما کماکان همان مسئولیت رئیس ستاد را بر عهده داشتید؟

باید بگویم یکی از افسران پشتیبانی منطقه خود را انقلابی معرفی کرد و با چند نفر دیگر دفتری به دست گرفتند و بسیاری از افسران مجرب و کارآزموده با معلومات نظامی و عملاً فرماندهی کرده را بازنشسته کردند، که من هم جزء همان افسران بودم.

شما چه کارکردید؟

فروردین 1358 به تهران آمدم و به نیروی زمینی رفتم.

چرا؟

رفتم تا وضع حقوق بازنشستگی ام را معین کنند. به دفتر فرمانده نیروی زمینی تیمسار فلاحی رفتم. وقتی ایشان مرا دید. گفت: چرا لباس شخصی پوشیده ای؟! وقتی ماجرای بازنشستگی اجباری ام را شنید، سرگرد مجید رئیس دانا را صدا کرد.

سرگرد آجودان تیمسار فلاحی بود؟

نه؛ سرگرد مجید رئیس دانا هم افسر زرهی بود ولی گویا عضو تیم انقلابی و پاکسازی ارتش همراه سرهنگ شریف نسب بود.

عذر می خواهم ادامه صحبت تان را بفرمایید. تیمسار، سرگرد را صدا زد و چه گفت؟

گفت: پرونده سرهنگ لطفی را فوراً در کمیسیون بررسی کنید و نتیجه را به من بگویید! نیم ساعتی در اتاقش نشستیم و درباره اوضاع و احوال پادگان ها صحبت کردیم. بعد سرگرد به دفتر آمد و گفت: قربان؛ پرونده بررسی شد. جناب سرهنگ جز تشویق و فرماندهی در مناطق مرزی و استادی در دانشکده زرهی و شرکت در عملیات ها و مانورها چیز دیگری ندارد. تیمسار در حالی که چای اش را مزه مزه می کرد سرش را تکان داد و بر روی یک فرم تلفنی امریه ای نوشت و مرا به عنوان معاون تیپ 1 لشکر 16 زرهی قزوین منصوب کرد. گفت: لطفی فوراً بروید لشکر قزوین و خودتان را به فرمانده لشکر معرفی کنید!

فرمانده لشکر 16 زرهی قزوین چه کسی بود؟

سرهنگ حشمت.

فرمانده تیپ 1 چه کسی بود؟

سرهنگ مصطفوی.

می دانیم پس از به وجود آمدن هر انقلابی بالطبع آشوب و بی نظمی در هر سیستمی به وجود می آید. سال 1357 وضعیت لشکر 16 قزوین را چگونه دیدید؟

لشکر وضع بسیار بدی داشت. اکثر پرسنل به پادگان نمی آمدند یا از سایر ادارات نامۀ انتقالی به لشکر می آوردند و جابجایی ها خیلی راحت صورت می گرفت. شب ها من و سرهنگ حشمت دهکردی، فرماندۀ لشکر و فرمانده تیپ 1 سرهنگ مصطفوی با یک سگ دور پادگان گشت می زدیم تا کسی نیاید و به اسلحه خانه ها دستبُرد نزند. هر چند دور پادگان دو رشته سیم خاردار کشیده شده بود و بین آن ها مین گذاری شده بود، ولی ما نگران نفوذ عده ای خائن بودیم که بیایند و خرابکاری کنند. یک روز به فرمانده لشکر گفتم: با تیمسار فلاحی تماس بگیرید و او را در جریان وضعیت لشکر قرار دهید. سرهنگ حشمت تماس گرفت. روز بعد تیمسار به دفتر زنگ زد و با خودم صحبت کرد، می خواست بیشتر از وضعیت لشکر بداند. گفتم قربان! پرسنل پیش ازظهر بعد از ساعت 10 به پادگان می آیند. عصبانی شد و گفت: خودم می آیم. فقط یک اطلاعی به پرسنل بدهید که فردا همه باشند. فرستادم دنبال نفرات؛ عده ای را توانستیم پیدا کنیم و خبر بدهیم که به پادگان بیایند. تیمسار فلاحی گفته بود: ساعت 8 صبح دم در می ایستم و هر کسی دیر کند اخراج است. فردا صبح تیمسار دم در ایستاد و دستور داد اسم هر نفری که دیر می آید بنویسند. کم کم توانستیم لشکر را جمع وجور کنیم.

لشکر زرهی قزوین چه ارکانی داشت؟

لشکر سه تیپ زرهی، توپخانه لشکری، پشتیبانی لشکر، گردان مهندسی، گردان مخابرات و دو گردان سوار زرهی.

تیپ ها در کجا مستقر بودند؟

یک تیپ زرهی لشکر در همدان، یک تیپ زرهی در زنجان و یک تیپ مکانیزه در خود قزوین بود و یک گردان مکانیزه به همراه یک گروهان پل در منجیل بودند.

چقدر پراکندگی بین تیپ ها وجود دارد؟

بله، تفرقه زیاد بود. بعد از این که کمی لشکر را سروسامان دادیم، روزی تیمسار فلاحی به پادگان لشکر آمد و بررسی کرد و پرسنلی که به پادگان نمی آمدند یا تقاضای بازنشستگی کرده بودند، با درخواست شان موافقت نکرد. بعد دستور داد یک صبحگاه عمومی اجرا کنید و همه را جمع کنید. بعد از صحبت هایش با پرسنل به فرمانده لشکر اشاره کرد که او هم به جایگاه بیاید و صحبت کند. آن روز روحانی حاج آقا ابوترابی که بعداً وکیل مجلس شد، هم دعوت بود و صحبت کردند و حاج آقا باریک بین امام جمعه قزوین که در بازسازی لشکر کمک زیادی به ما کرده بودند، هم حضور داشت. بعد از مدتی سرهنگ پورموسی فرمانده تیپ 2 فرمانده لشکر و من معاون لشکر شدم. خدا می داند با چه سختی توانستیم نیروهای باقی مانده را نگهداریم و ادوات و تانک ها و ماشین ها را تعمیر و نگهداری کنیم.

ما فاصله زیادی بین انقلاب و شروع جنگ نداشتیم و سال و ماه های بین شروع انقلاب و جنگ، غائله هایی از جمله کردستان را داشتیم. اولین مأموریت لشکر پس از انقلاب چه بود؟

در اوایل سال 1359 جادّه دیوان درّه به سقّز و سقّز به بانه به تصرّف نیروهای ضدانقلاب درآمده و آن ها در شهرهای دیوان دره سقز و بانه و بخش ها و روستاهای تابعه ناامنی به وجود آورده بودند به گونه ای که پادگان بانه به مدّت چهار ماه در محاصره بود و کلیه اقلام تدارکاتی و لجستیکی از طریق هوا با هلی کوپترهای هوانیروز ارسال می شد. به همین دلیل نیروی زمینی ارتش به سرهنگ پورموسی، فرمانده لشکر 16 زرهی قزوین مأموریت داد تا این مناطق را از وجود نیروهای ضدانقلاب پاکسازی و آرامش را در منطقه برقرار کند.

سرهنگ پورموسی این مأموریت را به تیپ یک لشکر واگذار کرد. فرمانده تیپ 1 هم معاونش سرهنگ 2 مهدی رادفر را به این مأموریت فرستاد.

فرمانده تیپ 1 چه کسی بود؟

سرهنگ ایرج جمشیدی.

سرهنگ رادفر چه کار کرد؟

او با تشکیل یک گروه زرهی که شامل یک گروهان پیاده مکانیزه، یک گروهان تانک، یک گروهان سوار زرهی، یک آتشبار توپخانه، یک دسته مهندسی، یک دسته مخابرات و عناصری از پشتیبانی لشکر بود، از پادگان قزوین به سمت زنجان، بیجار و دیوان دره حرکت کردند و در حوالی دیوان دره مستقر شدند و پس از شناسائی منطقه قرار شد عملیاتی در دو مرحله انجام شود.

هدف از مرحله اول عملیات چه بود؟

مرحله اول عملیات، پاکسازی جاده دیوان دره به سمت سقز و برقراری تأمین بخش ها و روستاهای اطراف جاده بود. ساعت 8 صبح روز اجرای عملیات گروه رزمی از دیوان دره حرکت کرد و با اجرای آتش، ارتفاعات مشرف به جاده را از وجود ضدانقلاب پاکسازی کردند و غروب همان روز با عبور از رودخانه سقز در منطقه تجمعی در اطراف پادگان سقز مستقر شدند. البته در این مرحله دو فروند هلی کوپتر هوانیروز برای تأمین و پشتیبانی ستون زرهی با ما همکاری داشتند.

از وضعیت نیروهای خودی در سقز و بانه بگویید.

نیروهایی از لشکر 28 کردستان در پادگان سقز به سرپرستی سرهنگ مدرکیان مستقر بودند. یک گردان هم از لشکر 21 حمزه به فرماندهی سرهنگ رزمی در پادگان بانه مستقر و محاصره بودند و تدارک آن ها از طریق هوا انجام می شد.

وضعیت نیروهای ضدانقلاب چگونه بود؟

نیروهای ضدانقلاب، جاده سقز به بانه و ارتفاعات حساس منطقه گردنه خان، شهر بانه و ارتفاعات آربابا را در اختیار داشتند و اجازه نمی دادند هیچ گونه رفت وآمد زمینی انجام شود. پادگانه بانه را محاصره کرده بودند.

برای مرحله دوم عملیات چه کردید؟

برای مرحله دوم عملیات شناسایی ها از طریق هوا توسط هلی کوپترهای هوانیروز چندین مرتبه انجام شد و بر اساس شناسایی های به دست آمده، سه بار شور ستادی و هماهنگی نیروها در پادگان سقز انجام شد.

در این شوراهای ستادی چه کسانی حضور داشتند؟

سرهنگ پورموسی فرمانده لشکر 16 قزوین، فرمانده پادگان سقز سرهنگ مدرکیان، سرگرد صیاد شیرازی، افراد تیپ نوهد، نماینده حضرت امام(ره) در منطقه غرب، ستوان دادبین و پرسنلی که همراه صیاد شیرازی بودند و فرمانده گروه رزمی سرهنگ زرهی ستاد مهدی رادفر به اتفاق فرماندهان رده های پایین و تعدادی از افراد بلدچی محلی.

نتیجه جلسات شور ستادی چه بود؟

روی هماهنگی های لازم بین عوامل تأکید شده بود که پیش از حرکت ستون زرهی، هلی کوپترها به شناسایی بروند، تأمین را برقرار و دیدگاه های ضدانقلاب را منهدم کنند تا ستون حرکت کند و چون فعالیت ضدانقلاب معمولاً شب ها انجام می شد، امضا کردند هر گروه رزمی در ساعت 17 به هر محلی رسیدند متوقف شوند و دورتادور یگان حالت دفاعی بگیرند و روز بعد با روشنایی هوا عملیات ادامه یابد.

مرحله دو عملیات پاکسازی در چه تاریخ، مکان و ساعتی انجام شد؟

گروه رزمی در ساعت 8 صبح روز 31/2/1359 از سقز حرکت کردند؛ با مانور آتش گروهان سوار زرهی به فرماندهی سروان ناصر محمدی فرد از لشکر 81 زرهی کرمانشاه تأمین جناحین از طرف فرماندهی عملیات، سرهنگ رادفر به طرف شهرستان بانه حرکت کردند و در حین پیش روی کلیه مقاومت های ضدانقلاب در مسیر جاده و نقاط حساس و ارتفاعات مشرف به جاده از میان برداشته شد و ضدانقلاب متواری یا عقب نشینی کردند.

حدود ساعت 17 با تلاش و فداکاری زیاد پرسنل، مقاومت زیاد ضدانقلاب در گردنه خان برداشته شد و گردنه و اطراف آن پاکسازی و به تصرف نیروهای خودی در آمد. بلافاصله گزارش عملیات به فرمانده لشکر و سرگرد صیاد که در هلی کوپتر بودند و از هوا عملیات را نظارت و کنترل می کردند داده شد. سرهنگ 2 رادفر فرمانده ستون گروه رزمی گفته بود با توجه به صورت جلسه ای که به امضا رسیده همان جا توقف می کنیم. درخواست شد با توجه به هماهنگی به عمل آمده در شور ستادی حرکت گروه رزمی در روی گردنه خان متوقف و دفاع دورتادور برقرار شود و ادامه عملیات به صبح روز بعد موکول شود. ضمناً تا این مرحله از عملیات هیچ گونه تلفات و خسارت و ضایعاتی به ستون وارد نشده بود.

سرگرد صیاد با درخواست رادفر مخالفت کرد و دستور داد که «عملیات را ادامه بدهید و از موقعیت به عمل آمده استفاده کنید و پیش روی را به سمت بانه ادامه دهید. سرهنگ رادفر گفته بود: با توجه به نداشتن اطلاع کافی از نیروهای ضدانقلاب و شروع تاریکی مخالفت پیش روی هستم. اما فرمانده لشکر دستور داد دستور صیاد را اجرا کنید.

سپس دستور حرکت به ستون ابلاغ شد و پس از سرازیر شدن ستون از گردنه خان حدود سه کیلومتر به محاصره ضدانقلاب در آمدند.

فاصله گردنه خان تا بانه چند کیلومتر بود؟

فاصله گردنه خان تا بانه حدود ده کیلومتر بود.

گستره محاصره نیروها توسط ضدانقلاب چگونه بود؟

همین که نیروها از سر گردنه پایین رفتند آتش نیروهای ضدانقلاب از پهلوها و جلو روی ستون شروع شد، طوری که گروه رزمی از سه طرف در محاصره و درگیری قرار گرفت و به هیچ عنوان قادر به پیش روی نبود پس از یک ساعت درگیری ضمن کسب دستور مجبور به عقب نشینی از گردنه شدند تا واحدها مجدداً جمع شدند. دفاع دورتادور تشکیل دادند.

خسارت وارد شده به نیروهای خودی چقدر بود؟

روز بعد ضمن بازدید از واحدها و آمارگیری و تجدید سازمان و تقویت روحیه پرسنل مشخص شد در این عملیات 8 نفر شهید، 12 نفر مجروح و 30 اسیر داشتیم و سه دستگاه اسکورپیون و دو دستگاه نفربر منهدم و پنج دستگاه اسکورپین نیز به تصرف ضدانقلاب در آمده است.

عکس العمل سرگرد صیاد و سرهنگ پورموسی چه بود؟

صیاد فردای آن روز پیش رادفر می رود و می گوید باید واحدها حرکت کنند. رادفر می گوید: به هیچ عنوان نمی شود چرا که نیروها روحیه شان را از دست داده اند.

پس هدف از این عملیات پاکسازی جاده و روستاها، شکستن محاصره پادگان بانه و تأمین امنیت شهر بانه و ارتفاعات آربابا مشرف به شهر بانه بود. بالطبع برای رسیدن به این هدف مهم نیروهای زرهی در این درگیری، تلفات و ضایعاتی هم داشتند؛ رده های فرماندهی ارتش چقدر به این سمت و سوی عملیات توجه داشت؟

وقتی خبر درگیری و تلفات و ضایعات گروه زرهی به گوش تیمسار فلاحی رسید فوراً به من تلفن زد وگفت: لطفی یک مأموریت تکمیلی به شما ابلاغ می کنم که با توجه به تجربه عملیاتی که در شما سراغ دارم، می دانم که این مأموریت را به خوبی انجام خواهی داد. می دانی که قبلاً یک ستون زرهی به منطقه رفتند و دچار ضایعات زیاد شدند. می خواهم فوراً به سمت بانه بروید! گوشزد می کنم مواظب باش زیرا پُشت هر بوته خاری یک ضدانقلاب خوابیده و حرکت ستون را زیر نظر دارد. می خواهم فوراً حرکت کنید و بانه را از وجود آن ها پاکسازی کنید و گزارش ها را شخصاً به من اطلاع بدهید! با اولین تانک ستون به راه افتادم و خودم را به قرارگاه سقّز رساندم.

درآن زمان فرمانده قرارگاه غرب چه کسی بود؟

سرگرد صیّاد شیرازی در آن جا بود و فرماندهی قرارگاه غرب را به عهده داشت. پس از معرّفی خودم به اوگفتم: مأموریت دارم اوامر تیمسار فلاحی را اجرا کنم. او گفت: من فرمانده قرارگاه غرب هستم. گفتم: شما هر سمتی دارید، محترم است ولی من طبق اوامر تیمسار فلاحی فعلاً این مأموریت را باید به نحو احسن انجام دهم و لازم است شما با من همکاری کنید و خواسته مرا که طبق اوامر تیمساراست، اجرا کنید!

سرگرد صیاد شیرازی قبول کردند؟

بله، سرگرد با شناختی که از من داشتند، دستور مرا قبول کردند و با هلی بُرن تعدادی از پرسنل نیرو مخصوص، تأمین را برقرار کردند.

نیروها روی سرگردنه خان عقب نشینی کرده بودند، آیا ادامه عملیات متوقف شد؟

نه؛ پس از 48 ساعت توقف روی گردنه خان و تجدید سازمان هماهنگی و شناسایی لازم انجام شد. در ساعت 8 صبح با تغییر در سازمان رزمی یعنی گروهان تانک زرهی به فرماندهی سرهنگ 2 رادفر و همکاری سرگرد صیاد که هر دو روی تانک اول نشسته بودند به سمت شهر بانه حرکت کردند. مقاومت ضدانقلاب از میان برداشته شد و متواری شدند. ساعت 12 ظهر ستون در بیرون پادگان بانه که یک فرودگاه اضطراری بود، رسیدند و گروه رزمی در حوالی فرودگاه مستقر شدند. بار دیگر سرهنگ رادفر و صیاد و سه نفر از افراد واحد مهندسی سوار تانک به سمت پادگان رفتند، چرا که باید فنس و سیم خاردارهای اطراف پادگان را می بریدند.

چرا از در پادگان وارد نشدید؟

شرایط به گونه ای نبود که بتوانیم از درِ پادگان وارد شویم. ضدانقلاب از قله های آربابا مسلط بر پادگان بودند، به همین دلیل پس از شناسایی منطقه پادگان، ستون را از فنس عبور دادیم و وارد پادگان بانه شدیم و پرسنل تکبیرگویان به استقبال ما آمدند، چرا که پس از چهار ماه راه زمینی پادگان آزاد شده بود. داخل ستون مهمات و غذا داشتیم و میان رزمندگان توزیع کردیم. بدین ترتیپ پادگان از محاصره در آمد.

وقتی به پادگانه بانه رسیدید با چه وضعیتی روبه رو شدید؟

پادگان بانه وضع اسفناکی داشت؛ سربازانی که شهید شده بودند در محوطۀ پادگان در نایلون پیچیده شده و آمادۀ تخلیه بودند که با هلی کوپتر آن ها را تخلیه کردیم.

با توجه به این که ضدانقلاب به پادگان بانه و ارتفاعات تسلط داشتند، ارتفاعات آربابا را چه کار کردید؟

یک روز بعد از آزادسازی پادگان بانه برای ارتفاعات آربابا برنامه ریزی کردیم. دو هلی کوپتر کبرا به سمت ارتفاعات پرواز کردند که متأسفانه یکی از آن ها را منهدم کردند.

خاطرتان است خلبان هلی کوپتر کبرا که شهید شد، چه کسی بود؟

خلبان شهید ستوان یک عباس درشتی بود.

آیا دوباره درخواست هلی کوپتر کبرا دادید؟

خیر؛ فایده ای نداشت چون امکان داشت هلی کوپتر بعدی را هم بزنند. بعد از شور ستادی قرار شد نیروهای ویژه تیپ نوهد که به همراه صیاد بودند شبانه از ارتفاعات بالا بروند و ارتفاعات آربابا را از لوث ضدانقلاب پاک کنند. همین طور هم شد و ارتفاعات را آزاد کردیم. من هم چهل روز در بانه ماندم و به عملیات مردم یاری رساندم.

چگونه؟

از بانه تا سردشت شخصاً در هر خانه ای را می زدم و سئوال می کردم: تفنگ دارید یا نه؟ اگر خانمی در را باز می کرد، می گفتم: شوهرت کجاست خانم؟ اگر درست جواب ندهی هیچ کمکی به شما نخواهم کرد ولی اگر راستش را بگویی به شما پول و مواد غذائی می دهم. به این ترتیب خانه به خانه مردم را یاری دادم و پس از برقراری آرامش در بانه به سنندج رفتم و از آنجا دوباره به قزوین برگشتم.

چگونه به فرماندهی لشکر 16 زرهی انتخاب شدید؟ آیا بخاطرموفقیت در بانه بود؟

نه؛ موضوعی پیش آمد که با فرمانده لشکر اختلاف پیدا کردم و ترجیح دادم در خانه بمانم.

چه موضوعی؟

سرهنگ پورموسی جزء شاخه عملیاتی آقای قطب زاده بود که می خواستند علیه امام (ره) کارهایی انجام دهند. موضوع لو رفت و پورموسی را بین جاده رشت، قزوین گرفتند و اعدام کردند. شبی که سرهنگ پورموسی و آقای قطب زاده اعدام شدند، حاج آقا ابوترابی مسئول عقیدتی سیاسی لشکر به همراه چند تن به منزل من در کوی سازمانی آمدند و گفتند: ما شما را به عنوان فرمانده لشکر انتخاب کردیم. گفتم: من تابع دستور رده بالای نظامی هستم شما حکم مرا بیاورید من هم قبول می کنم. آنها به تهران رفتند و روز بعد حکم فرماندهی مرا آوردند.

بعد از انتصاب اولین کاری که در لشکر زرهی قزوین انجام دادید چه بود؟

مدت کمی از فرماندهی من نگذشته بود که تیمسار فلاًحی دستور داد: در شهر مراسم سان و رژه ای انجام بگیرد!

برای این کار تا چه اندازه آمادگی داشتید؟

برای شروع این کار، لازم بود خودروها و تانک ها آماده شوند، اما عدّه ای که اغلب پرسنل وظیفه بودند خودروها و تانک ها را دست کاری کرده بودند و هر خودرو و تانکی را که می خواستیم روشن کنیم، روشن نمی شدند. مکانیسین ها پس از بازدید علّت را به من گزارش کردند و گفتند: چکش برق خودروهای چرخدار برداشته شده و اکثر کابل برق تانک ها هم بریده شده است. این موضوع را با حاج آقا ابوترابی، مسئول عقیدتی و سیاسی لشکر در میان گذاشتم و گفتم: چنین وضعی پیش آمده است. عده ای از این ها می آیند پیش شما و می گویند فلانی را بازنشسته کنید یا اخراج کنید. لطفاً گفته های این افراد را خوب بررسی کنید! بعد از آماده کردن خودروها و تانک ها رژه ای در شهر اجرا کردیم که تأثیر خوبی در اذهان مردم گذاشت. همین طور که آمادگی یگان های لشکر روزبه روز بیشتر می شد، پشتیبانی و اعتماد مردم به ارتش هم بیشتر می شد.

هنگام شروع جنگ تحمیلی کجا بودید؟

روز 31 شهریور سال 59 در دفترم نشسته بودم که از پلیس راه قزوین همدان تلفن زدند و گفتند: یکی از هواپیماهای عراقی به خودرو گشت ما حمله کرد و همه پرسنل آن کشته شده اند. یک هفته بعد تیمسار فلاًحی تلفن کرد و گفت: با رئیس جمهور تماس بگیر! به دفتر آقای بنی صدر زنگ زدم. رئیس جمهور گفت: بلادرنگ حرکت کنید و لشکر را فردا به دزفول ببرید!

گفتم: آقای رئیس جمهور، مثل این که شما در مورد یک لشکر زرهی اطلاعات کاملی ندارید. می دانید یک لشکر زرهی چند نفر پرسنل و چقدر وسایل، چقدر خودرو، تانک، توپخانه، گردان مهندسی، گردان مخابرات، گردان سوار زرهی، گردان پدافند هوائی، گردان تعمیر نگهداری، گردان آمار و ترابری، گردان بهداری و پشتیبانی لشکر دارد. این لشکر سه تیپ زرهی و شش گردان تانک و پنج گردان مکانیزه دارد. می دانید از این جا تا دزفول چند کیلومتر فاصله است؟ همین طور بلادرنگ برویم؟ آیا می شود به این سرعت حرکت کرد و یک لشکر زرهی را جابه جا کرد؟

بنی صدر چه گفت؟

گفت: می خواهم هفته دیگر آن جا باشید! گفتم: با محاسبه ای که کردم و با توجه به نیروی کشش قطار که در روز فقط می تواند هشت دستگاه تانک حمل کند، این همه خودرو و وسایل و مهمّات را در ظرف یک هفته نمی توانیم جابه جا کنیم. آقای بنی صدر پرسید: پس من چه کار کنم؟ گفتم: بروید حضور حضرت امام خمینی و از ایشان کمک بخواهید.

امام خمینی در همین خصوص فرمانی صادر کردند و فرمودند: هر خودروئی که در محور قزوین تهران حرکت می کند، بیاید و خود را به لشکر معرفی کند و هر وسیله ای از خودرو، تانک و مهمّات را که می تواند حمل کند و به لشکر کمک کند.

پس از فرمان حضرت امام خمینی خودروهای زیادی به پادگان مراجعه کردند. بالاخره پس از یک ماه یگان ها از زنجان، همدان، منجیل و قزوین جابه جا شدند و نهم آبان سال 1359 وارد دزفول شدیم. دشمن همان روز پادگان دوکوهه را که مرکز مهمّات ارتش بود بمباران کرد. به همین دلیل، جاده آسفالته بسته شده بود و ما مجبور شدیم، جادّه را دور بزنیم و از جاده خاکی به قرارگاه دزفول برویم. سرتیپ ظهیرنژاد آن جا بود. رفتم و خودم را معرفی کردم و گفتم: لشکر 16 زرهی به این منطقه وارد شده است. گفت: خودت لشکر را گسترش بده و در دزفول منتظر دستور بمان.

کجا مستقر شدید؟

در باشگاه افسران پایگاه هوائی دزفول مستقر شدیم. شب ها فرماندهان جمع می شدند و به آقای بنی صدر گزارش می دادند. در حالی که ایشان با پیژامه روی تخت دراز کشیده بود، گزارش ها را گوش می کرد و دستورهائی می داد. تا این که 26 آذر 1359 بنی صدر در قرارگاه عملیاتی جنوب جلسه ای تشکیل داد و به فرمانده نیروی زمینی گفت: «به هر ترتیبی که امکان دارد طرحی تهیه گردد و یک عملیات آفندی گسترده اجرا شود. چون در مقابل نظرات و خواسته های مردم و رهبران مذهبی دیگر قدرت مقاومت ندارم. یا باید طرحی تهیه و اجرا کنید یا اینکه بروید و در رسانه های گروهی صریحاً علت عدم امکان اجرای عملیات آفندی را برای مردم توضیح دهید!» فرمانده نیروی زمینی جواب داد: من یک فرد نظامی و تابع دستور فرماندهان هستم. شما به عنوان قائم مقام رهبری در نیروهای مسلح دستور بدهید من بدون چون وچرا اجرا می کنم. در ادامه جلسه متنی تهیه شد. بنی صدر به تیمسار فلاحی گفت: مأموریت را کتباً ابلاغ نمائید. تیمسار بلافاصله شروع به خواندن کرد:

«از فرماندهی نیروهای مسلح به فرماندهی نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران. مأموریت داده می شود که طبق طرح مصوّب شورای عالی دفاع بلادرنگ در منطقه عمومی اهواز عملیات تعرّضی را هدایت و دشمن را در منطقه عمومی کرخه کور دبّ حردان منهدم کند و آماده گردد برابر طرح های تنظیمی آن نیرو خط مرز را ترمیم و بنا به دستور، عملیّات تعرضی را به خاک دشمن برای تصرّف هدف های موصوف بکشاند. »

منظور از بلادرنگ یعنی چه مدت، کجا و چه نیرو و با چه طرحی عملیات را شروع کنند؟

به نظر کارشناسان نظامی حاضر در جلسه، اجرای عملیّات نظامی بلادرنگ امکان پذیر نبود. بنی صدر در زیر همان دستور جمله: «ظرف یک هفته باید حمله صورت گیرد» را اضافه کرد.

سه روز بعد حضرت آیت الله خامنه ای نماینده حضرت امام خمینی در شورای عالی دفاع و سرتیپ فلاّحی، سرهنگ فکوری و آقای بنی صدر خدمت امام رفتند. حضرت امام خمینی حمایت و رهنمودهای پیامبرگونه خود را ابلاغ کردند و فرمودند: «شما تعرّض کنید امّت مسلمان ایران پشتیبان شماست و من هم پشتیبان ارتش هستم».

سرتیپ ظهیرنژاد چند روز بعد از فرمان امام خمینی دستور دادند: «لشکر16 زرهی آماده شوید و بدون تیپ دو و گردان سوار زرهی حرکت کنید و به اهواز بروید و در یک حملۀ گسترده علیه نیروهای عراقی وارد عمل شوید!»

اصرار کردم اجازه بدهید، تیپ دو و گردان سوار زرهی لشکر همراه لشکر در خط بماند، گفت: «دستور همان است که دادم. »

ناچار ستون را از دزفول حرکت دادم و از جادّه شوشتر به اهواز رفتم. وقتی به اهواز رسیدم به سرعت واحدها را گسترش دادم و شروع به شناسائی منطقه کردیم. یک روز برای دیدن دکتر چمران به ساختمان استانداری خوزستان رفتم. پایش گلوله خورده و در رختخواب دراز کشیده بود. وقتی مرا دید نشست و مرا در آغوش گرفت و بوسید و گفت: «امیدوارم در عملیات موفق شوید. هر کمکی لازم است بگو تا انجام دهم. » گفتم: چند لوله بزرگ گاز بدهید تا روی رودخانه کرخه کور پل بزنیم، زیرا نیروهای دشمن در شمال کرخه کور سرپلی[2] گرفتند که از آن جا می توانند جادۀ اهواز سوسنگرد را با تیر مستقیم تانک ها کنترل کنند. آن ها در این چند روز جابه جایی، یکی از تانک های ما را که روی تانک بر حمل می شد با گلولۀ ضدتانک زدند. بنابراین رفت وآمد در این جاده فقط در شب ها اجرا می شود. چمران فوری دستور لازم را برای دادن لوله های بزرگ صادر کرد.

ادامه دارد

پی نوشت ها:

[1] دانشگاه فرماندهی و ستاد (دافوس) دانشگاهی نظامی وابسته به ارتش ایران است که به ارائه دوره های تخصصی آموزش علمی و نظامی می پردازد که برای اخذ درجه های بالاتر از سرهنگی و فوق لیسانس باید توسط نیروهای نظامی گذارنده شود.

[2] [علوم نظامی] منطقه ای با فاصلۀ نسبتاً زیاد از کنارۀ رود در اراضی دشمن یا دشمن بالقوه که پس از تسخیر، عبور سربازان و تجهیزات را تسهیل می کند و نیز نقش پایگاهی را دارد که از آنجا می توان عملیات آفندی را تداوم بخشید یا از اراضی کلیدی در پشت سر حفاظت کرد.

خاطره ای از لشگر ۲۱ حمزه در خرمشهر

امیر «علی رزمی» در عملیات بیت‌المقدس سکان فرماندهی تیپ یک لشکر ۲۱ حمزه را در دست داشته و او از خاطرات روزهای قبل از عملیات برایمان چنین یاد کرده است: «قبل از آغاز عملیات بیت‌المقدس تیپ یک در نزدیک کارون و روستای «دارخوین» مستقر شدیم. عراقی‌ها آن سوی کارون بودند و برای شناسایی مواضع دشمن باید شبانه از عرض رودخانه عبور می‌کردیم. برای اینکه سروصدا ایجاد نشود، از قایق‌های لاستیکی استفاده ‌کردیم. قایق‌هایی که اگر یک تیر به آنها شلیک می‌شد، به راحتی سوراخ و همه سرنشینانش غرق می‌شدند، ولی خدا را شکر نیروهای عراقی اصلا متوجه حضور ما نشدند و شناسایی مواضع دشمن به خوبی انجام گرفت.»

نفر وسط سرتیپ حاجی سلطانی به همراه شهید کاظم میرحسینی و شهید کلاته در عملیات بیت‌المقدس

چاه‌کن، ته چاه افتاد

بعد از شناسایی مواضع دشمن، عملیات بیت‌المقدس در تاریخ ۱۰ اردیبهشت با رمز «بسم‌الله القاسم الجبارین علی‌ابن ابیطالب» آغاز شد. هدف مرحله اول عملیات عبور از رودخانه و حرکت به سوی جاده اهواز- خرمشهر بود. فرمانده تیپ یک لشکر حمزه ادامه می‌دهد: «برای عبور نفربرها و خودروهای سنگین از عرض رودخانه بچه‌های واحد مهندسی دو پل روی رودخانه زدند و همه نیروها به سلامت از رودخانه عبور کردند. بعد باید از یک معبر ۱۸ کیلومتری عبور می‌کردیم تا خودمان را به جاده آسفالته اهواز-خرمشهر برسانیم، هیچ نشانه‌ای هم نبود تا مسیر معبر را در تاریکی شب مشخص کنیم.

حتی برای خواندن قطب‌نما نمی‌توانستیم از روشنایی کبریت استفاده کنیم. به هر سختی بود، نیروها خودشان را به محل رساندند. در این مرحله باید جاده خرمشهر- اهواز را تصرف کرده و از لوث وجود نیروهای عراقی پاک می‌کردیم. درگیری شدیدی بین نیروهای خودی و عراقی‌ها صورت گرفت که به پیروزی بچه‌های ما و تصرف جاده اهواز خرمشهر ختم شد. بعد از تصرف خاکریز عراقی‌ها، متوجه شدیم آنها به قدری ترسیده‌ بودند که هنگام فرار حتی جنازه کشته‌شدگانشان را هم به عقب نبرده‌اند. آنها تصور نمی‌کردند ما از آن نقطه به آنها حمله کنیم و در جایی که احتمال حمله می‌دادند حدود ۱۵ تا کانال عمیق کنده بودند، ولی وقتی با حمله ما غافلگیر شدند و در تاریکی شب فرار کردند، بیشترشان داخل این کانال‌هایی که برای ما کنده بودند، افتادند.»

فراری‌ها را کوسه‌ها خوردند

با در اختیار گرفتن جاده خرمشهر- اهواز در تاریخ ۱۸ اردیبهشت، باز کردن معابر مین و پیشروی گردان‌های قرارگاه نصر به سمت خرمشهر به منظور محاصره این شهر آغاز می‌شود. در اولین روز خرداد انسجام نیروهای دشمن گسیخته و در دومین روز خردادماه خرمشهر کاملا به محاصره نیروهای خودی درآمد. امیر رزمی از روز محاصره خرمشهر و فرار نیروهای دشمن این‌چنین می‌گوید: «در آن روز که خرمشهر را محاصره کردیم، امیر «سعدی» که به همراه سردار «حسن باقری» فرماندهی قرارگاه نصر را به عهده داشتند، به من گفتند وظیفه تو این است که نفراتت را جایی مستقر کنی که اجازه ندهی عراقی‌ها از محاصره فرار کنند و هم نتوانند از طرف شلمچه نیروی کمکی بگیرند. در آن روز ۱۹ هزار و پانصد نفر عراقی را اسیر کردیم و حدود ۴ الی ۵ هزار نفر باقیمانده فرار کردند و خودشان را به بالای رودخانه کارون که با اتصال به رودخانه‌های دیگر دریاچه‌ای درست شده بود، رساندند و به امید اینکه بتوانند با شنا خودشان را نجات بدهند، داخل آب پریدند. اما چون آن قسمت حدود یک سالی رفت و آمد کشتی نداشت تبدیل به لانه کوسه‌ها شده بود و عده زیادی از عراقی‌ها خوراک کوسه‌ها شدند.»

اشتباه دشمن و امتیاز ما

امیر «عباسعلی حاجی سلطانی» که در عملیات بیت‌المقدس به عنوان فرمانده توپخانه وظیفه سنگین پشتیبانی از تیپ ۱ لشکر ۲۱ حمزه را به عهده داشته و بنا به گفته همرزمانش شراره آتش توپخانه‌اش حتی یک لحظه دشمن را آسوده نگذاشته، ادامه می‌دهد:‌ «بزرگ‌ترین اشتباه عراقی‌ها این بود که ساحل غربی رود کارون را در اختیار نگرفته بودند و ما بعد از عبور از عرض رودخانه توانستیم از این امتیاز استفاده کنیم و به شناسایی مواضع توپخانه بپردازیم. با شناسایی‌هایی که انجام دادیم متوجه شدم بهترین نقطه برای استقرار توپخانه در ده شیخ قم دست چسبیده به ساحل رودخانه است و در همانجا پاسگاه زدیم. به طوری که با فاصله کمی درست پشت نیروهای خودی قرار بگیریم و با توجه به برد توپ‌ها بتوانیم بهتر عراقی‌ها را هدف بگیریم.»

جانمایی‌های پی در پی توپخانه

جانمایی مناسب توپخانه و آتش بی‌وقفه بر روی سربازان دشمن از نقاط قوت تیپ یک لشکر حمزه از تاکتیک‌ مهم هر عملیات نظامی است که خوشبختانه با درایت امیر حاجی سلطانی که در آن زمان سرگرد ارتش بودند، با موفقیت انجام شد. امیر حاجی سلطانی درباره جانمایی توپخانه‌ در عملیات بیت‌المقدس می‌گوید: «در ۲۱ روز عملیات بیت‌المقدس ما مجبور شدیم برای پشتیبانی بهتر نیروها ۱۶ بار مواضع توپخانه را عوض کنیم، فشار کارمان به قدری بود که به علت بی‌خوابی‌های مکرر چشمانم سرخ بود و اصلا سفیدی چشم نداشتم، ولی این تاکتیک‌ها لازم بود و باید به موقع انجام شود. یک بار که تازه موضع توپخانه را عوض کرده بودیم، عراقی‌ها موضع قبلی‌مان را که حدود ۷۰-۸۰ متر با ما فاصله داشت به شدت بمباران کردند، ‌ به طوری که اگر در آنجا مانده بودیم، احدی از ما زنده نمی‌ماند. بعد از این اتفاق برای زنده ماندمان همگی خدا را شکر کردیم.»

عراقی‌ها با یخچال خانه‌ها سنگر درست کرده بودند

امیر حاجی سلطانی در ادامه صحبت‌هایش از یادآوری روز آزادی خرمشهر، برق شادی در چشمانش می‌درخشد و می‌گوید: «خدا را شکر خرمشهر در سوم خرداد طور کامل آزاد شد. در آن روز پرچم پرافتخار کشور عزیزمان بر فراز مسجد جامع شهر به اهتزاز درآمد و نیروهای خودی در این مسجد نماز شکر خواندند.»

سرتیپ جانباز درحالی که نمی‌تواند تأثرش را از خاطره اولین ورودش به خرمشهر پنهان کند، می‌افزاید: «وقتی وارد شهر شدم از دیدن صحنه‌هایی که جلوی چشمم بود دلم به درد آمد. دژخیمان عراقی تمام شهر را خراب و خانه‌ها را غارت کرده بودند. در خیابان‌ها سنگرهایی درست کرده بودند که دیواره‌اش از یخچال‌ بود. فرش‌ها را هم روی سنگر انداخته بودند، همچنین خودروها را از گمرک برده و روی تل خاک گذاشته بودند. خلاصه اینکه نقطه‌ای سالم در شهر باقی نگذاشته بودند. همه بلاهایی که عوامل رژیم بعث در مدت اشغال بر سر خرمشهر آورده بودند، نشان می‌داد که آنها بویی از انسانیت نبرده‌اند.»

توپخانه

توپخانه، مجموعه جنگ‌افزاری کارآمد و استراتژیک در جنگ‌های زمینی محسوب می‌شود که در دوران جنگ تحمیلی عراق برضد ایران، نقش بسزایی در پیشبرد اهداف جنگی و پشتیبانی عملیات‌ها داشت.

توپخانه، یگان یا واحدی با مأموریت تخریب مواضع و تجهیزات دشمن با دامنه عملیاتی گسترده‌تر نسبت به سلاح‌های انفرادی در جنگ‌های زمینی است.[1] این یگان شامل مجموعه‌ای از جنگ‌افزار‌های پرتاب‌کننده گلوله توپ‌ و موشک‌[2] به صورت تیر‌منحنی یا تیر‌مستقیم است.[3] توپخانه‌ها براساس کالیبر (واحد اندازه‌گیری توپ) آن به توپخانه‌های سبک، ‌متوسط، ‌سنگین و ‌فوق‌سنگین، تقسیم می‌شوند[4] و واحدهای آن‌ها شامل تجهیزات، آماد (تدارکات)، مهمات و نیروهای آموزش‌دیده می‌باشد.[5]

پیدایش اولین سلاح‌های توپخانه به هشتصد سال قبل از میلاد مسیح‌‌علیه‌السلام برمی‌گردد که منجنیق یکی از آن‌ها بوده است.[6] با کشف باروت، مسلمانان آندلس علیه ارتش فرانسه در سال 724 و عثمانیان برای تسخیر قسطنطنیه (استانبول) در سال 831 از توپ‌های آتش‌زا استفاده کردند.[7] در زمان شاه عباس اول، در سال 1020 با تأسیس یک کارخانه توپ‌ریزی در اصفهان، توپ وارد قشون ایران شد.[8]

در جنگ جهانی اول، در توپخانه‌ها از توپ‌ها و گلوله‌های شیمیایی استفاده شد.[9] در جنگ جهانی دوم نیز، با استفاده از انواع سلاح‌های پیشرفته توپخانه، میدان جنگ به میدان آتش مبدل شد. 75درصد کشتارهای دو جنگ جهانی را به این سلاح نسبت می‌دهند.[10]

بعد از سال 1332، توپخانه‌های ایران به سلاح‌های آمریکایی مجهز شدند و واحد توپخانه سازماندهی و مرکز آموزش توپخانه در اصفهان فعال شد.[11]

توپخانه پدافند هوایی تکامل‌یافته در سال 1336، پایه‌گذاری شد و اعزام افراد به انگلستان و آمریکا برای طی دوره‌های آموزشی و سایت‌سازی آغاز شد.[12]

با حمله عراق به ایران، توپخانه صحرایی نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران (نزاجا) با حدود هزار ‌قبضه توپخانه صحرایی در قالب 58‌ گردان وارد دفاع شد.[13] ارتش عراق نیز با حدود 1160‌ قبضه توپخانه صحرایی در قالب 68‌ گردان، 1200‌ قبضه توپ ضدهوایی و گردان‌های موشک‌های زمین‌به‌زمین اسکادبی وارد جنگ شده بود.[14]

از ابتدای جنگ، مراکز نظامی ـ صنعتی عراق، مانند تأسیسات پتروشیمی بصره به علت فاصله نیروهای ایرانی با مرز زمینی و نبود امکان ورود به خاک عراق، هدف آتش توپخانه ایران قرار گرفتند. همچنین اجرای آتش توپخانه روی مواضع موشک‌های ضد کشتی اگزوسه عراق در حوالی دهانه اروند‌رود به منظور پشتیبانی از نیروی دریایی ارتش در طرح اژدر (اسکورت کاروان‌‌های کشتی‌های تجاری و نفت‌کش) صورت گرفت.[15]

توپخانه‌های ارتش جمهوری اسلامی ایران، در سال 1359، پشتیبانی عملیات‌هایی را بر عهده داشتند از جمله آزادسازی سوسنگرد در 26 آبان، سومار (عاشورا) در 28 آبان، کلینه و سیدصادق (مرحله 1) در سرپل‌ذهاب در 28 آذر، تنگ‌حاجیان (گیلان‌غرب) در 14 دی، نصر (کرخه‌کور ـ هویزه) در 15 دی، میمک (خوارزم) در 19 دی، آفندی کلینه و سیدصادق (مرحله 2) در سرپل‌ذهاب در 15 اسفند. همچنین در نیمه اول 1360، پشتیبانی عملیات‌های بازی‌دراز 1 در دوم اردیبهشت، خیبر (امام علی‌علیه‌السلام) در 31 اردیبهشت، بازی‌دراز 2 (رجایی و باهنر) در 11 شهریور، تپه‌های الله‌اکبر (نصر) در 11 شهریور[16] در نواحی غرب و جنوب کشور را بر عهده داشتند.‌[17]

در نیمه دوم 1360، پشتیبانی یگان‌های توپخانه صحرایی و پدافند هوایی از عملیات ثامن‌الائمه‌علیه‌السلام در 5 مهر، به شکست محاصره آبادان منجر شد و در عملیات طریق‌القدس در 8 آذر، آزادسازی بستان را به همراه داشت. همین‌طور چند ماه بعد، آتش‌های پشتیبانی توپخانه‌های ارتش در عملیات فتح‌المبین در 2 فروردین 1361، باعث آزادسازی منطقه‌ای وسیع در جنوب ایران شد.[18]

فرمانده کل سپاه بعد از عملیات فتح‌المبین، حسن تهرانی‌مقدم را مسئول هماهنگی آتش‌های توپخانه سپاه معرفی کرد.[19] اولین گروه توپخانه در پاییز 1361 به وسیله تهرانی‌مقدم به نام گروه 61 محرم، تشکیل شد.[20]

آتش پشتیبانی 29 گردان توپخانه صحرایی و 8 گردان توپخانه پدافند هوایی در ‌غرب کارون، در 3‌ خرداد ‌1361 باعث آزادسازی خرمشهر شد.[21]

بعد از عملیات بیت‌المقدس، دستور راه‌اندازی توپخانه سپاه صادر و این توپخانه تشکیل شد.[22] همچنین مرکز آموزش‌های تخصصی واحد توپخانه‌ سپاه در پادگان شهید صدوقی در منطقه دارخوین راه‌اندازی شد.[23]

آتش پشتیبانی توپخانه‌‌های ارتش و سپاه در عملیات رمضان در 22 تیر 1361 برای انهدام نیروهای دشمن در مرز، از کوشک تا اروندرود، در سه مرحله اجرا و انواع توپ صحرایی، ضد‌هوایی و مهمات جنگ‌افزارهای توپخانه غنیمت گرفته شد.[24]

عملیات مسلم‌بن‌عقیل در 9 مهر 1361، با اهداف عقب راندن دشمن از غرب سومار، آزادسازی ارتفاعات مرزی و پیشروی به سوی شهر مندلی عراق، با کمک آتش پشتیبانی توپخانه‌‌های ارتش و سپاه انجام شد.[25]

پس از عملیات رمضان، عملیات محرم در 10 آبان 1361، به منظور تأمین اهدافی در خاک عراق در ارتفاعات حمرین با پشتیبانی توپخانه‌‌ها اجرا و مناطق وسیعی از جمله زبیدات عراق و تأسیسات نفتی منطقه آزاد شد.[26]

آتش‌ پشتیبانی توپخانه‌های صحرایی و پدافند هوایی در عملیات‌ والفجر4 در 27 مهر 1362 در مریوان، تلفات سنگینی به دشمن وارد و آن‌ها را مجبور به عقب‌نشینی کرد.[27]

توپخانه‌های صحرایی با 23 گردان، از عملیات‌ خیبر در 3‌ اسفند 1362 در کرانه شرقی ‌هورالعظیم و نیز با سه گردان،‌ از عملیات بدر در 19‌ اسفند 1363 در جزایر مجنون پشتیبانی کردند.[28]

در عملیات والفجر 8 در 20 بهمن 1364 در منطقه فاو و پیرامون آن، یگان‌های توپخانه‌ در 2 قرارگاه اجرایی سپاه و ارتش با آتش حداکثری از نیروها پشتیبانی کردند.[29] احداث مواضع توپخانه با زیرسازی مناسب در شرایط سخت منطقه از ابتکارات این عملیات در دفاع مقدس است.[30]

در عملیات کربلای 5 در 19 دی 1365 در شلمچه، به علت نیاز به آتش قوی و پرحجم برای پشتیبانی این عملیات، بخشی از یگان‌های توپخانه ارتش به خاطر محدودیت مهمات و زمان برای انتقال یگان توپخانه از مناطق دوردست، در شلمچه بسیج شدند. توپخانه در پیروزی این عملیات و شکستن دروازه‌های شرق بصره، نقش مؤثر و تعیین‌کننده‌ای داشت.[31]

گسترش رزمی گروه‌های پنج‌گانه توپخانه جمهوری اسلامی ایران در هشت سال جنگ تحمیلی، شامل گروه 11 در شمال غرب، گروه 44 در غرب و گروه‌های 33، 55 و 22 در جنوب بود.[32]

رسته توپخانه نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران در فاصله سال‌های 1357 تا 1367 برای برقراری امنیت در برابر شورش‌های جدای‌طلبانه اوایل پیروزی انقلاب و در جنگ تحمیلی، نقش مهم و مؤثری داشت و در هشت سال دفاع مقدس، حدود پنجاه میلیون گلوله شلیک کرد. آمار شهدای توپخانه ارتش، 1450 نفر است.[33]

بعد از جنگ تحمیلی، توپخانه نیروی زمینی سپاه، نیروهای کارآمد بسیاری در قالب شصت گردان سازماندهی‌شده متخصص داشت. توپخانه سپاه نیز 1500 شهید تقدیم کشور کرده است. این یگان، بازسازی خود را از سال 1368 و با تقسیم امکانات سپاه میان نیروهای زمینی، هوایی، دریایی، بسیج، قدس و شکل‌گیری لشکرها و تیپ‌ها آغاز کرد.[34]

به نقل از نماتک

کادر یگان توپخانه و موشک‌انداز

کادر یگان توپخانه و موشک‌انداز چیست؟

اعضای خدمه توپخانه سربازان یا تفنگداران دریایی هستند. واحدهای توپخانه صحرایی اجزای ضروری نیروهای زمینی ارتش هستند و نقش آنها پرتاب توپ، موشک یا شلیک موشک به مواضع دشمن یا انهدام تأسیسات نظامی از جمله باتری های توپخانه دشمن است که واحدهای پیاده نظام دوست را تهدید می کند.
یک خدمه توپخانه وظیفه خاصی را انجام می دهد که در حین عملیات یا نگهداری یک قطعه توپ مانند هویتزر، موشک یا پرتابگر موشک مورد نیاز است. وظایف خاص ممکن است شامل قرار دادن اسلحه، رانندگی وسیله نقلیه، پر کردن اسلحه، دریافت مختصات هدف، تغییر تنظیمات تفنگ، تمیز کردن یا انجام تعمیرات کوچک در محل باشد.

هدف قرار دادن، شلیک و نگهداری سلاح هایی که برای از بین بردن مواضع، هواپیماها و کشتی های دشمن استفاده می شوند. اعضای خدمه توپخانه صحرایی عمدتاً از تفنگ، توپ و هویتزر در عملیات های رزمی زمینی استفاده می کنند، در حالی که اعضای خدمه توپخانه پدافند هوایی عمدتاً از موشک و راکت استفاده می کنند. اعضای خدمه توپخانه نیروی دریایی عمدتاً از اژدرها و موشک هایی استفاده می کنند که از یک کشتی یا زیردریایی پرتاب می شوند. وظایف شامل آزمایش، بازرسی، و ذخیره مهمات، موشک و اژدر است. انجام تعمیر و نگهداری پیشگیرانه و معمول در سلاح ها و تجهیزات مربوطه؛ ایجاد و حفظ ارتباطات رادیویی و سیمی؛ و سیستم های کامپیوتری هدف گیری، شلیک و پرتاب سلاح ها را عملیاتی می کند.

کادر یگان توپخانه و موشک‌انداز چه کار می کند؟

یک قطعه تفنگ توپخانه مانند هویتزر، یک موشک انداز، یا یک موشک انداز زمین به زمین توسط یک خدمه توپخانه که ممکن است حداکثر از پنج نفر تشکیل شده باشد سرنشین می شود. توپ هویتزر نمونه کلاسیک یک سلاح توپخانه ای است که برای عملیات خود به خدمه نیاز دارد.
اعضای خدمه توپخانه ممکن است وظایف مختلفی مانند عملیات وسایل نقلیه حمل و نقل، تنظیم هویتزر در محل خود، وارد کردن مختصات هدف در تنظیمات تفنگ، بارگیری هویتزر با مهمات و شلیک به مواضع دشمن بر اساس مختصات دریافتی را انجام دهند.
اعضای خدمه توپخانه در حال شلیک موشک.
عملیات یک هویتزر توپخانه یک کار پیچیده است که به چندین جزء نیاز دارد که باید یکپارچه شوند. خدمه یک هویتزر معمولاً موقعیت دشمن را که روی آن آتش توپخانه انجام می دهند، نمی بینند. قطعات توپخانه در باتری هایی سازماندهی شده اند که در اعماق مواضع پیاده نظام قرار دارند.
ناظران رو به جلو کسانی هستند که در واقع مختصات هدف و رله هدف را به مرکز کنترل آتش تجسم می کنند، که داده ها را تبدیل می کند و پارامترهای تفنگ را که توسط اعضای خدمه توپخانه وارد تنظیمات هویتزر می شود، محاسبه می کند.
اعضای خدمه توپخانه با افسران مافوق خود که بر کل باتری یا واحد توپخانه نظارت دارند، ارتباط برقرار می کنند. آنها با متخصصان کنترل آتش ارتباط برقرار می کنند که بسته به ورودی دریافتی از واحدهای پیاده پیشرو یا یک ناظر جلو، تنظیمات آتش لازم را انجام می دهند.
اعضای خدمه توپخانه باید به طور مؤثر بین خود ارتباط برقرار کنند تا از تصمیم گیری سریع در موقعیت های استرس زا اطمینان حاصل کنند. معمولاً یک پیوند بین خدمه یک قطعه توپخانه در طول عملیات نظامی یا تمرینات آموزشی ایجاد می شود.
خدمه توپخانه همچنین بازخورد دائمی دریافت می کنند که به آنها امکان می دهد آتش را مطابق با ورودی دریافت شده توسط ناظر جلو تنظیم کنند. پس از دریافت مختصات و تبدیل به تنظیمات تفنگ، هویتزر با مهمات بارگیری می شود و آتش اجرا می شود. ممکن است تا پنج خدمه برای اطمینان از عملکرد روان هویتزر نیاز داشته باشد، اما در شرایط بحرانی، خدمه کمتری ممکن است قطعه توپخانه را عملیاتی کنند.
توپخانه صحرایی ممکن است درخواست شلیک توپخانه را از واحدهای پیاده رو به جلو که در نزدیکی هدف قرار دارند دریافت کند، به این معنی که آنها در برابر آتش توپخانه با هدایت ضعیف آسیب پذیر هستند. این مسئولیت عظیمی را بر دوش اعضای خدمه توپخانه می گذارد، که باید آتشی را که به درستی با مختصات رله شده به دقت هدایت می شود، فراهم کنند.
در شرایط بحرانی، آتش توپخانه ممکن است کل واحدها را از محاصره شدن توسط نیروهای دشمن یا شلیک مستقیم تأسیسات یا تانک های توپخانه دشمن نجات دهد.

درآمد یک کادر یگان توپخانه و موشک‌انداز

کادر یگان توپخانه و موشک‌انداز به طور متوسط ماهانه 8,170,500 تومان حقوق دریافت می کند .
دستمزدها معمولاً از 6,760,000 تومان شروع می شود و تا 10,270,000 می رسد .

درآمد کادر یگان توپخانه و موشک‌انداز بر اساس ارشدیت:
صدک ۹۰ – درآمد کادر یگان توپخانه و موشک‌انداز سطح بالا از :
10,270,000 تومان در ماه

صدک ۷۵ – درآمد کادر یگان توپخانه و موشک‌انداز در سطح ارشد از :
8,970,000 تومان در ماه

صدک ۵۰ – درآمد کادر یگان توپخانه و موشک‌انداز سطح متوسط از :
8,060,000 تومان در ماه

صدک ۲۵ – درآمد کادر یگان توپخانه و موشک‌انداز سطح پایین از :
7,280,000 تومان در ماه

صدک ۱۰ – سطح شروع درآمد کادر یگان توپخانه و موشک‌انداز از :
6,760,000 تومان در ماه

ویژگی کار یک کادر یگان توپخانه و موشک‌انداز چگونه است؟

در حال انجام وظیفه، اعضای خدمه توپخانه در میدان نزدیک به هویتزرهای خود کار می کنند. آنها ممکن است همراه با خدمه خود در چادر بخوابند و غذا بخورند. در بین ماموریت ها، آنها ممکن است در پایگاه های نظامی کار کنند، جایی که تجهیزات توپخانه را نگهداری می کنند و تمرین های آموزشی را انجام می دهند.

اعضای خدمه توپخانه نیروی دریایی روی کشتی ها کار می کنند، جایی که از عملکرد و نگهداری صحیح تفنگ های توپخانه نیروی دریایی اطمینان حاصل می کنند.

چگونه یک کادر یگان توپخانه و موشک‌انداز بشویم؟

در ایالات متحده، اعضای خدمه توپخانه معمولاً سربازان یا تفنگداران دریایی هستند که باید قبل از رفتن به آموزش نظامی پیشرفته که مختص شغل نظامی آنها است، آموزش های رزمی اولیه را پشت سر بگذارند.

نامزدهای بالقوه باید از آموزش پایه ارتش فارغ التحصیل شوند که 10 هفته طول می کشد. در حالی که آموزش پایه تفنگداران دریایی 12 هفته طول می کشد. پس از گذراندن موفقیت آمیز آموزش های پایه، با توجه به شغل نظامی انتخابی، به آموزش های پیشرفته هدایت می شوند. همچنین به ROTC ارتش و نیروی دریایی یا دریایی ROTC مراجعه کنید.

در مورد اعضای خدمه توپخانه، آنها در فورت سیل، اوکلاهاما، تحت آموزش شدید و سخت توپخانه میدانی قرار می گیرند. تقریباً هر کشوری که ارتش قدرتمندی دارد یک دوره آموزشی میدانی توپخانه دارد که اصول اولیه عملیات توپخانه و تاکتیک های جنگی توپخانه را به نامزدها آموزش می دهد. خدمه توپخانه پس از پایان آموزش خاص توپخانه به خدمه و واحدهای خود منصوب می شوند و در آنجا خدمت سربازی فعال خود را آغاز می کنند.

اعضای خدمه توپخانه باید دارای ویژگی هایی مانند سرسختی ذهنی برای مقابله با موقعیت های جنگی در حال تغییر، استقامت بدنی، توجه به جزئیات، به ویژه در هنگام وارد کردن مختصات هدف، ارتباطات عالی و توانایی های کار گروهی باشند. آنها همچنین باید درجاتی از دانش فنی برای تعمیر اسلحه‌های کوچک در میدان در طول ماموریت‌ها داشته باشند، زمانی که جایگزینی تجهیزات نظامی در مقیاس بزرگ ممکن است بلافاصله امکان‌پذیر نباشد.

کار کادر یگان توپخانه و موشک‌انداز برای خانم ها و آقایان

در رابطه با بازار کار کادر یگان توپخانه و موشک‌انداز برای خانم ها و آقایان باید عرض کنیم که با توجه به کاربردی بودن این رشته در جامعه، خانم های تحصیل کرده مشابه آقایان در آن بیکار نمی مانند و امکان فعالیت در انواع شرکت ها و مراکز دیگر را به آسانی دارند. مهمترین چیزی که باعث موفقیت در این کار می شود، علاقه خود فرد است.

کادر یگان توپخانه و موشک‌انداز به نام های زیر نیز شناخته می شود

اپراتور و تکنسین تعمیر و نگهداری پیشرفته سیستم کنترل سلاح TOMAHAWK (ATWCS) AN/SWG-4

خدمه دفاع هوایی و موشکی (AMD).

مکانیک تسلیحات هواپیما

موشک ضد تانک

مرد هواشناسی توپخانه

تکنسین عملیات و تعمیر و نگهداری تعویض گروه کنترل پرتاب ATWCS (LCGR).

خدمه کانن

کارشناس هدایت آتش توپ

متخصص سیستم داده تاکتیکی خودکار توپخانه میدانی

پایه توپخانه میدانی

توپخانه صحرایی توپخانه

خدمه توپخانه صحرایی

مرد کنترل آتش توپخانه میدانی

مرد عملیات توپخانه میدانی

مکانیک کنترل آتش

تکنسین کنترل آتش

تکنسین کنترل آتش B (کنترل آتش موشک بالستیک)

تکنسین کنترل آتش G (کنترل تیراندازی)

مسئول آتش نشانی

مرد پشتیبانی آتش

کارشناس پشتیبانی آتش نشانی

تکنسین کنترل آتش GCS MK 160 MOD 4

تکنسین تعمیر و نگهداری سیستم پرتاب موشک هدایت شونده

تکنسین سیستم پرتاب موشک هدایت شونده

رفیق توپچی

Gunner's Mate G (اسلحه)

Gunner's Mate M (موشک ها)

پشتیبانی GWOT - توپخانه و خمپاره راکت ضد موشک (C-RAM)

اپراتور برنامه ریزی تعامل هارپون (AN/SWG-1A).

خدمه سیستم موشکی هاوک

اپراتور سامانه موشکی توپخانه با تحرک بالا (HIMARS).

عضو خدمه موشک صادق جان

تکنسین تبدیل درون لوله

عضو خدمه لنسی

خدمه لنسی/گروهبان MLRS

توپچی دفاع هوایی در ارتفاع پایین (LAAD).

خدمه سیستم دفاع هوایی قابل حمل انسان (RC)

تکنسین ارشد کنترل آتش

تکنسین بررسی موشک و موشک

تکنسین موشک

خدمه سیستم موشک پرتاب چندگانه (MLRS).

متخصص عملیات/جهت آتش سیستم موشک پرتاب چندگانه (MLRS).

خدمه سامانه موشکی پرتاب چندگانه (MLRS) / سامانه موشکی توپخانه با تحرک بالا (HIMARS)

متخصص تسلیحات هسته ای

مصنوع مهمات

اپراتور/نگهدار کننده پیشرفته کنترل آتش PATRIOT

اپراتور/نگهدار کننده پیشرفته ایستگاه راه اندازی PATRIOT

خدمه موشک پرشینگ

توپچی قرمز چشم

گروهبان خدمه موشک

عملیات فضایی و دفاع موشکی

اپراتور تجهیزات سلاح SSN/SSBN

نگهبان اپراتور سلاح ضد تروریستی استینگر (ATW).

تکنسین تعمیر و نگهداری لوله سیستم پرتاب عمودی زیردریایی

کارشناس سیستم های کنترل آتش خودکار تاکتیکی

اپراتور سیستم تسلیحاتی TOMAHAWK (سطحی).

جفت اژدر

تکنسین پیشرفته سیستم پرتاب عمودی (VLS).

خدمه VULCAN

کارشناس تعمیر و نگهداری کلاهک

[1]. سیوندیان، محسن، آتشباران، اصفهان: ستارگان درخشان، 1394، ص31.

[2]. رستمی، محمود، فرهنگ واژه‌های نظامی، تهران: ستاد مشترک ارتش جمهوری اسلامی ایران، 1378، ص294.

[3]. اسدی، هیبت‌الله، آتش توپخانه، تهران: دانشگاه فرماندهی و ستاد آجا، 1394، ص58.

[4]. سیوندیان، محسن، آتشباران، ص31.

[5]. رستمی، محمود، فرهنگ واژه‌های نظامی، ص294.

[6]. اسدی، هیبت‌الله، آتش توپخانه، ص11.

[7]. همان، ص12 و 14 و 15.

[8]. همان، ص30.

[9]. همان، ص23.

[10]. همان، ص24 و 399.

[11]. همان، ص48؛ آراسته ناصر، بختیاری مسعود، توپخانه در دفاع مقدس، تهران: ایران سبز، 1391، ص20.

[12]. آراسته، ناصر، بختیاری، مسعود، توپخانه در دفاع مقدس، ص20.

[13].همان، ص80.

[14]. همان، ص79.

[15]. همان، ص60ـ56.

[16]. اسدی، هیبت‌الله، آتش توپخانه، ص103 و 104 و 127ـ125.

[17]. محمدی ودود، سیدحسین، ارتش در گذار از بحران‌های انقلاب، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1393، ص817ـ811.

[18]. اسدی، هیبت‌الله، آتش توپخانه، ص128 و 156 و 168.

[19]. همان، ص357.

[20]. ناصر، کاوه، ذوالفقار ولایت، تهران: نوآوران سینا، 1392، ص60.

[21]. اسدی، هیبت‌الله، آتش توپخانه، ص188.

[22]. همان، ص357.

[23]. همان، ص366.

[24]. همان، ص215 ـ205.

[25]. ارتش در گذر تاریخ، تهران: دافوس، 1391، ص130.

[26]. اسدی، هیبت‌الله، آتش توپخانه، ص216.

[27]. همان، ص 90 و 93 و 94.

[28]. آراسته، ناصر، بختیاری، مسعود، توپخانه در دفاع مقدس، ص71ـ69.

[29]. اسدی، هیبت‌الله، آتش توپخانه، ص239.

[30]. همان، ص260.

[31]. همان، ص276 و 290.

[32]. آراسته، ناصر، بختیاری، مسعود، توپخانه در دفاع مقدس، ص59.

[33]. همان، ص84.

[34]. سیوندیان، محسن، آتشباران، ص361.

پدر توپخانه ایران

این فرمانده بی نظیر ارتش، پدر توپخانه‌ای ایران لقب گرفت

این فرمانده بی نظیر ارتش، پدر توپخانه‌ای ایران لقب گرفت +تصاویر

باشگاه خبرنگاران جوان نوشت: یکی از فرماندهان ارتش جمهوری اسلامی ایران به دلیل فعالیت‌های مهم در دوران دفاع مقدس به پدر توپخانه‌ای ایران معروف شده است.

مرحوم امیر سرتیپ احمد ترکان از فرماندهان دلیر و حماسه آفرین ارتش جمهوری اسلامی ایران در دوران دفاع مقدس بود که با استفاده از ابتکار عملِ نظامی خود در بسیاری از عملیات ها، فرماندهی یگان‌های توپخانه را بر عهده داشت. او در سال ۱۳۱۸ در اصفهان متولد شد و در سال ۱۳۴۱ پس از اخذ دیپلم، وارد دانشکده افسری ارتش شد. امیر سرتیپ ترکان در سال ۱۳۴۴ پس از فارغ التحصیلی از دانشکده افسری، در مرکز توپخانه اصفهان دوره مقدماتی توپخانه را گذراند و در ادامه به فراگیری دوره‌های تکاوری، چتر بازی و مربی کوهستان در تیپ ۵۵ هوابرد شیراز مشغول شد.

وی سپس در سال ۱۳۵۴، با کسب موفقیت در مراحل مختلف گزینش و آزمون برای گذراندن دوره عالی توپخانه، با درجه سروانی به کشور آمریکا اعزام شد و در آنجا توانست دوره مذکور را با موفقیت کامل طی کند.

امیر سرتیپ ترکان پس از بازگشت به ایران، در مرکز توپخانه اصفهان به عنوان استاد تاکتیکی تخصصی توپخانه مشغول به کار شد. با پیروزی انقلاب اسلامی و شروع درگیری‌ها و ناآرامی‌ها در غرب و شمال غرب کشور، به همراه سایر افراد نیروی زمینی ارتش، برای اجرای طرح‌ها و نظرات امیر سرلشکر شهید ولی الله فلاحی در کردستان، به آن منطقه اعزام شد.

امیر ترکان در کردستان

وی که از ابتدای پیروزی انقلاب اسلامی، نقش موثری در نجات مردم و کمک به هموطنانش به ویژه در غرب کشور و پاکسازی محور بانه و سردشت و ممانعت از سقوط شهر سنندج و نجات پادگان لشکر ۲۸ سنندج داشت، در طی دو مرحله و در مقاطع بسیار حساس و مهمِ هشت سال دفاع مقدس تا پایان جنگ تحمیلی، به خاطر داشتن نبوغ نظامی و ابتکار عمل منحصر به فرد، فرماندهی لشکر ۲۸ کردستان را بر عهده گرفت.

امیر سرتیپ ترکان ابتدا در کردستان، فرماندهی یک گردان از توپخانه لشکر ۲۸ را بر عهده گرفت و پس از مدتی، با توجه به لیاقت و کاردانی‌اش مسئولیت فرماندهی توپخانه لشکر به او سپرده شد. وی پس از شهادت سرهنگ حاتمی رئیس ستاد و معاون لشکر به عنوان فرمانده این لشکر انتخاب شد. امیر ترکان تا پایان جنگ تحمیلی رژیم عراق علیه کشورمان، مسئولیت‌های مختلفی را با توجه به شرایط جنگ و اوضاع و احوال جسمی خود بر عهده داشت که از جمله مهم‌ترین آنها، فرماندهی مرکز آموزش توپخانه و موشک‌ها در اصفهان بوده است؛ اما آنچه این در اینجا مورد نظر است، اقدامات ابتکاری و خلاقانه امیر سرتیپ ترکان در عملیات‌های مختلف دوران دفاع مقدس است که بیانگر نبوغ نظامی این فرمانده خستگی ناپذیر و دلیر ارتش جمهوری اسلامی ایران است.

امیر سرتیپ ترکان با ورود به منطقه کردستان در سال ۱۳۵۸ فرماندهی یک گردان از توپخانه لشکر ۲۸ را برعهده می‌گیرد و در همین زمان، بازگشایی محور بانه به سردشت که از مدت‌ها قبل و به هنگام سقوط پادگان مهاباد توسط نیروهای ضد انقلاب تصرف شده بود، در دستور کار قرار می‌گیرد.

وی که وظیفه پشتیبانی آتش نیروهای پیاده را برعهده داشت از دیده بانان خود می‌خواهد که به طرف دشمن حرکت و اطلاعات لازم را برای اجرای آتش توپخانه فراهم کنند، در این هنگام و با توجه به اجرای عملیات در شب و فقدان اطلاعات لازم در خصوص منطقه عملیاتی یکی از نیروها با توجه به شرایط مذکور به امیر ترکان می‌گوید: «وقتی به نقطه رسیدیم که لازم است در آن جا برای اجرای آتش توپخانه چگونه با مشخصات و مختصات، آن نقطه را به شما گزارش کنیم، زیرا در شب توجیه نقشه و به دست آوردن مختصات برای ما مقدور نیست.»

امیر ترکان با شنیدن سخنان دیده‌بان، پس از مدتی فکر کردن دستور می‌دهد که نقشه‌ها و طرح تیرها را بیاورند و با استفاده از تخصص و تجربه خود در آن لحظه طرحی ابتکاری و خلاقانه را برای دیده بانان توجیه می‌کند و به آن‌ها می‌گوید: «با توجه به اینکه هر گروه دیده‌بانی شما متشکل از سه نفر یعنی دیده بان، کمک دیده‌بان و بیسیم‌چی است و هر گروه با یک گروهان حرکت می‌کند، یک نفر از هر گروه دیده‌بان مامور می‌شود که قدم شماری کند تا میزان مسافت طی شده را یادداشت کند؛ به عنوان مثال وقتی که حدود یک ساعت از ما دور شدید گرای حرکت و مقدار مسافت طی شده برای ما گزارش می‌کنید و ما با توجه به طرح تیر، محل مورد نظر شما برای اجرای آتش را پیدا می‌کنیم.»

در اینجا امیر ترکان با توجه به تخصص و تجربه و مهم‌تر از همه ابتکار عمل خود در اجرای آتش توپخانه بر روی مواضع دشمن موفق می‌شود و در همان شب، نیروهای نظامی جمهوری اسلامی ایران تا صبح با استفاده از آتش توپخانه مسافت بسیار زیادی به طرف نیروهای دشمن پیشروی می‌کنند.

امیر ترکان می‌گوید: «اجرای طرح مذکور در آن شب از دو جهت اساسی و دارای اهمیت بالا بود؛ نخست در پیشروی نیروهای خودی به سمت دشمن و آزاد شدن محور بانه به سردشت از چنگال دشمن بسیار تسریع شد و دوم غافلگیری دشمن؛ زیرا با اجرای طرح مذکور، بدون ایجاد سر و صدا و با غافلگیری کامل، نیروهای خودی توانستند به طرف دشمن پیشروی کنند.»

همانطور که بسیاری از صاحب‌نظران معتقد هستند در بحث نظامی، ابتکار عمل و خلاقیت در روش‌ها و تاکتیک‌های نظامی اهمیت بسیار بیشتری نسبت نوآوری‌های سخت افزاری و فناوری نظامی دارد؛ همچنین نوآوری در زمینه روش‌ها سیاست‌ها و خط مشی‌ها و تاکتیک‌ها و راهبردهای جنگی و یا دفاعی بسیار مهم تر از نوآوری در زمینه ابداع سلاح‌های جدید است.

در مورد دیگر یکی از فرماندهان گروه‌های رزمی با امیر ترکان تماس می‌گیرد و می‌گوید: «قرار بود کار الهام بین نیروهای خودی منطقه شمالی با منطقه جنوبی بر روی جاده‌ای که به سمت نیروهای ضد انقلاب می‌رود انجام شود، اما این الحاق دچار مشکل شده و انجام نگرفته است به همین دلیل اکنون من ناچار هستم که محل مورد نظر را بررسی کنم تا گردان توپخانه آماده باشد که در صورت لزوم اجرای آتش کند.» با توجه به مناسب نبودن جاده مورد نظر فرمانده مذکور مجبور می‌شود با پای پیاده به طرف محل مورد نظر حرکت کند که پس از از سپری شدن حدود یک ساعت و ۲۰ دقیقه با امیر ترکان تماس گرفته و درخواست اجرای آتش بر روی مواضع دشمن می‌کند.

امیر ترکان در خاطرات خود می‌گوید:« من مختصات محل مورد نظر آن فرمانده را از طریق بی‌سیم دریافت کرده و دستور دادم که گلوله دودزا را که مشخص می‌کند آیا گلوله در نقطه مناسب فرود آمده یا نه به عنوان اولین گلوله شلیک کنند. وقتی گلوله شلیک شد فرمانده مذکور تماس گرفت و از من خواست که حدود ۴۰۰ متر به سمت راست شلیک شود. با توجه به اینکه دیده‌بان در کنار آن فرمانده نبود، مشخص کردن دقیق محل مورد نظر بسیار سخت بود و بنابراین به او گفتند که شما باید ابتدا گرای خودتان را تا نقطه مورد نظر به من بدهید تا من بتوانم تصحیحات مورد نظر شما را اجرا کنم، ولی آن فرمانده که در شرایط بسیار دشواری قرار داشت و امکانات ابزارهای لازم را هم برای تعیین گرا و مختصات لازم نداشت، در جواب گفت که من از این نظر نمی‌توانم کاری انجام بدهم و شما هر کاری که می توانید خودتان انجام دهید.»

امیر ترکان با قرار گرفتن در چنین وضعیتی طرح ابتکاری دیگر را به اجرا می‌گذارد و پس از مشخص کردن مدت زمانی که آن فرمانده از نزد ایشان و گردان توپخانه به طرف نیروهای دشمن حرکت کرده بود و حدود یک ساعت و ۲۰ دقیقه می‌شد بر اساس تجربه و تخصص خود، به این نتیجه می‌رسد که فرمانده مذکور حدود ۶ کیلومتر پیشروی داشته است؛ مختصات آن نقطه را به دست می‌آورد و می‌تواند به طور تقریبی محل مورد نظر آن را فرمانده را تعیین کند.

وی سرانجام پس از عمری تلاش بی وقفه در ارتش جمهوری اسلامی ایران دوشنبه ۲۴ تیرماه سال ۱۳۹۸ درگذشت و پیکرش یک روز بعد یعنی سه شنبه ۲۵ تیرماه همان سال در مرکز آموزش توپخانه و موشک‌های نیروی زمینی ارتش در اصفهان تشییع و در باغ رضوان اصفهان به خاک سپرده شد.

 هویتزر خودکششی

.

عصر ایران؛ مجله تصویری سلاح - هویتزر خودکششی برای دهه ها نقش مهمی در درگیری های نظامی ایفا کرده اند. هویتزرها تسلیحاتی دوربرد و یکی از اجزا اصلی توپخانه به شمار می روند. هویتزر خودکششی در واقع نوعی وسیله نقلیه نظامی هستند که در توپخانه نیروهای مسلح کشورهای مختلف خدمت می کند.

هویتزر با قدرت آتش بالای خود از عملیات زمینی پشتیبانی می کند، از این رو، توانایی های تهاجمی یکی از مهم‌ترین عناصر آنها است.

با توجه به اهمیت توپخانه و به طور خاص هویتزرها، کشورهای مختلف جهان توجه ویژه ای به تولید این سلاح و بهره مندی از قوی ترین نمونه ها در این زمینه دارند. نمونه های مرگباری از این نوع تسلیحات تولید و مورد استفاده قرار گرفته اند که در ادامه با 10 مورد از برترین هویتزر خودکششی با بیشترین قدرت آتش آشنا می شویم.

2اس19 امستا-اس (2S19 Msta-S)

قدرتمندترین هویتزرهای خودکششی جهان

هویتزر خودکششی 2اس19 خدمت خود در ارتش اتحاد جماهیر شوروی سابق را در سال 1989 آغاز کرد و اکنون در نیروهای مسلح روسیه، آذربایجات، بلاروس، اتیوپی، گرجستان، اوکراین و ونزوئلا مشغول به خدمت است. بنابر گزارش ها، روسیه تقریبا 550 عراده از این سلاح را در اختیار دارد.

گلوله گذاری در هویتزر 2اس19 به صورت نیمه اتوماتیک صورت می گیرد و این سلاح از گلوله های استاندارد 152 میلیمتری استفاده می کند. نواخت تیر این هویتزر 7 تا 8 گلوله در دقیقه است و ظرفیت حمل 50 گلوله را دارد. بیشینه برد این هویتزر بین 15.5 تا 18 مایل (25 تا 29 کیلومتر) است.

ایاس90 بریوهارت (AS90 Braveheart)

قدرتمندترین هویتزرهای خودکششی جهان

هویتزر ای‌اس90 از سال 1993 خدمت در ارتش بریتانیا را آغاز کرده است. این سلاح دارای سامانه گلوله گذاری اتوماتیک است و گلوله های 155 میلیمتری استاندارد ناتو را شلیک می کند.

نواخت تیر هویتزر ای‌اس90 برابر با 6 گلوله در دقیقه است و ظرفیت حمل 48 گلوله را دارد. بیشینه برد این هویتزر بین 15.3 تا 20 مایل (25 تا 32 کیلومتر) است.

ایاچاس کرب (AHS Krab)

قدرتمندترین هویتزرهای خودکششی جهان

هویتزر لهستانی کرب سلاحی نسبتا جدید محسوب می شود که تولید سری نخست آن بین سال های 2008 تا 2011 صورت گرفت و از سال 2015 تاکنون نیز در خط تولید قرار دارد. این سلاح توانایی شلیک گلوله های استاندارد 155 میلیمتری ناتو را دارد.

نواخت تیر آن 6 گلوله در دقیقه است و ظرفیت حمل 60 گلوله را دارد. برد هویتزر کرب بین 18.6 تا 24.8 مایل (29 تا 40 کیلومتر) است.

ام109ای7 پالادین (M109A7 Paladin)

قدرتمندترین هویتزرهای خودکششی جهان

هویتزر ام109ای7 نسخه بهبود یافته از هویتزر خودکششی ام109 است. پالادین به یک سامانه گلوله گذاری اتوماتیک جدید مجهز است.

نواخت تیر این هویتزر آمریکایی 4 گلوله در دقیقه است و ظرفیت حمل 39 گلوله را دارد. بیشینه برد ام109ای7 بین 18.6 تا 24.8 مایل (30 تا 40 کیلومتر) است.

پیالزد-05 (PLZ-05)

قدرتمندترین هویتزرهای خودکششی جهان

هویتزر پی‌ال‌زد-05 ساخت کشور چین است. برخی منابع بیان می کنند که سامانه گلوله گذاری اتوماتیک این هویتزر یک کپی از سامانه گلوله گذاری هویتز روسی 2اس19 است. پی‌ال‌زد-05 توانایی شلیک گلوله های 155 میلیمتری را دارد.

نواخت تیر این هویتزر چینی 8 تا 10 گلوله در دقیقه است و ظرفیت حمل 30 گلوله را دارد. بیشینه برد پی‌ال‌زد-05 برابر با 25.8 مایل (41.5 کیلومتر) عنوان شده است.

تایپ 99 (Type 99)

قدرتمندترین هویتزرهای خودکششی جهان

تایپ 99 یک هویتزر خودکششی ژاپنی است که توسط صنایع سنگین میتسوبیشی و ژاپن استیل ورکز تولید شده است. نواخت تیر این هویتزر 6 گلوله در دقیقه و برد آن بین 18.6 تا 23.6 مایل (30 تا 38 کیلومتر) است. این سلاح گلوله های 155 میلیمتری را شلیک می کند.

نیروهای مسلح ژاپن تعداد کمی از هویتزر خودکششی تایپ 99 را در اختیار دارند و باید به این نکته اشاره داشت که این سلاح به کشور دیگری صادر نشده است.

کی9 تاندر (K9 Thunder)

قدرتمندترین هویتزرهای خودکششی جهان

کی9 تاندر یکی از مخوف‌ترین سلاح ها در زرادخانه نیروهای مسلح کره جنوبی محسوب می شود که توسعه و تولید آن در این کشور صورت گرفته است. توسعه این هویتزر خودکششی در سال 1989 آغاز شد و از سال 1999 جایگزین هویتزر قدیمی‌تر کی55 شد.

نواخت تیر هویتزر کی9 برابر با 6 گلوله در دقیقه است و ظرفیت حمل 48 گلوله را دارد. برد این سلاح بین 18.6 تا 24.8 مایل (30 تا 40 کیلومتر) است.

پیالزد-52 (PLZ-52)

قدرتمندترین هویتزرهای خودکششی جهان

هویتزر خودکششی جدید پی‌ال‌زد-52 نسخه بهبودیافته از هویتزر پی‌ال‌زد-05 و محصول کشور چین است. این سلاح بیشتر برای صادرات و نه استفاده در ارتش چین طراحی شده است. پی‌ال‌زد-52 دارای برجک جدید و قدرت شلیک چشمگیر است.

هویتزر پی‌ال‌زد-52 دارای نواخت تیر 8 تا 10 گلوله در دقیقه است و ظرفیت حمل 30 تا 40 گلوله را دارد. بیشینه برد این سلاح 33 مایل (53 کیلومتر) عنوان شده است.

2اس35 کوآلیتسیا-اسوی (2S35 Koalitsiya-SV)

قدرتمندترین هویتزرهای خودکششی جهان

2اس35 کوآلیتسیا-اس‌وی جدیدترین هویتزر خودکششی روسیه است و به عنوان جایگزینی برای هویتزر 2اس19 امستا-اس طراحی شده است. نخستین گروه از این سلاح در سال 2015 به ارتش روسیه تحویل داده شد. اگرچه از نظر ظاهری شبیه به هویتزر 2اس19 امستا-اس به نظر می رسد، اما سلاحی کاملا متفاوت است.

نواخت تیر هویتزر 2اس35 کوآلیتسیا-اس‌وی برابر با 8 گلوله در دقیقه است و ظرفیت حمل 60 تا 70 گلوله را دارد. بیشینه برد این سلاح بین 18.6 تا 43.5 مایل (30 تا 70 کیلومتر) است.

پیزداچ 2000 (PZH 2000)

قدرتمندترین هویتزرهای خودکششی جهان

هویتزر خودکششی آلمانی پی‌زد‌اچ 2000 به عنوان قدرتمندترین هویتزر خودکششی حال حاضر جهان شناخته می شود. اگرچه ارتش آلمان در ابتدا قصد داشت تا 1254 عراده از این سلاح را به خدمت بگیرد، اما این تعداد در سال 1996 به 185 عراده کاهش یافت.

پی‌زد‌اچ 2000 دارای یک سامانه گلوله گذاری اتوماتیک با سامانه مدیریت مهمات است. این هویتزر یکی از محصولات نظامی صادراتی موفق آلمان محسوب می شود.

پی‌زد‌اچ 2000 توانایی شلیک گلوله های 155 میلیمتری را دارد و زره جلویی آن می تواند در برابر گلوله های 14.5 میلیمتری مقاومت کند. نواخت تیر این هویتزر برابر با 9 گلوله در دقیقه است و ظرفیت حمل 60 گلوله را دارد. بیشینه برد این سلاح بین 18.6 تا 24.8 مایل (30 تا 40 کیلومتر) است

نگاهی به توپخانه ی ارتش امریکا

ارتش آمریکا به دنبال یک هویتزر خودکشش چرخدار است و بدین منظور رقابتی بین ۵ گزینه موجود برگذار کرده است که در ادامه به معرفی آن‌ها می‌پردازیم.

هویتزر نوعی توپخانه است که ویژگی‌های خمپاره و توپ را با هم دارد. بدین معنی که کالیبر و سرعت دهانه توپ را داشته و همچون خمپاره می‌تواند گلوله‌هایش را با زاویه بالا شلیک کند. منظور از خودکشش بودن نیز این است که توپ روی یک شاسی متحرک چرخدار یا زرهی با شنی سوار شده و نیازی به کشیدن آن توسط خودورهای دیگر نیست.

هویتزر خودکشش چرخدار

M109A7

در حال حاضر ارتش ایالات متحده آمریکا تنها هویتزر زرهی M109A6 پالادین (Paladin) و نمونه ارتقا یافته آن موسوم به M109A7 PIM را در خدمت دارد که توپ ۱۵۵ میلی‌متری داشته و به لطف شنی (زنجیر) می‌تواند روی هر سطحی حرکت کنند. با این حال به دلیل وزن بالا و عدم داشتن چرخ، علی رغم این که روی هر سطحی می‌توانند حرکت کنند، سرعت و چالاکی پایین‌تری نسبت به انواع چرخدار دارند.

از این رو ارتش تصمیم گرفت تا دست به خرید یک هویتزر خودکشش چرخدار با کالیبر ۱۵۵ میلی‌متر بزند و برای یافتن بهترین گزینه رقابتی برگذار نمود و به ۵ نمونه اجازه شرکت در آن را دارد. این گزینه‌ها عبارت‌اند از آرچر ساخت سوئد، آتموس ساخت اسرائیل، سزار ساخت فرانسه، نورا ساخت صربستان و بروتوس ساخت خود آمریکا که در ادامه به معرفی آن‌ها می‌پردازیم. معرفی بر اساس شانش انتخاب، از کم به زیاد صورت می‌گیرد.

نورا B52

هویتزر خودکشش چرخدار

هویتزر خودکشش نورا بی 52 (NORA B52) توسط موسسه فنی نظامی بلگراد طراحی و کار ساخت آن نیز به کمپانی دولتی Yugoimport SDPR سپرده شد. این سلاح از سال 2006 وارد خط تولید شد و هدف اصلی از ساخت آن صادرات به کشورهای دیگر بود.

این هویتزر خودکشش به طور کلی بسته به مدل بین ۲۷.۴ تا ۳۴ تن وزن دارد. خودروی کشنده آن مدل روسی کاماز ۶۵۶۰ یا کامیون صربستانی FAP 2832 است که البته نمونه پیشنهادی به آمریکا روی کشنده آلمانی MAN TGS سوار می‌شود. هر سه خودرو پیکربندی 8×8 دارند.

توپ نورا ۱۵۵ میلی‌متری است که استاندارد ناتو برای کالیبر یک هویتزر محسوب می‌شود. نورا بی ۵۲ به سیستم گلوله گذار خودکار مجهز است و می‌تواند تا ۶ گلوله در دقیقه شلیک کند. این گلوله گذار مجموعا ۲۲ گلوله درون خود دارد و پس از خالی شدن بایستی مجددا بارگذاری شود که این فرایند نیز به صورت خودکار انجام می‌شود.

توپ از زاویه منفی 3 تا مثبت 65 درجه بالا و پایین می‌رود. همچنین تا 60 درجه به اطراف می‌چرخد. برد آتشش نیز بسته به نوع گلوله حداکثر به 56 کیلومتر می‌رسد. این توپ می‌تواند همه مهمات 155 میلی‌متری ناتو به خصوص انواع هدایتی نظیر دو گلوله آمریکایی M982 اکسکالیبور (Excalibur) که از هدایت داخلی و ماهواره‌ای برخوردار است و یا M712 کوپرهد (Copperhead) با هدایت لیزری را شلیک کند.

هویتزر خودکشش چرخدار

این هویتزر خودکشش چرخدار به 5 خدمه نیاز دارد. برای محافظت از آن‌ها یک تیربار 7.62 یا 12.7 میلی‌متری که روی یک برجک کنترلی سوار است نیز روی هویتزر نصب می‌شود. علاوه‌بر این امکان نصب یک توپ 20 میلی‌متری هم محور با توپ اصلی نیز وجود دارد. کابین خودرو نیز به حفاظت NBC و تصفیه هوا با سیستم تهویه مطبوع مجهز است تا در محیط‌های آلوده به عوامل رادیواکتیو، شیمیایی و بیولوژیکی از خدمه محافظت کند. این کابین تحت فشار همچنین در برابر گلوله و انفجار مین نیز از خدمه حفاظت می‌کند.

نورا سیستم کنترل آتش خودکار دارد. سیستم هدایتی آن از نوع داخلی و ساخت فرانسه است و خبری از سیستم هدایتی ماهواره یا پیوند داده نیست. در حالی که ارتش آمریکا تاکید دارد که تسلیحاتش علاوه بر قابلیت کارکرد به صورت مستقل، بایستی توانایی شرکت در نبر شبکه محور را نیز داشته باشند که این امر ملزم به داشتن سیستم هدایت ماهواره‌ای و سیستم پیوند داده است.

برد خودروی حامل با یک بار سوختگیری و پیمایش با سرعت ۸۰ کیلومتر بر ساعت به ۱۰۰۰ کیلومتر می‌رسد. حداکثر سرعت آن نیز روی آسفالت ۹۰ کیلومتر بر ساعت و روی سطح ناهموار ۱۵ کیلومتر بر ساعت است.

در حال حاضر بنگلادش، قبرس، کنیا، میانمار و صربستان کاربران نورا بی 52 هستند و آمریکا نیز مشغول بررسی و مقایسه آن با 4 نمونه دیگر است. آمریکا تاکنون سابقه نداشته از شرق تسلیحات بخرد و با توجه به مشخصات این هویتزر به نظر نمی‌رسد شانس بالایی در مقابل رقبای غربی خود به ویژه آرچر داشته باشد. هرچند صرب‌ها از طریق کمپانی آمریکایی Global Ordinance آن را به رقابت وارد کردند.

آتموس آیرون سیبر

هویتزر خودکشش چرخدار

هویتزر خودکشش چرخدار بعدی که به معرفی آن می‌پردازیم آتموس آیرون سیبر (ATMOS Iron Sabre) است که با نام آتموس 2000 نیز شناخته می‌شود. این هوتیزر توسط کمپانی هوافضا، امنیتی و دفاعی اسرائیلی البیت سیستمز ساخته و شعبه آمریکایی‌اش آن را به ارتش آمریکا پیشنهاد داد. نمونه نخست این هویتزر در سال 1999 تولید شد و در طول زمان همواره ارتقا یافت.

وزن آتموس 22 تن است که امکان حمل آن با هواپیماهای ترابری متوسط و تاکتیکی نظیر C-130 را نیز میسر می‌کند. به دلیل وزن کم این سیستم روی یک خودروی کشنده با پیکربندی 6×6 نیز سوار می‌شود.

توپ ۱۵۵ میلی‌متری این هوتیزر توسط اسرائیل ساخته شده است که انواع گلوله‌های ۱۵۵ میلی‌متری را شلیک و برد آتشش به ۵۶ کیلومتر می‌رسد. این توپ تا ۷۰ درجه بالا می‌رود و قابلیت چرخش تا ۵۰ درجه دارد.

هویتزر خودکشش چرخدار

هر خودرو ۳۲ گلوله با خود حمل می‌کند. بر خلاف نورا، این هویتزر بارگذار خودکار ندارد، بلکه به سیستم دستیار بارگذار مجهز است که کار را برای دو خدمه انسانی که مسئول گلوله گذاری توپ هستند را آسان می‌کند و نرخ آتش آن را به ۸ گلوله در دقیقه می‌رساند. البته در صورت خواست مشتری می‌توان این توپ را به گلوله گذار خودکار مجهز نمود و تعداد خدمه را به تنها ۲ نفر کاهش داد.

با این وجود این هویتزر به کامپیوتر کنترل بالستیک و سیستم ناوبری مجهز است که بخشی از سیستم کنترل آتش می‌باشند. این سیستم اطلاعات هدف را از نیروهای خودی دریافت و به صورت خودکار زاویه و جهت توپ را تنظیم می‌کند. البته امکان تنظیم دستی نیز وجود دارد. از دیگر قابلیت‌های آن می‌توان به پشتیبانی از سیستم شبکه C4I اشاره کرد که آگاهی محیطی را افزایش داده و برای نبرد شبکه محور مفید است.

بیشینه سرعت خودروی کشنده ۸۰ کیلومتر بر ساعت و برد آن نیز ۱۰۰۰ کیلومتر است. در حال حاضر علاوه بر اسرائیل کشورهای آذربایجان، بوتسوانا، کامرون، فیلیپین، تایلند، رومانی، رواندا، اوگاندا و زامبیا کاربران این هویتزر خودکشش چرخدار هستند.

بروتوس

هویتزر خودکشش چرخدار

هویتزر خودکشش بروتوس (Brutus) توسط دو کمپانی آمریکایی AM General و Mandus Group طراحی و در سال 2018 تولید شد. این هویتزر به توپ 155 میلی‌متری M777 ساخت انگلستان مسلح است که به لطف فناوری لگد نرم آبی – بادی، لگدی که توپ دارد به شدت کاهش یافته است. آمریکا شدیدا به این فناوری علاقه دارد، زیرا سبب کاهش وزن و امکان نصب توپ روی خودروهای سبک می‌شود و این موضوع برگ برنده بروتوس است.

این توپ خودکشش به شدت سبک و تنها 13.4 تن وزن دارد. این وزن کم سبب می‌شود حتی هلیکوپترهای ترابری سنگین نظیر CH-53E/K نیز قادر به حمل آن باشند. وزن کم و همچنن سیستم لگد نرم سبب می‌شود هویتزر تحرک و بقاپذیری بالایی داشته باشد.

هویتزر خودکشش چرخدار

همچنین نیاز آن به تعمیر و نگهداری بسیار کم باشد. همه این ویژگی‌ها سبب افزایش مرگباری آن می‌شود. هویتزر قادر است شلیک و فرار کند تا هدف قرار نگیرد. همچنین توانایی بالایی در حرکت روی مسیرهای ناهموار دارد و خودرویی بسیار چالاک است.

توپ این هویتزر انواع مهمات ۱۵۵ میلی‌متری را با نرخ آتش حداکثر ۵ گلوله در دقیقه شلیک کرده و برد آتش آن به ۳۰ کیلومتر می‌رسد. البته می‌تواند اکسکالیبور را تا ۴۰ کیلومتر شلیک کند. این توپ از زاویه منفی ۵ تا ۷۲ درجه بالا و پایین می‌شود و قابلیت چرخش ۳۶۰ درجه دارد. گلوله گذاری این در توپ کاملا به صورت دستی صورت می‌گیرد و خبری از گلوله گذار خودکار یا دستیار گلوله گذاری نیست.

هویتزر خودکشش چرخدار

این سامانه حداقل ۵ و حداکثر ۷ خدمه دارد. در زمینه تجهیزات الکترونیکی بروتوس از دو نمونه قبلی مجهزتر است. این هویتزر به سیستم کنترل آتش خودکار دیجیتال و همچنین اپتیکی مجهز است. سیستم اپتیکی دارای تلسکوپ پانورامیک جهت هدف گیری دستی است.

سیستم کنترل آتش خودکار دیجیتالی آن به سیستم هدف یابی و نشانه روی خودکار مجهز است. همچنین می‌تواند اطلاعات از دیگر نیروهای خودی و مستقلا هدف گیری و آتش کند. سیستم هدایت داخلی و سیستم هدایت ماهوراه‌ای، رادار سرعت دهانه، کامپیوتر کنترل بالستیک، سیستم دید مستقیم آتش و فاصله یاب لیزری از دیگر تجهیزات این سیستم کنترل آتش هستند.

سزار

هویتزر خودکشش چرخدار

هویتزر خودکشش چرخدار CAESAR ساخت کمپانی فرانسوی نکستر (Nexter) است و نام آن کوتاه شده عبارت “CAmion Équipé d’un Système d’ARtillerie” به معنی «کامیون مسلح به سیستم توپخانه‌ای» است. سزار در سال 2003 تحویل ارتش فرانسه گردید تا مورد ارزیابی قرار گیرد. در سال 2008 نیز رسما وارد خدمت شد.

این سیستم روی یک کامیون با پیکربندی 6×6 مدل Sherpa 10 ساخت رنو یا پیکربندی 8×8 ساخت T815 ساخت کمپانی تاترا واقع در جمهوری چک سوار می‌شود؛ این دو نمونه به ترتیب 60 و 80 کیلومتر بر ساعت سرعت داشته و برد هر دو نیز 600 کیلومتر است. خودروی حامل این توپ سزار در مدل 6×6 دارای وزن 17.7 تن و در مدل 8×8 نیز 28.4 تا 30.2 تن وزن دارد. مدل سبک‌تر را می‌توان با هواپیمای ترابری متوسط نیز جابجا کرد، اما مدل سنگین‌تر همچون نورا، تنها با هواپیماهای ترابری سنگین و راهبردی نظیر A400M حمل می‌شود.

هویتزر خودکشش چرخدار

مدل ۶×۶

توپ 155 میلی‌متری مدل FH77 این هویتزر همه مهمات ناتو را تا برد 55 کیلومتر شلیک می‌کند؛ البته برد آتش آن با گلوله‌های هدایتی KATANA ساخت نکستر به 60 کیلومتر نیز می‌رسد. مدل سبک این هویتزر نیز همچون آتموس سیستم دستیار گلوله گذار دارد و با نرخ آتش 6 گلوله در دقیقه شلیک می‌کند. در مدل سنگین یک گلوله گذار خودکار جایگزین سیستم نیمه خودکار شده و نرخ آتش به 8 گلوله در دقیقه رسیده است. در مدل 6×6 خودرو 18 گلوله آماده به شلیک جهت بارگذاری دارد. در حالی که در مدل 8×8 به 36 گلوله افزایش یافته است.

زاویه توپ منفی ۴ تا مثبت ۷۰ درجه در جهت عمودی و تا ۳۴ درجه در جهت افقی تنظیم می‌شود. سزار در حالت زاویه مستقیم می‌تواند گلوله‌های ضد تانک را تا برد ۲ کیلومتری شلیک کند. این حالت برای دفاع از خود است. یک تیربار سنگین ۱۲.۷ میلی‌متری نیز سلاح ثانویه آن برای دفاع از خود است.

هویتزر خودکشش چرخدار

مدل ۸×۸

این سامانه 3 تا 5 خدمه دارد و کابین علاوه بر حفاظت بالستیک در برابر گلوله، در برابر بمب‌های کنار جاده‌ای موسوم به IED نیز مقاوم است. همچنین حفاظت NBC (رادیواکتیو، بیولوژیکی و شیمیایی) و سیستم تصفیه هوا و تهویه مطبوع دارد.

این سامانه به سیستم هدایت داخلی مشابه نورا و همچنین سیستم هدایت ماهواره‌ای مجهز است. کامپیوتر کنترل آتش، کامپیوتر کنترل بالستیک، سیستم هماهنگی توپخانه‌ای C2، رادار سرعت دهانه، سیستم ارتباطی، شبکه C4I، سیستم مشخص کننده توالی شلیک، نمایش دهنده وضعیت توپ و مهمات، سیستم مدیریت بارگذاری مجدد مهمات و دوربین حرارتی از دیگر تجهیزات الکترونیکی آن هستند.

هویتزر خودکشش چرخدار

سزار می‌تواند اطلاعات هدف را از نیروهای خودی دریافت و به صورت خودکار نوع گلوله را انتخاب و نشانه روی کند. کامپیوتر کنترل آتش این سامانه می‌تواند چند گلوله را با منحنی مختلف شلیک کند تا همگی به صورت همزمان به یک نقطه برخورد کنند.

جهت عملکرد بهتر هنگام حرکت روی سطوح مختف و همچنین حفظ تحرک و چالاکی بالا، خودرو به سیستم خودکار ضد پنچر شدن و تنظیم فشار تایر مجهز است. سزار با تحرک بالای خود کمتر از ۳۰ ثانیه مستقر و در یک دقیقه ۶ تا ۸ گلوله شلیک می‌کند. سپس طی ۳۰ ثانیه مجددا آماده حرکت شده به سرعت از آن نقطه فرار می‌کند. کشورهای فرانسه، اندونزی، لبنان، عربستان و تایلند کاربران هویتزر سزار هستند.

و اما آرچر؛ کماندار اسکاندیناوی

هویتزر خودکشش چرخدار

هویتزر Archer با اختلاف بهترین هویتزر خودکشش چرخدار است. کار طراحی این سامانه در سال 1995 توسط کمپانی تسلیحاتی سوئدی بوفورس (Bofors) آغاز و در سال 2005 تولید شد.

در همان سال کمپانی هوافضا، امنیتی و دفاعی انگلیسی BAE سیستمز بوفورس را خریداری و آن به زیر مجموعه‌ای از شعبه سوئدی خود تبدیل کرد. در حال حاضر نیز امتیار آن متعلق به BAE است و شعبه آمریکایی آن را به ارتش آمریکا پیشنهاد داد. این توپ از سال 2016 وارد خدمت شد و سوئد تنها کاربر آن است.

هویتزر خودکشش چرخدار

این سامانه توسط یک کشنده ولوو A30D که پیکربندی 6×6 دارد حمل و وزن کلی آن 30 تن است. خودروهای دیگر و کشنده‌های 8×8 نیز قادر به حمل آن هستند. خودروی حامل تا 70 کیلومتر بر ساعت سرعت داشته و با یک بار سوخت گیری 700 کیلومتر را می‌پیماید.

همچنین قابلیت تحرک و چالاکی بالایی داشته و روی انواع سطوح می‌تواند حرکت کند. سیستم تنظیم فشار لاستیک و ضدپنچری نیز تحرک پیذیری بالای آن را تضمین می‌کند. از آن جا که این هویتزر خودکشش برای سوئد و نروژ طراحی شد، می‌تواند در برف تا عمق ۱ متری نیز حرکت کند.

هویتزر خودکشش چرخدار

توپ 155 میلی‌متری آن مدل FH77 ساخت سوئد است که انواع گلوله‌ها را شلیک می‌کند و بردش هنگام شلیک اکسکالیبور به 60 کیلومتر می‌رسد. شلیک مستقیم مهمات ضد زره آن نیز 2 کیلومتر برد دارد. توپ چرخش 360 درجه داشته و منفی 5 تا 70 درجه (بنابر برخی منابع تا 80 درجه) بالا و پایین می‌رود. ضمن اینکه به سیستم دفع لگد نیز مجهز است.

این سامانه گلوله گذار سریع کاملا خودکار داشته و نرخ آتشش تا ۹ گلوله در دقیقه است. در حالت انفجاری نیز می‌تواند ظرف مدت ۱۳ ثانیه ۳ گلوله شلیک کند که البته برای طولانی مدت قادر به حفظ این نرخ آتش نیست، زیرا فشار زیادی وارد می‌کند. خشاب آن نیز ۲۱ گلوله در خود دارد. ۲۰ گلوله دیگر نیز آماده جایگزینی دارد و یک خودرو مجموعا ۴۱ گلوله همراه خود دارد که همگی به صورت خودکار بارگذاری می‌شوند.

هویتزر خودکشش چرخدار

آرچر نیز همچون سزار می‌تواند گلوله‌های ضد تانک Bonus که مشترکا توسط بوفورس و نکستر ساخته شدند را تا برد 35 کیلومتر شلیک کند؛ این گلوله‌ها حمله از بالا هستند و تانک را از بخش فوقانی زره که ضعیف‌‌ترین بخش است هدف قرار می‌دهد. این گلوله هوشمند و هدایتی به صورت منحنی شلیک شده و پس از رسیدن بالای تانک روی آن شیرجه می‌زنند.

آرچر قابلیت شلیک و فرار دارد. این سامانه ظرف مدت ۲۰ ثانیه جاگیر می‌شود، سپس شلیک‌هایش را انجام داده و پس از آن مجددا ظرف مدت ۲۰ ثانیه آماده فرار می‌شود. تمام فرایند مستقر شدن، شلیک و آماده حرکت شدن خودکار صورت می‌گیرد و نیازی به پیاده شدن خدمه از خودرو نیست.

هویتزر خودکشش چرخدار

این امر حفاظت از 3 خدمه آرچر را افزایش می‌دهد؛ البته این خودرو قابلیت کار با 2 خدمه را نیز دارد. کابین خودرو تحت فشار است و دستگاه تصفیه هوا و تهویه مطبوع دارد. سیستم محافظتی NCB و زره فولادی نیز از خدمه محافظت می‌کنند. زره کابین و شیشه پنجره در برابر گلوله، ترکش، انفجار مین و بمب کنار جاده‌ای مقاوم است. سیستم محافظت از خدمه در برابر صدای شلیک توپ و سیستم آتش خاموش کن از دیگر تجهیزات آرچر هستند.

بالای کابین این وایکینگ یک برجک کنترل از راه دور قرار دارد که یک تیربار ۷.۶۲ یا ۱۲.۷ میلی‌متری روی آن نصب و از داخل کابین کنترل می‌شود. این برجک به کمک ژیروسکوپ پایدار شده و دارای دوربین تلویزیونی، سیستم تصویرساز فروسرخ برای دید در شب، غبار، مه، دود و فاصله یاب لیزری است. همچنین می‌توان روی آن پرتابگر نارنجک دودزا نیز نصب کرد تا با ایجاد پرده دود، خود را مخفی کند.

هویتزر خودکشش چرخدار

آرچر کاملا خودکار و خومختار است. کامپیوتر کنترل آتش می‌تواند اطلاعات هدف را از نیروهای خودی دریافت و با توجه به نوع هدف خود گلوله را انتخاب، زاویه توپ را تنظیم و نشانه روی و سپس شلیک کند. تمام این مراحل را بدون دخالت کاربر انسانی انجام می‌دهد. کامپیوتر همچنین این قابلیت را دارد که ظرف مدت ۳۰ ثانیه ۸ گلوله را با منحنی مختلف شلیک کند که همزمان به یک هدف برخورد کنند.

سیستم هدایت داخلی مشابه سزار و همچنین سیستم هدایت ماهواره‌ای، کامپیوتر کنترل بالستیک، رادار سرعت دهانه، سیستم ارتباطی، شبکه C4I، سیستم وضعیت گلوله و توپ، دوربین تلوزیونی حرارتی جهت دید راننده و همچنین شلیک مستقیم از دیگر تجهیزات الکترونیکی یک هویتزر خودکشش چرخدار آرچر هستند.

هویتزر خودکشش چرخدار

سزار، رقیب سرسخت آرچر

به گفته تمامی کارشناسان آرچر بدون شک برترین هویتزر خودکشش چرخدار موجود در دنیاست و توانایی نبرد شبکه محور در کنار عملکرد مستقل را دارد. فناوری‌های پیشرفته و سیستم ماژولار آن را به سلاحی کم رقیب تبدیل می‌سازد که فقط سزار فرانسوی توان رقابت با آن را دارد. حال بایستی منتظر بود و دید ارتش آمریکا در نهایت کدام را انتخاب خواهد کرد. آرچر و نورا آزمایش‌های ارتش آمریکا را با موفقیت پشت سر گذاشته و ۳ نمونه دیگر همچنان در حال بررسی هستند



منبع: www.skyhunter.ir

خاطراتی از خدمه ی دوشکا

خاطرات اولین تلگرافچی خط مقدم

 خاطرات اولین تلگرافچی خط مقدم

رزمنده هشت سال دفاع مقدس اهل استان فارس خاطرات زیادی از جنگ تحمیلی و تحرکات دشمن قبل از تجاوز آشکار و سراسری به خاک ایران دارد و می‌گوید که دشمن اندیشه جنگ علیه ایران را از روزهای اول پیروزی انقلاب اسلامی در سر می‌پروراند.

خاطرات تلگرافچی خط مقدم از لحظات نبرد دفاع مقدس

به گزارش حیات به نقل از ایرنا، محمد حسین توکلی که بازنشسته ارتش است، دوشنبه در گفت و گو با ایرنا بیان کرد: به عنوان تلگرافچی یازده ماه قبل از جنگ تحمیلی، در گروه ۲۲توپخانه ارتش جمهوری اسلامی خدمت می کردم.
این رزمنده ادامه داد: وقتی تحرکات دشمن قبل از آغاز تجاوز رسمی وی شروع شد، تصمیم به مقابله با تحرکات ارتش بعثی گرفته شد و به جنوب اعزام شدیم. با چشم مسلح، خاک عراق در آن ‌سوی نخل های اروندرود پیدا بود، عراق در این منطقه نیرو پیاده می کرد. رزمندگان به فرمانده آتشبار اطلاع دادند، ضمن اینکه آتشبار ۱۷۵ MM از گروه ۲۲ در شلمچه و یک آتشبار کاتیوشا به پشت پادگان خسروآباد و یک اتشبار۱۳۰ MM در روستای قصبه آبادان و آتشبار دیگری از کاتیوشا در کارخانه نورد اهواز و آتشباری از کد ۳۴۱ در مجاورت جزیره مجنون مستقر شدند.
توکلی بیان کرد: آتشبار ما آمادگی خوبی داشت، سه ماه ماموریت بنده طول کشید. در برج مراقبت فرودگاه آبادان رزمندگان هوانیروز به ارکان گزارش می دادند زیرا هنوز هواپیمای مسافربری پرواز می کردند.
وی بیان کرد: در شهریور ماه سال ۵۹ به خدمات پادگانی بیسیم ثابت مامور شدم و به آتشبار کاتیوشا به فرماندهی ستوان یکم خداقلی پیوستم و به عنوان تلگرافچی مسوولیت را برعهده گرفتم.
وی گفت: ۲۴شهریور ۵۹ مرتب با ستاد عملیات و پادگان شهرضا در تماس بودم که بیست و ششم شهریورماه این سال تلگرافی از ستاد عملیات در نیروی دریایی خرمشهر به دستم رسید که سروان خداقلی دستور حرکت به مرز داد.


با چهار توپ کاتیوشا حرکت کردیم

این رزمنده اضافه کرد: با چهار توپ کاتیوشا حرکت کردیم و در امامزاده خضر کنار بهمن شیر مستقر شدیم و سروان بهرام نژاد که مسئولیت هدایت آتش را به عهده داشت به نقشه مراجعه کرد و مختصات مربوط را که آن سوی اروندرود درخاک دشمن بود به رئیس توپخانه داد و توپ ها آماده شلیک شدند.

توکلی اظهار داشت: هوا کاملا تاریک شده بود و دشمن از دهانه شهر فاو تا پشت جزیره مینو با هر سلاحی که داشت به سمت ما شلیک کرد که تمام سر درخت های نخل با گلوله توپخانه دشمن قطع شد می‌شد و آتشبار۱۷۵ MM که در شلمچه مستقر بود با دشمن درگیر شده بود.

جزیره آبادان در دود و آتش دشمن
توکلی ادامه داد :شب ۲۸ شهریور سال ۵۹ آتش دشمن یک لحظه قطع نمی شد تا اینکه هوا روشن شد و هواپیماهای عراقی به جزیره آبادان هجوم آوردند و تمام مخازن نفت را که اول جاده خسرو آباد بود، بمباران کردند.
این رزمنده با بیان اینکه دود ناشی ازمخازن نفت تمام منطقه را گرفته وحتی تا آسمان کشور کویت رفته بود، بیان داشت: خرمشهر و آبادان زیر آتش توپخانه و هواپیماهای دشمن بودند و مردم غیرنظامی آبادان آواره شده و به سمت پل ایستگاه هفت آبادان می رفتند و ایستگاه هفت از جمعیت پرشده بود و می خواستند خود را به اهواز و ماهشهر برسانند.
وی افزود: به واحد مراجعه کردم با بیسیم AM مرتب بگوش بودم کلید رمزی داشتم که هرماه و یا ۱۵ روز باید تعوض می شد تا دشمن نتوانداز پیامها بهره برداری کند.
توکلی گفت: سرانجام در نزدیکی خرمشهر مستقر شدیم زیرا دشمن با دولشکر به خرمشهر حمله کرده بود.



مردم در خرمشهر با اسحله شکاری می جنگیدند
وی گفت: در آن زمان چندین نفر از مردم خرمشهربا اسلحه شکاری و یا کلاشینکف، سنگر انفرادی در اطراف جاده خرمشهر به بصره حفر کرده بودند که همان روز اول جنگ، تخلیه کردند و به شهر پناه آوردند.
توکلی ادامه داد: واحد تکاوران نیروی دریایی به فرماندهی ناخدا صمدی ویگان هایی از ژاندارمری با پشتیبانی چهار توپ کاتیوشا، توپ های ۱۳۰ میلی متری، آتشبار۱۷۵ میلی متری که در شلمچه مستقر بود مدت ۳۴ روز در برابر ۲ لشکر تا بن دندان دشمن در محور بصره به خرمشهر بااستفاده از امکانات خود و با پشتیبانی کامل هوایی و توپخانه، مقاومت کردند.
وی بیان داشت: با چهار توپ کاتیوشا موشک گذاری می کردیم و باهماهنگی دیده بانی سروان نریمانی که در شلمچه بود روی چند مختصات شلیک و چندین تانک و خودرو دشمن را منفجر کردیم وتلفات سنگینی به آنها تحمیل کردیم و دشمن عقب نشینی می کرد اما مجددا شب ها حمله می کردند.
توکلی افزود : بیشترین تلفات ما در منطقه شلمچه بود زیرا متاسفانه هیچ واحد پیاده و تانکی جز سربازان منقضی خدمت سال ۵۶ به منطقه اعزام نکردند.
او گفت : در شبانه روز نزدیک به ۱۲۰۰ موشک به دشمن می زدیم که علاوه بر آن با توجه به ستون پنجم، حفاظت از یگان هم با جدیت دنبال می‌شد و هر آتشی که به روی دشمن می ریختیم بلافاصله تغییر موضع می دادیم تا توپها را از دست ندهیم و چندین هواپیمای دشمن را که برای شناسایی آتشبار کاتیوشا در منطقه پرواز می کردند با توپ های ۲۳ میلی متری که در آبادان مستقر بود سرنگون می کردیم.


پاهای فرمانده تاول زنده بود
توکلی بیان داشت : فرمانده آتشبار سروان خداقلی مدت ۱۰ روز هم می‌شد که پوتین خودرا بجز برای نماز خواندن بیرون نمی آورد که پاهایش تاول زده بود و مدت ۳۴ روز از خرمشهر دفاع کردیم.
وی ادامه داد : سرانجام دشمن تا آبادان پیشروی کرد و اولین یگانی که از ماهشهر به منطقه آبادان اعزام کردند تیپ ۳ لشکر ۷۷ مشهد بود و توسط همین تیپ با پشتیبانی آتشبار کاتیوشا و آتشبار ۱۳۰ میلی متری آبادان را از محاصره درآوردیم و با عملیات ثامن الائمه در برابر ۲ لشکر بزرگ دشمن ایستادگی کردیم و آنها را شکست دادیم و تا پل دارخوئین درجاده آبادان – اهواز دشمن را به عقب راندیم و ۱۵۰۰ اسیر گرفتیم.


چندین بار مجروح شدم اما بازهم به جبهه رفتم
توکلی گفت : چندین بار در جبهه مجروح و در بیمارستان خلیلی شیراز بستری شدم اما برای دفاع از کشورم دوباره روانه منطقه شدم و به کمک بسیج و سپاه که رشادت های زیادی از آنها دیدم دشمن را از خاک کشور بیرون راندیم

ارتش در بیان خاطرات احتیاط می کند

با سرهنگ جعفری روبه‌رو می‌شویم، سرهنگ بازنشسته‌ای که حالا ۶۰ ساله است و نزدیک به نیمی از عمر خود را در این نهاد یعنی «هیات معارف جنگ شهید سپهبد صیاد شیرازی» به سر برده است. آنطور که خودش با همان لحن با صلابت که نشان از سالهای خدمت در ارتش دارد عنوان می‌کند سال ۵۸ رخت نظامی به تن می‌کند و وارد دانشگاه افسری ارتش می‌شود و از سال ۶۲ یعنی وقتی ۲۳ ساله بوده است راهی جبهه‌های جنگ می‌شود و تا آخرین روز در این کارزار باقی می‌ماند. سرهنگ جعفری روزهای سختی را تجربه کرده است و از سال ۷۶ تا ۶۹ به اسارت رژیم بعث عراق در می‌آید و در جریان مبادله اسرا به خاک کشور باز می‌گردد.

« جناب سرهنگ! به نظر می‌رسد در چند سال اخیر فرصتی برای ارتش ایجاد شده تا سکوت خود درباره جنگ را بکشند و بیشتر درباره حضور نیروهای خود در دفاع مقدس صحبت کند. حضرتعالی تا چه حد موافق این نظر هستید؟» با این سوال گپ و گفتمان را شروع می‌کنیم؛ او نیز شمرده شمرده اما محکم پاسخ می‌دهد و می‌گوید: «بنده به تحلیل شما در خصوص نوع فعالیت ارتش پس از اتمام جنگ احترام می‌گذارم، اما باید بپذیریم که ارتش یک سازمان درون گرای نظامی صرف است و پس از اتمام مأموریت خود در جنگ به پادگان بازگشته و فعالیت خود در زمان صلح را دنبال می‌کند. البته در کنار ارتش نیروی نظامی دیگری در جنگ فعالیت داشت که آنها به شدت برون گرا هستند. سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به این دلیل که از نیروهای مردمی تشکیل شده، توانسته داستان‌ها و مسائل مرتبط با دفاع مقدس را نیز به مخاطب عام که همان مردم امروزی هستند برساند.»



او ادامه می‌دهد: «تمایز رفتار سپاه با ارتش باعث شده تا کمتر از ارتش در جریان دفاع مقدس شنیده شود، البته در سال‌های اخیر بنا بر اقتضائات و البته تمایل جامعه، ارتشی‌ها تصمیم گرفته‌اند بیشتر از جنگ بگویند. ما بنا داریم هماهنگونه که نسل جوان با قهرمانان سپاهی دفاع مقدس آشنا هستند، افراد شاخص و تأثیرگذار ارتش را برای نسلی که تصویر روشنی از جریان جنگ ندارد معرفی کنیم. باید توجه کنیم تاریخ یک پدیده سیال است و شاید نیم قرن بعد عده‌ای از تاریخ نگاران جریان دفاع مقدس را به صورت موشکافانه مورد بررسی قرار دهند و در آن زمان از دریچه دیگری به جریان ۸ سال دفاع و تلاش ارتش نگاه کنند.»

این سرهنگ بازنشسته ارتش تاکید می کند؛ «سازمان حفظ و نشر ارزش‌های دفاع مقدس در سال‌های پس از جنگ تلاش‌های زیادی را برای حفظ میراث جنگ انجام داده و نیروهای سه گانه ارتش به علاوه پدافند هوایی نیز به صورت مجزا و بر اساس حضور نیروهای خود به نشر و گسترش فعالیت‌های ارتش در دوران دفاع مقدس می‌پردازند. سازمان عقیدتی سیاسی ارتش نیز همواره موضوعات فرهنگی و دینی مرتبط با ارتش را پیگیری می‌کند.»

خاطرات باقی مانده در سینه ارتشی‌ها

کتاب‌های خاطرات از دوران هشت سال دفاع مقدس را که نگاه می‌کنیم حضور پررنگ فرماندهان سپاهی بیشتر به چشم می‌خورد تا فرماندهان ارتشی موضوعی که برخی آن را به سختگیری‌ها در ارتش مرتبط می‌دانند و آن را عاملی معرفی می‌کنند برای آنکه فرماندهان ارتش خیلی تمایلی به نوشتن خاطرات آن روز ندارند. وقتی این موضوع را با سرهنگ جعفری در میان می‌گذاریم و می‌پرسیم؛ « فکر نمی‌کنید قوانین سختگیرانه ارتش برای مسائل مختلف باعث شد تا بسیاری از ارتشی‌ها و حتی کسانی که خاطرات مرتبط با ارتش را داشتند نتوانند از طریق این نیروی نظامی، مکتوبات و مسائل شفاهی خود را گسترش دهند؟» پاسخمان را اینطور می‌دهد: «سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به این دلیل که یک نیروی مردمی است نیاز دارد با تبلیغات مردم را در عرصه‌های مختلف با فعالیت‌های خود آشنا و آنان را در صحنه نگه دارد. اما ارتش به دلیل نوع فعالیت خود هر زمان که احساس نیاز کند با اعلام یک فراخوان از نیروهای سابق خود بهره می‌گیرد.»

وی ادامه می دهد؛ «منظور من این است که یک دیدگاه در ارتش حاکم است که می‌گوید ارتش نیازی به تبلیغ برای انجام فعالیت‌های خود ندارد. البته من این موضوع را رد نمی‌کنم که اگر یک نظامی ارتشی بازنشسته تصمیم به انتشار خاطرات خود داشته باشد، مسیر برای انتشار مطالب وی باز باشد و همچنان برخی از پیچ و خم‌های سازمانی در مسیر او وجود دارد.»

تصمیم بی‌سابقه ارتش در سخت‌ترین روزهای جنگ

سرهنگ جعفری در صحبت‌هایش اشاره‌ای به لزوم فراخوان ارتش برای جذب نیرو می‌کند موضوعی که باعث می‌شود جرقه‌ای در ذهنمان روشن شود بپرسیم؛ «آیا تا کنون چنین اتفاقی در سطح کشور رخ داده است؟» پاسخش مثبت است و می‌گوید: « بله! در همان سال آغازین جنگ، ارتش تصمیم گرفت که از منقضیان خدمت سال ۵۶ برای جنگ کمک بگیرد. جمعیت بسیار زیادی از سربازانی که در ارتش خدمت کرده بودند این دعوت را پذیرفتند، اما همین موضوع نیز که در مقیاس کشوری و با جمعیت بسیار زیاد رخ داد، هیچگاه به عنوان یک کار تبلیغی از سوی ارتش بیان نشد.»

او ادامه می‌دهد: «بسیاری از آن افرادی که تازه خدمت سربازی خود را به پایان برده بودند، در آن زمان (نیمه دوم سال ۵۹) در زندگی شخصی خود به سر می‌بردند، اما با فراخوان ارتش در حدود نیمی از آنها با حضور در پادگان‌های نظامی آمادگی خود را برای حضور در جنگ اعلام کردند که بخشی از ایشان در جنگ مجروح، اسیر و حتی شهید شدند.»

او مکثی می‌کند و ادامه می‌دهد: «منقضیان خدمت ۵۶ در شش ماهه نخست جنگ که سخت ترین روزهای دفاع مقدس نیز بود در میدان نبرد حاضر شدند. این اتفاق در یک قرن اخیر بی سابقه بود که سربازان ارتش که در دوره احتیاط به سر می‌بردند، دوباره برای حراست از کشور فراخوانده شوند.»

صحبتش که تمام می‌شود باز همان ابهامات مانند یک علامت سوال درذهنمان می‌نشیند که آیا کسی این اتفاقات را در جایی ثبت کرده است؟ پاسخش چندان از سر اطمینان نیست و می‌گوید «تاجایی که می‌دانم و خبر دارم چنین کاری صورت نگرفته است» بلافاصله می‌پرسیم « چه کسی در این رابطه مقصر است؟» دقیقه‌ای سکوت می‌کند تا حرفش را سنجیده به زبان بیاورد. در نهایت می‌گوید: «شاید این نقص بر گردن خود ارتش باشد.»

صحبتش به اینجا که می‌رسد سر درد دلش باز می‌شود و می‌گوید: « یکی از دلایلی که بخش زیادی از خاطرات ارتشی‌ها بازگو نمی‌شود این است که نیروهای نظامی ارتش، به خصوص همان منقضیان خدمت سال ۵۶ بعد از جنگ هر کدام به شهر و محل زندگی خود بازگشتند و ارتباط خود را با سایر همرزمان از دست دادند، درحالی که نیروهای سپاه این وضعیت را نداشتند،زیرا اکثر نیروهای داوطلب از یک محل،منطقه و یا شهر به جبهه اعزام می‌شدند و بعد از جنگ این فرصت برای آنها فراهم بود تا درباره خاطرات جنگ صحبت کرده و موضوعات مختلف را حتی منتشر کنند.»

او ادامه می‌دهد: « این وضعیت برای شهدا و جانبازان ارتشی نیز وجود دارد، برای مثال یک نیروی ارتشی تحت فرماندهی یک لشکر جنگیده، اما پس از جنگ پیکر وی و یا خود فرد جانباز به شهری با هزار کیلومتر فاصله منتقل شده امروز خانواده این نظامی ارتشی گله دارند که چرا مسئولان آن لشکر احوالی از خانواده و یا خود فرد نمی‌پرسند. اما چنین وضعیتی در سپاه مشاهده نمی‌شود، زیرا اکثر جانبازان و شهیدان سپاهی برای یک محله و یا یک منطقه هستند و هنوز با خانواده یکدیگر ارتباط دارند.»

غفلتی فراتر از ارتش

سرهنگ جعفری که گله‌های زیادی را می‌شد در پس کلمه‌هایی که به زبان می‌آورد جستجو کرد با مکثی می‌گوید: « برخی از خاطرات که جنبه یک افتخار ملی را دارد متاسفانه از سوی نهادهای مختلفی که فراتر از ارتش هستند مورد غفلت قرار گرفته و چیزی درباره آن گفته نمی‌شود. برای مثال در همان روزهای نخست جنگ ۱۴۰ فروند جنگنده ارتش به رژیم بعث حمله کرده و آنها را آنچنان زمین‌گیر می‌کند که دیگر نتوانند پیشروی کنند، اما همین موضوع مورد غفلت قرار گرفته و به عنوان یک افتخار در سطح ملی، پرداخته نشده است.»

«امروز و بر اساس نیاز جامعه اگر حرکتی در نشر حقایق جنگ از سوی ارتش صورت نگیرد، دیگر قابل توجیه نیست...» وقتی این جمله را خطاب به او و خاطرات بازگو نشده ارتشی‌ها به زبان آوردیم می گوید؛ «بله! بنده نیز با نظر شما موافقم؛ شاید لازم بود از ۲۰ سال قبل ارتش به انتشار خاطرات نیروهای خود همت گمارد، اما امروز که جامعه در بخش‌هایی از خاطرات جنگ اشباع شده، بهترین فرصت برای ارتش باشد تا ابعاد تازه و ناشناخته جریان دفاع مقدس را به مخاطب ارائه کند.»

او ادامه می‌دهد:«یکی از ایرادات ارتش این است که ادبیات خشک نظامی انجام عملیات را نمی‌تواند با ادبیات لطیف روحی موجود در فضای جنگ منطبق کند. متاسفانه ادبیات رسمی مانعی شده تا ادبیات جنگ از دریچه نگاه ارتش به خوبی منتشر شود و شاید لازم باشد برخی از نویسندگان به بازنویسی خاطرات موجود بپردازند. من معقتدم هیأت معارف جنگ باید پیش از انتشار حقایق جنگ، باید به سرعت بخشی از خاطرات جنگ را که در سینه رزمندگان ارتشی مانده احصا کند و نگذارد این خاطرات از بین رود. »

حالا دیگر وقتش بود از عزم «هیات معارف جنگ شهید صیاد شیرازی» برای جمع‌آوری خاطرات و نوشته‌های مرتبط با ارتش را حتی در سطح آماتور بپرسیم؛ او نیز به این سوال پاسخ داد، پاسخی که چندان دور از ذهن ما نبود. او گفت: «بله! این امکان وجود دارد که علاقمندان و نویسندگان آماتور و حتی حرفه‌ای آثار خود را از طریق این نهاد نظامی بدون هیچ پیش شرطی منتشر کند.»

او در پاسخ به این سوال که « آیا این موضوع را به صورت عام نیز مطرح کرده‌اید» گفت: «از طریق جراید، خبرگزاری‌ها و رسانه ملی آمادگی خود را برای دریافت آثار مکتوب اعلام کرده‌ایم و در همین راستا بسیاری از نویسندگان آثار خود را به هیأت معارف جنگ شهید صیاد شیرازی تحویل دادند. متاسفانه با وجود حجم کم آثار منتشر شده در حوزه فعالیت ارتش، همچنان هجمه به این نیرو زیاد است و باید بیش از اینها از واقعیات جنگ و نحوه حضور نیروهای ارتش بگوییم

صحبت‌هایمان با معاون آموزشی کارکنان وظیفه«هیأت معارف جنگ شهید سپهبد صیاد شیرازی» که تمام شد ازاو خواستیم تا ناگفته‌هایی را که می‌خواست دراین مصاحبه مطرح می‌شد و جا ماند بگوید در این لحظه سرهنگ جعفری آخرین جملات را اینگونه به زبان آورد:« بنده لازم می‌دانم از تلاش‌های امرای ارتش؛به خصوص فرمانده کنونی ارتش امیر موسوی، دریاردار سیاری،امیر حیدری و همچنین امیرپوردستان به دلیل حمایت و پیگیری درخصوص نشر فعالیت‌های ارتش تشکر کنم.امروز ارتش از نیروهای موقت همچون سربازان در بخش‌های مختلف بهره می‌گیرد و از همین ظرفیت برای انتقال واقعیات ارتش و حقایق تاریخ مقدس به صورت دیدار چهره به چهره با نظامیان و پخش فیلم‌های مستند، استفاده می‌کند.»

خاطره حرکت نیروهای ارتش از تهران به سمت اندیمشک

با بدرقه سرهنگ جعفری به سمت اتاق سرتیپ امیر ابوالقاسم کیا «معاونت علمی و پژوهشی هیأت معارف جنگ شهید سپهبد صیاد شیرازی» رفتیم. موهای یکدست سفید سرش و آن حالت خاص نشستن روی صندلی خودش حکایت از منش نظامی‌گری و سالها خدمت در ارتش را داشت. هرچند کلمات را محکم بیان می‌کند اما لحنش گرم است. وقتی صحبتمان شروع شد خواست گفت و گویش را با یک خاطره جذاب شروع کند خاطره که چشمان ما را به دهانش دوخت؛ او از روزی روایت کرد که قرار بود ارتش با قطار به سمت اندیمشک حرکت کند؛ «در روز اول جنگ به یگان توپخانه‌ای که من در آن خدمت می‌کردم دستور داده شد تا از طریق قطار و همراه با مهمات به سمت استان خوزستان حرکت کند. من در آن زمان با درجه سروانی و تحت هدایت فرمانده‌ای به نام سرگرد عباس رشیدی که فردی بسیار کاربلد و تحصیلکرده بود خدمت می‌کردم. هنگامی که قطار در مسیر خود در نخستین شهر پیش رو، وارد «قم» شد؛ جمعیت زیادی از مردم در ایستگاه قطار به استقبال نظامیان آمده بودند و حتی مقداری غذا و نان برای سفر به نیروهای در حال اعزام می‌دادند. این اتفاق در شهرهای «اراک» و «ازنا» نیز رخ داد و همانند قمی‌ها مردم سایر شهرها نیز نظامیان داخل قطار را با محبت خود بدرقه می‌کردند. هنگامی که قطار وارد شهر «درود» و سپس دره «دِز» شد، متوجه شدیم به دلیل بمباران شهر دوکوهه، خط آهن بسته شده و امکان حرکت به سوی اندیمشک وجود ندارد.

در آن زمان به دلیل نا آشنایی با حالت جنگی، یگان اعزام شده از نظر تدارک آشپزخانه صحرایی و همراه داشتن آذوقه کافی دچار مشکل شد. ترافیک حدود سی تا چهل قطار که مملو از نیروهای نظام عازم به سمت خوزستان باعث شد تا قطارهای متعددی در فواصل مختلف و حتی در تونل‌های مسیر متوقف شد.این توقف در حدود ۷۲ ساعت طول کشید، اما در همان سه روز تمامی مردم روستاهای مناطق اطراف رودخانه دز نگذاشتند حتی یک سرباز بدون غذا بماند. بنده شاهد بودم زنان و مردان آن مناطق برای حدود ۱۵ تا ۲۰ هزار نفر تدارک غذا می‌دیدند و نکته قابل ستایش این بود که بسیاری از مواد خوراکی تولید شده، از محصولات کشاورزی و حتی ذبح گاو و گوسفندان آن مردم تهیه می‌شد. بنده شاهد بودم که برخی از روستائیان خوراک روزانه خود را به سربازان می‌دادند و حتی زنان آن مناطق با اهدای زیورآلات خود می‌گفتند که هزینه سفر نظامیان را از محل فروش جواهر جمع آوری شده تهیه کنید.

همان همت و محبت مردم آن مناطق لرنشین باعث شد که سربازان تحت امر من به بنده می‌گفتند که تحت هیچ شرایطی حاضرنیستند تا زمانی که دشمن را از کشور خارج نکنند، از این مسیر به سمت شهرهای خود بازگردند. پس از آن ۷۲ ساعت توانستیم با استفاده از همت سربازان و پرسنل نظامی و پیاده سازی ادوات نظامی به سمت اندیمشک حرکت کنیم و پس از آن مسیر خود را به سمت مناطق جنگی نیز ادامه دادیم.زمانی که وارد اندیمشک شدیم، سرهنگ وکیلی افسر توپخانه منطقه شده بود. از ایشان پرسیدیم که باید به کدام سمت توپ‌های خود را شلیک کنیم که پاسخ شنیدیم دشمن در سمت غرب مستقر است. در آن زمان تصمیم گرفتیم که از طریق دیده‌بانی و با کمک یک افسر ارمنی به نام آقای «خاچاطوریان» و یک نظامی که اهل همان منطقه بود، محیط دیده‌بانی خود را مستقر کنیم.

بنده به یاد دارم در آن زمان مجبور بودیم برای یگان توپخانه‌ای خود یک یخچال صحرایی بسازیم تا گوشت موردنیاز خود را انبار کنیم، که این کار را در همان منطقه مرحوم آقای سوداگر در عرض چندساعت برای یگان نظامی مستقر انجام داد.»

احتیاط ارتشی‌ها برای بیان خاطراتشان

بیان همین خاطره بهانه‌ای شد تا از او بپرسیم«چرا چنین خاطرات مهمی را در جایی بازگو نکرده و یا حتی منتشر نمی‌کنید»روی صندلی جابه‌جا می‌شود و برای پاسخ دادن به این سوال چند ثانیه‌ای تامل می‌کند و می‌گوید:«متاسفانه گاهی در مواجهه با رسانه‌ها شاهد هستیم که تمامی حرف‌های مطرح شده به صورت کامل منعکس نمی‌شود و یا حتی مورد تحریف نیز قرار می‌گیرد. به همین خاطر پس از انتشار مطالب مجبور می‌شویم که به مقام بالاتر خود توضیح ارائه کنیم و همین مسأله باعث شده تا نوعی احتیاط در بین ارتشی‌ها برای بازگو کردن خاطرات خود شکل بگیرد.البته من تصمیم گرفته‌ام تمامی خاطرات خود در دوران دفاع مقدس را به صورت مکتوب و ازطریق جمع آوری مصاحبه‌ها و سخنرانی‌ها در قالب یک کتاب منتشر کنم.»

روایتی از تشکیل هیات معارف جنگ

سوال‌ها یکی یکی در ذهنمان صف می‌بندد اما فرصتمان آنقدر کم است که مجبور می‌شویم با سرتیپ کیا هم خدا حافظی کنیم؛ از اتاق که بیرون می‌رویم راه کتابخانه را در پیش می‌گیریم تا چند دقیقه‌ای در میان قفسه‌های پر از کتاب چرخی بزنیم؛ در همین زمان سربازهایی که به قول قدیمی‌ها دوران «اجباری» را پشت‌سر می‌گذاشتند گپ و گفتی داشتیم. سرحال بودند و خنده از لبشان نمی‌افتاد البته طبق معمول گلایه‌ها از دوران سربازی و دغدغه این روزهای جوانان از کار و درآمد هم کم نبود.

حالا دیگر زمان آن رسیده بود تا برای حسن ختام به گفت‌وگو با امیر حیدری معاون هماهنگ کننده هیأت معارف جنگ شهید سپهبد صیاد شیرازی بپردازیم، مردی با پرستیژ کاملا نظامی؛ شمرده و محکم صحبت می‌کند مانند یک فرمانده تمام عیار!

صحبت‌هایمان را متوجه سازمانی می‌کنیم که از شهید صیاد شیرازی به یادگار مانده است و زنگ آغاز مصاحبه با این سوال که «با چه اهدافی این هیأت تشکیل شد؟» به صدا درآمد. او در پاسخ به این سوال می‌گوید: «هیأت معارف جنگ ارتش به نوعی پایگاه شهید بزرگوار صیاد شیرازی است. این نهاد نظامی با حضور جمعی از پرسنل ارتش اداره می‌شود که هیچکدام چشم داشت مالی برای انجام کار ندارند و به همین دلیل نیز این فضای نظامی همچنان معنویت دوران دفاع مقدس را حفظ کرده است.»

او ادامه می‌دهد: «در سال ۱۳۷۳ و با تلاش شهید صیاد شیرازی که آن زمان معاون بازرسی ستادکل نیروهای نیروهای مسلح بودند، جمعی از ارتشی‌های فعال از جمله امیر آراسته، امیر هاشمی و بنده گرد هم آمدند تا بر اساس نظر شخص شهید صیاد شیرازی، یک دوره آموزشی برای دانشجویان سال سوم دانشگاه افسری امام علی (ع) با موضوع جنگ تحمیلی و خاطرات و تجربیات دفاع مقدس را تهیه و تدوین کنند.»

از او درباره علت استفاده از عبارت «هیأت» برای این مکان نظامی، می‌پرسیم که پاسخ می‌دهم: «شهید صیاد شیرازی تأکید داشت قوانین دستوری نظامی نباید بر این گروه تازه تأسیس حکمفرما شود و کارها به صورت هیأتی و بر اساس درخواست و رغبت صورت بگیرد. البته از همان ابتدا پیشوند هیأت برای این مجموعه استفاده نمی‌شد و پس از مدتی این مکان نظامی با نام هیأت معارف جنگ ارتش کار خود را آغاز کرد. در ابتدای کار برخی مانع تراشی‌ها در مسیر تشکیل هیأت معارف جنگ ارتش شکل گرفت که شهید صیاد شیرازی به تنهایی و با روحیه مثال زدنی خود و البته در ادامه با کمک چند نفر از همرزمان خود در دوران دفاع توانست این مجموعه نظامی را تثبیت کند. در ابتدای فعالیت نیز کارها تنها در یک اتاق از مجموعه فعلی آغاز شد و بعدها گسترش یافت.

این کهنه سرباز جنگ در مواجهه با این پرسش که امروز و پس از گذشت چندین سال از فعالیت هیأت معارف جنگ، این مجموعه نظامی به چه جایگاهی رسیده است؟، پاسخ می‌دهد: «در تاریخ ۲۲ فروردین سال ۱۳۷۸ یعنی یک روز پس از شهادت سپهبد علی صیاد شیرازی، کلاس‌های معارف جنگ و حتی پیش از برگزاری مراسم تشییع پیکر شهید صیاد شیرازی کلاس‌های معارف جنگ ادامه پیدا کرد. در همان روز طبق رایزنی با دفتر مقام معظم رهبری متوجه شدیم که تدبیر معظم‌له بر این است فعالیت هیأت معارف جنگ ارتش ادامه پیدا کند. فعالیت این هیأت از آن سال تا کنون به گونه‌ای توسعه پیدا کرده که تمامی دانشجویان دانشگاه‌های ارتش در ذیل ۴ نیروی نظامی موجود، آموزش‌های نظری و عملی ذیل معارف جنگ را دریافت می‌کنند.»

او می‌گوید: «دانشگاه فارابی سازمان حفاظت، دانشگاه‌های افسری و دانشگاه دافوس نیز هم اکنون از آموزش‌های هیأت معارف جنگ در حوزه‌های مختلف بهره می‌گیرند و در آینده نزدیک دانشگاه علوم پزشکی ارتش نیز ذیل آموزش‌های نظری و عملی قرار خواهد گرفت. علاوه بر این کلیه نیروهای وظیفه در سطح ارتش نیز در دوران خدمت سربازی از آموزش‌های نظری هیأت معارف جنگ شهید صیاد شیرازی بهره‌مند می‌شوند.»

امیر حیدری با ارائه آماری صحبت‌هایش را اینطور ادامه می‌دهد که: «تا کنون ۱۷۰ جلد کتاب در ذیل برنامه‌های هیأت معارف جنگ ارتش و به همت ۵۰۰ نظامی ارتشی تدوین و در دسترس قرار گرفته است. کار نشر این کتاب‌ها نیز توسط یک انتشاراتی که با نظارت یکی از افسران بازنشسته ارتش و با مجوز ارشاد فعالیت دارد، شکل می‌گیرد. این آثار مکتوب هنوز در معرض فروش قرار نگرفته است و تألیفات انجام شده علاوه بر توزیع در میان پرسنل، به دفتر مقام معظم رهبری، وزارتخانه‌های ذیربط، افراد شاخص نظامی و فرماندهان نظامی ارسال می‌گردد.»

او در پاسخ به این سوال که چرا کتاب‌های منتشر شده در معرض عموم قرار نگرفته و به فروش نمی‌رسد؟ می‌گوید: «بنا به دلایلی هنوز تصمیم به این کار نگرفته‌ایم. ضمن اینکه به نظر می‌رسد ذائقه مخاطب ادبیات جنگ عام نباشد و افراد محدودی از این مکتوبات استقبال کنند. البته امسال و به مناسبت چهلمین سالگرد عام نباشد و افراد محدودی از این مکتوبات استقبال کنند. البته امسال و به مناسبت چهلمین سالگرد آغاز جنگ تحمیلی به صورت محدود و البته مجازی (به دلیل شیوع بیماری کرونا) بخشی از آثار و همچنین دستاوردهای مهم ارتش را برای نخستین بار رونمایی کنیم.»

۱۶۲ عملیات شبانه ارتش

امیر حیدری می‌گوید: «ارتش ۱۶۲ عملیات زمینی انجام داده که بخشی از آن با همراهی سپاه پاسداران صورت گرفته، نکته حائز اهمیت در خصوص این عملیات‌های این است که تمامی بخش عملیات در شب انجام شده که امری منحصر به فرد در جهان است. در ارتش دو وزیر دفاع، دو رئیس ستاد مشترک و حتی دو فرمانده نیروی زمینی در حین دفاع مقدس به شهادت درسیده‌اند که در چهلمین سالگرد آغاز جنگ در کنار سایر موضوعات؛ به بررسی نقش و تلاش این شهیدان بزرگوار برای نخستین بار خواهیم پرداخت.»

امیر حیدری این را هم می‌گوید که : «هیأت معارف جنگ ارتش برای خود خطوط قرمزی را قائل است که بر اساس آن به هیچ عنوان نهاد و یا سازمان دیگری را تخریب نمی‌کند و تنها به مسائل ۸ سال دفاع مقدس می‌پردازد. موضوع ولایتمداری، وحدت نیروهای مسلح و همچنین توسعه معارف معارف همواره در دستور کار این مجموعه بوده است.»

معاون هماهنگ کننده هیأت معارف جنگ ارتش درپاسخ به این سوال که آیا تا کنون اقدامی برای تهیه آثار تصویری همچون فیلم یا مستند کرده‌اید و یا همکاری خاصی با فیلمسازان داشته‌اید؟،می‌گوید:«هنگامی که برخی ازفیلمسازان فیلمنامه‌های خود را به ارتش ارائه می‌دهند، مسئولان مربوطه از هیأت معارف جنگ در رابطه با سناریوی پیشنهادی نظرخواهی می‌کنند. هیأت معارف جنگ ارتش به صورت مستقل بنایی برای تهیه فیلم ندارد اما آماده است تا آرشیو تصویری و اسناد خود را در اختیار فیلمسازان قرار دهد.»

امیر حیدری در پایان این مصاحبه می‌گوید: «هیأت معارف جنگ ارتش خاطرات نزدیک به هزار نفر از فعالان جنگ در بخش‌های مختلف را اخذ کرده و این روند ادامه دارد. من معتقدم که باید از اسناد استنادی و اسناد انسانی برای آگاهی آیندگان استفاده کنیم. اینکه بخشی از اسناد جنگ در ارتش، سپاه و یا نیروهای نظامی دیگر مخفی شود و بعد از مدتی نیز امحا گردد کار شایسته‌ای نیست. بلکه باید این اسناد باید زمینه‌ای برای جلوگیری از تحریف تاریخ شود.»

روایتی از یک کهنه سرباز

ﺳﺮﺗﯿﭗ ﺍﺳﮑﻨﺪﺭ ﺑﯿﺮﺍﻧﻮﻧﺪ ﺍﺯ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻫﺎﻥ ﺑﺰﺭﮒ ﻭ ﺩﻻﻭﺭ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺟﻨﮓ ﻫﺎﯼ

ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻭ ﻋﺮﺍﻕ ﻭ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺣﺎﺝ ﻗﻨﺒﺮ ﭘﯿﺮﺩﺍﺩﻩ ﺑﯿﺮﺍﻧﻮﻧﺪ ﻣﻌﺮﻭﻑ .

ﺩﺭ ﺳﺎﻝ 52 ﻛﻪ ﻧﯿﺮﻭ ﻫﺎﯼ ﻋﺮﺍﻗﯽ ﺿﻤﻦ ﺣﻤﻠﻪ ﺑﻪ ﭘﺎﺳﮕﺎﻩ ﻫﺎﯼ ﻣﺮﺯﯼ

ﺗﭙﻪ ﻫﺎﯼ 343 ﻭ 202 ﻣﻬﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﺼﺮﻑ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻣﺎﻣﻮﺭﯾﺖ

ﺩﻓﻊ ﺗﺠﺎﻭﺯ ﻭ ﭘﺲ ﮔﯿﺮﯼ ﺗﭙﻪ ﺑﻪ ﺍﺳﻜﻨﺪﺭ ﺑﯿﺮﺍﻧﻮﻧﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﺑﺎ

ﺩﺭﺟﻪ ﺳﺮﻭﺍﻧﯽ ﺩﺭ ﺗﯿﭗ 2 ﺍﺯ ﻟﺸﮕﺮ ﺯﺭﻫﯽ ﺍﻫﻮﺍﺯ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻫﺎﻥ

ﮔﺮﺩﺍﻥ 105 ﺯﺭﻫﯽ ﺑﻮﺩ ﺩﺍﺩﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺭﺷﺎﺩﺕ ﻭ ﺟﺴﺎﺭﺕ ﻭﯼ ﻭ

ﮔﺮﻭﻫﺎﻥ ﺗﺤﺖ ﺍﻣﺮﺵ ﺿﻤﻦ ﺩﻓﻊ ﺣﻤﻼﺕ ﺗﭙﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﯿﺰ ﭘﺲ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ ﻭ

ﺑﻬﻤﯿﻦ ﺧﺎﻃﺮ ﯾﮏ ﻗﻄﻌﻪ ﻣﺪﺍﻝ ﻃﻼ ﻭ ﯾﮏ ﻗﺒﻀﻪ ﺗﻔﻨﮓ ﮐﻼﺷﯿﻨﮑﻒ ﺍﺭﺗﺶ

ﻋﺮﺍﻕ ﻭ ﻧﺸﺎﻥ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﺑﻪ ﻭﯼ ﺍﻋﻄﺎ ﻣﯿﮕﺮﺩﺩ .

ﺍﺳﺪﻟﻠﻪ ﻋﻠﻢ ﻭﺯﯾﺮ ﺩﺭﺑﺎﺭ ، ﺩﺭ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﺶ ﻣﯿﻨﻮﯾﺴﺪ ﺭﻓﺘﻢ ﺧﺪﻣﺖ ﺍﻋﻼﺣﻀﺮﺕ

ﺷﺎﺩ ﺑﻮﺩ ﻋﺮﺽ ﮐﺮﺩﻡ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﭼﻨﯿﻦ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺭﺍ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﮐﺮﺩﻩ ﻓﺮﻣﻮﺩ

ﯾﮏ ﺍﻓﺴﺮ ﻟﺮ ‏( 1 ‏) ﻧﯿﺮﻭ ﻫﺎﯼ ﻋﺮﺍﻗﯽ ﺭﺍ ﺩﺭﻫﻢ ﮐﻮﺑﯿﺪﻩ ﻭ ﺗﭙﻪ ﻫﺎﯼ

ﻣﻬﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﭘﺲ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ . ﺁﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﻟﺮﺳﺘﺎﻧﯽ ﻫﺎ ﻧﯿﺰ ﺍﺯ ﭘﯿﺮﻭﺯﯼ ﻭ

ﺍﻓﺘﺨﺎﺭﺍﺕ ﺍﯾﻦ ﺍﻓﺴﺮ ﺭﺷﯿﺪ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻭ ﺗﻤﺠﯿﺪ ﻣﯿﮑﺮﺩﻧﺪ . ﺩﺭ ﮔﺰﺍﺭﺵ ﺍﺳﺘﺎﻧﺪﺍﺭ

ﻭ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ ﺳﭙﺎﻩ ﺍﯾﻼﻡ ﺑﻪ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ ﻧﯿﺮﻭﯼ ﺯﻣﯿﻨﯽ ﺍﺭﺗﺶ ﺩﺭ ﺧﺮﺩﺍﺩ ﻣﺎﻩ

ﺳﺎﻝ 59 ﻧﯿﺰ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﺳﺖ : ﻧﯿﺮﻭ ﻫﺎﯼ ﻋﺮﺍﻗﯽ ﺍﺯ ﻃﺮﯾﻖ ﻫﻮﺍ ﻭ ﺯﻣﯿﻦ

ﭘﺎﺳﮕﺎﻩ ﻫﺎﯼ ﻣﺮﺯﯼ ﻭ ﺷﻬﺮ ﻣﻬﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﻣﻮﺭﺩ ﺣﻤﻠﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﻣﺎﻣﻮﺭﯾﺖ

ﻣﻘﺎﺑﻠﻪ ﺑﺎ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﻪ ﺳﺮﮔﺮﺩ ﺍﺳﮑﻨﺪﺭ ﺑﯿﺮﺍﻧﻮﻧﺪ ﺍﺯ ﺗﯿﭗ ﺩﺯﻓﻮﻝ ﻭﺍﮔﺬﺍﺭ ﺷﺪﻩ

ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺍﻓﺴﺮ ﺑﺎ ﺷﺠﺎﻋﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﮔﺬﺷﺘﮕﯽ ﺑﯽ ﻧﻈﯿﺮ ﺧﻮﺩ ﺗﺎ ﻧﺰﺩﯾﮑﯽ

ﭘﺎﺳﮕﺎﻩ ﻫﺎﯼ ﻋﺮﺍﻕ ﭘﯿﺸﺮﻭﯼ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﺧﻮﺩ ﺧﺪﻣﻪ ﺗﻔﮓ 106 ﺭﺍ

ﻋﻬﺪﻩ ﺩﺍﺭﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﭘﺎﺳﮕﺎﻩ ﻫﺎﯼ ﻣﺮﺯﯼ ﺭﺍ ﺁﺯﺍﺩ ﻭ ﭘﺎﺳﮕﺎﻩ ﻫﺎﯼ ﻋﺮﺍﻗﯽ ﺭﺍ

ﻣﻨﻬﺪﻡ ﮐﺮﺩﻩ ﻟﺬﺍ ﺑﻪ ﭘﺎﺱ ﺍﯾﻦ ﺭﺷﺎﺩﺕ ﻭ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﮔﺬﺷﺘﮕﯽ ﺗﻘﺎﺿﺎﯼ ﺩﺭﺟﻪ

ﺳﺮﻫﻨﮕﯽ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﺸﺎﻥ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ .

ﺍﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺣﺪﻭﺩ 4 ﻣﺎﻩ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺣﻤﻠﻪ ﺳﺮﺍﺳﺮﯼ ﻋﺮﺍﻕ ﺑﻪ ﺧﺎﮎ ﻣﯿﻬﻨﻤﺎﻥ

ﺻﻮﺭﺕ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ . ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﮔﺬﺷﺘﮕﯽ ﻭ ﺭﺷﺎﺩﺗﺶ ﺩﺭ ﻋﻤﻠﯿﺎﺕ ﻓﺘﺢ ﺍﻟﻤﺒﯿﻦ

ﺯﻣﺎﻧﯿﮑﻪ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ ﻟﺸﮑﺮ 84 ﺧﺮﻡ ﺁﺑﺎﺩ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺍﻭﺝ ﺭﺳﯿﺪ ﻭ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ

ﺍﻓﺴﺮﺍﻥ ﻭ ﺩﺭﺟﻪ ﺩﺍﺭﺍﻥ ﻭ ﺳﺮﺑﺎﺯﺍﻥ ﻟﺸﮕﺮ 84 ﺑﺨﺶ ﻋﻤﺪﻩ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺧﺎﮎ

ﻣﯿﻬﻦ ﺭﺍ ﺁﺯﺍﺩ ﻧﻤﻮﺩﻧﺪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺣﻤﻠﻪ ﺭﺍﺩﯾﻮ ﻋﺮﺍﻕ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﻧﺎﻡ ﺍﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﯿﺒﺮﺩ

ﻭ ﻭﯼ ﺭﺍ ﺗﻬﺪﯾﺪ ﻣﯿﻜﺮﺩ . ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻫﺎﻥ ﺍﺭﺗﺶ ﻭ ﺳﭙﺎﻩ ﺍﮐﺜﺮﺍ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﮔﺬﺷﺘﮕﯽ

ﻭ ﺭﺷﺎﺩﺗﻬﺎﯼ ﺍﯾﻦ ﺍﻓﺴﺮ ﺭﺷﯿﺪ ﯾﺎﺩ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ . ﺑﺪﻟﯿﻞ ﺩﻭﺳﺘﻰ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﻭﯼ ﻭ

ﺩﮐﺘﺮ ﻫﻮﺷﻨﮓ ﺍﻋﻈﻤﯽ ﺗﺎ ﺳﺎﻝ 56 ﺍﺯ ﺍﻓﺴﺮﺍﻥ ﻣﻈﻨﻮﻥ ﻭ ﺗﺤﺖ ﻣﺮﺍﻗﺒﺖ

ﻭﯾﮋﻩ ﺍﻃﻼﻋﺎﺕ ﻭ ﺳﺎﻭﺍﮎ ﺑﻮﺩ . ﺩﺭ ﺳﺎﻝ 91 ﯾﮑﯽ ﺍﺭ ﻣﺎﻫﻨﺎﻣﻪ ﻫﺎﻯ

ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ﺿﻤﻦ ﭼﺎﭖ ﻣﺼﺎﺣﺒﻪ ﻭ ﻋﮑﺲ ﻭﯼ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ : ﺷﯿﺮﻣﺮﺩ

ﺟﺒﻬﻪ ﻫﺎﯼ ﺟﻨﮓ ﺍﺳﮑﻨﺪﺭ ﺑﯿﺮﺍﻧﻮﻧﺪ ﺍﺯ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ ﻫﺎﻥ ﺟﻨﮓ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻭ

ﻋﺮﺍﻕ ﺑﻮﺩ .

کتاب کهنه سرباز: خاطرات امیر سرتیپ‌ دوم اسکندر بیرانوند

  • نویسنده: امین کیانی

امیرسرتیپ دوم اسکندر بیرانوند از فرماندهان بزرگ و دلاور ایران، فرزند حاج قنبرپیرداده بیرانوند یکی از این جنگاوران غیور در عرصه نبرد است. او از معدود افسرانی است که در جنگ‌های بین ایران و عراق قبل و بعد از انقلاب حضور داشته و به‌پاس لیاقت و رشادت‌هایش مدال افتخار و فتح را دریافت کرده است.

تپه‌های 343 و 202 مهران در سال 1352 با رشادت و جسارت امیر سرتیپ اسکندر بیرانوند و گروهان تحت‌ امرش ضمن دفع حملات، نیز پس گرفته می‌شود که به‌پاس لیاقت و شجاعتش، مدال طلا و نشان افتخار به وی اعطا می‌شود.

دریافت 3 مدال فتح

امیرسرتیپ دوم اسکندر بیرانوند بعد از انقلاب در دوران جنگ تحمیلی در مسئولیت‌های مختلف و فرماندهی لشکر84 ارتش لرستان انجام وظیفه کرد که به‌پاس شهامت‌های منحصربه‌فردش سه مدال فتح و لوح سپاس دریافت کرد.

این فرمانده لرستانی در دوران دفاع مقدس به فاتح فتح‌المبین معروف بود، عملیاتی که معروف‌ترین رسانه‌های جهان آن را تحسین کردند، عملیات خیره‌کننده‌ای که در غرب دزفول از عین خوش تا میش داغ حدود 100 کیلومتر، از پل کرخه تا عمق حدود 80 کیلومتری خاک ایران از وجود ارتش بعث عراق پاک‌سازی شد.

در این عملیات ده‌ها تانک و نفربر، بیش از هزاران سلاح سبک و سنگین توسط تیپ مستقل 84 به غنیمت گرفته شد و حدود 2 هزار و 500 نفر از نیروهای عراقی اسیر یورش دلاورمردان لشکر عملیاتی 84 خرم‌آباد شدند.

فاتح فتح‌المبین

این در حالی بود که صدام گفته بود اگر ایرانیان بتوانند سایت‌های 4 و 5 واقع در عین خوش را آزاد کنند کلید بصره را تقدیم آن‌ها خواهند کرد، نوشتند و ستودند کلید فتح‌المبین در عین‌خوش بود که به‌دست دلیرمردان تیپ مستقل لشکر 84 خرم‌آباد فتح شد.

به پاس قدردانی و پاسداشت دلاورمردی‌های امیر سرتیپ دوم اسکندر بیرانوند آئین رونمایی از کتاب کهنه‌سرباز و مستند «اسکندر» به کارگردانی حسین سپهوند از فیلم‌سازان لرستانی که زندگی امیرتیمسار دوم اسکندر بیرانوند را روایت می‌کند با شکوه و حضور اقشار مختلف و مسئولان در سالن ماه حوزه هنری لرستان برگزار شد.

مستندی برای بزرگ‌مرد لرستان

حسین سپهوند کارگردان مستند اسکندر در حاشیه این مراسم در گفت‌وگو با خبرنگار تسنیم اظهارداشت: کار ساخت مستند اسکند بیرانوند را از یکسال گذشته آغاز کردیم، ولی به‌دلیل اینکه دیر اقدام به ساخت مستند کردیم تیمسار در بستر بیماری بود و امکان مصاحبه حضوری نبود.

وی افزود: ناچار ودیم با توجه به شرایط فیزیکی و بیماری تیمسار از منابع پژوهشی همچون کتاب کهنه‌سرباز و کتاب‌هایی که تیمسار بسطامی نوشته بود و همچنین تحقیقات میدانی اقدام به ساخت مستند اسکندر کردیم.

کارگردان مستند اسکندر عنوان کرد: خوشبختانه موفق شدیم از هیئت رزمندگان دفتر شهید صیاد شیرازی تصاویری که سال 1374 تهیه کرده بودند را جمع‌آوری کنیم.

وی بیان کرد: تیمسار بیرانوند یکی از فرماندهان شجاع دوران هشت سال دفاع مقدس بود و در کنار فرماندهان بزرگی همچون شهید همت، شهید خرازی، شهید صیاد شیرازی، سردار حاج قاسم سلیمانی توانست فتوحاتی را نصیب میهن کند، به‌همین دلیل احساس وظیفه کردیم که مستند این بزرگ‌مرد را تهیه کنیم.

کار کارستان فرمانده در لشکر 84

امیر سرتیپ دوم مراد خوشکنار نیز در حاشیه این مراسم در گفت‌وگو با خبرنگار تسنیم اظهار داشت: امیر سزتیب اسکندر بیرانوند اسطوره‌ی شجاعت و نمونه بارز یک فرمانده ارتشی و رزمنده‌ای مدیر و مدبر است.

وی افزود: ایران و مردم ایران هیچ‌وقت اسکندر بیرانوند را فراموش نخواهند کرد و دوران دفاع مقدس و لشکر84 را با نام این امیر بزرگوار می‌شناسند.

فرمانده قرارگاه عملیاتی لشکر 84 لرستان عنوان کرد: عملیات فتح‌المبین با نام امیر اسکندر بیرانوند و لشکر 84 شناخته می‌شود و بزرگترین ضربه‌ای که به دشمن وارد شده در همین عملیات بوده است.

وی بیان کرد: امیر بیرانوند در فتح‌المبین کاری کارستان کرد و اقدامات مهندسی و استحکامات زیاد دشمن را به‌نحوی بر هم زد که هر غیرممکنی را ممکن کرد، به‌طوری‌که وقتی در عمق دشمن نفوذ کرد و پشت توپخانه دشمن ظاهر شد از پشت قرارگاه دشمن را از پای درآورد

امیرسرتیپ دوم اسکندر بیرانوند از فرماندهان نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران است. در سال 1339 وارد دبیرستان نظام و پس از آن وارد ارتش شد. در عملیات فتح‌المبین (1361) فرمانده تیپ مستقل 84 در منطقه دشت عباس بود و در بازپس‌گیری مناطق دشت عباس، علی‌گره‌زد، تینه، پل رودخانه چیخواب، ارتفاعات عین‌خوش، پادگان عین‌خوش، ارتفاعات کمرسرخ و تیشه‌کن نقش مهمی داشت. گفت‌وگوی سایت تاریخ شفاهی ایران با او را بخوانید.

از آنجا شروع کنیم که وارد تیپ مستقل خرم‌آباد شدید.

بله؛ در سال 1361 فرماندهی تیپ مستقل خرم‌آباد را به من دادند. قبل از من افسری خرم‌آبادی به نام سرهنگ حسن‌رضا کلانتری بود، بسیار مرد شریفی بود. اول قبول نکردم. به تهران احضارم کردند، شهید صیاد شیرازی گفت: «آقا اینجا نظام اسلامیه، تکلیفه، من دستور دادم شما هم باید قبول کنی.» چشم گفتم و قبول کردم.

وضعیت تیپ جالب نبود. فقط یک گردان و نصفی داشت. با اینکه مرحوم کلانتری یک مقداری تیپ را جمع کرده بود، اما هنوز با یک تیپ مستقل و کامل فاصله داشت. فرماندهی تیپ را پذیرفتم و تیپ را بیشتر جمع کردم. واحدهای منفک را هم آوردم ادغام کردم. گردان 139 در پاوه بود، آوردیم تحت امرگرفتیم. اینها به پشتیبانی فرمانده نیروی زمینی، شهید صیاد شیرازی بود. یک نظامی‌خوب و زحمت‌کش. واقعا اگر امام خمینی(ره) در خدا حَل بود، ایشان در امام حَل بود. خلاصه خواهش‌هایی از ایشان کردم مبنی بر اینکه اجازه بدهد این تیپ را جمع و تقویت کنم. سرباز بیشتری بدهد و از این صحبت‌ها.

در فتح‌المبین تیپ را به جایی رساندم که یک گردان موتورسوار آرپی‌جی‌زن درست کردم که خیلی گردان خوب و آماده و موثری بود. یک روز جوانی از تهران تشریف آورد و گفت: «چه خواسته‌ای دارید؟» گفتم: «هرچی بگم جور می‌کنی». گفت: «آره». گفتم: «500 تا موتور می‌خواهم.» گفت: «نامه‌اش را بنویس 250 تا بهت می‌دهم.»

کی بود این جوان؟

اسمش یادم رفته، تهرانی بود و تقریبا هم سن الان شما ( 25سال).

ارتشی بود؟

نه، تاجر بود. خیلی خوشحال شدم. گفتم: واقعا راست می‌گویید؟! ده روز طول نکشید 250 تا موتور آورد.

قبل از عید نوروز سال 1361 بود؟

بله، قبل از عید بود، هنوز در حال طرح‌ریزی و شناسایی مربوط به عملیات فتح‌المبین بودیم.

قرارگاه هنوز تشکیل نشده بود؟

چرا، قرارگاه تشکیل شده بود، ولی نه به صورتی که پرسنل آن در قرارگاه باشند، تقریبا نیمه سازمانی تشکیل شده بود. بعد از این که قرارگاه تشکیل شد من خدمت شهید صیاد شیرازی رفتم. گفت: «هرچه می‌خواهی بهت می‌دم، تیپ رو تقویت کنید.» تشکر کردم و گفتم: «حدود سه هزار سرباز می‌خواهم!» خداوند روحش را شاد کند، سه هزار سرباز، شاید هم بیشتر اعزام کرد. از هر مرکز آموزشی صد تا دویست تا سرباز فرستاد. گفت: «بیرانوند، این‌قدر سرباز برات فرستادم ببینم می‌خوای چه‌کار کنی!»

خلاصه ما اینها را سازمان دادیم؛ مثل گردان شهید شاه‌مراد نقدی که بهترین گردان این تیپ مستقل بود. سازمان گردان‌ها و گروهان‌ها را افزایش دادیم تا جایی که هر گروهانی 362 نفر بود. گردان موتوری را به شهید نقدی واگذار کردم که خودش هم افسر واردی بود. گفتم: «نقدی، هر موتور دو نفر باشند، یک نفر آرپی‌جی‌زن و یک راننده. اینها باید زیگزاگ بروند سمت تانک‌های عراقی. تیرانداز رو بیندازد زمین و برگردد.» این بنده خدا را حدود دو ماه داشتیم و این گردان را طوری ساخت که آدم لذت می برد.

شهید نقدی؟

بله، شهید نقدی، خداوند روحش را شاد کند. بعد از اینکه این گردان تشکیل شد. رفتیم سراغ گردان سوار زرهی. خیلی ناجور بود. سوار زرهی را هم تکمیل کردیم. شهید صیاد شیرازی لطف کرد چهار تا، پنج تا تانک کوچک شناسایی از تهران برایم فرستاد. سوار زرهی را هم درست کردیم. شهید صیاد شیرازی چندتا مکانیک هم فرستاد. 44 تانک داشتیم. داخل واحدها می‌رفتم و صحبت می‌کردم. خیلی لذت بخش بود. تیپ، خوب ساماندهی شده بود.

در عملیات فتح‌المبین شما فرمانده تیپ بودید؟

فرمانده تیپ مستقل؛ تقریبا تبدیل به لشکرش شده بود.

تحت امر کدام قرارگاه عمل می‌کردید؟

قرارگاه قدس.

فرمانده قرارگاه قدس که بود؟

سرهنگ امرالله شهبازی. معین‌وزیری هم معاونش بود. کُرد بود. سرهنگ دژکام هم در قرارگاه بود. سرهنگ شهبازی با اینکه سکته کرده بود به منطقه می‌آمد. اوایل جنگ که عراق به کرخه حمله کرد، به همراه سرهنگ شهبازی سه، چهار روز جلوی عراقی ها را گرفتیم. سه تا تیرانداز گذاشتیم؛ استوار سگوند، استوار نصرت‌الله سلیمانی و استوار همایون. سه تا تیرانداز 106 و تاو و دراگون بودند. اینها را در سه نقطه گذاشتیم و نگذاشتیم عراق از کرخه عبور کند.

تیپ مستقل شما در کدام منطقه مستقر بود؟

مولاب؛ موقعی که از دره شهر سرازیر می‌شوی دشت است، دشت مولاب به آن می‌گویند. کوهش را هم کوه مولاب می‌گویند. مولاب آبی است که بسیار کم است و از یک صخره بیرون می‌آید، البته آبی نبود که بتوان استفاده کرد. از جایی که ما می‌خواستیم حمله کنیم، از پانزده کیلومتری هدف داشتیم تا بیست و چهار کیلومتری که شهید نقدی بود.

ستاد تیپ کجا مستقر بود؟

درست روی کوه مولاب بود، با قرارگاه قدس حدود 600 تا700 متر فاصله داشتیم. ما جلوتر بودیم. دو تا ماشین میول داشتیم. بی‌سیم قرارگاه و رده‌های بالا داخل یکی‌شان بود، بی‌سیم‌های لشکر هم داخل یکی‌شان. هر وقت با گردان‌ها صحبت می‌کردم می‌رفتم داخل یکی، هر وقت با قرارگاه صحبت می‌کردم می‌رفتم داخل آن یکی.

گردان‌ها کجا مستقر بودند؟

گردان‌های من اول در حالت دفاعی بودند. از دهلران تا ابوغریب هفت تا چاه نفت دارد. روبه‌روی دشت عباس مستقر بودند. ما پشت ارتفاعات کمرسرخ و تپه سرخ موضع گرفته بودیم. موقع عملیات در یک شب همه را جمع کردم. فرمانده گردان 139 شهید نقدی بود و فرمانده گردان 182 الان امیر ارتش است، افسر خیلی خوبی بود، سرگرد علی نشاطی.

قبل از عملیات به محل گردان‌ها سرکشی می‌کردید. اوضاع را چطور ارزیابی می‌کردید، امید داشتید موفق شوید؟

صحبت‌هایی که می‌کردم و پرسنل جواب که می‌دادند، می‌فهمیدم بی‌نهایت روحیه دارند. فرمانده روحیه‌اش را از پرسنل می‌گیرد و بی‌نهایت امیدوار بودم که پیروز می‌شویم.

با کدام تیپ ها ارتباط داشتید؟

سمت چپ ما تیپ دزفول بود. تیپی به فرماندهی قاسم سلیمانی آمد و با ما ادغام شد و من رفتم برای تیپ ثارالله صحبت کردم.

محل استقرارتان چطور بود؟ چادر بود یا استحکامات؟

استحکامات بود. ما اصلا چادر استفاده نمی‌کردیم، سنگر بود.

شب اول دستور حمله را صادر کردند، اما عملیات لغو شد...

بله، ساعت تقریبا یک‌ونیم، دو بود که لغوش کردند. گفتند هرجایی هستید تکان نخورید. ما تابع قرارگاه قدس بودیم و از آن دستور می‌گرفتیم.

چه حالی پیدا کردید؟ تصور و ذهنیت شما چه بود؟

وقتی که گفتند عملیات لغو شده می‌خواستم با چکش بزنم به سرم. این همه زحمت کشیده بودیم، عملیات انجام ندهید یعنی چه؟! خلاصه ماندیم که مژده دادند شب عملیات است.

یعنی شما فکر می‌کردید عملیات لغو شده؟

خود من که فکر می‌کردم کلا لغو شده. حتی وقتی افسرها با من صحبت می‌کردند، می‌گفتم: خیلی دلخورم، باهام صحبت نکنید. وقتی رفتم داخل واحدها ببینم روحیه بچه‌ها چطور است، همه ناراحت بودند. به گردان‌های 139 و 182 و دو گردان دیگر هم رفتم که خاطرم نیست کدام گردان‌ها بودند. با فرمانده گردان‌ها که صحبت می‌کردم همه ناراحت بودند از اینکه عملیات لغو شده بود.

* کِی متوجه شدید عملیات انجام می‌شود؟

- ساعت حدود یک و دو بعدازظهر از قرارگاه قدس گفتند ناراحت نباشید، کاری در پیش است.

در عملیات فتح‌المبین یگان پیشرو شما کدام گردان بود؟

شهید نقدی بود. در شب قبل حدود هشت کیلومتر رفته بودیم. همه گردان‌ها در دامنه کوه بودند و فاصله کم شده بود. ارتفاعات 202 را به شهید نقدی داده بودیم. خداوند روحش را شاد کند، اولین افسری هم بود که با اینکه فاصله‌اش درست بیست‌و‌چهار کیلومتر از هدف بود، مژده داد اهداف را گرفته‌اند. عراقی‌ها روی توپخانه حساسیت زیادی داشتند و گردان شهید نقدی همه را گرفته بود؛ دو آتشبار توپخانه بود و مرکز تدارکات عراق از نظر سلاح و مهمات و مواد غذایی. خاطرم جمع شد. گفتم: خوب، تپه‌‎های 202 آخرین هدف است.

پشت سر برادران سپاه ارتفاعاتی بود که عراق خیلی به آنها پای‌بند بود و ستوان یوسف‌وند را برای آنجا گذاشته بودم. نقدی گفت: توپخانه را کامل تصرف کردیم و دو آتشبار و محل تدارکات‌شان و کانکس‌ها را طوری پنهان کرده‌اند که فقط سقف‌شان پیداست و سقف آنها را گل مالی کرده‌اند. گفتم: الان می‌آیم. یک ساعتی پیاده رفتم. فاصله یوسف‌وند از شهید نقدی سه کیلومتر بیشتر بود. چون باید ارتفاعات تینه را دور می‌زد و از رودخانه چیخواب می‌رفت داخل دشت هاوی. پشت ارتفاعات تینه، دشت هاوی است. رفتم پیش یوسف‌وند. اولین اسیرها را او گرفته بود. بعد از او رفتم پیش نقدی، 4500 قبضه کلاشینکف شمرده بودند.

وقتی بی‌سیم زد خط را شکستیم، چه حالی به شما دست داد؟

از پیروزی مست بودیم! رفتم آن طرف جاده افتادم به دعا و گریه و نماز خواندم. بعد به داخل واحد رفتم. صحبت می‌کردیم. گفتم: نقدی به نظرت اینها را چه‌کار کنیم. گفت: اینها را جابه جا کنیم، شاید خدای نکرده شکست خوردیم، حیف است. همه سلاح‌ها را پشت تپه سرخ آوردیم. دره مانندی بود. تانک‌های غنیمتی را هم آنجا گذاشتیم و کانکس‌ها را هم آوردیم. غیر از قفل عراقی‌ها، ما هم یک قفل به در آنها زدیم.

بقیه یگان‌های تیپ به اهدافشان رسیدند؟

تمام اهداف تصرف شد.

در عملیات فتح‌المبین چندتا از نیروهای تیپ شهید شدند؟

(مکثی همراه با بغض)؛ سرگرد نقدی و شانزده تا فرمانده گروهان و معاون گروهان و بیش از شصت نفر از درجه‌داران. روز چهارم عملیات به من بی‌سیم زدند و گفتند: «نقدی نیستش و اوضاع خطرناکه.» من با رئیس رکن3 رفتیم. اسمش یادم رفته، سرهنگ لاغری بود و بسیار کاربلد. رفتیم. نقدی نبودش؛ خدایا چه‌کار کنیم، یعنی نقدی کجاست؟ تنها بازمانده اکیپ و شاهد شهادت نقدی برگشت و گفت: تا 15 متری عراقی‌ها که رسیدیم ما را به گلوله بستند، چندتا گلوله به سینه و سر نقدی خورد. یک سروان خیلی خوش هیکل هم بود که همراه نقدی شهید شده بود؛ سروان نیازی. خلاصه نقدی و فرمانده گروهان شهید می‌شوند. تنها بازمانده اکیپ که یک سرباز بی‌سیم‌‌چی بود و عقب ماشین سوار شده بوده، از ماشین پایین می‌پرد و داخل لوله‌ای مخفی می‌‎شود و با تاریک شدن هوا برمی‌گردد. گفت: نقدی، حداقل سه، چهار گلوله نفربر خورد. سه، چهار روز بعد از شهادت نقدی که پیشروی داشتیم جنازه‌های نقدی و نیازی را پیدا کردیم.

بعد از شهادت نقدی چه فضایی بر جمع حاکم شده بود؟

فکر نمی‌کنم کسی که نقدی را می شناخت، پس از شهادتش، اشک از چشم‌هایش نیامده باشد. چون مهربان و زحمتکش بود؛ نقدی خیلی افسر عجیبی بود. او در عملیاتی شهید شد که این عملیات (فتح‌المبین) واقعا کمر صدام را شکست.

در دوران جنگ تحمیلی در مسئولیت‌های مختلفی به‌ویژه فرماندهی لشکر ۸۴ ارتش لرستان که از طرف هم‌رزم شهیدش سپهبد صیاد شیرازی معرفی شد انجام‌ وظیفه کرد و همچنین رشادت‌ها و شهامت‌های منحصربه‌فرد وی باعث شد از طرف مقام معظم رهبری رئیس‌جمهور وقت، مدال فتح و لوح سپاس دریافت کند.

این در حالی بود که همواره صدامیان از هیبت نام و واقعیت غیرت این ابرمرد بی‌ادعا لرزه بر اندام داشتند و بارها مورد تهدید آن‌ها قرار گرفت حتی در رادیوی عراق وی را تهدید می‌کردند گرچه این تهدیدها هیچ‌وقت در روحیه ایثارگری این دلاورمرد تأثیری نداشت.

روایتی از رزمنده نام‌آور لرستانی که فاتح فتح المبین شد

رشادت فرمانده لرستانی در عملیات فتح‌المبین

عملیات فتح‌المبین که دوم فروردین‌ماه سال ۱۳۶۱ با رمز یا زهرا با هدف باز پس‌گیری مناطق دشت عباس، علی گره زرد، تینه، پل رودخانه چنجاب، ارتفاعات عین خوش و تصرف پادگان عین خوش، تپه‌های کمر سرخ، تیشه کن، تپه‌های ۲۰۲ و مواضع توپخانه دشمن، تصرف جاده ارتباطی استان‌های خوزستان و ایلام انجام شد، این شیر‌مرد به‌عنوان فرمانده تیپ مستقل لشکر ۸۴ فعالیت داشت.

در این عملیات خیره‌ کننده و پیروزمندانه، در غرب دزفول از عین خوش تا میش‌داغ حدود 100 کیلومتر از پل کرخه تا عمق حدود ۸۰ کیلومتری خاک میهن از وجود ارتش بعث عراق آزاد شد و ۱۲ قبضه توپ ۱۳۰ ميلی‌متری کششی، ۶ قبضه توپ ۱۲۲ م - م، ده‌ها تانک و نفربر و بیش از هزاران سلاح سبک و سنگین توسط تیپ مستقل ۸۴ به غنیمت گرفته شد و حدود ۲۵۰۰ نفر از نیروهای عراقی اسیر یورش دلاور‌مردان لشکر عملیاتی ۸۴ خرم‌آباد شدند.

مأموریت‌های عملیات فتح‌المبین به گردان ۱۳۹ به فرماندهی سرگرد لایق و بسیار شجاع شهید شاه‌مراد نقدی‌ محول شد که منجر به تصرف قرارگاه لشکر و توپخانه دشمن در ارتفاعات ۲۰۲ در غرب دشت عباس شد و این پیروزی مهم و ارزشمند را نصیب تیپ مستقل ۸۴ خرم‌آباد کردند.

جان‌فشانی تیپ مستقل 84 خرم‌آباد در عملیات فتح المبین

این در حالی بود که صدام گفته بود اگر ایرانیان بتوانند سایت‌های ۴و۵ واقع در عین خوش را آزاد کنند کلید شهر بصره را تقدیم آنان خواهد کرد، بنابراین کلید فتح‌المبین در عین خوش بود که به دست دلیر‌مردان تیپ مستقل ۸۴ خرم‌آباد فتح شد.

برای آشنایی بیشتر با فعالیت‌های این رزمنده لرستانی با وی به گفت‌وگو پرداختیم که به خبرنگار دفاع پرس گفت: در عملیات محرم که آبان ماه سال 61 صورت گرفت شهید خرازی درخواست کرد که این عملیات به‌صورت جدا‌گانه کار شود و پس‌ از این دیدار، شهید خرازی پیشانی من را بوسید و خداحافظی کرد.

روایتی از رزمنده نام‌آور لرستانی که فاتح فتح المبین شد

وی افزود: به ما ابلاغ شد که تمامی مناطق اشغال‌ شده از حمرین در منطقه موسیان و عین خوش تا دهلران را پس بگیریم که طراحی عملیات از چهار محور انجام شد.

امیر سرتیپ بیرانوند عنوان کرد: ما واحد تیپ ۸۴ خرم‌آباد بودیم که در یک محور قرار داشتیم و شهید خرازی نیز مسئولیت یک محور را بر عهده داشت، محورهای دیگر نیز به لشکر ۲۱ و تیپ ۵۸ قزوین و نیروهای سپاه و بسیج واگذار شد.

وی عنوان کرد: با وجود اینکه بارندگی بود و پل رودخانه دویرج در حال فروریختن بود ولی در همان ساعات اولیه عملیات، چند گردان‌ از رودخانه عبور کردند ولی چون پل در حال تخریب بود دستور دادم تا قبل از رسیدن واحد مهندسی هیچ‌ کسی از رودخانه عبور نکند.

این فرمانده لرستانی دوران دفاع مقدس تصریح کرد: بارندگی شدت گرفت و وضعیت بسیار بدی بود به‌طوری‌ که خبر رسید نیروهای شهید خرازی در سیل گرفتار شده و حدود ۶۰۰ نفر از آنان در رودخانه غرق و شهید شدند.

وی خاطرنشان کرد: سنگر‌های عراقی روبه‌روی ما قرار داشت و از طرفی ارتباطمان با عقبه لشکر قطع‌ شده بود، در این شرایط شب را به صبح رساندیم و لشکر ۲۱ تهران و مهندسی ۹۲ اهواز حضور یافتند و سه پل مختلف بر روی رودخانه احداث کردند که توانستیم حمله را آغاز کنیم.

تسخیر تجهیزات دشمن

امیر سرتیپ بیرانوند گفت: عملیات آغاز شد و نیروهای لشکر، تانک‌های عراقی را با آرپی‌جی منهدم ‌کردند سپس مواضع و سنگر‌های عراقی تسخیر شد و حالا به خطوط مرزی رسیده بودیم؛ با این اقدام چنان ترسی به دل دشمن افتاده بود که با دوربین نیروهای عراقی را می‌دیدیم وضعیت بسیار آشفته‌ای داشتند و در حال فرار بودند.

وی بیان داشت: در این حال با بی‌سیم به گردان‌ها اعلام کردم همه در خط مرزی موضع بگیرند و دستور حمله دادم و وارد خاک عراق شدیم، زمانی به تأسیسات و چاه‌های نفتی رسیدیم خبری از ارتش عراق نبود و تنها دو اسیر عراقی گرفتیم.

این فرمانده لرستانی دوران دفاع مقدس افزود: دو اسیر را بدون این‌ که بازرسی کنم سوار ماشین کردم و پس از ساعت‌ها سرکشی و سازمان‌دهی واحدها به دلیل خوشحالی از این پیروزی متوجه اسرایی که همراه داشتم نشدم و وقتی پشت سرم را نگاه کردم دیدم دو درجه‌دار عراقی پشت سرم هستند و گریه می‌کنند که پس‌ از اینکه به قرارگاه رسیدم اسرا را به شهید صیاد شیرازی تحویل دادم

خاطرات فرمانده لرستانی از دوران دفاع مقدس:

اولین یگانی که وارد خاک عراق شد، لشکر 84 لرستان بود

تاریخ ایجاد در 02 مهر 1394

عنوان فرمانده‌ی نظامی در جنگ، چهره‌ی یک انسان سهمگین را در ذهنمان مجسم می‌کند، اما با خاطرات تیمسار "اسکندر بیرانوند" وقایع جنگ و اتفاقات و رویدادهای آن دوران، به خصوص رابطه‌ی وی با نیروها و تصمیمات و عکس‌العمل‌های این فرمانده‌ی توانمند، ضمن تلطیف آن پیش‌ذهنیت‌، ما را با زوایای تازه و ملموس‌تری از وقایع جنگ آشنا می‌کند که می‌تواند گنجینه‌ی ارزشمندی برای هنرمندان و محققان عرصه‌ی هنر‌های دفاع مقدس باشد.

تیمسار بیرانوند دهه 60 با درجه سرتیپ دومی از ارتش جمهوری اسلامی ایران بازنشست شد. وی فرمانده پیروزمند نبرد مهران در سال 1363 و از فرماندهان ارشد عملیات فتح‌المبین و عملیات محرم بوده است.

وقتی برای اولین بار ایشان را در دفتر نشریه ملاقات نمودیم حس عجیبی به ما دست داد. گویی بخشی از تاریخ پا به دفتر نشریه گذاشت. با وجودی که برف پیری بر سیمای او نشسته بود، عظمت قامتش شکوه گذشته را به یاد می‌آورد. با همان نظم انضباط و دیسپلین نظامی که در چهره و رخسارش نمایان بود به ما گوشزد می‌کرد که با یک ارتشی تمام عیار طرف هستیم.

وقتی از یارانش صحبتی به میان می‌آمد و خاطره‌ای را بیان می‌کرد، صدایش لرزان و چشمانش پر از اشک می‌شد که این امر ما را ناگریز می‌کرد جریان مصاحبه را برای لحظاتی قطع کنیم.

به هر حال این توفیقی که نصیب ما شد تا با نا گفته‌ها و وجوه ناپیدایی از جنگ توسط یکی از طراحان و تصمیم گیرندگان برخی نبرد‌ها و رزمگاه‌های 8 سال دفاع مقدس آشنا شویم‌.

تیمسار ضمن تشکر به خاطر وقتی که برای مصاحبه به ما دادید، از سوابق خانوادگی و تحصیلی و چگونگی ورودتان به ارتش توضیحاتی ارائه دهید.

سال 1316 در روستای سراب الیاس بخش چغلوند (بیران‌شهر کنونی) متولد شدم. پدرم مرحوم قنبر(حاج قمر) پیرداده و مادرم مرحوم تاج‌دولت اعظمی، تنها موضوع آزار دهنده‌ی دوران کودکی ام از دست دادن مادر بود که از وجودش محروم شدم. دوران تحصیلی ابتدایی را در دبستان سعادت خرم‌آباد گذراندم پس از پایان مقطع راهنمایی (سیکل اول متوسطه) روزی همراه مرحوم پدر نزد سرهنگ "خواجوی" که از صاحب منصبان لشکر پنجم ارتش در خرم‌آباد بود رفتم. دقیقاً به خاطر ندارم برای چه موضوعی آن‌جا رفتیم، سرهنگ خواجوی با توجه به ساختار فیزیکی مناسب من به مرحوم پدرم پیشنهاد رفتنم را به دانش‌سرای نظام داد که پدر پذیرفت و من پس از اتمام دوره دبیرستان نظام و گرفتن دیپلم ریاضی با گذراندن یک دوره یک ساله در کرمانشاه و یک سال دوره در تهران نهایتاً با درجه ستوان سومی پای به عرصه نظامی‌گری گذاشتم. بعد از آن به لشگر 92 زرهی خوزستان و در تیپ 2 زرهی دزفول مشغول خدمت شدم.

اولین رویارویی شما با ارتش عراق چگونه بود؟ بفرمایید که چگونه از یک افسر معمولی به یکی از قهرمانان ملی تبدیل شدید؟

روابط ایران و عراق در دهه‌ی 1340 سخت تیره بود و پس از لغو یک طرفه‌ی عهدنامه‌ی مرزی 1316 از سوی ایران در فروردین 1348، نزدیک بود به جنگ بیانجامد، دولت عراق که خود را آماده‌ی رویارویی با نیرو‌های مسلح ایران نمی‌دید، کوتاه آمد و از آن پس کشتی‌های که با بندرهای ایران در شط‌العرب مراوده داشتند به وسیله‌ی کشتی‌های راهنمای ایرانی هدایت می‌شدند. تا آن هنگام به استثنای آب‌های رو به سرهنگ اسکندر بیرانوندروی خرمشهر و آبادان، همه‌ی آب شط‌العرب تا کنار خاک ایران از آن عراق بود که این گفته‌ی طنزآمیز هویدا صادق بود: "‌اگر یک ایرانی در تابستان گرم خوزستان می‌خواست پاهایش را در آب‌های شط خنک کند نیازمند گذرنامه و ویزای عراق بود".(‌برگرفته از کتاب خاطرات اسدالله علم وزیر دربار پهلوی)

در آن سال‌ها اوضاع مرز‌های ما با عراق متشنج بود. درگیری‌های جسته و گریخته صورت می‌گرفت که عموماً از سوی ایران نادیده گرفته می‌شد البته وخامت اوضاع در سال‌های 1351 و 1352 به اوج خود رسید.

آشنایی ما با عراقی‌ها در سال 1352 اتفاق افتاد. ماجرا از آن‌جا شروع شد که فرماندار وقت مهران یا دهلران، گویا برای شکار آهو به مناطق مرزی می‌رود که ماشین فرماندار حین تعقیب آهو و بدون توجه به حدود مرزی چند کیلومتری وارد مرز عراق می‌شود. البته این ادعای مسئولان عراقی بود. خلاصه صیاد خود صید شد و نیروهای مرز‌بانی عراق فرماندار را بازداشت کرده و با خود به یکی از پاسگاه‌های مزری می‌برند. موضوع سریعاً به مسئولان استان گزارش و تصمیم بر آن می‌شود یگانی از ارتش برای آزادی فرماندار وارد عمل شود. از جانب فرمانده وقت لشگر 92 زرهی اهواز به گروهان یک از گردان 5 از تیپ 2 زرهی دزفول (که در آن زمان من با درجه سروانی فرمانده آن بودم) مأموریت داده شد که با محاصره پاسگاه‌های ربوط عراق سریعاً نسبت به آزاد نمودن فرماندار مزبور اقدام نمایم. لذا مشخصاً به همراه 3 دسته از گروهان مسلح به توپ 106 برق‌آسا پاسگاه عراقی را محاصره نمودیم. نیروهای عراقی با برافراشتن پرچم سفید مذاکره را خواستار شدند. یادم هست که به مترجم عرب همراه گفتم به فرمانده عراقی بگو اگر مسئول بازداشت شده را آزاد نکنی با همین توپ‌ها تا دیواری از پاسگاه‌تان سرپا هست دستور آتش را متوقف نمی‌کنیم، فرمانده عراقی مرد خوبی به نظر می‌رسید با آرامش به من گفت ما قصد جنگ نداریم. اجازه بدهید از مقامات بالا کسب اجازه کنم‌. نهایتاً بلافاصله فرماندار به اسارت گرفته شده را تحویل ما دادند. فرمانده لشگر پس از بازدید منطقه در برخوردی که با هم داشتیم از این موضوع خوشحال بود و احساس غرور می‌کرد. این ماجرا باعث ارتباط من با ماجرای بزرگ دیگری شد.

چند وقت پس از آن ماجرا، ارتش عراق در یک یورش سهمگین چند تپه در منطقه مهران را به تصرف درآورده بود (حفاظت آن به گروهانی از لشگر 81 کرمانشاه واگذار شده بود) هنگامی که نیروهای عراقی تپه‌های مهران را به تصرف خود درآورده بودند از سوی فرمانده لشگر 92 مأموریت باز پس‌گیری تپه‌های مذکور به تیپ 2 زرهی محول شد. فرمانده تیپ گروهانی را به فرماندهی سروان ترابی مأمور انجام این امر کرد. سرلشگر جعفریان فرمانده وقت لشگر 92 با فرمانده تیپ دزفول تماس می‌گیرد و از وی می‌پرسد که فرمانده گروهان چه کسی است؟ پاسخ می‌دهند: سروان ترابی. فرمانده لشگر می‌گوید سریعاً گروهان مذکور را برگردان و مأموریت را به همان گروهان که افسر(سروان) لّر فرمانده است واگذار کن! لذا من به همراه پرسنل گروهان یکم به منطقه عازم شدیم. این بار عراق خیلی جدی وارد مخاصمه شده بود و پس از تصرف ارتفاعات، با سیم خاردار منطقه را محصور و مین‌گذاری کرده و با احداث سنگر سعی در تثبیت موقعیت خود در منطقه بود. واقعیت موضوع خبر از یک رویارویی جدی بین ارتش ما با عراق می‌داد. اما ظاهراً ایران نمی‌خواست پرستیژ خود را به عنوان یک ابر‌قدرت منطقه‌ای خراب کند. به این خاطر فرماندهان ارتش بنا نداشتند به صورت علنی به این گستاخی صدام که در آن موقع معاون حسن‌البکر بود پاسخ دهند. به این خاطر ما با لباس‌های فرم ژاندارمری وارد عمل شدیم. هر چند این یک فرصت بزرگی برای من و هم‌رزمانم بود ولی از طرفی شکست در این عملیات دادگاه نظامی و احتمالاً مجازات اعدام را به دنبال داشت. خلاصه می‌‌دانستم در نهایت مسئولیت همه چیز بر دوش من خواهد افتاد. جسارتی به خرج داده و رو در روی فرمانده ژاندرمری وقت که یک سرگرد بود ایستاده و گفتم من نقشه و برنامه خودم را دارم و می‌خواهم کلیه‌ی مسئولیت عملیات را بر عهده داشته باشم. یادم هست که سرگرد فرمانده مرزی که حمایت فرمانده لشگر از من را دید، عاجزانه در گوشم گفت اگر موفق نشوی، خودم سر همین تپه‌ها اعدامت می‌کنم!

پس از بررسی منطقه و تمامی جوانب و حمل ادوات جنگی شامل 6 قبضه توپ‌های 106، بیست قبضه خمپاره‌انداز‌های 120 و سلاح‌های دیگر چون موشک تاو و تیربار غیره با مشقت فراوان توسط قاطر از ارتفاعات(کوه کولک) مشرف به منطقه کنجان‌چم که منتهی به تپه‌های اشغالی توسط عراق بود بردیم. نیروهای ما شامل یک گروهان و 30 چریک محلی بودند. یکی دو ماهی این نقل و انتقال ادوات وقت برد. ظرف 48 ساعت در حالی که خود شخصاً هدایت و تیراندازی توپ 106 را در دست داشتم پس از عبور از میدان مین و گلوله‌باران شدید دو تپه 303 و 304 که به دلیل وجود سنگرهای چوبی و مهمات سوخت موجود در آن‌جا، تپه‌ها گویی زنده زنده در آتش می‌سوختند. حدود ساعت 2 بعداز ظهر ما آماده‌ی حمله برای تصرف تپه 202 بودیم که از طرف عراق برای پشتیبانی نیروهای درگیر حدوداً یک تیپ می‌خواست وارد معرکه شود با توجه به مسلط بودن موقعیت ما به دشت رو به رو در سمت عراق در ساعت 2 بعد از ظهر دستور حمله برای گرفتن آخرین تپه را دادم. نبرد آن‌قدر در هم پیچیده شد که کار به نارنجک‌اندازی رسید. حدود دو ساعت تپه 202 هم آزاد شد. عراقی‌ها مجبور به فرار شدند. حدود 40 نفر کشته‌های عراق بود که اجساد آنان را حمع‌آوری کردیم. دسته آخر هم چند ساعتی شهر زرباتیه را گلوله باران کردند تا درس عبرتی برای آنان باشد. عراق بلافاصله به سازمان ملل شکایت کرد که ارتش ایران به شهرهای مرزی ما تعرض کرده و به توپ بسته است. با توجه به شکایت عراق نیروهای سازمان ملل چند هفته بعد جهت بازدید از منطقه آمدند و دستگاه دیپلماسی ایران مدعی درگیری نیروهای ژاندارمری(پاسگاه‌های مرزی) با نیروهای عراقی بود. قائله آن طور که پیش‌بینی شد پیش رفت و عراق نتوانست طرفی از این ماجرا در افکار عمومی جهان به بندد ولی در این بین حق ما به عنوان ارتشی ضایع شد و به جای درجه تشویقی یک نشان طلا (مدال) و مدال سپهسالار و 21 هزار تومان پاداش نقدی دادند. البته بعداً با اعتراض کتبی بنده و پس از رسیدگی موفق به اخذ 2 سال ارشدیت هم شدم. در بازگشت به یگان خود در دزفول، مردم شریف این شهر نیز به هنگام ورود ما، همچون قهرمانان ملی با شادی گل و شیرینی به استقبال ما آمدند. اما یکی از تلخ‌ترین خاطرات دوران خدمتم در ارتش که مرا در جنگ آزرده خاطر کرده برمی‌گردد به مرگ همان افسر کرمانشاهی که به عنوان فرمانده گروهان به دستور فرمانده گردان خود در سال 1352 عقب‌نشینی کرده و تپه‌های مهران را از دست داده بود. در نهایت در دادگاه نظامی به عنوان مقصر اصلی شکست قلمداد شد و به دلیل گزارش خلاف واقع فرمانده گردان به مرگ محکوم شد. بعد‌ها شنیدم که درست در روی یکی از همان تپه‌های مذکور اعدام شد. هنوز صدا و چهره و قامت رشید آن افسر در خاطرم هست.

روز اول جنگ شما چگونه مطلع شدید و چه عکس‌العملی داشتید؟

خردادماه 1359 نیروهای عراقی از هوا و زمین شهر مهران و پاسگاه‌های مرزی آن را مورد حمله قرار داده بودند. لذا به گروهان تحت فرمان من (در آن زمان به درجه سرگردی نایل شده بودم) مأموریت جواب‌گویی داده شد. صبح روز 9 خرداد 1359 با نیروهایی کم‌تر از 3 دسته با تفنگ 106 پاسگاه‌های نعان، مغان و زالوب عراق را منهدم و به پاسگاه‌های شقلا و دوراجی عراق نیز صدمات زیادی وارد نمودیم. در آن زمان استاندار ایلام و فرماندهی نظامی کتباً برایم تقاضای درجه تشویقی نمودند. پس از آن نیز کماکان در منطقه بودم و مرتباً به فرمانده تیپ و لشگر گزارش می‌کردم. جابه‌جایی نیروهای عراقی و اعزام لشگرهای زرهی با حدود 96 تانک در منطقه عین‌خوش غیرعادی و نشان از نقشه حمله به خاک‌مان را می‌داد تا این که در 31 شهریور 1359 عراق رسماً حمله خود را آغاز کرد.

در روزهای اول جنگ ارتش عراق توانست پیش‌روی قابل توجهی داشته باشد. قبل از آن که به توان نظامی ارتش عراق مربوط باشد بیش‌تر به، به هم ریختگی ارتش ما مربوط بود که در سال‌های اول انقلاب به وجود آمده بود. مضاف بر این، فرمان غیر‌کارشناسی بنی‌صدر به عنوان فرمانده کل قوا بود که به خاطر رفاه حال افراد، بخشنامه کرده بود که کادر نظامی در صورت تمایل بدون در نظر گرفتن رسته خدمتی می‌توانند به استان زادگاه خود باز گردند! این دستور ترکیب ساختار اکثر یگان‌ها تخصصی ارتش مثل تیپ‌های زرهی و غیره رو به هم زد و بعضاً ناقص کرد. با همه‌ی این اوصاف 4 روز استقامت کردیم. آن هم یک گروهان در مقابل یک لشکر در منطقه دشت عباس و پادگان عین‌خوش. هر 3 تانک ما منهدم شد. 3 تانک در مقابل 96 تانک عراقی، با شهادت چند افسر و درجه‌دار، ناچار شدیم به مناطق رودخانه چنچاب عقب‌نشینی کنیم و این بود که در روز دوم و سوم جنگ در منطقه، ما در مقابل دو لشگر از عراق شامل لشگر 10 از محور شوش که در این عملیات تحت فرماندهی لشکر 11 عراق که کلاه قرمز‌های بعثی بودند و خود لشکر 11 که از منطقه عین‌خوش و دشت عباس وارد خاک ایران شدند، فقط چند موشک تاو و توپ 106 و چند خمپاره‌انداز داشتیم. از فرماندهی تیپ دزفول به ما دستور داده شد که نیرو‌ها را جمع کرده و به لب کرخه عقب‌نشینی کنیم. به ما ابلاغ شد که به هر طریق ممکن اجازه عبور از رودخانه کرخه را به نیروهای عراق ندهیم.

ما هم در ارتفاعات سه‌پتان و لب پاسگاه کرخه به آن سوی آب عقب‌نشینی کرده و موضع گرفتیم. در آن منطقه با موشک‌انداز تاو توسط درجه‌داری به نام سگوند و توپ 106 که خودم شخصاً خدمه آن بودم توانستیم با از خودگذشتگی و ایثار و جانبازی نیروهای گروهان ما و نیز تیپ 2 زرهی دزفول که بخشی هم از این درگیری نبرد تانک‌های تیپ 2 زرهی با تانک‌های دشمن بعثی بود، مقاومت جانانه‌ای کنیم تا این که لشگر 21 تهران به کمک ما رسید و در پیشانی ما موضع گرفت.

روز چهارم نبرد که یک مبارزه نابرابر بین دو لشگر کامل و مجهز عراقی با ما که دو تیپ و لشگر نصفه و نیمه 21 تهران بود آغاز شد. هر چه عراقی‌ها فشار آوردند نگذاشتیم از پل کرخه عبور کنند. حتی خاطرم هست که پل کرخه را هم بمب‌گذاری کردیم و به عنوان آخرین راه برای کند کردن پیشروی عراقی‌ها تا در صورت نیاز منفجرش کنیم. صدام در بلوفی تبلیغاتی گفته بود من هفته دیگر صبحانه را در تهران خواهم خورد ولی هدف اصلی او این بود که از کرخه عبور کرده و نیروهایش پادگان دوکوهه اندیمشک را تصرف و به تبع آن دزفول اندیمشک و کلاً دشت خوزستان (و نه استان خوزستان) را از بقیه ایران بریده و ضمیمه خاک عراق نماید. وضعیت آن‌قدر اسفناک بود که ما حتی امکان لجستیکی و پشتیبانی برای زرمندگان نداشتیم. اما جالب این است که در آن روز‌ها ما حتی یک آشپزخانه هم نداشتیم تا برای نیروهای‌مان غذا درست کنیم. یادم هست تمام مردم دزفول بسیج شدند و در خانه برای رزمندگان ارتشی غذا می‌پختند. آجیل می‌دادند، سیگار می‌آوردند. خلاصه هر که هر چه داشت می‌فرستاد خط مقدم. تنوع غذا در آن روز‌های پر اضطراب اولیه جنگ، برای‌مان روحیه‌بخش بود. هنوز مزه شیربرنج دزفولی که با شیر گاو‌میش درست کرده بودند و اصطلاحاً بحطیَه می‌گویند را به خاطر دارم.



از فرماندهان جنگ با چه کسانی آشنایی داشتید؟

با تعدادی از فرماندهان جنگ توفیق همکاری داشتم؛ البته در اوایل جنگ من و تعدادی از افسران ارتشی مسئول آموزش نظامی فرماندهان سپاه بودیم. در همان ماه‌های اولیه فرماندهی مرحوم صیاد شیرازی در ارتش، به دستور ایشان فرمانده تیپ مستقل 84 خرم‌آباد شدم.

البته جا دارد یادی بکنم از دوست و برادر عزیزم زنده‌یاد سرهنگ "حسن‌رضا کلانتری" (1375-1316) که از افسران لایق و با دانش نظامی بالا و با جسارت و شجاع ارتش بود. من معاونت عملیاتی تیپ مستقل 84 را در زمان فرماندهی ایشان عهدار بودم. در کنار وی به تیپ سر و سامان دادیم. بعد‌ها در حین عملیات‌ بارها و بارها افتخار همکاری و همراهی با ایشان و تعدادی از چهره‌های شاخص سپاه چون سردار قاسم سلیمانی و سردار محسن رضایی را داشتم اما آشنایی من با شهید خرازی فرمانده تیپ 14 امام حسین در عملیات فتح‌المبین بود که به طور مستقل در کنار تیپ مستقل 84 شرکت داشتیم. بعد‌ها با توجه به آن که منطقه خوزستان را کامل می‌شناختم، به درخواست شهید خرازی که واقعاً یک جوان اعجوبه بود به ستاد عملیاتی رفتم و در خیلی از مسائل و طرح‌های جنگی با ایشان همکاری داشتم. بسیار با هم صمیمی شدیم.

در چه عملیات‌هایی شرکت داشتید؟

در عملیات فتح‌المبین فروردین 1361 به عنوان فرمانده تیپ مستقل 84 (لشگر عملیاتی خرم‌آباد) باز پس‌گیری مناطق دشت عباس، علی گره زرد، تینه، پل رودخانه چنجاب، ارتفاعات عین‌خوش و تصرف پادگان عین‌خوش، تپه‌های کمرسرخ، تیشه‌کن، تپه‌های 202 و مواضع توپخانه دشمن، تصرف جاده ارتباطی استان‌های خوزستان و ایلام در این عملیات خیره کننده و پیروزمندانه و نیز در غرب دزفول از عین‌خوش تا میش‌داغ حدود یک‌صد کیلومتر یعنی از پل کرخه تا عمق حدود 80 کیلومتری خاک میهن از وجود ارتش بعث عراق آزاد شد. در این عملیات 12 قبضه توپ، 130 میلی‌متری کششی، 6 قبضه توپ 122 م- م، ده‌ها تانک و نفربر و بیش از هزاران سلاح سبک و سنگین توسط تیپ مستقل 84 به غنیمت گرفته شد و حدود 2500 نفر از نیروهای عراقی اسیر یورش دلاور‌مردان لشگر عملیاتی 84 خرم‌آباد شدند.

صدام گفته بود که اگر ایرانیان بتوانند سایت‌های 4و5 واقع در عین‌خوش را آزاد نمایند کلید شهر بصره را تسلیم آنان خواهد کرد، بنابراین کلید فتح‌المبین در عین‌خوش بود که به دست دلیر‌مردان تیپ مستقل 84 خرم‌آباد فتح شد.

مأموریت‌های عملیات فتح‌المبین به عهده گردان 139 به فرماندهی سرگرد لایق و بسیار شجاع [سروان] شهید "شاه‌مراد نقدی"‌ (1361-1329) محول گردید که منجر به تصرف قرارگاه لشگر و توپخانه دشمن در ارتفاعات 202 در غرب دشت عباس شد و این پیروزی مهم و ارزشمند را نصیب تیپ مستقل 84 خرم‌آباد نمودند.

در چند عملیات دیگر هم شرکت داشتیم ولی در عملیات محرم که آبان‌ماه سال 1361 بود علی‌رغم انتظارم شهید خرازی نزد من آمد و به من گفت در این عملیات جدا‌گانه کار می‌کنیم. ظاهراً شهید خرازی به خاطر برخی گوشه و کنایه‌های دور اطرفیان که گفته بودند آقای خرازی وابسته به کمک سرهنگ بیرانوند است چنین تصمیمی گرفته بود، ولی در هر حال آقای خرازی پیشانی مرا بوسید و خداحافظی کرد. به ما ابلاغ شد که باید تمامی مناطق اشغال شده تا خط رأس مرز یعنی از حمرین در منطقه موسیان و عین‌خوش تا دهلران بود را باز پس بگیرم. طراحی عملیات از چهار محور بود: واحد تیپ مستقل 84 خرم‌آباد که ما بودیم، آقای خرازی که از ما جدا شده بود و یک محور به ایشان واگذار شده بود، محورهای بعدی به یک تیپ از لشکر 21 و تیپ 58 قزوین و نیروهای سپاه و بسیج واگذار شد.

ساعات اولیه عملیات ما تقریباً چند گردان‌مان از رودخانه دویرج عبور کردند؛ البته با شدت گرفتن بارندگی رودخانه گل‌آلود شد و پل روی رودخانه در حال فرو ریختن بود. توسط موتور‌ سواری قبل از ویرانی پل از آن گذشتم و دستور دادم تا قبل از آمدن واحد مهندسی هیچ اقدامی برای عبور از رودخانه نکنید چون معلوم نبود که آیا افراد می‌توانند با این وضعیت از رودخانه عبور کنند یا نه! اما ظاهراً نیروهای شهید خرازی در سیل گرفتار شده بودند که حدود 600 نفر از آنان را آب برد و شهید شدند. وضعیت بسیار بغرنجی بود. از یک طرف سنگر‌های عراقی روبه‌روی ما بود و در پشت سر هم ارتباط‌مان با عقبه لشکر قطع شده بود. خلاصه صبح بعد مهندسی لشگر 21 تهران و مهندسی لشکر 92 اهواز خودشان را به ما رساندند و 3 پل مختلف بر روی رودخانه زدند و پس از احداث این چند پل توانستیم بدون تلفات حمله را آغاز کنیم. در تاریکی شب وضعیت چنان هیجانی بود که رزمندگان اسلام هر تانک عراقی را می‌دیدند با آرپی‌جی منهدمش می‌کردند. بعد از این که مواضع و سنگر‌های عراقی را تسخیر کردیم و تقریباً به خطوط مرزی رسیدیم از نظر طراحان عملیات ما به هدف رسیده بودیم. وقتی با دوربین سربازان عراقی را مشاهده کردم دیدم وضعیت بسیار آشفته‌ای داشتند و مشغول فرار بودند.

امروز اعتراف می‌کنم و می‌گویم انگیزه بعدی که باعث شد به حمله ادامه بدهیم‌، رقابت دوستانه‌ای بود که با شهید خرازی داشتم. بنابرین بی‌سیم زدم به گردان‌ها که همه رو روی خط مرز موضع بگیرید. گردان‌ها قبراق و سر‌حال همگی موضع گرفتند؛ بعد فرمان حمله مجدد را صادر کردم. اگر اشتباه نکنم و حافظه‌ام یاری دهد به نظرم تیپ مستقل 84 اولین نیروی نظامی ایران بود که برای اولین بار در تاریخ نبرد ایران و عراق توانست وارد خاک عراق شود. وقتی به تاسیسات و چاه‌های نفتی رسیدم دیدیم که خبری از ارتش عراق نبود در داخل تاسیسات دو اسیر عراقی گرفتیم. وقتی آن دو اسیر را نزد من آوردند بدون این که آن‌ها را بازرسی کنم سوار پشت جیپ خودم کردم و خلاصه چند ساعتی در حالی که مشغول سرکشی و سازماندهی واحدها بودم.

پیروزی یک حس و شعف عجیبی در انسان ایجاد می‌کند. از شوق پیروزی در تمام این مدت متوجه اسرای که پشت سرم نشسته بودند نشدم! وقتی می‌خواستم به قرارگاه بازگردم ستوان هم‌استانی ما وقتی مرا دید با زبان لری به من گفت: بیرانوند کجا می‌خوای بری؟ گفتم عصر خسته‌ام می‌خواهم بروم به قرارگاه؛ گفت: این عراقی‌ها پشت سرت چکار می‌کنند؟! وقتی برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم دیدم دو درجه‌دار گردن‌کلفت عراقی پشت سر من در حالی که گریه می‌کردند نشسته بودند و گویا خودشان اسلحه‌های‌شان را یواشکی از ماشین پرت کرده بودند و فقط یک کارد سنگری همراه یک از آن دو اسیر بود! ظاهراً فراموش کرده بود آن را هم پرت کند! وقتی اسرا را به قرارگاه بردم آنان را به صیاد شیرازی دادم و به ایشان عرض کردم: جناب سرهنگ این دو اسیر سه ساعت داخل ماشین با من در حالی که یکی از آن‌ها کارد سنگری هم همراش بود می‌توانستند به راحتی مرا به قتل برساند ولی جسارت و شهامت این کار را نداشتند. خلاصه این که هر دو به ترس و بی‌عرضگی آن‌ها خندیدم!

اصولاً یک فرمانده چگونه شخصیتی باید داشته باشد؟

من قبل از انقلاب فرماندهان ارشد نظامی متعددی را ملاقات کرده‌ام اما فرماندهان بعد از انقلاب خیلی متفاوت بودند. طبق اصول نظامی فرماندهان درقرارگاه عملیاتی که حدوداً 21 کیلومتر دورتر از خط مقدم ساخته می‌شود باید مستقر شود ولی یادم هست یک بار که با شهید خرازی کار داشتم وقتی داخل گردان‌هایش دنبالش می‌گشتم او را خط مقدم لب سنگر در حالی که تفنگی در دست داشت دیدم! اصولاً برخی از فرماندهان سپاه چنین روحیاتی داشتند که فرمانده همیشه کنار نیروهایش باید باشد. این رفتار شهید خرازی برایم درس مهمی بود. در عملیات فتح‌المبین ساعت حدود 2:30 بعد از نیم شب بود که توسط رئیس ستاد لشگر عملیاتی سرهنگ حیدری خبر محاصره گردان 182 به من داده شد، بلافاصله ایشان را احضار کرده و گفتم که فعلاً هیچ گونه خبری را به فرمانده‌هان قرارگاه ارسال نکنید تا خودم بروم در محل اوضاع را بررسی کنم. با جیپ دشمن خود را به گردان رساندم، خدا می‌داند چه تعداد گلوله از دور و بر ما رد شد‌. با فرمانده گردان صحبت کردم و اوضاع را بررسی کردیم ضمن تشویق آن‌ها به آرامش و دادن روحیه سلحشوری و مقاومت، خودم و فرمانده گردان مستقیماً هدایت گردان را عهدار شدیم که با از خودگذشتگی و شهادت تعدادی از پرسنل حلقه محاصره شکسته شد و موفق شدیم موقعیت گردان را تحکیم کنیم. در این بین یک سرباز وظیفه را دیدم که از ناحیه سر مجروح و پوست کله‌اش پاره شده بود و خون زیادی از سرش ریخت. بالای سرش رفتم و احوالش را پرسیدم و به او گفتم پسرم نگران نباش به امید خدا هیچ اتفاق بدی برایت نمی‌افتد، الان از محاصری در می‌آییم و به مرخصی می‌فرستمت. بعد از آن که گردان از محاصره خارج شد‌. روز بعد در قرار‌گاه بودم(تیمسار بیرانوند در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود با صدای لرزان این بخش ماجرا رو تعریف می‌کرد) که یک سرباز با سر باندپیچی شده، سینی چای را جلوی من گذاشت. وقتی سرم را بلند کردم دیدم همان سرباز دیشبی بود. خیلی جا خوردم گفتم پسرم چرا به مرخصی نرفتی؟ چرا به پشت جبهه اعزام نشدی؟ سرباز خیلی آرام گفت‌: وقتی کسی پدرش در جبهه است و می‌جنگد چطور پسر او را رها کند؟ سرباز را در آغوش گرفتم، و پیشانی‌اش را بوسیدم و گریه کردم. به نظرم جنگ پدیده‌ای است که یک روی آن زشتی و خشونت و وحشیگری است و روی دیگرش درس انسانیت.

گاهی وقت‌ها یک فرمانده از سربازش درس شرف و معرفت را مشق می‌کند. در تمام زندگی‌ام انسانی به مؤمنی و به این متانت و ادب مثل سپهبد شهید صیادشیرازی ندیدم. انسان عجیبی بود. هیچ فرمانده‌ای مثل ایشان نبود. از نظر اخلاق نمونه بود. هیچ وقت ایشان را عصبانی ندیدم. شخصیتش برای من الگو بود. اصولاً وقتی فرمانده هستی نیروهایت درست مثل فرزندانت هستند و حس پدری عجیبی نسبت به تمامی آنان داری‌. یک بار یکی از درجه‌داران داد و فریادکنان نزد من آمد و به سمتم یک بطری پرتاب کرد. وقتی افسران اورا گرفتند گفتم برایش لیوانی آب آوردند. وقتی کمی آرام شد به او گفتم مشکل شما چیست؟ گفت چند بار است درخواست انتقالی به ستاد (خرم‌آباد) را داده‌ام ولی با درخواست من موافقت نکرده‌اید. به او گفتم چرا می‌خواهی انتقالی بگیری؟ و او ماجرا را تعریف کرد. ماجرای درجه‌دار از این قرار بود: زمان مجروحیت و بستری در بیمارستانی در تهران با وجود متاهل بودن دلبسته‌ی خانم پرستاری که کار مداوای او را به عهده داشت، شده بود و با ایشان ازدواج کرده بود. تقریباً یک سال بعد در یک فاصله زمانی از هر دو همسر خرم‌آبادی و تهرانی صاحب دو پسر شده بود ولی وقتی هر دو خانم متوجه ماجرای دو همسری او شده بودند هر دو فرزند را نزد مادر سال خورده و بیمار درجه‌دار گذاشته بودند و او را ترک کرده بودند. این وضعیت کودکان و و مادر ناتوان او را تا مرز جنون برده بود. بعد از اطلاع از این ماجرا به او 15 روز مرخصی دادم و وقتی به خرم‌آباد آمدم آدرس منزل پدری همسر اولش را گرفتم و یک شب به منزل ایشان رفتم و در‌خواست بازگشت به خانه شوهرش را کردم‌، همسر تهرانی به هیچ وجه حاضر به ادامه زندگی مشترک را نشد، نهایتاً با صحبت‌هایی که انجام گرفت زن اول راضی به بازگشت و قبول فرزند خانم تهرانی شد و قائله این‌گونه ختم به خیر شد.

عجیب‌ترین خاطره شما از دوران جنگ چیست؟

خاطرات عجیب از دوران جنگ کم و بیش وجود دارد و از این بین داستان زندگی یکی از درجه‌داران مجروح تیپ بسیار شنیدنی است. ظاهراً در عملیات محرم و یورش نیروهای ایران به مواضع عراق و عبور از رودخانه و شکستن خطوط تدافعی دشمن و تعقیب نیروهای در حال فرار عراقی تعدادی از رزمندگان در هنگام تسخیر سنگرها شهید یا مجروح شده بودند. در این بین در نزدیکی سنگرهای عراقی یکی از درجه‌داران یگان ما به هر دو پایش حدود 11 گلوله اصابت کرده بود در نزدیکی او نیز یکی از نیروهای بسیجی بر اثر انفجار خمپاره به شدت سر و صورتش آسیب دیده بود به طوری که بینایی‌اش را از دست داده بود. درجه‌دار مجروح با راهنمایی و هدایت بسیجی مجروح نابینا می‌تواند به کنسروهای داخل سنگر عراقی دست یابد. خلاصه یک هفته‌ای به همین صورت توانسته بودند هر دو زنده بمانند اما از بد حادثه برادر بسیجی فوت کرده و شهید شده بود. درجه‌دار مجروح سه چهار روز با خوردن یک نوع گیاه در منطقه که ساقه شیرینی دارد بر گرسنگی‌اش فائق آمده بود اما ترس از نجات نیافتن او را وا داشته بود که خود را با دو پتو و چوبی که خود یا با کمک برادر بسیجی پا‌هایش را با آن بسته بود سینه‌خیزکنان به آن سوی آب رود‌خانه که حالا دیگر سطح آن فروکش کرده بود برساند، نهایتاً شانس با وی یار شده بود وقتی که امدادگران 9 روز پس از شروع عملیات، شهدا را تخلیه می‌کردند در مقابل پاسگاه ربوط درجه‌دار گردان را زنده می‌یابند؛ در حالی که بیش از 5 گلوله به هر پایش اصابت کرده بود. با وجود مجروحیت، از چنگال سیل نجات یافته و خود را به ساحل شرقی رودخانه رسانده بود. به علت جراحت شدید و گذشت زمان، زخم‌های پایش را کرم فرا گرفته بود. پس از اعزام به اهواز و از آن‌جا به تهران و سپس آلمان اعزام می‌شود که خوشبختانه نجات یافت و دو سال بعد به یگان برگشت و در آجودانی لشگر انجام وظیفه نمود.

این صحنه‌ها اوج توان و اراده انسانی‌اند. بعدها وقتی به ایران برگشت دستور دادم از ردیف آزاد بودجه‌ای که نزد لشکر بود مبلغ هنگفتی به ایشان پاداش داده شود.

رابطه شما با شهید سپهبد صیاد شیرازی بعد از جنگ چگونه بود؟

قبل از هر چیز در مورد وجوه شخصیتی زنده‌یاد صیاد شیرازی باید بگویم اعتقادعجیبی به امام و انقلاب داشت. رفتارش با فرماندهان طوری بود بنده که 15 سال از ایشان بزرگ‌تر بودم دستوراتش را با قلبم انجام می‌دادم و البته خواست خدا همیشه نزد ایشان روسفید بودم.

ما بعد از جنگ و در دوران سازندگی ارتباط صمیمی داشتیم. با این که بازنشسته شده بودم ولی باز به درخواست شهید صیاد شیرازی دوباره حدود 7 سال دیگر به عنوان بازرس و ناظر پروژه‌‌های راه‌سازی و سدسازی انجام وظیفه نمودم. این همکاری تا زمان شهادت ایشان ادامه داشت.

امروز اگر یک فرمانده عراقی که در زمان جنگ در رودر‌روی شما قرار گرفته را ببینید چه چیزی به او خواهید گفت؟

اول باید تذکر دهم که جنگ در ذات خود زشت‌ترین رفتار انسانی است. امروز اگر یکی از فرماندهان عراقی را که در زمان جنگ در مقابل هم قرار گرفته بودیم، را ببینم به او می‌گویم آرزو می‌کردم ای کاش به جای این که رو در‌روی هم قرار می‌گرفتیم به عنوان دو انسان در کنار هم و برای برقراری صلح و امنیت کشورهای‌مان تلاش و کوشش می‌کردیم. البته این را هم باید اشاره کنم که ما در یک جنگی تحمیلی قرار گرفتیم که حاصل ماجراجویی صدام لعنتی بود. ان‌شاء‌الله دیگر هیچ وقت این سرزمین دچار مصیبت جنگ نشود.

تیمسار امروز روزگار را چگونه می‌گذرانید و توضیح مختصری از وضعیت امروزتان بفرمایید.

از سال 1383 که همسرم را از دست دادم در یک مجموعه مسکونی نزد دختر عزیزم زندگی می‌کنم. مابقی فرزندانم هم هر کدام مشغول زندگی خود هستند، اما برادران و برادرزاده و فرزندانم خوشبختانه مرا تنها نمی‌گذارند و به من لطف و محبت دارند، خود را با مطالعه و بعضی مواقع رفتن به محل زادگاهم (چغلوندی) و کشاورزی مشغول می‌کنم که بیش‌تر برای سرگرمی است نه نیاز مالی و کسب درآمد آن.

در پایان اگر سخنی دارید به عنوان حسن ختام بفرمایید.

در پایان باید عرض کنم که تمامی موفقیت‌ها و پیروزی‌ها در جنگ 8 ساله حاصل زحمات و از خودگذشتگی‌های کلیه‌ی پرسنل ارتش و سپاه و بسیج و سایر نیروهای مردمی و در یک کلام اراده ملت بزرگ ایران جهت آزادی خاک میهن بوده است. افتخار دارم به عنوان یک سرباز در خدمت ملتم بوده‌ام و یاد و خاطره‌ی همه همرزمان شهید وجانبازم را در طول دوران جنگ، گرامی می‌دارم و آرزوی صلح و آرامش و امنیت همیشگی را برای ملت ایران و کل ملل منطقه و جهان دارم.

جا دارد یادی از رشادت‌های شهید سروان شهید شاهمراد نقدی فرمانده جوان بسیار دلاور و لایق و با جسارت گردان 139 لشگر عملیاتی 84 خرم‌آباد کنم که همیشه جلوتر از پرسنل تحت فرماندهی خود حرکت می‌کرد و یادی از زنده‌یاد سرهنگ حسن‌رضا کلانتری فرمانده تیپ مستقل 84 خرم‌آباد که فرمانده‌ای برخوردار از دانش، لیاقت و جسارت بود. روح‌شان شاد و قرین رحمت الهی باشد.

گفت‌وگو از: حجت والی‌زاده و'''''

* این مصاحبه در شماره یک فصل‌نامه ایوار صفحات 24 تا 33 منتشر شده است.

* با تشکر از آقایان "بهروز بیرانوند" برادر‌زاده سرهنگ اسکندر بیرانوند و "محمد قاسمی" که هماهنگی لازم جهت این گفت‌وگو را انجام دادند.
به نقل از یافته

سرتیپ جهانگیر بختیاری

سرتیپ دوم بازنشسته، جهانگیر بختیاری، فرمانده سابق گروه ۴۴ توپخانه ارتش دعوت خبرگزاری ایمنا را برای مصاحبه پذیرفته و از زندگی پربار و روزهای خدمت خود زیر پرچم ارتش می‌گوید.

جا پای پدرم گذاشتم

در سال ۱۳۲۴ در شهر اهواز به دنیا آمدم. پدرم درجه‌دار ارتش و سرگروهبان هنگ‌سوار بود. دوران کودکی و نوجوانی من در شهر اهواز گذشت. پدرم عشق به خدمت در ارتش را در وجودم کاشته بود و خودش نیز میل فراوان داشت تا من نیز راه او را در خدمت به کشورم ادامه دهم، به همین علت در سال ۱۳۴۶ در کنکور دانشگاه افسری شرکت کردم و و برای ادامه تحصیل در شهر تهران پذیرفته شدم.

پس از گذشت سه سال جزو ۴۰۰ نفری بودم که از دانشگاه افسری با درجه ستوان دومی فارغ‌التحصیل شدم. همان‌طور که می‌دانید در ارتش رسته‌های گوناگونی وجود دارد که از این میان تمایل من بیشتر برای خدمت در قسمت توپخانه بود. از سال ۱۳۴۷ تا ۱۳۴۸ به مدت یک‌سال دوره مقدماتی را گذراندم. از یک جمع ۲۸ نفره فقط ۳۵ درصد حائز نمره بالاتر اجازه داشتند به طور دلخواه محل خدمت خود را انتخاب کنند و من به دلیل این‌که پدر و مادرم اصالت اصفهانی داشتند این شهر را برای ادامه مسیر خدمتم انتخاب کردم.

در سال ۱۳۴۸ به گروه ۴۴ توپخانه در پایگاه فرح‌آباد منتقل شدم و از آن پس به مدت سه سال به شغل کمک معاون، معاون آتش‌بار و سپس در کسوت مسئول هدایت آتش گردان به خدمت پرداختم.

سال ۱۳۵۱ بود که قرار شد یک تیم ۱۵ نفره از ایران برای آموزش موشک‌انداز کاتیوشا (۴۰ لوله) عازم کشور شوروی سابق شوند که من هم در این جمع پذیرفته شدم و حدود شش ماه در این مأموریت حضور پیدا کردیم.

پس از بازگشت به اصفهان در نخستین گردان کاتیوشا یعنی گردان ۳۷۶ کاتیوشا در گروه ۵۵ توپخانه به مدت سه سال به عنوان فرمانده آتش‌بار منصوب شدم و در سال ۱۳۵۴ برای گذراندن دوران عالی توپخانه به مرکز توپخانه منتقل شدم، این آموزش یک‌سالی طول کشید و در نهایت در سال ۱۳۵۵ با درجه ستوانی به لشکر ۹۲ زرهی خوزستان منتقل شدم و از سال ۵۵ تا پیروزی انقلاب اسلامی فرماندار قرارگاه توپخانه لشکری خوزستان بودم.

پس از پیروزی انقلاب سرپرستی گردان ۳۱۸ نفره اهواز به من سپرده شد و من بیشتر مشغول آموزش نیروی متخصص بودم. با کم شدن مدت سربازی طی یک قانون، ابتدا به مدت شش ماه و سپس یک‌سال، ما در ارتش با کمبود شدید نیروی وظیفه روبه‌رو شدیم و چون برخی از فعالیت‌ها نظیر نگهبانی فقط برعهده این نیروها و البته تعداد آن‌ها تقریباً نصف شده بود عملاً با مشکل مواجه شده بودیم که با مجاهدت و تلاش درجه‌داران و افسران این ایام نیز به خوبی سپری شد.

سال ۱۳۵۸ بود که زمزمه‌هایی از تحرکات صدام و لشکر او برای تعرض به مرزهای ایران به گوش می‌رسید اما احتمال آن برای ما کمی بعید به نظر می‌رسید. در آن زمان لشکر ۹۲ زرهی وظیفه حراست از مساحتی به طول ۳۰۰ کیلومتر منطقه مرزی را برعهده داشت. در آن ایام به خاطر بازخرید و یا بازنشسته‌شدن نیروهای پرسنلی، استعداد رزمی ما بسیار کاهش یافته بود و عمده تلاش و حواس ما معطوف به آموزش نیرو در یگان خودمان و سایر یگان‌ها بود.

شروع جنگی که به معنای واقعی کلمه تحمیلی بود

در شهریور ماه سال ۱۳۵۹ جنگ به معنای واقعی کلمه به ما و ملت ایران تحمیل شد. دشت خوزستان به دلایل زیادی از جمله وجود مناطق فراوان نفتی و گازی و موقعیت جغرافیایی، یک منطقه استراتژیک و جزو مناطق حیاتی کشور ایران به شمار می‌رفت و وسوسه تصرف این دشت زرخیز و سایر نقاط ایران، باعث شد صدام با ۱۲ لشکر مجهز از زمین و هوا و دریا به صورت ناگهانی به مرزهای ایران هجوم بیاورد.

به زعم من خوزستان شاهرگ اصلی کشور بود که دشمن تا دندان مسلح به طمع فتح آن طی مدت هفت روز با تمام قوا به آن حمله‌ور شد. ضربات شدید عراق به سه قسمت شمالی، میانی و جنوبی وارد آمد و تیپ ما یعنی تیپ سه زرهی، وظیفه دفاع از بخش میانی یعنی جبهه تنگه چزابه به اهواز که کوتاه‌ترین مسیر برای رسیدن به شهر اهواز بود را برعهده داشت.

توپخانه دشمن از طریق خرمشهر آن‌قدر به اهواز نزدیک شده بود که شهر در معرض بمباران مستقیم نیروهای توپخانه آنان قرار داشت. سختی آن روزها را هیچ کلمه‌ای نمی‌تواند بیان کند. همسر من معلم بود و زیر باران گلوله‌های دشمن در کوی افسریه مشغول تدریس بود و من هم در کنار سایر رزمندگان به صورت ۲۴ ساعته دشمن را زیر آتش تیراندازی توپخانه قرار داده بودیم.

در طول هشت ماه و در تمامی محور، درجه‌داران و افسران با گوشت، پوست و خونشان، جان‌فشانی و در مقابل باران گلوله مقاومت می‌کردند. با تقدیم تعداد زیادی مجروح و اسیر و شهید این ایام بسیار سخت گذشت و عراق با مقاومت جانانه همه ملت و نیروها توانست تنها بخش اندکی از نقشه خویش را پیش ببرد.

نیروی هوایی ارتش و هوانیروز قهرمان هم در ایام آغازین جنگ سهم به‌سزایی در جلوگیری از پیشرفت نیروهای دشمن داشت. دلاوری‌های لشکر ۹۲ زرهی توپخانه به قدری بود که به تمامی آن‌ها، بلا استثنا یک‌سال ارشدیت نظامی تعلق گرفت. کم‌کم نیروهای سایر شهرها هم به کمک ما آمدند و وضعیت بهتر شد.

هیچ نیرویی نمی‌تواند به تنهایی مدعی شود که نقش اصلی دفاع از وطن را در آن روزهای سخت به عهده داشته‌است. فرماندهی خوب و یکدست و همکاری خوب نیروهای داوطلب مردمی، بسیج و سپاه و ارتش که همگی از دل و جان برای آزادسازی وجب به وجب خاک ایران مجاهدت می‌کردند، در آن روزهای حساس بسیار تأثیرگذار بود. خاطرم هست که نیروهای مردمی از پیر و جوان و عرب و فارس چگونه برای بازپس‌گیری شهرهای خوزستان از همدیگر پیشی می‌گرفتند.

سربازی برای وطن، افتخار من است

خاطراتی خوب در دل روزهایی سخت!

یکی از خاطرات خوب من در طول سال‌های اول جنگ مربوط به عملیات فتح ارتفاعات الله‌اکبر است. این ارتفاعات بین سوسنگرد و بستان در موقعیت مهمی قرار داشت. ما در آخرین روز اردیبهشت‌ماه سال ۶۰ با استفاده از ۶۰ قبضه توپ در ساعت سه الی چهار بامداد، نیروهای عراقی را زیر آتش شدید گرفتیم و توانستیم با کمترین تلفات آن‌ها را مغلوب کنیم.

این پیروزی کلید تصرف شهر بستان و رفتن به طرف چزابه بود. یکی دیگر از خاطرات خوش من در جنگ فتح خرمشهر و عملیات بیت‌المقدس است. در این عملیات چهار قرارگاه عمده و چندین لشکر از سپاه، ارتش و هوابرد حضور داشتند. پنج پل عمده توسط ارتش و جهادسازندگی به عرض ۱۵۰ تا ۵۰۰ متر روی رودخانه کارون تأسیس شده بود تا به وسیله آن‌ها نیروها از قسمت شرق به غرب رود منتقل و عازم عملیات شوند.

شانس بسیار بزرگ ما در حین این عبور، استقرار دشمن در فاصله ۱۴ کیلومتری کارون بود که باعث شد ما با آرامش و خیلی راحت و بدون تلفات نیروها را به آن‌طرف رود منتقل کنیم و برای فتح خرمشهر پیش برویم.

دو هزار روز نوکری در طول هشت سال دفاع مقدس

از مدت حضور قریب به دوهزار روز حضور من در جنگ، دو سال به عنوان معاون و دو سال فرمانده گردان توپخانه و دو سال نیز در سمت معاون توپخانه لشکر ۹۲ زرهی گذشت و من فقط انجام وظیفه کردم و خودم را در مقابل شهدا و خانواده‌های ایشان، جانبازان، ایثارگران دفاع مقدس و تمام کسانی که با وجدان بیدار خود آن‌چه را از توان فکری، بدنی و جانی داشتند در طبق اخلاص گذاشتند، نوکری بیش نمی‌دانم.

در سال ۱۳۶۵ پس از ۱۰ سال حضور در لشکر ۹۲ زرهی به اصفهان منتقل و حدود سه سال به عنوان رئیس طرح و برنامه دانشگاه پدافند هوایی در شاهین‌شهر به فضای آموزشگاهی ارتش برگشتم.

چندسال بعد دوباره برای خدمت در قرارگاه غرب کشور راهی ایلام شدم و پس از تثبیت مرزها بعد از قبول قطعنامه در سال ۱۳۷۱ با سربلندی به اصفهان برگشتم و در این زمان من به مدت سه سال فرمانده گروه ۴۴ توپخانه شدم.

در سال ۱۳۷۴ پس از ۳۰ سال خدمت بازنشسته شدم و حالا حدود ۲۹ سال است که با خاطرات خدمت خود در ارتش زندگی می‌کنم و شاید سخت‌ترین قسمت زندگی من روزهایی است که زنان و فرزندان سرزمینم زیر آتش بمباران ارتش بعث عراق بودند در حالی که ما در ارتش مسؤلیت حفظ جان و خاک مردم را برعهده داشتیم که به لطف خداوند متعال و همدلی و یکدستی آحاد مردم و نیروهای مختلف و همکاری مسئولین حتی یک ذره از خاک وطن را به دشمن ندادیم و از این امتحان بزرگ و سخت، سربلند بیرون آمدیم.

ادامه جنگ بعد از ازاد سازی خرمشهر

امیر سرتیپ بختیاری، در خصوص عملیات بیت المقدس و تداوم جنگ پس از آن، گفتگویی انجام داده است.

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، عملیات بیت المقدس در تاریخ دهم اردیبهشت ماه سال ۱۳۶۱ آغاز و در روز سوم خرداد ماه همان سال با فتح خرمشهر به دست رزمندگان ایرانی به پایان رسید. نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران در این عملیات قصد ورود به خاک عراق را داشتند که بنا به دلایل نظامی این امر تحقق نیافت و طرح عبور از مرز به عملیات بعدی یعنی عملیات رمضان موکول شد.

بنابر روایت جماران، در این شرایط سه راهکار اساسی بر روی میز مسئولان وقت برای تصمیم گیری در مورد ادامه وضعیت جنگ پس از فتح خرمشهر وجود داشت که در نهایت استراتژی ادامه جنگ و ورود به خاک عراق اتخاذ شد. ایران در عملیات بیت المقدس توانست شهر استراتژیک خرمشهر را فتح کند و شرایط را برای عراق و صدام حسین دشوار سازد. پس از فتح خرمشهر، جایگاه بین المللی ایران ارتقاء یافته بود، روحیه ای سرشار از امید در مردم و رزمندگان ایرانی پدید آمده بود، فروش نفت رشد قابل قبولی پیدا کرده بود و احتمال پیروزی صدام منتفی شده بود. اما هنوز برخی از شهرهای ایران مثل نفت شهر، سومار، قلاویزان و... در تصرف نیروهای عراقی بود. در این شرایط سه راهکار اساسی پیش روی مسئولان ایرانی برای ادامه راه وجود داشت.

آتش بس – مذاکره
توقف – انتظار
ادامه جنگ – بدون محدودیت در ورود به خاک عراق

دو گزینه ابتدایی نتوانست انتظارات مسئولان ایرانی را برای خاتمه دادن به جنگ برآورده کند و آنها پس از مشورت های فراوان تصمیم را بر آن بنا نهادند که گزینه سوم را انتخاب کنند و در عملیات بعدی خود وارد خاک سرزمینی کشور عراق بشوند. لازم به ذکر است نیروهای مسلح ایران تصمیم خود را برای ورود به خاک عراق در مرحله چهارم عملیات بیت المقدس (آزادسازی خرمشهر) گرفته بودند که بنا به دلایلی قادر به تحقق آن نشدند. اولین عملیات برون مرزی ایران در جنگ با عراق، در تیر ماه سال ۱۳۶۱ تحت عنوان عملیات رمضان آغاز شد.

در این مصاحبه که مربوط به سال ۱۳۹۴(بوده)و در خلال یک پژوهش علمی تهیه شده است، با سرتیپ بازنشسته توپخانه و ستاد «مسعود بختیاری» از نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران، افسر عملیاتی قرارگاه کربلا از طراحان عملیات بیت المقدس(عملیات آزادسازی خرمشهر) در خصوص نحوه طرح‌ریزی، اجرای و در نهایت موفقیت عملیات بیت‌المقدس گفتگویی صورت گرفته است.

در سلسله عملیات های چهارگانه نیمه دوم سال ۱۳۵۹ که همگی به نوعی به ناکامی انجامید، ارتش جمهوری اسلامی ایران عملاً مدیریت صحنه جنگ را بر عهده داشت. به نظر شما عوامل ناکامی ایران در این عملیات ها چه بود؟

اولاً باید بگویم که صحبت شما کاملاً درست است؛ مدیریت صحنه جنگ را ارتش بر عهده داشت. به این دلیل که در آن زمان هنوز سپاه پاسداران انقلاب اسلامی انسجام سازمانی پیدا نکرده بود. اساساً سپاه به عنوان فرماندهی کل تشکیل نشده بود و به صورت سپاه شهری با وظیفه انتظامی عمل می‌کرد. آقای ابوشریف و مرتضی رضایی که هر دو به فرماندهی سپاه منصوب شدند، اساساً معتقد به جنگیدن سپاه با دشمن خارجی نبودند و اعتقاد داشتند که سپاه وظیفه دیگری دارد.

اما تعدادی دیگر که از فرماندهان سپاه که عمدتاً متعلق به استان خوزستان بودند مثل آقای شمخانی، سردار رشید، احمد غلامپور و شهید احمد سوداگر اعتقاد داشتند که سپاه باید در جنگ برون مرزی نیز شرکت کند. غرض این بود که بگویم در سال اول جنگ مدیریت صحنه بر عهده ارتش است، زیرا نیروهای سپاه هم فاقد سازمان و هم فاقد تجربه هستند.

نیروهای مردمی نیز علی رغم همه شور و شوق و انگیزه خود که جای تردید ندارد، نه مجهز و نه آموزش دیده بودند. کسانی هم که اندک آشنایی داشتند از حد سرباز منقضی خدمت و یا درجه‌دار منقضی خدمت تجاوز نمی‌کرد. بنابراین مدیریت صحنه جنگ بر عهده ارتش بود اما ارتشی که دچار مسائل طبیعی و پالایش‌های صورت گرفته بعد از هر انقلابی قرار می‌گرفت، شده بود. در واقع انقلاب یعنی تغییر طبقات اجتماعی. ارتش نیز باید خود را با هنجارها و شرایط جدید تطبیق می‌داد و توجیه می‌کرد. طبیعی بود که فرماندهان قدیم نمی‌توانستند جایگاهی داشته باشند.

در اثر این مسائل دو فشار بر ارتش وجود داشت. مورد اول فشار بیرونی به ارتش بود که خود به دو بخش تقسیم می‌شد. یک فشار ضد انقلاب برای انحلال ارتش که عمدتاً گروه‌های چپ سردمدار این جریان بودند. فشار دیگر از طرف انقلابیون راستین و روشنفکران جامعه بود. تصور این افراد آن بود که ارتش یک ارتش آمریکایی است و کودتای ۲۸ مرداد را بار دیگر تکرار خواهد کرد.

یک فشار هم از درون خود ارتش از جانب نیروهای ارتش وجود داشت. نیروهای ارتش افرادی بودند که عمدتاً درک صحیحی از مفهوم آزادی نداشتند و فکر می‌کردند هر کس هر کاری که به دلخواهش است را انجام بدهد مفهوم آزادی شکل گرفته است.

بنابراین، بدون هیچ سوءنیتی اغلب دنبال منافع و مصالح شخصی خود بودند و یا فکر می‌کردند واحد به آن طوری که فکر می‌کنند مدیریت بشود بهتر است. مثلاً در یک واحدی سربازان به نوبت هفتگی فرماندهی واحد را در دست می‌گرفتند. در یک واحدی فرماندهی شورایی شده بود. این قبیل مشکلات پیش آمد و فشار از درون و بیرون بر ارتش بسیار زیاد شد و موجب گشت، انضباط ارتش خدشه‌دار بشود. هنگامی که انضباط دچار مشکل بشود، به تبع آن آموزش نیز دچار مشکل می‌گردد. همچنین نگه‌داری تجهیزات و آماده نگه داشتن نیروها نیز دچار مشکل می‌گردد.

بنابراین، ارتش با این سه مشکل اساسی مواجه بود و زیر یک فشار روانی شدید که ناشی از تبلیغات گروه های چپ مبنی بر انحلال ارتش بود قرار داشت. در این فشار تبلیغاتی تهمت‌های بسیار ناروا و حتی ناموسی به نیروهای ارتش وارد می‌شد. در کنار این موضوعات، در هفته اول انقلاب مسئله پاره‌ای نا امنی ها در بعضی از نقاط کشور پیش آمد. طبیعتاً نظام برای برقراری امنیت و برای حفظ تمامیت ارضی کشور نیاز به نیروی مسلح داشت. شهربانی و ژاندارمری آن زمان که امروز در قالب نیروهای انتظامی ناجا می‌شناسیم، چون در قبل از انقلاب در صف اول فرمانداری نظامی بودند تقریباً از بین رفته بودند.

ارتش همچنین درگیر برقراری تامین امنیت در غرب کشور و در آمل در شمال کشور و همچنین در خوزستان در جنوب غرب کشور است. نزدیک بیست ماه ارتش درگیر برقرای امنیت داخلی در کشور بود.

در کنار این، مسئله پاک‌سازی عناصر از نظر سیستم انقلاب و گروه هایی که تشکیل شده بود در ارتش ادامه داشت و به گفته شهید دکتر چمران وزیر دفاع وقت، ظرف ۲۰ ماه ۱۵۰۰۰ نفر در ارتش پاک‌سازی شدند. در کنار این پاک‌سازی یک سری از نیروها نیز خود از ارتش خارج شدند که اکثراً متخصصین حرفه‌ای ارتش محسوب می‌شدند.

در کنار این، وزیر دفاع وقت با تصویب شورای عالی دفاع مدت سربازی را از ۲۴ ماه به ۱۲ ماه کاهش داد. این کاهش به خاطر این بود که سربازها هر روز به یکی از گروه های سیاسی متمایل می‌شدند. طبیعتاً خدمت ۱۲ ماه سرباز را در مرحله عملیاتی نگه نمی‌دارد. کسی که سرباز می‌شود ۴ ماه را در دوره آموزش رزم مقدماتی می‌گذراند. یک ماه را نیز به مرخصی می‌رود. از هفت ماه باقی مانده سرباز باید آموزش یگانی را در پادگان بگذراند. یعنی سرباز در دوره آموزش مقدماتی فقط با اصول اولیه سربازی آشنا می‌شود. کار کردن با توپ و تیربار و تانک و یا هر چیز مربوط به رسته را باید در آموزش انفرادی یگانی بگذراند. در حقیت در هر رسته‌ای که خدمت می‌کنی باید آموزش مرتبط با رسته را در قالب آموزش انفرادی یگانی بگذرانید. در ۳ ماه باقی‌مانده باید آموزش اجتماعی یگان فراگرفته شود. یعنی اینکه گردان من چگونه با گردان کناری خود می‌تواند کار کند.

مخلص کلام این است که سرباز در یک سال اول آموزشی است. بعد از پایان یک سال تبدیل می‌شود به یک سرباز عملیاتی زیرا آموزش های مرتبط را طی کرده تا به یک تخصصی در حد خود رسیده است. حال شما این فرد را مرخص می‌کنید و یک سرباز دیگر را جایگزین او می‌کنید. در حقیقت شما هیچ وقت یک سرباز عملیاتی در اختیار ندارید. در کنار این ها وقتی شما مدت سربازی را به یک سال تقلیل دادید، بسیاری از رانندگان و خدمه توپ ما که یک مقداری نیاز به سواد بالاتری نیاز دارند تا بتوانند با این وسایل کار کنند که اکثر از درجه‌داران و افسران وظیفه بودند نیز رفته بودند. ارتش از لحاظ کادر پرسنلی دچار مشکل عمده‌ای شده بود. هم در رده بالا فرماندهانی را از دست داده بودیم به دلیل مسئله انقلاب، هم تعدادی خود از ارتش خارج شده بودند.

ذکر این نکته قابل توجه است که عنوان شده بود هر کس در هرجایی که دوست دارد خدمت کند. در نتیجه همه کسانی که تخصص تانک داشتند و در گرمای خوزستان خدمت می کردند و حتی دوره تخصص خود را در انگلستان دیده بودند به شهرهای خود انتقال یافتند. در نتیجه لشکر زرهی خالی از نیروی متخصص شده بود. ارتش نیز دچار مسائل امنیتی کشور شده بود و آموزش تخصصی خود را کنار گذاشته بود.

در حقیت ارتش به کار جنبی مشغول شده بود. آموزش، انضباط و تعمیر و نگه‌داری تجهیزات ارتش دچار مشکل شده بود. حال این ارتش با یک حمله بسیار قدرتمند خارجی مواجه شده است. یعنی مواجه با ارتشی که خود را دو سال آماده حمله کرده است. در آن زمان نیروی زمینی ارتش ۶ لشکر بیشتر نداشت. لشکر ۶۴ ارومیه، لشکر ۲۸ کردستان، لشکر ۸۱ زرهی کرمانشاه، لشکر ۹۲ زرهی خوزستان، لشکر ۱۶ زرهی قزوین، لشکر ۷۷ خراسان و لشکر ۲۱ که این لشکر، لشکر منحل گارد شاهنشاهی بود.

ما با چنین وضعی مواجه می‌شویم با هجوم دشمن؛ در حالی که بیش از سه لشکر ما نیز درگیر تامین امنیت در مناطق آشوب‌زده کشور است. در کنار این به هر دلیلی که مدیریت عالیه نظام باوری مبنی بر حمله عراق به کشور ندارد، اطلاعات و هشدار ارتش مبنی بر احتمال وقوع حمله عراق به کشور مورد قبول واقع نمی‌گیرد.

در درجه دوم موضوعی که از نظر من اهمیت بسیار دارد آن است که سیستم های اطلاعاتی ارتش ما منحل شده بود. چون از هر نوع سیستم اطلاعاتی برداشت ساواکی بودن داشتند. در حالی که سیستم اطلاعاتی ارتش کار انفرادی بر روی کسی انجام نمی‌دهد. سیستم اطلاعاتی ارتش بر روی زمین، دشمن، جو و تهدید کار می‌کند. آیا کسی با حکومت مخالف است یا خیر به سیستم اطلاعاتی ارتش ارتباطی پیدا نمی‌کند. ولی به دلیل اینکه برچسب ساواکی بودن بر روی نیروهای ارتش خورده می‌شد، خیلی از نیروها رفته بودند و در نتیجه سیستم اطلاعاتی ارتش آنگونه که باید نمی‌توانست رصد ارتش عراق را انجام بدهد و چون سیستم اطلاعاتی شما از هم پاشیده بود، عناصری که برای شما از کشور مقابل خبر می‌آوردند شناخته شده بودند و یا به خاطر انحلال سازمان های کشور دیگر در دسترس نبودند.

بنابراین اطلاعاتی که از ارتش عراق وجود داشت، اطلاعات بسیار اندکی بود. آن اطلاعاتی که توسط حاضرین در مرز داده می‌شد نیز مورد قبول و باور نبود. در نتیجه عراق به یک مرتبه با هجوم سنگین ارتش عراق مواجه شد. اما بدون هیچ تعصب سازمانی نگاه کنید که چه سازمانی جلوی پیشروی دشمن را گرفت؟ یک لشکر ساده از نظر نظامی می‌تواند ۶۰، ۷۰ ، ۸۰ یا صد کیلومتر نظامی را پوشش بدهد. ولی لشکر ۹۲ خوزستان با استعدادی کمتر از ۴۰ درصد با مرزی معادل ۵۰۰ کیلومتر هر گوشه ای را بپوشاند باز از گوشه دیگر عده ای وارد می‌شوند.

بنابراین، در آغاز جنگ در شش، هفت روز اول ارتش عراق حدود ۱۵۰۰۰ کیلومتر از خاک سرزمینی کشور ما را به اشغال درآورده است. در بعضی از نقاط مثل دزفول در حدود ۹۰ کیومتر پیشروی کرده است. اما یک نکته‌ای در اینجا وجود دارد. اینکه در مقابل این هجوم هیچ اقدامی صورت نگرفته صحبتی کاملاً اشتباه است زیرا شهدایی هستند که متعلق به همان روزها اول جنگ هستند اما این مقاومت، مقاومتی متناسب با شدت حمله عراق نیست و لذا جلوی پیشروی عراق گرفته می‌شود و به حمله آن به تاخیر انداخته می‌شود و قبل از اینکه عراق به اهداف خود برسد پیشروی او متوقف می‌شود.

این نکته بسیار مهمی است. عراق به قصد اشغال خرمشهر، آبادان، شوش، اندیمشک، دزفول، شوشتر وارد خوزستان شده و قصد داشت به سمت ماهشهر حرکت کند زیرا خوزستان را از آن خویش می‌داند. به جز نیمی از خرمشهر در بقیه موارد موفق نبود و نیروهای عراقی در بیابان های خوزستان در نیمه راه هدف متوقف شدند. این مسئله قابل توجه‌ای است که عراق به اهداف استراتژیکی مورد نظر خود نتوانست دست پیدا کند. جلوی این پیشروی را ارتش توانست بگیرد. نیروهای مردمی با علاقه بدون ترس از شهادت به جبهه آمده بودند اما در مقابل یک ارتش منظم باید با یک ارتش منظم جنگید. در مقابل تانک باید تانک قرار داد. در مقابل هواپیما باید هواپیما قرار داد. در مقابل هلی‌کوپتر، هلی‌کوپتر نیاز دارید. صرف ایثار و جانبازی نمی‌تواند از همه کاری جلوگیری کند. تخصص و تجهیزات نیز مطرح است.

البته حضور نیروهای مردمی خود روحی‌ دهنده، تشویق‌کننده و یک عامل موثر می‌تواند باشد؛ اگر چه در بعضی از نقاط اغتشاش نیز به وجود می‌آورد. یک سری افراد برای کمک می‌آیند، اما به خاطر اینکه وارد به کار نیستند اختلال نیز در کار پیش می‌آوردند. اما نهایت کمک را نیروهای مردمی کردند. از مردم مناطق اشغالی نیز فقط مردم خرمشهر مقاومت کردند. سایر شهرها مردم شهر را تخلیه کردند یا در شهر بودند اما فشاری نبود. بین شش روز تا دو ماه ابتدایی جنگ بود که ارتش عراق در خاک ایران متوقف و به نوعی زمین گیر شد. ارتش عراق آمده بود تا به یک چیزی دست پیدا کند اما نتوانست. وقتی شما توانستید دشمن را متوقف کنید، آن وقت می‌توانید به او حمله کنید. طبق روش‌ها و اصول تاکتیکی باید ابتدا دشمن حمله‌ور متوقف بشود. در واقع ابتدا باید او را مهار کنید.

این کار را ارتش انجام داد. در روز ششم بود که عراق درخواست آتش‌بس کرد. تقاضای آتش‌بس نشان دهنده این است که آن‌ها فهمیدند که نمی‌تواند به اهداف مورد نظر خود دست پیدا کنند. عراق به ایران حمله نکرده تا در روز ششم درخواست آتش بس بکند. نیروهای موجود در خرمشهر ۳۴ روز مقاومت کردند. حتی نیروی زمینی برای جبران کمبود نیروی خود از ۷۵۰ دانشجوی دانشکده افسری به صورت سرباز در خرمشهر استفاده کرده است. در ۱۷ روز اول ۳۰ خلبان شهید شدند که این نشان دهنده آن است که چه مقدار پرواز انجام شده است.

در هوانیروز هم به همین شکل بود. یا حجم تیراندازی توپ‌خانه ما نشان دهنده آن است که چه مقدار تیراندازی کرده با بتواند دشمن را متوقف بکند. به هر حال یک نتیجه بگیریم. متوقف کردن دشمن ظرف بیست روز تا دو ماه ابتدایی اقدامی بسیار بزرگ از نظر تاکتیکی بود و مانع از این شد که عراق به اهداف مورد نظر خود برسد. امروزه یکی از تعاریفی که در مورد پیروزی به کار می‌برند این است که اگر شما مانع رسیدن دشمن به اهداف مورد نظرش بشوید شما پیروزید.

برای مثال، اسراییل در خلال جنگ ۳۳ روزه به داخل خاک لبنان حمله‌ور می‌شود. نیروهای حزب الله نمی‌گذارند اسراییل به اهداف خود دست پیدا کند. اگر چه صدمات و لطماتی به حزب الله وارد شده، اما چون نتوانسته به اهداف خود برسد شکست خورده است. بنابراین همین‌قدر که ارتش عراق به اهداف خود نرسید و ظرف شش روز تقاضای آتش‌بس کرد، نشان دهنده خنثی شدن استراتژی حمله خود به ایران است. اینجا است که ما می‌گوییم عراق دچار شکست شد. از این پس ما به عراق حمله میکنیم.

جالب است که پس از گذشت بیست روز از حمله عراق به کشور در حالی که در بعضی از نقاط هنوز توسط عراق عقب زده می‌شویم، به عراق حمله می‌کنیم. حمله‌ای هم که انجام می‌شود به چند دلیل است. یک بر اساس فشار افکار عمومی است. زیرا افکار عمومی به دلیل مسائل انقلابی به هیجان آمده و اصول نظامی را نمی‌شناسد و خواستار حمله به عراق می‌شود. مردم دچار خشم شده بودند زیرا عراقی که یک چهارم با وسعت و یک سوم ما جمعیت دارد به کشور حمله کرده است. به هر حال ارتش ناگزیر است که به افکار عمومی پاسخ بدهد. اطلاعات رسیده از عراق اطلاعات خوبی نیست.

ما در روز بیست و سوم مهرماه توسط لشکر ۲۱ که متشکل از لشکر ۱ و ۲ تهران بود که در حال ادغام شدن بودند، از این لشکر دو تیپ آن بر روی قطار بود که وارد اندیمشک شده بود و یک تیپ نیز در تهران بود. این لشکر با دو تیپی که از قطار پیاده می‌شوند در منطقه ای که شناسایی نشده، اطلاعاتی از آن به دست نیامده و منطقه را نمی‌شناسد دستور حمله داده می‌شود. از نظر اینکه به هدف خود دست پیدا نکردیم ما ناکام بودیم اما نکته آنجاست که دشمن فهمید علی‌رغم تمام کمبود توان حمله به او را داریم. دشمن متوجه شد که ما اشغال را نمی‌پذیریم. سر سازش با کسی را نداریم.

بنابراین، عملیات ارتش اگرچه به اهداف خود نمی‌رسد اما آثار طبیعی و دستاوردهایی دارد و آن نشان دهنده عزم جمهوری اسلامی و همچنین روحیه مقاومت در ارتش است. ضمن اینکه این چهار عملیات نیمه دوم سال۱۳۵۹، عملیات کوچک و محدود است. یعنی یک یا دو تیپ شرکت کردند و نه چند لشکر که در سال آخر جنگ ما شاهد آن هستیم. این عملیات ها، عملیات های کوچکی هستند که در شرایط بسیار خاص انجام می‌شوند. در واقع به اصطلاح شما یک پنجول به دشمن می‌کشید.

بنابراین، این که می‌گوییم ناکام است باید ناکامی را در شرایط خاص خود ببینیم و ضمناً اثرات ناکامی را درست بسنجیم. این اثرات ناکامی دشمن را در جای خود نگه داشته است. درست است که ما نتوانستیم به هدف خود دست پیدا کنیم، اما دشمن در جای خود ایستاد. ضمن اینکه در این سال اول جنگ هم، ارتش عملیات موفق هم دارد. چرا به تصرف تپه های الله اکبر و تصرف تپه های میمک در ایلام اشاره نمی‌شود؟ بنا به دلایل خاصی بر این چهار عملیات تاکید شده است. در صورتی که ما عملیات موفق هم داریم.

بله! ما می‌پذیریم که نتوانستیم هدف جغرافیایی را به دست آوریم. بر اثر فشار افکار عمومی با یک گردان یا یک تیپ به یک لشکر زرهی عراق حمله کردیم. اما همین قدر هم که ما به او حمله می‌کنیم عراق را از دستیابی آبادان صرف نظر می‌کنیم. ما با یک گردان جلوی دستیبای عراق به آبادان را می‌گیریم.

این‌ها خود به نوعی موفقیت محسوب می‌شود. خلاصه کلام اینکه می‌گویند این چهار عملیات به ناکامی منجر شد قدری بی‌انصافی است. باید نگاه کنیم به شرایط و جو موجود و به حجم نیروی به کار رفته در آن زمان و اثراتی که از خود به جای گذاشته است. شما با حداقل نیرو، با اطلاعاتی که درست نیست، در اثر فشار افکار عمومی ناچار شدید که پاسخ بدید به افکار عمومی زیرا عنوان می‌شد که اگر ارتش نمی‌تواند عملیات کند تکلیف او را مشخص کنیم. اما دستاورد آن تثبیت دشمن است.

پس نتیجه می‌گیریم که ناکامی به معنای شکست مطلق نبود. دستاورهای داشته که در پاره ای باکامی هم بوده است. عوامل آن چه بود؟ کمبود نیرو، عدم شناسایی زمین، انسجام نداشتن ارتش زیرا ارتش در ۶ ماه اول جنگ شروع به بازسازی خود کرد و در حال تجدید ساختار و بازگرداندن سربازان خود بود و از لحاظ نیروی انسانی، از نظر تجهیزات، از نظر آموزشی و با این وضع ارتش عراق را نگه داشته است.

بنابراین، لغت «ناکامی» یک لغت منصفانه‌ای نیست. اگر واقع‌بینانه نگاه کنیم همان قدر که ارتش عراق را متوقف کردیم و مجبور کردیم تانک خود را به پشت خاکریز ببرد، این را ما جز موفقیت می‌پنداریم اگر چه مقداری از خاک ما را اشغال کرده است. اما دلایل اشغال و دلایل عدم حضور ارتش را باید در بیرون از ارتش جست و جو کرد.

در مرحله چهارم عملیات بیت المقدس عبور از مرز به منظور رسیدن به خاک عراق برای نیروهای ایرانی طرح ریزی شده بود. آیا فلش یا جهت‌گیری در کالک عملیاتی برای رفتن به سوی بصره صرفاً به همین فلش ختم می‌شد و شکل آرمانی داشت و یا نیروهای ایرانی قصد حرکت به سمت عراق را داشتند و بنا به دلایلی موفق به تحقق این امر نشدند؟ به فرض آنکه نیروهای ایرانی توان حرکت به سمت بصره را داشتند باز هم از مرز عبور می‌کردند؟

بله از ابتدا طرح ما این بود که از مرز خارج بشویم. یعنی در حقیقت یک عملیات چهار مرحله‌ای در نظر داشتیم. یعنی چهارگام پشت سر هم برداریم. در ابتدا از رودخانه کارون عبور کنیم و به منطقه آن طرف کارون برویم و نیروهای عراقی را عقب بزنیم و به لب مرز برسیم و از مرز عبور کنیم بپیچیم به سمت بصره و وقتی به سمت بصره رفتیم ارتباط عراق با خرمشهر قطع می‌شد. این را می‌گویند که احاطه دور یا دورانی. یعنی ما به جای اینکه از یک نقطه مستقیم به بیرون برویم از پنجره خارج می‌شویم. این طرح هم بر روی کاغذ و هم بر روی طرح ها بود و باید به مرحله اجراء در می‌آمد، اما در عمل وقتی ما مرحله اول و دوم را با موفقیت پیگیری کردیم و به خط مرزی رسیدیم، حالا وقت خارج شدن از مرز و حرکت کردن به سمت شرق بصره و چسبیدن به رودخانه اروند برای پدافند بود. اینجا عراق نیروهای خود را تقویت کرده بود و رسیدن به آنجا هفت، هشت روز برای ما طول کشیده شده بود و نیروهای ما خسته شده بودند و توان رزمی ما دیگر کفایت نمی‌کرد و بنابراین ما به جای اینکه به سمت بصره برویم و خرمشهر را به محاصره در بیاوریم، راه را نزدیک‌تر کردیم و از داخل خاک ایران و از داخل مرز به سمت خرمشهر حرکت کردیم و در شلمچه عراق را گرفتیم.

پس طرح شکل آرمانی نداشته است؟

خیر به هیچ وجه.

امیر هیچ سندی نیست که در طول عملیات بیت المقدس مذاکره ای با امام مبنی بر ورود به خاک عراق شده است؟

چرا اما نه به این شکل. فرمانده کل نیروهای مسلح هیچ‌وقت در جزییات به این صورت دخالت نمی‌کند. اما عبور از مرز و ورود به خاک عراق تحت عنوان استراتژی نظامی ایران به تصویب حضرت امام رسیده بود. آن هم این بود که ایشان پس از فتح خرمشهر طی دو جلسه که یکی در روز ششم خرداد و دیگری در روز بیست خرداد ماه با اعضای شورای عالی دفاع شکل گرفت، ایشان از مسئولین سوال می‌کنند که شما قصد چه کاری را دارید؟ آن‌ها پاسخ می‌دهند که ما برای تحقق خواسته‌های خودمان که عبارت بود از متجاوز اعلام کردن عراق، پرداخت خسارت عراق و خارج کردن عراق از سایر مناطق اشغالی باید یک فشار سنگین نظامی وارد کنیم تا خواسته‌های ایران محقق بشود. زیرا عراق نمی‌پذیرفت که از مناطق اشغالی خارج بشود و صحبت‌ش آن بود که همین جا بر سر مرزهای جدید صحبت کنیم. ایشان این موضوع را تصویب کرده بود.

پس عملا عبور از مرز به عملیات رمضان موکول میشود؟

بله.

اگر زمانی که عملیات بیت المقدس طراحی می‌شد، همان موقع هم مذاکرات با امام خمینی شروع شده بود شاید شرایط بهتر بود!

شورای عالی دفاع با امام صحبت کرده بود. سازمان بالادستی نیروهای مسلح شورای عالی دفاع بود. اعضای شورا طرح را تصویب کرده بودند. یک نکته را اینجا عرض کنم. در مرحله خروج از مرز در ماموریت‌ها آمده است که بنا به دستور آماده می‌شوند تک را به داخل خاک عراق انجام دهند. یعنی ما وقتی به مرز رسیدیم یک بار دیگر برای عبور از مرز سوال می‌کنیم. این یک لغت متداول نظامی است. بنا به دستور رده بالاتر اجازه عملیات داریم. مقام مسئول با توجه به شرایط و مقتضیات دستور به انجام دادن یا ندادن عملیات می‌دهد. ما طرح‌ریزی را انجام دادیم اما خروج از مرز و وارد شدن به خاک یک کشور دیگر بنا به دستور یک مقام بالاتر انجام می‌دهیم و مسئله مربوط به مسائل سیاسی است.

پس در طرح عملیات بیت المقدس نیز بنا به دستور قید شده است؟

بله کاملاً؛ منتهی چون ما دیگر نمی‌توانستیم ادامه بدهیم خود به خود سوالی هم مطرح نشد. حال در مرحله بعد باید تکلیف خود را با عراق روشن کنیم و دو مرحله باقی مانده عملیات بیت المقدس را اجرا می‌کنیم. در واقع عملیات رمضان آن دو مرحله باقی مانده از عملیات بیت المقدس است.

استراتژی جمهوری اسلامی ایران برای عبور از مرز بر چه اصولی استوار بود؟ آیا این صحبت که ارتش مخالف انجام تاکتیکی عملیات بود صحت دارد؟

استراتژی نظامی جمهوری اسلامی ایران برای عبور از مرز عبارت بود از تعقیب متجاوز در داخل خاک خود و تنبیه او. عراق به ما تجاوز کرده بود و اگر به خاطر داشته باشید امام می‌فرمود جنگ جنگ تا رفع فتنه. این رفع فتنه که یک آموزه دینی هم هست یعنی وقتی یک تجاوزی صورت گرفته باید چشم فتنه را کور کنید و لذا تنبیه متجاوز و به زانو درآوردن عراق ماموریت این عملیات بود. یعنی شما عراق را از منظر ضعف پای میز مذاکره بکشانید و تا زمانی که مناطقی از شما در دست ارتش عراق است وزیر خارجه عراق حرف شما گوش نمی‌دهد. او قصد امتیاز گیری دارد.

بنابراین، مسأله عبور از مرز استراتژی نظامی ما بود. استراتژی نظامی ملی ما ادامه جنگ بود و استراتژی نظامی ورود به خاک عراق بود. منطقه جنوب عراق و منطقه بصره برای اجرای این استراتژی انتخاب شد. ما بیش ازحدود ۱۶۰۰ کیلومتر با عراق مرز مشترک داریم. یک منطقه شمالی عراق است، منطقه دیگر منطقه میانی و روبری استان ایلام و کرمانشاه است و آخرین منطقه روبروی استان خوزستان است. استراتژی نظامی ما در تعقیب استراتژی ملی در ادامه جنگ و تنبیه متجاوز و مبتنی بر ورود به خاک عراق در منطقه جنوب و وصول به بصره بود . این امر متین نیز بود زیرا در شمال عراق کردستان قرار داشت که به اهمیت چندانی برای رژیم عراق نداشت. زیرا کردستان همیشه یک حالت خودمختاری و جدایی طلبی از عراق داشته است. در مرکز عراق نزدیک‌ترین هدفی که میتوانید عراق را به زانو دربیاورید شهر بغداد بود که حدود ۲۲۰ کیلومتر از مرز ما فاصله داشت. ولی بصره در فاصله ۳۰ کیلومتری خاک ما و چسبیده به مرز بود. بصره دومین شهر عراق، بزرگترین بندر عراق، پرجمعیت‌ترین شهر عراق بعد از بغداد و پیش‌بینی می‌شد که با تهدید بصره عراق قاعدتا باید تسلیم بشود.

آیا تصور درستی بود که با تهدید بصره رژیم عراق تسلیم می‌شود؟

به نظر ما شاید درست نبود. اما در نهایت شما باید این شهر بزرگ را به تصرف دربیاورید و آن وقت ببینید که عراق چه جوابی می‌دهد. جنگ را پایان دهیم یا اینکه به جنگ ادامه دهیم. ارتش نیز مخالف نبود. نظر تیمسار ظهیرنژاد این بود که ما در مرز پدافند قابل اطمینانی نداریم. زیرا مرز گسترده است. باید برویم و بچسبیم به یک مانع قابل پدافند. نزدیک‌ترین مانع قابل پدافند رودخانه شط العرب یا اروند رود بود که از کنار بصره می‌گذرد. نظر امیر ظهیرنژاد مبتنی بر واقعیات و ادبیات نظامی بود که ما بتوانیم به یک زمین قابل پدافند بچسبیم چون در مرز در مقابل هجوم زمینی عراق دوباره آسیب‌پذیر می‌شدیم.

ولی این موضوع که مخالفت در ارتش صورت گرفت برمی‌گردد به یکی، دو نفر محدود؛ آن هم که نه با هدف کلی مخالف باشند، آن‌ها می گفتند از آنجا که عراق از یک حمایت جهانی برخوردار است و عبور از مرز ما یک جنبه بین‌المللی و فرامنطقه ای پیدا می‌کند و حکومت عراق تحت تاثیر سقوط قرار میگیرد و سیاست جهانی نمی‌پذیرد، زیرا که عراق در آن زمان جز دوستان و متحدان شوروی بود و لذا یک نوع افت بود برای شوروی که یکی از متحدانش سقوط می‌کرد. این موضوع باعث شد که یکی دو نفر میان حمله عراق در مرز و حمله به عراق در خارج مرز تفکیک قائل شوند. در خارج از مرز عوامل دیگری به کمک عراق خواهند آمد که همین هم شد. ولی مخالفتی که ارتش بایستد و بگوید من مخالفم نبود.

به نظر شما آیا اگر نیروهای ایرانی موفق می‌شدند منطقه‌ای حتی استراتژیک و وسیع را اشغال کنند، مسئولین جمهوری اسلامی قائل به پایان رساندن جنگ می‌شدند؟

مشروط به اینکه عراق در مقابل خواسته های ما تسلیم می‌شد بله؛ خواسته های ما به این شرح بود:

۱. عراق بپذیرد متجاوز است.

۲. عراق بپذیرد که باید غرامت پرداخت کند.

۳. عراق از باقی‌مانده مناطق اشغالی خارج بشود و در نهایت ما می‌گفتیم نظام عراق و شخص صدام حسین این جنگ را برپا کرده است. این‌ها باید از کار برکنار بشوند.

حال با گرفتن بصره آیا عراق اینها را می‌پذیرفت؟! به نظر من امکان داشت نه. با تجربه امروز این حرف را می‌زنم. زیرا دو دفعه‌ای که آمریکا به عراق حمله کرد، تا کاخ صدام حسین هم رفتند، اما او مقاومت می‌کرد. اما نکته اینجاست که این منطقه نزدیک‌ترین هدفی بود که از آنجا می‌شد به عراق حمله کرد.

استراتژی جمهوری اسلامی ایران در عملیات رمضان درست نبود و موجبات ناکامی ایران در صحنه جنگ را پدید آورد. آیا راهکار بهتری برای ادامه جنگ نبود؟

استراتژی عملیاتی ما ممکن است در رمضان دچار نقص بوده باشد، اما استراتژی کلی غلط نبود. چرا راهکار بهتری بود به شرطی که وسایلش نیز آمده بود. راهکار بهتر این بود که شما از منطقه ایلام مستقیم به سمت بغداد تک کنید اما آنجا باید حدود ۲۲۰ کیلومتر پیشروی می‌کردید تا به بغداد می‌رسیدید و رفتن به سوی بغداد خود مواجه میشود با اعمال نفوذها و نظرهای خارجی و لذا از نظر تئوریکی مکان بهتری بود. حمله به سمت بغداد از طرف جبهه میانی راهکار مناسبی بود. اما از نظر عملیاتی و مقدورات موجود در توان ما نبود. منطقه بصره پاشنه آشیل عراق است. دو دفعه ای که آمریکا در سال های ۱۹۹۰ و ۲۰۰۳ به عراق حمله کرده، هر دو دفعه از سمت جنوب عراق حمله ور شده است. می‌توانست از غرب و شرق و شمال هم بیاید اما این منطقه را انتخاب میکند.

آیا به صرف شکست ایران در عملیات رمضان، می‌توانیم ماهیتاً بگوییم ادامه دادن جنگ پس از فتح خرمشهر اشتباه بود ؟

ما در عملیات رمضان نتوانستیم به هدف مورد نظر دست یابیم. تا هدف و تا نهر کتیبان و تا شمال بصره رفتیم اما نتوانستیم آن را تثبیت کنیم به خاطر این که قدرت نگه‌داری را نداشتیم. عراق تاکتیک جدیدی به کار برده بود. وقتی متوجه شده بود که هدف ما بصره است، نیروهای زبده و ورزیده خود را عقب نگه داشته بود و نیروهای دست دوم خود را جلو نگه داشته بود.

بنابراین، وقتی ما با زحمت خط را شکافتیم و به هدف خود رسیدیم تازه مواجه شدیم با نیروهای تازه نفس و آماده پاتک کننده دشمن که این کار را برای ما مشکل می‌کرد. عرض بنده این است که نگوییم عملیات رمضان با شکست مواجه شد. جمهوری اسلامی ایران نشان داد که تا حق خود را نگیرد دست از سر عراق بر نمی‌دارد و اراده خود را از مرحله حرف به مرحله عمل تبدیل کرد. تلفات و خسارات سنگینی هم به عراق در داخل مرز وارد شد و عراق متوجه شد که در معرکه بدی گیر افتاده است.

بنابراین، می‌توانیم بگوییم که دستاوردهایی در اینجا داشتیم ولی از نظر مفاهیم نظامی نتوانستیم هدفمان را بگیریم و عراق هم پای میز مذاکره نیامد. شما نمی‌توانید امروز درباره اتفاقات آن روز به راحتی قضاوت کنید. مثل این می‌ماند که شما با ماشین شخصی از منزل خارج می‌شوید و در مسیر تصادف میکنید بعد بگویید ای کاش با اتوبوس رفته بودم. این حرف که می‌توانستیم جنگ را تمام کنیم می‌تواند به عنوان یک فکر و فرضیه مطرح بشود، اما شما برگردید به شرایط سال ۱۳۶۱. در سال ۱۳۹۳ قضاوت شما می‌تواند فرق کند. شما هنوز نمی‌دانید که در عملیات رمضان شکست می‌خورید یا خیر. شما رمضان را با خیال راحت و با اطمینان جلو می‌روید و می‌گویید عراق دیگر ساقط شد. در ثامن الائمه، طریق القدس، فتح المبین و بیت المقدس ضربه محکمی به عراق زدید؛ چطور ممکن است عملیات پنجم ناکام بشود؟

بنابراین، باید در شرایط سال ۱۳۶۱ مقایسه را انجام داد. جوان خرمشهری که خانه و زندگانی اش ویران شده است، جوان آبادانی، جوان ماهشهری و... ده شهر ما ویرانه شده و حال شما به مرز رسیدید. فضای و هیجان انقلابی، خانواده شهدا، به هیجان آمدن یک نظام از پیروزی‌های به دست آورده شده و به رخ کشیدن قدرت انقلابی خود، فضایی نیست که شما از آتش‌بس صحبت کنید.

امیر به عنوان آخرین سوال، از چه زمانی اختلاف میان فرماندهان ارتش و سپاه پدید آمد؟ آیا اختلاف ناشی از شکست در عملیات رمضان بود؟

اول اختلاف را معنی کنیم. اختلاف در روش جنگی و در نوع فرماندهی بود. از عملیات رمضان به بعد سپاه به این نتیجه رسیده بود که به یک بلوغ و تکامل عملیاتی رسیده است. بعد از دو سال جنگ به این نتیجه دست یافته بود که می‌تواند عملیات بزرگ را فرماندهی کند و توانش از ارتش هم بالاتر است. ارتش نیز با تفکرات و فرهنگ خود به جنگ نگاه می‌کرد زیرا ارتش تجهیزات محور است. سپاه این نگاه را نداشت. ارتش نگاه می‌کرد که اگر یک تانک، هواپیما و یا هلی‌کوپترش منهدم بشود، توانی برای جایگزین کردن ندارد در حالی که سپاه روز به روز به نیروهای مردمی اش اضافه می‌شد. جنگ که جلوتر می‌رفت و ما پیروز می‌شدیم، نیروهای بسیجی شایق‌تر و راغب‌تر می‌شدند.

در نهایت ارتش نه از نظر ترس و از روی احتیاط بلکه به دنبال راهکارهایی بود که بتواند حداقل هزینه به حداکثر نتجیه دست پیدا کند. در حالی که سپاه با یک روحیه انقلابی که امروز از آن به عنوان روحیه شهادت‌طلبانه یاد می‌شود معتقد بود که هدف را از بین می‌بریم. این دو اختلاف دیدگاه باعث می‌شود که شما اختلاف روش پیدا کنید. در حد دعوا نیست. من می‌گویم این روش را انجام بدهیم بهتر است، شما می‌گویید خیر راهکار من بهتر است.

اینجا سر آغاز دو نوع نگاه به جنگ است که در سال ۱۳۶۲ خود را به وضوح نشان داد. ما در سال دوم یک حالت دو فرماندهی داریم اما متوجه می‌شویم که دو فرماندهی کار پیش نمی‌رود. ارتش به خصوص شهید صیاد شیرازی معتقد به وحدت فرماندهی بود بودن اینکه بخواهد وجود سپاه را نفی کند.

پس امیر از عملیات رمضان به بعد وحدت فرماندهی ترک خورده بود. درست است؟

بله؛ ولی تا پیش از عملیات خیبر در سال ۱۳۶۲ کاملاً خود را نشان می‌داد و همین امر دلیل شد که در آغاز سال ۱۳۶۲ یک سازمان جدید در نیروهای مسلح پدید بیاید. یک قرارگاهی با نام خاتم الانبیا تشکیل می‌شود که در راس آن رئیس جمهور وقت آیت الله خامنه ای قرار گرفته و ایشان به عنوان فرمانده سه واحد را زیر نظر دارد. ارتش جمهوری اسلامی، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و سازمان جهاد سازندگی. این سه سازمان با یکدیگر هماهنگ می‌شوند. در سال جنگ ارتش مدیریت جنگ را بر عهده داشت.

در سال دوم فرماندهی به صورت ترکیبی بود؛ گرچه بنده اعتقاد دارم که ارتش به خاطر تخصص و تجهیزات حرف اول را در جبهه می‌زد. اگر بخواهیم ببینیم فرمانده اصلی چه کسی بوده باید به دنبال فرمانده نظامی بگردیم اگر چه شهید صیاد شیرازی هیچگاه این ادعا را نداشت. از سال ۱۳۶۲ به بعد ما در کنار یکدیگر قرار می‌گیریم و قرارگاه خاتم ما را فرماندهی میکند.

پس امیر نقطه صفر این اختلاف عملیات رمضان است؟

به نظر من رمضان است اما بیشتر این امر در عملیات والفجر مقدماتی مشهود می‌شود که ارتش با صراحت با راهکار سپاه برای ورود به خاک عراق مخالفت کرد.

راکال

افشای ناگفته‌های محرمانه از مکالمات نظامیان عراقی در تلویزیون

به گزارش خبرگزاری تسنیم، «راکال» به تهیه کنندگی مهدی همایونفر و کارگردانی احمد ابراهیمی برگرفته از کتاب «روایت علی اسحاقی؛ جنگ الکترونیک» است که توسط انتشارات مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس منتشر شده و موضوعی جدید در جنگ ایران و عراق را به نمایش می‌گذارد.

سوژه اصلی این فیلم، حاج علی اسحاقی نامی آشنا برای فرماندهان جنگ ایران و عراق است؛ واحد شنود یا جنگ الکترونیک با وی شناخته می‌شود. جرقه شکل‌گیری واحد شنود با غنیمت گرفتن بی‌سیم روشن عراقی‌ها در منطقه دارخوین زده شد و او در این امر نقشی مؤثر داشت. از جمله مأموریت‌های جنگ الکترونیک، رصد کردن فعالیت‌های ارتش عراق از خط مقدم نبرد تا بغداد بود. عملکرد موفق واحد شنود تا عملیات فتح المبین، سبب شد تا این واحد نوپا با نام واحد جنگ الکترونیک از عملیات بیت‌المقدس تا پایان جنگ نقش‌آفرینی کند.

تمامی صداهای بی سیم در مستند «راکال» واقعی هستند و آنچه نیاز به بازسازی داشته به خوبی انجام شده است.«راکال» آنچه در پشت صحنه رخ می‌دهد را به تصویر می‌کشد، نیروهایی که به طور مستقیم در میدان جنگ حضور ندارند اما تلاش‌های شبانه روزی آنها پشتوانه عملیات‌ها بوده است.

خلبان محمود اسکندری

همان‌طور که می‌دانیم، با واردکردن سایت‌های موشکی متحرک توسط عراق به صحنه نبرد، خلبانان بمب‌افکن نیروی هوایی ایران، تکنیک بمباران ارتفاع پست را در پیش گرفتند. البته پیش از شروع جنگ، تمرین‌های زیادی در زمینه این نوع پرواز انجام شده بود. اما به هرحال، امیر سرتیپ دوم حجت شریف‌نیا توان اسکندری در پرواز ارتفاع پایین یا چسبیده به کف زمین را، به‌عنوان امتیاز شاخص این خلبان برمی‌شمارد و می‌گوید پرواز چسبیده به زمین اسکندری به حدی زیبا و تمیز بود که بین هم‌رزمانش واقعاً زبانزد این نوع پرواز به حساب می‌آمد.

شریف‌نیا خاطره‌ای از روز دوم عملیات آزادسازی بستان دارد که در آن، افسر رابط نیروی هوایی در نیروی زمینی و مامور به لشگر ۱۶ زرهی قزوین بوده است. در آن روز، وقتی نیروهای زمینی ایران در موقعیت بحرانی قرار گرفتند، شریف‌نیا از نیروی هوایی درخواست کمک می‌کند و در نتیجه ظرف چنددقیقه یک‌فروند فانتوم با ۱۲ بمب ۲۵۰ پوندی در ارتفاع نزدیک به ۱۰ متری سطح زمین با سرعتی حدود ۸۰۰ کیلومتر بر ساعت از روی سر نیروهای ایرانی عبور کرده و به سمت عراقی‌ها می‌رود؛ فانتومی که خلبانش محمود اسکندری بوده و شریف‌نیا می‌گوید پرواز چسبیده به کف زمین‌اش همه نفرات داخل محوطه پایگاه ایرانی‌ها را سینه‌خیز کرد. او می‌گوید در سال‌های دفاع مقدس، درصد بالایی از بروز حالات عجیب و غریب در نیروهای عراقی، به جنگ روانی بمباران‌های ارتفاع پایین نیروی هوایی به دست افرادی مثل اسکندری مربوط بود. اسکندری به‌واسطه منش و رفتار مردانه و پهلوانی‌اش، بین همرزمان به پهلوان محمود اسکندری معروف است و خیلی از دوستانش این لقب را برازنده او می‌دانند.

در مطلبی که در ادامه می‌آید، سه عملیات شاخص محمود اسکندری را که در کتاب «ناصر ایجکت نکن» به آن‌ها پرداخته شده، مرور می‌کنیم.

آشنایی با قهرمان غریب/ وقتی وزارت خارجه نتوانست و ارتش توانست

پهلوان محمود اسکندری در دو قاب مختلف

* ۱- عملیات بازگرداندن فانتوم زخمی از سوریه

روز ۱۵ فروردین سال ۶۱، وقتی فانتوم‌های نیروی هوایی، به پایگاه‌های سه‌گانه الولید رسیده و اقدام به بمباران کردند، ترکش‌های بمب‌های هواپیمای محمود خضرایی و اصغر باقری به زیر این هواپیما گرفت و موجب آسیب‌دیدگی آن شد. در نتیجه این هواپیما نتوانست در مسیر برگشت، اقدام به سوخت‌گیری هوایی کند و با هدایت فرج‌الله براتپور لیدر دسته پروازی، به‌طرف تانکر سوخت‌رسانی رفت که فریدون ایزدستا فرمانده کل عملیات در آن حضور داشت. طبق قرار و هماهنگی‌های پیشین که با دولت سوریه انجام شده بود، ایزدستا، خلبان این‌فانتوم آسیب‌دیده را به‌سمت باند فرودگاه کوچک پالمیرا در سوریه هدایت کرد. خضرایی و باقری هم پس از فرود در آن ‌پایگاه کوچک، همان‌شب با یکی از تانکرهای سوخت‌رسان عملیات، از مسیر دمشق به تهران بازگشته و فردای آن ‌روز به جمع خلبانان فانتوم حمله به H3 در پایگاه همدان پیوستند. خلبان اصغر باقری که کابین‌عقب خضرایی بوده، می‌گوید برای فرود در باند پایگاه پالمیرا، خضرایی ناچار شد به‌خاطر کوتاهی مسیر باند، با فشار شدید اهرم‌های ترمز، تایرهای هواپیما را منفجر کند تا هواپیما در محدوده مسیر باند متوقف شود. به این ‌ترتیب خضرایی پس از رسیدنِ هرسه ارابه فرود به سطح باند، دو پا را محکم روی پدال‌های کف کابین کوبید و تایرهای عقب و جلو را منفجر کرد.

پس از فرود این‌فانتوم آسیب‌دیده در پالمیرا، وزارت امور خارجه و ستاد نیروی هوایی ارتش به‌طور همزمان، رایزنی‌هایی را با مقامات سوری، برای بازگرداندن آن انجام دادند. به این ترتیب بنا شد یک‌تیم تعمیر متشکل از نفرات متخصص در حوزه‌هایی مثل ارابه فرود، موتور، بدنه و سازه، الکترونیک پرواز و … با یک‌هواپیمای C130 به سوریه منتقل شوند. این تیم متخصص، طی ۴ ماه، فانتوم آسیب‌دیده را تعمیر کرده و آن را آماده پرواز کردند.

رایزنی‌های ایران نتیجه داد و اجازه پرواز آزمایشی این هواپیما صادر شد اما سوخت پرواز در اختیارش قرار نگرفت! با این حال نیروی هوایی ایران منتظر رایزنی‌های بعدی نماند و به‌سرعت یک‌فروند تانکر سوخت‌رسان بوئینگ ۷۰۷ را برای رساندن سوخت به فانتوم موردنظر به دمشق اعزام کردامیرسرتیپ دوم خلبان محمد جوانمردی که در عملیات حمله به H3، کابین‌عقب فرج‌الله براتپور بود و در عملیات بازگرداندن این‌فانتوم آسیب‌دیده با محمود اسکندری به سوریه رفت، درباره این تعمیرات گفته در قدم اول، صدمات واردآمده به موتورها فراتر از تصور بوده است. در نتیجه از ستاد نیروی هوایی درخواست شد دو موتور J79 به پالمیرا ارسال شود. جوانمردی می‌گوید افسران نیروی هوایی سوریه، با تعجب و حیرت زیادی به روند تعمیر فانتوم ایرانی نگاه می‌کردند. چون ناوگان هوایی آن‌ها ساخت شوروی و MIG23 پیشرفته‌ترین هواپیمایشان بود. تعمیرات و نگهداری این هواپیما و دیگر هواپیمای ارتش سوریه هم در آن ‌زمان به‌طور کامل با کمک و نظارت مستشاران شوروی انجام می‌شد. همچنین برای تعمیرات اساسی باید هر هواپیما به شوروی ارسال، تعمیر و سپس بازگردانده می‌شد. به‌همین‌دلیل افسران سوری در حین تعمیر فانتوم آسیب‌دیده، با تعجب از متخصصان فنی ایرانی سوال کرده‌اند چگونه این کارها را بدون کمک آمریکایی‌ها انجام داده و هواپیما را عملیاتی می‌کنند؟ جوانمردی در خاطرات خود گفته این ‌هواپیما فقط و فقط با توان و تلاش بچه‌های ایرانی به پرواز درآمد؛ نیروهای فنی که جزو گمنام‌ترین‌ها در سال‌های دفاع مقدس هستند.

در مرحله بعد، نیروی هوایی ارتش با توجه به اینکه فانتوم آسیب‌دیده متعلق به پایگاه هوایی همدان بوده، به این پایگاه دستور می‌دهد دو نفر از خلبانان این پایگاه (اسکندری و جوانمردی) را برای بازگردان جنگنده مورد اشاره معرفی و اعزام کند. طبق قوانین پروازی، این ‌هواپیما ابتدا باید یک‌پرواز آزمایشی انجام می‌داد و بعد اجازه پرواز به‌سمت ایران را می‌گرفت. این ‌میان، جوانمردی در خاطرات خود، از کارشکنی‌های گاه‌وبی‌گاه مقامات سوری در زمینه همکاری برای برگرداندن این‌فانتوم به ایران گفته است. او می‌گوید با وجود این‌که حافظ اسد رئیس‌جمهور وقت سوریه، دستور همکاری با ایرانی‌ها را داده بود اما در سیستم دولتی و نظامی سوریه، کارشکنی‌های مختلفی دیده می‌شد. البته خلبان کابین‌عقب اسکندری در عملیات بازگرداندن فانتوم مذکور از سوریه می‌گوید سوریه با وجود کارشکنی‌ها، جاسوس‌ها و همکاری‌های نیروهای ستون پنجم خود با عراق، خطر بزرگی کرد که فضا و امکانات لازم را در اختیار تیم تعمیر و پرواز ایرانی قرار داد. این ‌کشور به‌مدت ۴ ماه پذیرای گروه پرتعداد و پرتجهیزات فنی ایرانی بوده است. اما به‌هرحال پس از نهایی‌شدن تعمیرات، به نیروهای ایرانی گفته شد فعلاً صلاح نیست هواپیما به آن‌ها تحویل داده شود. و با همین‌بهانه از تحویل سوخت لازم برای پرواز هواپیما خودداری شد. به این ‌ترتیب رایزنی‌های ایران نتیجه داد و اجازه پرواز آزمایشی این ‌هواپیما صادر شد اما سوخت پرواز در اختیارش قرار نگرفت! با این ‌حال نیروی هوایی ایران منتظر رایزنی‌های بعدی نماند و به‌سرعت یک‌فروند تانکر سوخت‌رسان بوئینگ ۷۰۷ را برای رساندن سوخت به فانتوم موردنظر به دمشق اعزام کرد.

آشنایی با قهرمان غریب/ وقتی وزارت خارجه نتوانست و ارتش توانست

طرح و نقشه عملیات حمله به H3؛ موقعیت پایگاه پالمیرا در سوریه روی نقشه مشخص شده است

فانتوم زمین‌گیر و سپس تعمیرشده، کم‌تر از ۴ هزار پوند سوخت داشته و این میزان بنزین، یعنی پس از تیک‌آف، کمتر از ۳ دقیقه فرصت داشته خود را به تانکر سوخت‌رسان برساند. جوانمردی می‌گوید: «ذات هواپیمای بزرگی مثل بوئینگ ۷۰۷ و ایمنی عملیات سوخت‌رسانی هوایی ایجاب می‌کند که سوخت‌گیری هوایی حتماً در ارتفاعات بالا صورت گیرد، نه در کف زمین! اما در پرواز پیش‌رو، واقعاً هیچ چاره‌ای جز انجام سوخت‌گیری هوایی در ارتفاع بسیار پایین نبود.» (صفحه ۲۷۸) این ‌میان هماهنگی‌های نیروهای ایرانی برای سوخت‌گیری هوایی در ارتفاع پایین، باعث تعجب مقامات سوری می‌شود و یکی از افسران اطلاعات ارتش سوریه که ناظر گفتگوهای محمود اسکندری و مسئولان سوخت‌رسانی عملیات پرواز آزمایشی بوده، با تعجب می‌پرسد مگر می‌شود در چنین‌ارتفاعی سوخت‌گیری هوایی کرد؟ و اسکندری به‌قول جوانمردی، «با گوشه چشم» چنین‌پاسخی به افسر سوری می‌دهد: «ما انجام می‌دیم و می‌بینی که می‌شه!» جوانمردی می‌گوید اسکندری پیش از انجام پرواز آزمایشی که مستلزم انجام سوخت‌گیری هوایی بود، مانند عادت همیشگی‌اش که پیش از عملیات با هواپیما صحبت می‌کرد، دست خود را روی بدنه فانتوم گذاشته و چیزی را زمزمه کرد. با کنجکاوی و اصرار چندباره جوانمردی، اسکندری بالاخره می‌گوید چه‌جملاتی را با هواپیما زمزمه کرده است: «بهش گفتم شرمندمون نکنی امروز!»

یکی از افسران اطلاعات ارتش سوریه که ناظر گفتگوهای محمود اسکندری و مسئولان سوخت‌رسانی عملیات پرواز آزمایشی بوده، با تعجب می‌پرسد مگر می‌شود در چنین‌ارتفاعی سوخت‌گیری هوایی کرد؟ و اسکندری به‌قول جوانمردی، «با گوشه چشم» چنین‌پاسخی به افسر سوری می‌دهد: «ما انجام می‌دیم و می‌بینی که می‌شه!»پیش از انجام پرواز آزمایشی، یک‌ژنرال سوری، که ظاهراً معاون نیروی هوایی ارتش این کشور بوده، در پایگاه پالمیرا حاضر شده و به اسکندری می‌گوید پرواز را با خلبان کابین‌عقبی که او تعیین می‌کند، انجام دهد. این خواسته با مخالفت اسکندری روبرو می‌شود و می‌گوید اگر فرمانده نیروی هوایی ارتش ایران هم اجازه این ‌کار را صادر کند، او به‌عنوان فرمانده این ‌هواپیما اجازه این ‌کار را نمی‌دهد. در خلال همین‌گفتگوها، اسکندری با دست، دوضربه آهسته به شانه سروان خلبان سوری که برای کابین عقبش معرفی شده بود، می‌زند و به مترجم می‌گوید: «به ایشان بگویید این هواپیما با هواپیماهای شما خیلی فرق داره!»

اسکندری، جوانمردی و همه اعضای تیم ایرانی حاضر در سوریه، برای عملیات پرواز آزمایشی، اضطراب زیادی را متحمل شده‌اند. زیرا همان‌طور که گفتیم، پس از سه‌روز رایزنی و کارشکنی‌های مختلف‌، وقتی در نهایت مجوز این پرواز به ایرانی‌ها داده شد، از دادن سوخت لازم به آن‌ها امتناع کردند. در نتیجه بنا شد اسکندری و جوانمردی از تانکری که از تهران به دمشق رفته و بنا بود از دمشق به آسمان پالمیرا برسد، در ارتفاع پایین سوخت بگیرند. فانتوم اسکندری و جوانمردی باید پس از تیک‌آف به‌سرعت ۵ هزار پوند سوخت دریافت می‌کرد. زمان‌بندی‌هایی هم بین اسکندری و خلبان تانکر انجام گرفته بود که پس از دیدن تانکر در افق پالمیرا، اسکندری در چه‌زمانی تیک‌آف کند که در اسرع وقت به زیر تانکر برسد. جوانمردی می‌گوید: «شاید باورتان نشود که ما زیر یک‌دقیقه در پایین دم تانکر و آماده دریافت سوخت بودیم.» به‌هرحال اسکندری با پرواز آزمایشی خود، سوری‌ها را مبهوت و متحیر می‌کند و بنا می‌شود پس از این پرواز، پرواز اصلی به‌سمت ایران انجام شود. در پرواز اصلی به‌سمت تهران هم اسکندری و جوانمردی با همین‌رویکرد، پس از تیک‌آف از تانکر سوخت‌رسان بنزین گرفته و سپس به‌اصطلاح با چسبیدن به کف زمین و داشتن سرعتی نزدیک به ۹۰۰ کیلومتر بر ساعت، آماده خروج از فضای سوریه شدند.

مشخص بود که هنگام انجام این پرواز، نیروی هوایی عراق مانع رسیدن فانتوم آسیب‌دیده به ایران می‌شود. در نتیجه اسکندری و جوانمردی عملیات بسیار دشواری را برای رساندن این هواپیما به ایران، پیش رو داشتند و باید از سد رهگیرها یا پدافند هوایی عراق عبور می‌کردند. در این ‌پرواز، سامانه هشداردهنده راداری معیوب و خاموش می‌شود. همین‌ایراد باعث می‌شود ادامه یا عدم ادامه مسیر بر دوش فرمانده هواپیما یعنی اسکندری بیافتد. با تصمیم به ادامه راه، اسکندری و جوانمردی ناچار می‌شوند از سیستم رادار هواپیما کمک بگیرند و با روشن‌کردن این ‌سامانه، خود را در خطر دیده‌شدن توسط رادار دشمن قرار بدهند. برای گریز از این ‌خطر، آن‌ها برای اطلاع از حضور پرنده‌های ناشناس در طول مسیر خود، رادار هواپیما را روشن کرده و طی کمتر از ۱۰ ثانیه آن را خاموش می‌کردند. جوانمردی می‌گوید این ‌کار هرسه‌دقیقه یک‌بار انجام می‌شد تا این‌که او و اسکندری، با رسیدن به منطقه مشترک مرزی عراق، سوریه و ایران، به‌طور مستقیم و اصطلاحاً شاخ‌به‌شاخ با رهگیرهای عراقی روبرو شدند. در یک‌لحظه که رادار هواپیما روشن بوده، جوانمردی با دیدن سه‌نقطه در نمایشگر رادار، فریاد می‌کشد «گردش به چپ، شدید!» که اسکندری بلافاصله واکنش نشان داده و با گردش به چپی شدید، هواپیما را از اصابت مستقیم موشکی که به‌سمتش شلیک شده بود، نجات می‌دهد. اما موشک رهگیر دشمن، زیر فانتوم و پایین دم منفجر می‌شود. در چنین‌موقعیتی، اسکندری راه برگشت به پالمیرا را در پیش می‌گیرد. حادثه انفجار موشک هواپیمای رهگیر عراقی زیر هواپیمای اسکندری، با ارتفاع پست فانتوم نسبت به زمین، خطر بسیار بالایی داشته و باعث واردشدن تکان‌های شدید به پرنده می‌شود. در چنین‌موقعیتی هواپیما اصطلاحاً به‌سمت زمین کَلّه می‌کند اما اسکندری موفق می‌شود به‌طرز معجزه‌آسایی از برخورد فانتوم با زمین جلوگیری و کنترل آن را حفظ کند. یکی از جملات جوانمردی درباره آن ‌لحظات، این‌چنین است: «در این ‌صحنه هم جناب اسکندری، چشمه دیگری نشان داد و کف زمین، هواپیما را جمع کرد!» (صفحه ۳۳۱)

آشنایی با قهرمان غریب/ وقتی وزارت خارجه نتوانست و ارتش توانست

پروازِ لو پس (Low pass) هواپیمای فانتوم؛ اصطلاحاً چسبیده کف زمین

با برگشت فانتوم آسیب‌دیده به پالمیرا، متخصصان ایرانی که در حال آماده‌شدن برای رفتن به دمشق و سپس بازگشت به ایران بودند، دوباره مشغول تعمیر فانتوم شدند. در همین‌زمان بوده که اسکندری به تیم تعمیر و ایرانی‌های حاضر در پالمیرا قول می‌دهد هرطور شده این‌فانتوم را به ایران برساند. او می‌گوید: «قول می‌دم دفعه بعد اگر عراق کل شکاری‌هاشو بلند کنه و بفرسته سراغ ما به هر قیمتی شده هواپیما رو برمی‌گردونیم ایران! قول می‌دم!» اسکندری برای این کار طرح و نقشه‌ای پنهانی ریخته بود که کابین‌عقبش محمد جوانمردی هم از آن بی‌اطلاع بود و حین پرواز آن را متوجه شد.

فانتوم اسکندری و جوانمردی، دوباره تعمیر شد و یک‌پرواز آزمایشی دیگر انجام داد. ۲۶ مرداد ۱۳۶۰ هم روز موعود برای پرواز به‌سمت ایران اعلام شد. در پرواز این روز اسکندری، پیش از آن‌که تمام مخازن سوختش در سوخت‌گیری از تانکر پر شود، پایان عملیات سوخت‌گیری را اعلام کرد و پس از آن، ناگهان هواپیما را به‌سمت آسمان عراق برد. در نتیجه پس از ورود به آسمان عراق، با ارتفاع کمتر از ۳۰ متر و سرعت ۹۰۰ کیلومتر بر ساعت از عرض کشور عراق عبور کرد و رهگیرهایی را که در نقطه پایان مرزی عراق و سوریه به کمین نشسته بودند، در انتظاری طولانی گذاشت. اسکندری معتقد بود جنگنده‌رهگیرهای دشمن در نقطه مرز سه‌گانه منتظرشان هستند بنابراین مسیری را برای رسیدن به ایران انتخاب کرد که دشمن تصورش را نمی‌کرد و انتظارش را نداشت. جوانمردی نیز در این‌باره گفته است: «آن‌ها نه‌تنها در جای دیگری منتظر ما بودند، بلکه متوجه حضور ما در این مسیر نیز نشدند.» (صفحه ۳۴۰) با خالی‌شدن مخازن سوخت هواپیما، در ارتفاعات شمال ایلام، جوانمردی درخواست تانکر سوخت‌رسان می‌کند و با رسیدن فانتوم به تانکر، سوخت‌گیری هوایی در آسمان ایران انجام می‌شود. در نتیجه این‌فانتوم جامانده از عملیات حمله به H3، پس از ۵ ماه و ۱۱ روز با عملیات عجیبی که محمود اسکندری ترتیب داد و محمد جوانمردی نیز در آن یاری‌اش کرد، ساعت ۱۱ و ۳۵ دقیقه روز ۲۶ مرداد سال ۶۰ به آشیانه خود در پایگاه سوم شکاری همدان بازگشت.

* ۲- عملیات انهدام پل استراتژیک اروندرود

در روزهای اجرای عملیات «الی بیت‌المقدس» که منتهی به بازپس‌گیری خرمشهر شد، نیروهای عراقی باقی‌مانده در خرمشهر که تعداد کمی هم نداشتند، مقاومت شدیدی از خود نشان دادند. در آن برهه، هر روز حداقل یک‌فروند هواپیمای RF4-E از پایگاه یکم شکاری تهران برخاسته و با پرواز روی مناطق درگیری، به عکاسی و شناسایی می‌پرداخت. عکس‌های این‌فانتوم‌های شناسایی پس از ظهور در اختیار نیروی هوایی و قرارگاه‌های عملیاتی نیروهای زمینی ارتش و سپاه قرار می‌گرفتند. گردان شناسایی پایگاه یکم شکاری، با وجود تحریم‌هایی که آن زمان وجود داشت با تجهیزات محدود و غیرقابل جایگزین خود، ماموریت‌های خطیر پرواز از روی نیروهای دشمن را انجام و به شناسایی می‌پرداخت. روز ۱۳ اردیبهشت ۱۳۶۱ با انجام یکی از این ‌پروازهای شناسایی، علت مقاومت شدید عراقی‌ها در خرمشهر مشخص شد؛ وجود یک‌پل استراتژیک طولانی و قدرتمند که روی اروندرود احداث شده و عقبه نیروهای عراقی را به خرمشهر متصل می‌کرد. این ‌پل در محدوده جزیره بوارین کشف و شناسایی شد. در نتیجه مشخص شد علت موفقیت پاتک‌های سنگین عراق علیه نیروهای ایرانی که برای فتح خرمشهر می‌جنگیدند، چیست؛ جریانی مداوم از آماد و پشتیبانی رزمی سنگین که به‌واسطه این ‌پل از بصره به خرمشهر می‌رسید و تانک‌های دشمن را نیز به خرمشهر می‌آورد.

این حمله باید در ارتفاع پایین صورت می‌گرفت و همین پرواز در ارتفاع پست باعث می‌شد موقعیت‌یابی دقیق پل برای خلبانان مشکل باشد. همچنین این پل شناور بزرگ از آسمان به اندازه یک رشته نخ باریک دیده می‌شد. در نتیجه گردش و هدف‌گیری دوباره آن برای خلبانان، خطر بسیار بالایی داشتپل استراتژیک اروندرود، برای پنهان‌ماندن از دید ایرانی‌ها، روزها با استفاده از جذر رودخانه اروند، به زیر آب برده شده و شبانه بالا می‌آمد تا با استفاده از تاریکی، انتقال بی‌خطر نیروهای دشمن را موجب شود. این پل تا روز ۱۳ اردیبهشت که آن پرواز شناسایی انجام شد، از دید نیروهای ایرانی پنهان مانده بود. علت افشاشدن موقعیت‌اش هم این بود که نیروهای عراقی، با فشاری که در خرمشهر و مناطق اطراف آن متحمل شدند، به‌ناچار در روز از پل استفاده کردند و همین‌مساله باعث رصد پل توسط دوربین‌های عکاسی فانتوم RF4-E شد.

بلافاصله پس از کشف موقعیت پل استراتژیک اروندرود، دستور انهدام آن توسط بهرام هشیار معاون عملیات نیروی هوایی صادر شد. اما با انجام پرواز شناسایی فانتوم ایرانی و مشخص‌شدن آگاهی ایرانی‌ها از وجود پل، ارتش عراق پدافند زمین‌به‌هوای سنگینی را برای محافظت از آن تدارک دید. سامانه‌های پدافندی هم در سواحل غربی و شرقی اروندرود مستقر شدند و در نتیجه حضورشان، از روز ۱۴ اردیبهشت تا پایان ۱۶ اردیبهشت که چندفروند فانتوم برای بمباران آن اعزام شدند، ناکام برگشتند. امیر سرتیپ کنترل شکاری محمود خورند، یکی از راویان خاطره انهدام پل استراتژیک اروندرود است که درباره آن گفته، این حمله باید در ارتفاع پایین صورت می‌گرفت و همین پرواز در ارتفاع پست باعث می‌شد موقعیت‌یابی دقیق پل برای خلبانان مشکل باشد. همچنین این پل شناور بزرگ از آسمان به اندازه یک رشته نخ باریک دیده می‌شد. در نتیجه گردش و هدف‌گیری دوباره آن برای خلبانان، خطر بسیار بالایی داشت. حیات این ‌پل تا روز ۱۷ اردیبهشت ادامه پیدا کرد تا محمود اسکندری همراه با کابین عقب خود ستوان یکم اکبر زمانی مامور انهدام آن شد.

آشنایی با قهرمان غریب/ وقتی وزارت خارجه نتوانست و ارتش توانست

موقعیت پل استراتژیک اروندرود در عکس هوایی

سرتیپ خورند می‌گوید وقتی اسکندری برای دریافت دستور ماموریت، نزد او و بهرام هشیار آمده، با رفتاری که هیچ غرور و تکبری در آن دیده نمی‌شد، بسیار خاکی، بی‌ریا، ساده و به‌اصطلاح بی‌شیله‌پیله دستور را دریافت کرد. پس از ابلاغ ماموریت، اسکندری قصد برگشت و مرخص‌شدن از حضور مافوق را داشته که هشیار از او می‌خواهد برای مرور نقشه عملیات بماند اما اسکندری می‌گوید با توجه به کامل‌بودن علامت‌گذاری‌ها روی نقشه، نیازی به توضیح نیست. هشیار نیز در پاسخ، از اسکندری می‌خواهد حداقل خود را با نیروهای پدافند خودی هماهنگ کند تا مورد اصابت آتش آن‌ها قرار نگیرد. جمله‌ای که اسکندری در پاسخ این درخواست بیان کرده، بسیار جالب است. او خطاب به راوی خاطره یعنی خورند می‌گوید «اگر می‌تونید منو بزنید!» علت نگرانی اصابت آتش پدافند خودی به اسکندری، مربوط به این ‌مساله است که در آن ‌برهه اگر به هرعلت، به‌ویژه به‌دلیل پرواز در ارتفاع پایین، موقعیت جنگنده خودی در رادار زمینی از دست می‌رفت، با اعلام کدهایی که در جلسه هماهنگی تصویب می‌شدند، وضعیت و موقعیت دقیق جنگنده بیان می‌شد تا خطر اصابت آتش خودی به آن، به صفر برسد. به‌همین‌دلیل خورند به اسکندری گفت: «در مسیری که از امیدیه تا هدف می‌روید، از روی سر و از کنار حداقل پنج سایت (موشک) هاوک رد می‌شید، کلی توپ ضدهوایی هم توی مسیر هست. همین الان، سه تا شکاری، تو آسمون منطقه داره پرواز می‌کنه، برای اینکه خدای ناکرده مساله پیش‌بینی‌نشده‌ای اتفاق نیافته، حداقل تو مسیر برگشت، موقعیت و سمت خودتون رو به ما اعلام کنید. برای حفظ سکوت رادیویی، نیازی به اعلام زمان برخاست از امیدیه نیست.» که اسکندری در این ‌زمینه موافقت خود را با جمله کوتاه «باشه» اعلام می‌کند.

با رسیدن اسکندری به ابوالخصیب، هواپیمای او بار دیگر از صفحه رادار محو شد و پس از لحظاتی که برای افسران رادار و پایگاه زمینی مانند یک‌ساعت گذشتند، دوباره پیدا شد. این بار وقتی اسکندری روی صفحه رادار پیدا شد، در شبکه رادیویی اعلام کرد: «ماموریت انجام شد، برمی‌گردیم!»برای ماموریت نهایی انهدام پل استراتژیک عراق روی اروندرود در روز ۱۷ اردیبهشت ۶۱، سه‌فروند فانتوم از پایگاه هوایی امیدیه برخاستند که وظیفه هواپیماهای شماره ۲ و ۳، بمباران نیروهای احتیاط مستقر در ابوالخصیب و ماموریت شماره ۱ بمباران پل بود. با انجام عملیات شماره‌های ۲ و ۳، راه برای بمباران پل توسط فانتوم شماره یک هموارتر می‌شد.

برای انجام ماموریت، اسکندری که لیدر عملیات بود، نرسیده به ماهشهر دسته پروازی را ترک کرد و با سمت ۲۳۰ درجه به‌طرف مرز عراق و کویت گردش کرد؛ منطقه‌ای که دو فروند شکاری رهگیری عراقی در آن مشغول پرواز بودند. چندثانیه پیش از رسیدن اسکندری به محدوده گشت‌زنی این‌رهگیرها، تماس و ارتباط راداری ایستگاه رادار بندر امام با فانتوم شماره یک قطع می‌شود و ابهام از وضعیت اسکندری، فشار و اضطراب زیادی را به همه حاضران ایستگاه رادار و مرکز عملیات وارد می‌کند؛ طوری‌که به گفته سرتیپ خورند، خودکار بیک در دست بهرام هشیار خرد شد. اسکندری که برای پنهان‌ماندن از دید رهگیرهای عراقی، ارتفاع خود را به حداقل رسانده بود، پس از لحظاتی با گرفتن ارتفاع دوباره در دید رادار خودی قرار گرفت. او در گوشه جنوب غربی بیابان‌های عراق گردش کرده و مرز مشترک عراق و کویت را پشت سر گذاشت. در همان‌لحظه دو فانتوم دیگر اهداف خود در شرق بصره، منطقه ابوالخصیب را بمباران کرده و در حال بازگشت به امیدیه بودند. اسکندری نیز با ورود به خاک عراق، از منطقه جنوب بصره، گردشی ۶۰ درجه انجام داد و مسیر دشت شرقی بصره را در پیش گرفت و در حالی‌که یک‌دقیقه از بمباران دو فانتوم دیگر نگذشته بود، وارد آسمان منطقه عملیات شد. با رسیدن اسکندری به ابوالخصیب، هواپیمای او بار دیگر از صفحه رادار محو شد و پس از لحظاتی که برای افسران رادار و پایگاه زمینی مانند یک‌ساعت گذشتند، دوباره پیدا شد. این بار وقتی اسکندری روی صفحه رادار پیدا شد، در شبکه رادیویی اعلام کرد: «ماموریت انجام شد، برمی‌گردیم!»

آشنایی با قهرمان غریب/ وقتی وزارت خارجه نتوانست و ارتش توانست

تیمسار خلبان اکبر زمانی، دوست و کابین عقب محمود اسکندری در عملیات انهدام پل اروندرود

روایت دسته‌اول این عملیات را در میزگردی که با حضور تیمسار اکبر زمانی (کابین عقب اسکندری در این عملیات)، تیمسار فرج‌الله براتپور و تیمسار محمود ضرابی داشتیم، خواهیم خواند.

بمباران پل استراتژیک عراق روی اروندرود باعث شد ارتباط جبهه و عقبه دشمن قطع شده و بیش از ۴۰ هزار نیروی عراقی در خرمشهر محاصره شوند که تا دو هفته بعد یعنی روز اول خرداد ۶۱ بی‌امان و به‌شدت جنگیدند اما دیگر از تدارکات و حمایت بهره‌ای نداشتند. این عملیات، کمتر از ۲۴ ساعت پس از سقوط خط مقدم دشمن در شلمچه انجام شد و راه پیروزی‌های بعدی را به‌شدت هموار کرد.

عملیات بغداد هم که محمود اسکندری و عباس دوران در آن حضور داشتند، ۲ ماه و ۱۳ روز پس از انهدام این پل مهم انجام شد.

سرتیپ خورند در مصاحبه خود در کتاب «ناصر ایجکت نکن» با ابراز تاسف به این مساله اشاره کرده که در تاریخ مکتوب عملیات افتخارآفرین و پیروز فتح خرمشهر، هرقدر که به نیروی زمینی ارتش و سپاه پرداخته شده، کمتر از نیروی هوایی ارتش و نقش آن صحبت شده است. این افسر نیروی هوایی می‌گوید حتی نیروی دریایی هم در این ‌عملیات سهیم بود و با به اسارت درآوردن نیروهایی که قصد فرار از طریق اروندرود را داشتند، تاثیرگذاری خود را نشان داد. در بازه زمانی ۱۳ تا ۱۷ اردیبهشت که عکس‌برداری از پل و سپس انهدام آن انجام شد، در کنار این ‌عملیات مهم چندمرحله‌ای؛ بمباران‌های پی‌درپی و سنگین بمب‌افکن‌ها، ایجاد برتری هوایی در آسمان خط مقدم توسط شکاری‌ها و احداث کمربند آتش توسط معاونت پدافند نیروی هوایی، از مهم‌ترین اقدامات نیروی هوایی بودند که منتهی به بازپس‌گیری خرمشهر شدند.

* ۳- گرفتن میزبانی جنبش عدم تعهد از عراق و بازگشت از جهنم بغداد

پس از پیروزی‌های ایران در عملیات‌های ثامن‌الائمه (آزادسازی آبادان)، طریق‌القدس (آزادسازی بستان)، فتح‌المبین و سپس الی‌بیت‌المقدس که به آزادسازی خرمشهر انجامید، با وجود این‌که هنوز بخش‌هایی از خاک ایران در اشغال دولت بعثی عراق بود، صدام حسین، شروع به استفاده از ابزار دیپلماتیک کرد تا چهره ایران را در عرصه بین‌الملل تضعیف و جنگ را به نفع خود تمام کند. تلاش برای کسب عنوان میزبانی هفتمین کنفرانس جنبش عدم تعهد یکی از این تلاش‌ها بود که در مقابل، ایران هم تلاش زیادی در عرصه دیپلماسی انجام داد تا میزبانی این کنفرانس به عراق نرسد. البته ایران، پس از فتح خرمشهر، عملیات رمضان را در دستور کار قرار داد که به گفته صاحب‌نظران، اگر به اهداف از پیش‌تعیین‌شده (یعنی تهدید شهر بصره به‌عنوان دومین قلب اقتصادی و نظامی عراق) می‌رسید، برپایی اجلاس جنبش عدم تعهد در بغداد، حتماً تحت تاثیر آن قرار می‌گرفت. همچنین موفقیت عملیات رمضان می‌توانست عراق را برای پایان‌دادن به جنگ و پرداخت غرامت به ایران، سر میز مذاکره بکشاند. اما این عملیات به نتایج موردنظر نرسید.

با ناکامی در این زمینه، ولایتی در نامه‌ای به تاریخ ۵ تیر ۶۱ به آیت‌الله خامنه‌ای، اعلام کرد سرنوشت محل برگزاری کنفرانس عدم تعهد را یک‌حرکت نظامی روشن می‌کند. در نتیجه طی دستوری از شورای عالی دفاع به نیروی هوایی ارتش، عملیاتی برای روز ۳۰ تیر ۶۱ طراحی شد که به‌تعبیری، سیاسی‌ترین حمله هوایی تاریخ ایران محسوب می‌شوددر آن زمان، بین کشورهای مختلف تنها وزیر امور خارجه سوریه بود که اعلام کرد کشورش با ایران هم‌صداست و صدام، یا باید سرنگون شود یا محل اجلاس کشورهای عضو جنبش عدم تعهد تغییر کند. آیت‌الله خامنه‌ای رئیس‌جمهور وقت هم در مصاحبه‌ای در روز ۲۱ فروردین ۶۱ با شبکه تلویزیونی TBS ژاپن گفت ارتباط تاثیرناپذیر کشوری چون عراق با کشورهای صددرصد متصل به آمریکا مثل اردن و… در حدی است که اصلاً نمی‌توان آن را یک‌کشور غیرمتعهد نامید و ایران، عراق را یک‌کشور غیرمتعهد نمی‌داند. در نتیجه اگر کنفرانس در بغداد برگزار شود، در آن شرکت نخواهد کرد. با وجود همه تلاش‌های دیپلماتیک ایران، کارشکنی‌های عراق و حمایت حامیانش در عرصه بین‌الملل، باعث شد خبر اعلام برگزاری هفتمین اجلاس عدم تعهد در این کشور منتشر شود. صدام هم با ارسال نامه‌ای به آیت‌الله خامنه‌ای از وی خواست در این ‌اجلاس که به‌زودی در بغداد برگزار می‌شد، شرکت کند.

علی‌اکبر ولایتی وزیر وقت امور خارجه ایران برای جلوگیری از این اتفاق، ۶ ملاقات با سران کشورها، ۳۰ ملاقات با وزیران امور خارجه و ۱۳ ارسال پیام برای ۱۳ وزیر امور خارجه داشت و به گفته خود وی، برای جلوگیری از میزبانی عراق، در مجموع ۳۵۰ ملاقات انجام شد. اما با ناکامی در این زمینه، ولایتی در نامه‌ای به تاریخ ۵ تیر ۶۱ به آیت‌الله خامنه‌ای، اعلام کرد سرنوشت محل برگزاری کنفرانس عدم تعهد را یک‌حرکت نظامی روشن می‌کند. در نتیجه طی دستوری از شورای عالی دفاع به نیروی هوایی ارتش، عملیاتی برای روز ۳۰ تیر ۶۱ طراحی شد که به‌تعبیری، سیاسی‌ترین حمله هوایی تاریخ ایران محسوب می‌شود و باعث شد بغداد میزبانی کنفرانس مورد اشاره را از دست بدهد. بمب‌گذاری مخالفان صدام در ساختمان وزارت برنامه‌ریزی عراق هم که پیش از آن صورت گرفت، باعث شکل‌گیری تردیدهایی درباره صلاحیت بغداد برای میزبانی از اجلاس شده بود. خلاصه این‌که، نتیجه عملیات هوایی ایران در ۳۰ تیر ۶۱ این شد که در ۱۷ شهریور آن ‌سال، هفتمین اجلاس سران جنبش عدم تعهد به‌جای بغداد در دهلی‌نو برگزار شد.

آشنایی با قهرمان غریب/ وقتی وزارت خارجه نتوانست و ارتش توانست

نامه محرمانه علی‌اکبر ولایتی وزیر امور خارجه به آیت‌الله خامنه‌ای رئیس‌جمهور: «سرنوشت محل برگزاری کنفرانس را یک حرکت نظامی می‌تواند روشن کند.»

با ناکامی ایران در عملیات رمضان، اقبال برهم‌زدن میزبانی عراق از اجلاس سران غیرمتعهد از دست رفت و استراتژی کلان کشور از متزلزل‌کردن پایه‌های دولت صدام، به‌سمت ناامن‌نشان‌دادن بغداد متمایل شد. به این ترتیب سخنگوی وزارت امور خارجه ایران اعلام کرد عراق و بغداد به‌دلیل جنگ با ایران ناامن، و رژیم بعث در تامین امنیت شرکت‌کنندگان در اجلاس ناتوان است. سخنگوی وزارت امور خارجه عراق هم در مقابل، پاسخ‌هایی به ایران داد و از امنیت بالای آسمان عراق گفت. نکته‌ای که بعثی‌ها در آن دوران بر آن تکیه می‌کردند، این بود که امنیت آسمان بغداد به واسطه پدافند سنگین، دست‌کمی از پدافند شهر مسکو ندارد. سرتیپ دوم خلبان ناصر باقری که در عملیات بغداد، کابین عقب محمود اسکندری بوده، می‌گوید این دروغ سخنگوی وزارت خارجه عراق واقعاً راست بود.

بغداد سه‌رینگ پدافندی داشت که توپ‌های راداری شیلکا، سایت‌های موشکی کروتال، رولند و گونه‌های مختلف سایت‌های سام در آن‌ها به کار گرفته شده بودند. در نتیجه فانتوم‌های بمب‌افکن ایرانی باید از تکنیک پرواز چسبیده به زمین با سرعت بالا استفاده می‌کردندشهر بغداد سه‌حلقه یا رینگ پدافندی داشت که با عکس‌هایی که فانتوم‌های شناسایی ایران از این حلقه‌ها گرفتند، توپ‌های راداری شیلکا، سایت‌های موشکی کروتال، رولند و گونه‌های مختلف سایت‌های سام در آن‌ها به کار گرفته شده بودند. در نتیجه فانتوم‌های بمب‌افکن ایرانی باید برای نفوذ به آسمان بغداد، از تکنیک پرواز چسبیده به زمین با سرعت بالا استفاده می‌کردند تا توسط رادارهای پدافندی شناسایی نشوند البته این تکنیک فقط درباره سامانه‌های پدافندی ارتفاع بالا موثر بود که درباره آن توضیح خواهیم داد. پدافند سنگین و مجهز عراق پس از جنگ ایران هم به کار صدام آمد و به دیگر دشمنانش ضربات زیادی وارد کرد. ازجمله در جنگ کویت، با وجود بمباران‌های سنگین متحدین غربی کویت علیه عراق، این ‌شبکه پدافندی توانست ۳۹ فروند هواپیما را ساقط کند.

باقری می‌گوید عملیات حمله هوایی به بغداد به ۲ دلیل از پیش لو رفته بود؛ از یک‌طرف دولت بعث در اقدامی پیشگیرانه، بغداد را مجهز به ۳ رینگ پدافندی بی‌سابقه کرده بود و از طرف دیگر، با ناکامی عملیات رمضان و سپس صحبت‌های سخنگوی وزارت خارجه ایران درباره ناامنی عراق، امکان زیادی داشت که ایران درصدد اجرای یک حمله هوایی به آسمان بغداد (محل برگزاری اجلاس) باشد.

۳-۱ طراحی عملیات؛ ۱۲ یا ۲ فروندی؟

طبق روایتی که در کتاب «ناصر ایجکت نکن» آمده، سرتیپ دوم خلبان علیرضا نمکی که آن زمان در دفتر طرح و برنامه نیروی هوایی بوده، گفته سرهنگ خلبان بهرام هشیار معاون عملیات نیروی هوایی، عملیات حمله به بغداد را با همکاری مشاورانش طراحی کرد. هدف، بمباران پالایشگاه الدوره در جنوب بغداد و سپس پرواز بر فراز این شهر برای ناامن‌نشان‌دادن آن بود. طبق طرح هشیار، ۴ فروند فانتوم از پایگاه سوم شکاری همدان پرواز کرده و کنار مرز سوخت‌گیری هوایی انجام می‌دادند. همزمان، ۲ فروند F5 هم با ورود به خاک عراق، دست به حمله ایذایی می‌زدند و فانتوم‌ها در ارتفاع پست وارد خاک دشمن شده، به‌سمت بغداد پرواز می‌کردند. در این ‌طرح پرواز یک‌هواپیمای C130 خفاش هم برای شنود ارتباطات رادیویی دشمن در نظر گرفته شده بود. طبق محاسبات این ‌طرح، یکی از فانتوم‌ها مورد اصابت رینگ‌های پدافندی بغداد قرار می‌گرفت. پالایشگاه الدوره، در آن ‌مقطع یکی از پالایشگاه‌های استراتژیک صنعت نفت عراق بود و در طرح اولیه عملیات بغداد، خلاف طرح‌های پیشین، بمباران مخازن ذخیره سوخت و تاسیسات حامل نفت هدف در دستور کار قرار گرفت. اما طبق روایتی که در کتاب از سرتیپ نمکی نقل شده، سرهنگ محمد معین‌پور فرمانده وقت نیروی هوایی که پس از شهادت جواد فکوری به این ‌سمت منصوب شده بود، تعداد هواپیماهای عمل‌کننده در این ‌طرح را زیاد دانست و دستور داد با حذف پروازهای جانبی، فقط ۲ فروند هواپیمای فانتوم به سمت بغداد پرواز کنند. نمکی با دیدن پاراف فرمانده نیروی هوایی درباره طرح عملیات بغداد، پایین این ‌پاراف می‌نویسد: «در صورت انجام این عملیات به صورت دو فروندی، طبق محاسبات دفتر طرح‌های عملیاتی، میزان از دست رفتن ۷۵ درصد است. از نظر این ‌دفتر، حمله به بغداد به‌صورت دو فروندی امکان‌پذیر نیست.» معین‌پور هم پس از دیدن نوشته نمکی در پایین پاراف خود، نمکی را به دفتر خود احضار کرده و علت را جویا می‌شود.

نمکی می‌گوید در بحث و گفتگو با معین‌پور، درباره میزان ۷۵ درصدی تلفات این عملیات صحبت کرده اما معین‌پور به طرح بهرام هشیار رضایت نداده است. در صفحه ۱۳۳ کتاب «ناصر ایجکت نکن» این جمله از نمکی درج شده که «با دستور فرمانده نیرو داشتیم به اصطلاح دستی‌دستی دو هواپیما و چهار خلبان را به نابودی می‌کشاندیم.» در ادامه گفتگوهای نمکی و معین‌پور، نمکی می‌گوید همان‌طور که در طرح عملیاتی عنوان شده، برای این ‌عملیات حداقل به ۱۲ فروند هواپیما نیاز است و شما پاراف کرده‌اید ماموریت با ۲ فروند انجام شود. نمکی در توضیح بیشتر در این‌باره، گفته: «خب! جناب معین‌پور خلبان نبودند و سابق بر این، تجربه عملیاتی مثل شرکت در یک پرواز جنگی یا حتی شرکت در طرح‌ریزی یک پرواز جنگی را نیز نداشت و طبیعی هم بود که نتواند نظر کارشناسی بدهد. من با توجه به شناختی که از سابقه خدمتی ایشان داشتم، سعی کردم تا حد ممکن ماموریت مزبور و خطراتی که از جانب آن می‌تواند گریبان‌گیر نیروی هوایی شود تشریح کنم.» (صفحه ١٣٦) نمکی در خاطرات خود گفته از شنیدن صحبت معین‌پور که «شما نگران تلفات نباش! دستوری را که زیر نامه دادم اجرا کن!» واقعاً شوکه شده و چنین‌چیزی را باور نمی‌کرده است. در نتیجه نمکی خطاب به فرمانده نیروی هوایی می‌گوید: «شما در زیر نامه بنویسید که مسئولیت این ‌کار را رو بر عهده می‌گیرید، من هم طرح‌ریزی عملیاتی‌اش رو انجام می‌دم!»

۳-۲ روایت ابتدا تا انتهای عملیات بغداد؛ سقوط دوران و بازگشت اسکندری

در نهایت، ۳ فروند هواپیمای فانتوم F4 برای اجرای عملیات بغداد در نظر گرفته شدند؛ دو فروند اصلی و یک‌فروند رزرو؛ هواپیمای شماره یک عباس دوران در کابین جلو و منصور کاظمیان در کابین عقب، هواپیمای شماره دو اکبر توانگریان در کابین جلو و خلبان خسروشاهی در کابین عقب و هواپیمای رزرو محمود اسکندری در کابین جلو و ناصر باقری در کابین عقب. دوران به‌عنوان لیدر و اسکندری به‌عنوان رزرو این عملیات در نظر گرفته شده بودند اما یک‌روز پیش از اجرای عملیات، اسکندری به باقری می‌گوید احساسی دارد که به او می‌گوید صددرصد در این عملیات شرکت خواهند کرد. با رسیدن خلبانان به هواپیماها و شروع عملیات، دوران از روی باند تیک‌آف کرده و توانگریان به‌عنوان خلبان شماره دو با کد رمز در رادیو اعلام می‌کند هواپیمایش دچار نقض فنی شده و قادر به پرواز نیست. در همین‌لحظه اسکندری در رادیوی داخلی هواپیمای خود به کابین عقب می‌گوید: «ناصر! نگفتم؟»

پدافندهای کناری به‌دلیل سرعت بالای ۹۰۰ کیلومتر در ساعت، توان تطبیق محل قرارگیری لحظه‌ای هواپیماها با رد رگبار خود را نداشته و گلوله‌هایشان از هواپیماها جا می‌ماندند و دیواره آتش توپ‌های پدافندی روبرو نیز با تغییر جزئی مسیر توسط هر دو خلبان کابین جلو، بی‌اثر شده و راه به جایی نمی‌بردند. اما نکته منفی عملیات مذکور همان‌طور که باقری اشاره کرده، این بود که نه در حومه بغداد، بلکه در بدو ورودِ دو پرنده ایرانی به خاک عراق، پدافند ضدهوایی شروع به کار کردماموریت موردنظر ابتدا بمباران پالایشگاه الدوره و سپس عبور از روی آسمان بغداد از سمت غرب به شرق در مسیر بازگشت به ایران بوده که قسمت دوم ماموریت، به اندازه قسمت اول آن اهمیت داشته است. در این ماموریت استفاده از بمب‌های تاخیری در دستور کار قرار گرفت. چون این‌گونه بمب‌ها پس از رهاشدن از هواپیما، با بالچه‌های خود کمی دیرتر به هدف برخورد می‌کنند و خلبان بمب‌افکن نیاز به گرفتن ارتفاع، کاهش سرعت و ارائه سینه پرنده به رادار دشمن و گلوله و موشک‌های پدافند ندارد.

دو فانتوم دوران و اسکندری که از پایگاه سوم شکاری در همدان برخاسته و به‌سمت مرز پرواز کرده بودند، با ورود به خاک دشمن، به‌جز سایت‌های موشکی با توپ‌های ضدهوایی هم رویارو بودند که از اطراف و روبرو به‌سمت‌شان شلیک می‌کردند. به‌گفته سرتیپ خلبان دوم ناصر باقری (کابین عقب اسکندری در این عملیات) پدافندهای کناری به‌دلیل سرعت بالای ۹۰۰ کیلومتر در ساعت، توان تطبیق محل قرارگیری لحظه‌ای هواپیماها با رد رگبار خود را نداشته و گلوله‌هایشان از هواپیماها جا می‌ماندند و دیواره آتش توپ‌های پدافندی روبرو نیز با تغییر جزئی مسیر توسط هر دو خلبان کابین جلو، بی‌اثر شده و راه به جایی نمی‌بردند. اما نکته منفی عملیات مذکور همان‌طور که باقری اشاره کرده، این بود که نه در حومه بغداد، بلکه در بدو ورودِ دو پرنده ایرانی به خاک عراق، پدافند ضدهوایی شروع به کار کرده و عملاً حالت غافلگیرانه حمله از بین رفته بوده است. باقری می‌گوید همین که ما جنوب مهران را برای حرکت به سمت عراق انتخاب کرده بودیم، پیشاپیش هدف نهایی‌مان برای دشمن آشکار شده بود. علت اشاره باقری این است که در آن روزها، هر دسته پروازی هجومی که از ایران از سه استان کرمانشاه، ایلام و خوزستان وارد آسمان عراق می‌شد، برای رادار دشمن تردیدی باقی نمی‌گذاشت که در صدد بمباران نقطه‌ای در بغداد است.

موشک‌های SAM2 و SAM6 و موشک‌های کوچک SAM7 ازجمله سلاح‌های پدافندی بودند که پس از ورود دو فانتوم ایرانی به عراق، به سمت آن‌ها شلیک شدند که تعدادی از آن‌ها به‌علت سرعت بالای هواپیماها، در فاصله نسبتاً دوری از آن‌ها خودکشی کرده و منفجر شدند. با گذشت ۳ دقیقه از ورود جنگنده‌های ایرانی به خاک عراق، سامانه هشداردهنده راداری فانتوم‌ها از فعالیت رادار چندجنگنده رهگیر خبر داد که حاکی از تلاش این هواپیماها برای کشف موقعیت پرنده‌های ایرانی بود. در طول جنگ، پرنده‌های رهگیر عراقی از پایگاه‌های مختلفی برخاسته و برای بمب‌افکن‌های ایرانی ایجاد مزاحمت می‌کردند که بین آن‌ها، تهدید اصلی پایگاه هوایی عبیدبن‌جراح معروف به پایگاه کوت بود. سامانه هشداردهنده فانتوم‌ها در آن لحظات، فعالیت رادار میراژهای F1 عراقی را هشدار داده بود. باقری نیز می‌گوید «در حالی می‌خواستیم به طرف بغداد حرکت کنیم که علاوه بر نیروهای پدافندی ارتش عراق، پایگاه هوایی کوت، خلبانان جوان و با انگیزه و میراژ F1 های نو و تازه‌ساخت‌شان، در آماده‌باش عملیاتی صددرصد به سر می‌بردند.» (صفحه ۱۵۹) در این شرایط دو عامل سرعت بالا و ارتفاع پست جنگنده‌های ایرانی دوباره نتیجه داده و میراژهای رهگیر عراقی از رسیدن به فانتوم‌ها و رهگیری آن‌ها بازماندند. در نتیجه با وجود لو رفتن مسیر حرکت فانتوم‌ها، به‌دلیل ارتفاع پست و سرعت زیادشان، میراژها نتوانستند آن‌ها را در برد مفید موشک‌های حرارتی یا راداری خود قرار دهند. در نتیجه هر دو فانتوم به‌سلامت به ۷۰ کیلومتری بغداد رسیدند. اما پس از این ‌لحظات، وارد محدوده رهگیرهای پایگاه هوایی الرشید شدند. در این ‌مرحله دو فروند MIG23 به استقبال فانتوم‌ها آمدند. اما ایستگاه رادار زمینی دشمن که از کشف موقعیت دقیق فانتوم‌ها عاجز مانده بود، نتوانست به‌خوبی هدایت‌شان کند و میگ‌ها به‌ناچار به‌طور چشمی در آسمان دنبال فانتوم‌ها می‌گشتند. در آن ‌لحظات پراضطراب که باقری عبور MIG های ۲۳ را از بالای فانتوم‌ها به اطلاع اسکندری رساند، با این ‌پاسخ روبرو شد: «اوکی! به ما نمی‌رسن.»

آشنایی با قهرمان غریب/ وقتی وزارت خارجه نتوانست و ارتش توانست

رهگیرهای عراقی MIG23 (بالا) و میراژ F1 (پایین) که در ماموریت بغداد سد راه اسکندری و دوران بودند

هواپیماهای عباس دوران و محمود اسکندری در مسیر رفت به سمت بغداد، با چندین دسته پروازی MIG23 روبرو شدند اما با همان‌ترفند پرواز پست با سرعت بالا توانستند از سد آن‌ها عبور کنند.

به‌هرحال این‌فانتوم‌ها، پس از عبور از سد میراژها و میگ‌ها به حومه بغداد و اولین رینگ پدافندی رسیدند. در نتیجه، با ورود به این محدوده، رهگیرهای دشمن برای امنیت خود و قرار نگرفتن در برد پدافند سنگین بغداد، از تعقیب فانتوم‌ها دست برداشتند که به این ترتیب چراغ‌های قرمز هشدارِ رهگیری هوایی (سامانه هشداردهنده راداری) فانتوم‌ها خاموش شد. حالا نوبت روشن‌شدن چراغ‌های هشدار SAM بود که همراه با آن، هشدار صوتی خطر شلیک موشک‌های SAM3 و SAM6 در کلاه پروازی خلبان‌ها به صدا درآمد. موشک‌های SAM3 و SAM6، ویژه درگیری با پرنده‌های مهاجمی بودند که در ارتفاع پست و ارتفاع متوسط پرواز می‌کردند و ارتش عراق هم به‌تازگی تعداد زیادی از آن‌ها خریداری کرده بود. در این ‌مرحله خلبان‌های کابین‌عقب یعنی باقری و کاظمیان، از سامانه جنگ الکترونیک هواپیمای فانتوم استفاده و رادارهای این موشک‌ها را دچار اختلال کردند. باقری می‌گوید حین ورود به دیوار آتش حلقه اول، «جناب اسکندری، خیلی مسلط و سوار بر کار، منفذ کوچکی در آن دریای گلوله و آتش پیدا کرده و با کمی اصلاح جهت حرکت، دیوار مزبور را رد کردند. اینکه می‌گویم در آن ثانیه‌ها، خلبان محمود اسکندری بر اثر شدت استرس و تنش‌های عصبی فراوان، کنترل خود و حرکات خود را از دست ندادند و با اشراف کامل روی کار، دیواره آتش را گذراندند، خصیصه‌ای بود که بدون اغراق، در هر خلبانی وجود ندارد!» (صفحه ۱۷۰)

پدافند حلقه دوم هم شدت آتش به‌مراتب بالاتری داشت و باعث برخورد ۵ تا ۶ گلوله ضدهوایی به زیر بدنه هواپیمای اسکندری و باقری شد. حین عبور از رینگ دوم، باقری با وضوح کامل، یک سایت موشکی SAM3 را می‌بیند که روی هر پرتابگرش ۳ موشک آماده شلیک به سمت ایران قرار داشته اما ارتفاع شدیداً پست و سرعت به‌شدت بالای فانتوم‌ها باعث شد رادار کشف و شناسایی این سایت، از انجام وظیفه خود باز بماندپدافند حلقه دوم هم شدت آتش به‌مراتب بالاتری داشت و باعث برخورد ۵ تا ۶ گلوله ضدهوایی به زیر بدنه هواپیمای اسکندری و باقری شد. حین عبور از رینگ دوم، باقری با وضوح کامل، یک سایت موشکی SAM3 را می‌بیند که روی هر پرتابگرش ۳ موشک آماده شلیک به سمت ایران قرار داشته اما ارتفاع شدیداً پست و سرعت به‌شدت بالای فانتوم‌ها باعث شد رادار کشف و شناسایی این سایت موشکی، از انجام وظیفه خود باز بماند. با وجود این‌که سایت‌های موشکی از هدف‌قراردادن فانتوم‌ها باز ماندند، دوباره تعدادی گلوله ضدهوایی به زیر بدنه هواپیمای اسکندری و باقری برخورد کرد که باقری می‌گوید در مرتبه دوم حداقل ۲۰ گلوله به زیر شکم هواپیما خورد. این فراز از خاطرات باقری بیان‌گر مقاومت بالای هواپیمای فانتوم F4 است که به قول او «این اف ۴ لعنتی واقعاً تانک بود!» (صفحه ۱۷۹) در هرصورت اسکندری ترجیح می‌دهد هواپیمایش گلوله بخورد اما مسیر رسیدن به هدف را برای از دست ندادن زمان، طولانی نکند.

مشکل بزرگ خلبانان حاضر در این عملیات، رویارویی با موشک‌های پدافند کروتال و رولند بود که عراق، آن زمان از فرانسه و آلمان خریداری کرده بود. عراق وقتی با تاکتیک پرواز در ارتفاع پایین بمب‌افکن‌های ایران روبرو شد، اقدام به خرید این سامانه‌های موشکی کرد تا پرنده‌های بمب‌افکنی را که در ارتفاع پایین با سرعت بالا حرکت می‌کردند، شکار کند. سامانه رولند از کروتال، پیشرفته‌تر و به‌روزتر بود و یکی از تسلیحات مرگبار پدافند موشکی ارتفاع پایین جهان محسوب می‌شد. مشکل هواپیماهای اسکندری و دوران هم در مقابله با این سامانه‌ها در این بود که سامانه‌های هشداردهنده راداری فانتوم با استانداردهای رزمی آمریکا علیه شوروی تنظیم شده و نسبت به پدافندهای ساخت شوروی واکنش نشان می‌داد. در نتیجه مقابل دیگرپدافندهای غربی یعنی موشک‌هایی مثل رولند و کروتال واکنشی نشان نمی‌داد. اما به هرحال، باز هم پرواز پست و سرعت ۹۰۰ کیلومتری هواپیماهای دوران و اسکندری باعث شد چه سایت‌های موشکی، چه موشک‌های دوش‌پرتاب و چه سامانه‌های رولند و کروتال در مسیر رفت به سمت بغداد، مشکل زیادی برای آن‌ها ایجاد نکنند.

با بمباران موفق پالایشگاه، رسیدن به آسمان بغداد و سپس گردش به راست هواپیماها، اسکندری و کابین عقبش باقری، هواپیمای عباس دوران و منصور کاظمیان را برای آخرین بار به چشم دیدند. چون در ماموریت بمباران پس از رسیدن به هدف، هر هواپیما باید عملیات فرار را انجام داده و اقدام به نجات خود کند. درنتیجه هرکدام از دو فانتوم باید تنها و مستقل اقدام به فرار از آسمان بغداد می‌کردند. در واقع می‌توان گفت گردش به راست شدیدی که اسکندری در این مرحله از ماموریت انجام داد، باعث نجات هواپیمایش از جهنم بغداد شد. در واقع و به‌قول باقری، قسمت دوم ماموریت یعنی عبور از آسمان بغداد بود که کار دست دو فانتوم داد. یعنی گردش به راست اجباری به‌خاطر عبور از آسمان بغداد بود که باعث شد هر دو فروند مورد اصابت قرار بگیرند اما هواپیمای اسکندری در نهایت نجات پیدا کرد.

اسکندری با درک این‌که باقری به هوش آمده، خطاب به او می‌گوید: «ناصر ایجکت نکن! هواپیما تحت کنترله!» لحظاتی پس از به‌هوش‌آمدن و بازگشت دوباره باقری به زندگی، صدای عباس دوران در رادیوی هواپیما شنیده می‌شود: «شماره دو! ما رو زدن! هر دو موتور ما آتیش گرفته!» که اسکندری در پاسخ می‌گوید: «شماره یک! ما رو هم زدن! ادامه بدین!»در حین گردش به راست شدید بر فراز آسمان بغداد و عبور از روی پل الجمهوریه، به ناگاه یک‌گلوله دو زمانه ضدهوایی کاناپی هواپیمای اسکندری و باقری را شکافته و با رسیدن مقابل صورت باقری منفجر می‌شود. در نتیجه خلبان کابین عقب هواپیمای اسکندری برای لحظاتی، مرگ را تجربه کرده و از هوش می‌رود. او در خاطرات خود می‌گوید: «با اصابت این گلوله به درون کابین خلبانان، در مورخه ۳۰ تیرماه ۶۱، پس از ۲۱ ماه به همرزمان شهیدم پیوستم.» (صفحه ۱۹۶) او در ادامه می‌گوید: «…صدای ناله ممتد موتورها و تق‌وتق اجزا و متعلقات کابین که در اثر مانورهای شدیدی که جناب اسکندری به پرنده وارد می‌کردند و در گوشم می‌پیچید، قطع و همه‌چیز ساکت شد و من آماده عروج، پرواز نهایی و جداشدن روح از بدنم شدم.»

تصاویر و تجربیات ماورایی باقری در لحظاتی که اسکندری مشغول نجات هواپیما و خارج‌کردنش از آسمان بغداد بود و برای باقری مدتی طولانی طول کشیدند، به‌قول خودش، یک مرگ موقت بودند. پس از این مرگ موقت، باقری با صدای اسکندری در رادیوی هواپیما به هوش می‌آید. اسکندری که به‌طور ممتد نام باقری را در رادیوی هواپیما تکرار می‌کرد با درک این‌که باقری به هوش آمده، خطاب به او می‌گوید: «ناصر ایجکت نکن! هواپیما تحت کنترله!» لحظاتی پس از به‌هوش‌آمدن و بازگشت دوباره باقری به زندگی، صدای عباس دوران در رادیوی هواپیما شنیده می‌شود: «شماره دو! ما رو زدن! هر دو موتور ما آتیش گرفته!» که اسکندری در پاسخ می‌گوید: «شماره یک! ما رو هم زدن! ادامه بدین!» هواپیمای اسکندری و باقری در آن لحظات، هم از ناحیه شکم و هم پشت، هدف گلوله‌های کالیبر سنگین ضدهوایی قرار گرفته بود و به‌قول باقری، آبکش شده بود. اما هواپیمای عباس دوران به دلیل اصابت موشک، آتش گرفته و هر دو موتور آن شعله‌ور شده بودند. باقری می‌گوید دوران نیز می‌دانست که برگشتی در کار نخواهد بود و با بیان آن ‌جمله خواست اسکندری و او (باقری) در صورت برگشت موفق به ایران، از فرجام کار او و منصور کاظمیان خبر دقیقی داشته باشند.

گردش به راست برای عبور از آسمان بغداد، مهم‌ترین عاملی است که به تعبیر باقری باعث شد هواپیمای عباس دوران مورد اصابت موشک قرار بگیرد. چون با قرارگرفتن شکم یا پشت هواپیمای بزرگی مثل فانتوم مقابل امواج رادار کشف و شناساییِ سایت موشکی مهلکی چون رولند، این سایت به‌سرعت و با دقت زیاد موشک خود را به‌سمت هواپیما شلیک می‌کند. تحلیل باقری از ماجرای هدف‌قرار گرفتن هواپیمای دوران و کاظمیان این است که تفاوت در نقطه‌ای بود که هرکدام از دو هواپیما گردش خود را به راست آغاز کردند و به بیان ساده، هواپیمای اسکندری و باقری در مسیر و شعاعی که شدیداً به‌راست گردش کرد، با سایت موشکی رولند روبرو نشد. باقری می‌گوید اگر در این عملیات، اجباری به برگشت از مسیر بغداد نبود و انتخاب مسیر بازگشت به عهده خود خلبانان بود، «با وجود گلوله‌های فراوانی که به هر دو فروند اصابت کرده بود، به احتمال فراوان هر دو فروند و هر چهارخلبان، صحیح و سلامت به میهن برمی‌گشتند.» (صفحه ۲۱۶ به ۲۱۷)

آشنایی با قهرمان غریب/ وقتی وزارت خارجه نتوانست و ارتش توانست

خلبان ناصر باقری کابین عقب محمود اسکندری در عملیات بغداد

پس از اجکت کاظمیان و سقوط دوران، هواپیمای اسکندری و باقری با عبور از آسمان بغداد، برای بازگشت به ایران با ۳ تهدید از ۳ جهت مختلف روبرو بود. این تهدیدها دسته‌های پروازی MIG23 بودند که انتظار فانتوم ایرانی را می‌کشیدند. اسکندری پس از عبور از بغداد، زمانی که باقری با برگشت به حالت نسبتاً عادی، مشغول کنترل و بررسی سامانه‌های هواپیما شده بود، در رادیو خطاب به کابین عقب گفت: «ناصر! آماده باش!» و با این جمله کوتاه، باقری را نسبت به وجود یک‌پادگان لجستیکی بزرگ که وسط بیابان‌ها در تیررس دیدش قرار گرفته بود، آگاه کرد. باقری می‌گوید در آن حال که هواپیما مورد اصابت گلوله‌های پدافند قرار گرفته بود، ضمانتی وجود نداشت دو خلبانش را حتی به مرز برساند. همچنین مشخص نبود پادگان پیش رو، مجهز به پدافند هست یا نه. با این ‌حال اسکندری با تنها مهماتی که برای هواپیمایش باقی مانده بود، یعنی ۶۰۰ فشنگ ۲۰ میلی‌متریِ توپ دماغه، اقدام به شیرجه به‌سمت این ‌پادگان ناشناخته و بزرگ کرد. او ادوات و خودروهای این ‌پادگان را به رگبار بست و خسارت زیادی به این ‌منطقه وارد کرد. پس از این ‌حمله، فانتومِ به‌شدت زخمی اسکندری و باقری به ۱۰۰ کیلومتری مرز و محدوده پوشش میراژهای پایگاه کوت رسید که در این ‌مسیر حداقل دو بار با دو دسته پروازی میراژ روبرو شد. اما با همان ترفند پیشین، از سد آن‌ها عبور کرد و خود را تا ۳۰ کیلومتری مرز ایران رساند. زمانی که تنها ۲ دقیقه تا رسیدن به مرز باقی مانده بود، چراغ هشدار اتمام سوخت هواپیما روشن شد که باقری علت آن را استفاده مکرر و بی‌وقفه از پس‌سوز (AfterBurner) برای فرار از آسمان بغداد می‌داند. جالب است که باقری در بیان خاطرات خود، از ترس اسکندری در آن ‌لحظات صحبت کرده و گفته اسکندری از اتمام سوخت هواپیما نگران شده بود! «ترس جناب اسکندری از این بود که بعدها بگویند: محمود اسکندری، در داخل خاک عراق، سوختش تمام شد، ایجکت کرد و به اسارت درآمد!» (صفحه ۲۳۲) تعبیر باقری این است که اضطراب اسکندری، ترس از ریخته‌شدن آبروی حرفه‌ای‌اش بوده است. همین اضطراب باعث شد اسکندری هرچندثانیه یک‌بار از باقری بپرسد: «ناصر! چه‌قدر تا مرز داریم!»

پس از این حمله، فانتومِ به‌شدت زخمی اسکندری و باقری به ۱۰۰ کیلومتری مرز و محدوده پوشش میراژهای پایگاه کوت رسید که در این مسیر حداقل دو بار با دو دسته پروازی میراژ روبرو شد. اما با همان ترفند پیشین، از سد آن‌ها عبور کرد و خود را تا ۳۰ کیلومتری مرز ایران رساند. زمانی که تنها ۲ دقیقه تا رسیدن به مرز باقی مانده بود، چراغ هشدار اتمام سوخت هواپیما روشن شد که باقری علت آن را استفاده مکرر و بی‌وقفه از پس‌سوز (AfterBurner) برای فرار از آسمان بغداد می‌دانددر آن حال که رهگیرهای عراقی هنوز از تعقیب فانتوم زخمی ناامید نشده بودند، اسکندری شروع به افزایش ارتفاع کرد تا با تبدیل سرعت به ارتفاع، علاوه بر کاهش مصرف سوخت، در صورت خاموش‌شدن موتورها بتواند از حداکثر گلاید و شیرجه برای حرکت به‌سمت ایران استفاده کند. او در وهله اول تصمیم گرفته بود در فرودگاه پایگاه هوانیروز کرمانشاه فرود بیاید. اما همزمان با افزایش ارتفاع، او و باقری با کمال تعجب به عقربه نشان‌دهنده سوخت نگاه کردند که در حال حرکت به سمت بالا بود. در نتیجه چراغ‌های هشداردهنده کمبود سوخت خاموش شدند. علت این پدیده هم این بود که گلوله‌های پدافند هوایی دشمن، باعث اختلال در سامانه سوخت‌رسانی شده و این ‌سامانه در ارتفاع پایین، توانایی ایجاد فشار هوای لازم برای سوخت‌رسانی از مخزن به موتور هواپیما را نداشته است. به این ‌ترتیب با مشخص‌شدن میزان سوخت بیشتر هواپیما، فرود در پایگاه هوانیروز کرمانشاه لغو، و بنا بر فرود در پایگاه همدان گذاشته شد. با شروع حرکت عقربه نشان‌دهنده سوخت از ۲ هزار پوند و رسیدنش به ۶ هزار، قرار ملاقات با تانکر سوخت‌رسان هم لغو شد و فانتوم زخمی اسکندری به‌طور مستقیم به‌سمت پایگاه هوایی همدان حرکت کرد و در نهایت پس از یک‌ساعت پرواز نفس‌گیر در آشیانه خود به زمین نشست.

این هواپیما هدف گلوله‌های زیادی قرار گرفته بود و باقری می‌گوید این‌که بگوییم بدنه‌اش پاره‌پاره شده بود، واقعاً حق مطلب را ادا نمی‌کند. گلوله دو زمانه‌ای هم که وارد کابین عقب این‌فانتوم شد، مکانیزم اجکشن صندلی پرّان اسکندری را متلاشی کرده بود. این گلوله همچنین میله‌ای که کاناپی خلبان را بالا و پایین می‌برد دو نیم کرده بود. در نتیجه اسکندری پس از رسیدن به پایگاه نتوانست کاناپی خود را باز کرده و از هواپیما خارج شود. اما نکته مهم این است که آسیب گلوله ضدهوایی به صندلی اسکندری باعث شده بود اگر در موقعیت اضطراری قرار گرفت، قابلیت اجکت نداشته باشد و البته خود او، از این ‌ماجرا خبر نداشت و پس از فرود متوجه آن شد. اسکندری پس از پیاده‌شدن از هواپیما، متوجه جراحت صورت و سینه باقری می‌شود و هنگامی که نیروهای پایگاه هوایی همدان تصمیم می‌گیرند باقری را به بیمارستان ببرند، اسکندری می‌گوید او هم به‌خاطر سوزش پشت گردنش به بیمارستان می‌آید. در نتیجه باقری پشت گردن اسکندری را بررسی کرد و متوجه سوختگی، تاول شدید و خون‌ریزی آن شد که ناشی از اصابت ترکش همان گلوله ضدهوایی بوده است. باقری می‌گوید: «پشت گردن ایشان، به اندازه یک‌کف دست، جزغاله شده بود!» (صفحه ۲۵۵)

خلبان ناصر باقری معتقد است حماسه عملیات حمله به بغداد مغفول واقع شده و باید توجه کرد مهم‌ترین‌عامل به‌هم خوردن اجلاس سران غیرمتعهد در بغداد، بازگشت سلامت هواپیمای شماره دو به ایران بوده است. چون در غیر این صورت صدام و دولت بعثی عراق می‌توانستند بر ادعاهای خود صحه گذاشته و بگویند هیچ پرنده مهاجمی توانایی آمدن به محدوده پدافند بغداد و سالم برگشتن از چنگ آن را نخواهد داشت. او در صفحه ۲۵۳ کتاب «ناصر ایجکت نکن» گفته: «کاری که دستگاه عریض و طویلی به نام وزارت امور خارجه با صدها نماینده در سازمان ملل و دویست و اندی سفیر در کشورهای خارجی، نتوانست انجام دهد، نیروی هوایی با چهار خلبان و دو فروند هواپیمای رزمی، جمع کرد و تحویل داد.

 «دوران» نمی‌خواست اسیر عراقی‌ها شود

علی‌رغم اینکه شهید دوران چندی قبل از شروع جنگ تحمیلی، تصادف شدیدی داشت و یکی از پاهایش پُر از پلاتین شده بود و خیلی راحت می‌توانست با این بهانه در ماموریت‌ها شرکت نکند، اما همواره داوطلب اول انجام ماموریت‌ها بود.

به گزارش خبرنگار گروه سیاسی ، امروز - ۳۰ تیر - سی‌وششمین سالروز شهادت خلبان «عباس دوران» است. خلبانی که رشادت و شهادت فراموش نشدنی او، هم به جمهوری اسلامی ایران در عرصه سیاسی کمک کرد و هم وحشت و ترس صدام از نظامیان ایرانی را چند برابر افزایش داد.

وقتی که خرمشهر آزاد شد، کشور‌های عرب منطقه که روی صدام و ارتش آن تکیه داشتند دچار وحشت شدند و با همراهی آمریکا در صدد ایجاد آتش‌بس برآمدند. درحالیکه هنوز بخش‌هایی از خاک کشور ما در اختیار دشمن بود.

صدام بهترین راه خروج عراق از این بحران را برگزاری اجلاس سران کشور‌های غیرمتعهد در بغداد دانست، زیرا از این طریق موفق می‌شد با صدور بیانیه و توسل به حربه‌های دیگر، همه چیز را به نفع خود و به ضرر نظام جمهوری اسلامی ایران به پایان برساند.

از سوی دیگر، عراق بار‌ها اعلام کرده بود که بغداد کاملاً امن است و هیچ پرند‌های جرأت ندارد در آسمان بغداد پرواز کند. در این زمان بود که ایجاد ناامنی در استان بغداد در دستور کار قرار گرفت تا ضمن هدف قرار دادن تأسیسات پالایشگاهی «الدوره» در جنوب شرقی شهر بغداد از برگزاری نشست سران غیرمتعهد‌ها جلوگیری کند.

به همین منظور تحریریه سیاسی ، با امیر سرتیپ دوم «رضا رمضانی» یکی از هم‌دوره‌های شهید دوران «قهرمان حمله ۳۰ تیر به پالایشگاه الدوره بغداد» به قرار زیر به گفت‌وگوی تفصیلی نشسته است

امیر رمضانی
شجاعت، مردانگی و مردم‌شناسی «دوران»
میزان: برای شروع گفت‌وگو از ویژگی‌ها و خصوصیات برجسته و بارز شهید دوران برای ما بگویید.
امیر رمضانی: شهید دوران»د اوطلب انجام هر نوع ماموریتی بود. گاهی پیش می‌آمد که او را برای استراحت به یک پایگاه هوایی دیگر منتقل می‌کردند، اما خودش شرایط را به نحوی مهیا می‌کرد که باز هم در پایگاه جدید، بیشترین فعالیت‌های عملیاتی و ماموریتی را داشته باشد. مردانگی و جذبه زیاد، ویژگی بارز دیگر شهید دوران بود. دوستان و نزدیکانش بذله‌گویی چندانی از او ندیده بودند. شجاعت، وطن‌دوستی و مردم‌شناسی شهید دوران در مرتبه بسیار بالایی قرار داشت. او نسبت به دین و مردم خود اشراف کامل پیدا کرده بود و برای همین حاضر بود که جان خود را برای آن‌ها تقدیم کند. دوستانی که با شهید دوران پرواز مشترک داشته‌اند تعریف می‌کنند که او اگر آخرین تیر و فشنگ خود را در آن طرف خاک خالی نمی‌کرد امکان نداشت وارد مرز خودمان شود.

می‌توانست پلاتین‌های پایش را بهانه کند اما نکرد
میزان: در نقل‌قول‌هایی که از خلبانان هم‌دوره‎‌ای شهید دوران وجود دارد، تاکیدات فراوانی بر پیگیری بسیار زیاد این شهید برای انجام ماموریت‌ها علیه ارتش بعث عراق وجود دارد. در این مورد هم توضیح دهید.
امیر رمضانی: شهید دوران به خوبی درک کرده بود که یک نظامی است و اولین وظیفه یک نظامی، حفاظت و حراست از خاک و ناموس مردم کشورش است. او علی‌رغم اینکه چندی قبل از شروع جنگ تحمیلی، تصادف شدیدی داشت و یکی از پاهایش پُر از پلاتین شده بود و خیلی راحت می‌توانست با این بهانه در ماموریت‌ها شرکت نکند، اما همواره داوطلب اول انجام ماموریت‌ها بود. حتی قبل از آنکه ماموریت جدیدی طرح‌ریزی شود به فرماندهان ارشد خود سفارش می‌کرد که «در ماموریت بعدی هرکجا که می‌خواهد صورت بگیرد نام من در فهرست خلبانان قرار دهید».

خلبان‌هایی که کنار گذاشته شدند اما برگشتند
میزان: مقوله «داوطلب بودن برای انجام عملیات» در همه رده‌های نیرو‌های مسلح وجود دارد. این ویژگی تا چه اندازه در نیروی هوایی برجسته بود؟
امیر رمضانی: همه خلبانان نیروی هوایی که من آنها را می‌شناختم، به شدت داوطلب انجام ماموریت بودند. اجازه بدهید چند نمونه خاص ذکر کنم. «چنگیز سپهر»، «حسین دل‌حامد» و «غفور جدی اردبیلی» از جمله شهدای نیروی هوایی ارتش در دفاع مقدس بودند که با مشاهده تهاجم وحشیانه صدام به خاک کشورمان، برای حضور در ماموریت‌ها داوطلب شدند و خوشبختانه مجددا به نیروی هوایی برگشتند. آن زمان نیروی هوایی به تخصص این خلبانان نیاز فراوانی داشت. این خلبان‌ها انصافا تا پای جان برای سربلندی میهن خود تلاش کردند.

نباید همراهی کشور‌های غیرمتعهد را از دست می‌دادیم
میزان: برگردیم به سراغ عملیات غرورآفرین بمباران پالایشگاه «الدوره». از ابتدا شروع کنیم. چه شد که صدام در آن شرایط خاص تصمیم گرفت میزبان اجلاس غیرمتعهد‌ها در بغداد باشد؟
امیر رمضانی: عملیات ناامن جلوه دادن بغداد در ۳۰ تیر سال ۶۱ و در شرایطی انجام شد که عملیات‌های غرورآفرین طریق‌القدس، فتح‌المبین و بیت‌المقدس به صورت متوالی انجام شده بود و ما توانسته بودیم خرمشهر را آزاد کنیم. در آن مقطع تنها بخش‌های محدودی از خاک ما در اختیار صدام بود و او مجبور بود به خاطر دفاع از بصره، از آن مناطق محدودی که در اختیار داشت به شدت حراست کند تا آن مناطق مجددا توسط رزمندگان ما آزاد نشوند. به لحاظ سوق‌الجیشی صدام در آن مقطع هیچ حرفی برای گفتن نداشت. او که بعد از «جمال عبدالناصر» داعیه رهبری جهان عرب را داشت، آمده بود ۳ روزه خوزستان را فتح کند و در عرض چند روز نظام ما را ساقط کند، اما طولی نکشید که فهمید که همه رجزخوانی‌هایش نزد سران کشور‌های عربی پَرپَر شده است. در چنین شرایطی صدام به دنبال یافتن راه‌حلی بود تا وجهه سیاسی از دست رفته خود را بازگرداند و بهترین راه را برگزاری اجلاس جنبش کشور‌های غیرمتعهد در بغداد دانست. تمام تلاش خود را برای گرفتن این میزبانی در سازمان ملل انجام داد و سرانجام موفق شد. صدام، هم می‌خواست نشان دهد بغداد ناامن نیست و ایران جرات نفوذ به دیوار آهنینی که او دور بغداد کشیده را ندارد و هم قصد داشت با تبلیغات گسترده‌ای که در پی برگزاری این اجلاس برای خودش انجام می‌دهد، وجهه از دست رفته‌اش در میان کشور‌های عربی را دوباره به دست بیاورد. ما تحت هر شرایطی نباید اجازه برگزاری این اجلاس در بغداد را می‌دادیم. در آن شرایط که بلوک غرب و شرق علیه ما بودند و به هر شکل ممکن صدام را حمایت می‌کردند، ما نباید همراهی کشور‌های غیرمتعهد را از دست می‌دادیم.

دیوارآهنین بغداد «غُلو» نبود
میزان: آیا دیوار پدافندی بغداد که صدام آن را با دیوار مسکو مقایسه می‌کرد، صرفا یک «غُلو» بود؟
امیر رمضانی: به هیچ‌وجه؛ دیوار آهنین بغداد که صدام دائما به آن می‌نازید یک غلو نبود. این دیوار بسیاری از پرنده‌های هوایی ما را زده بود. پدافند شوروی در بغداد مستقر بود. این سامانه پدافندی در آن زمان مستحکم‌ترین قدرت پدافندی بود. ما ۲۲ شهید خلبان داریم و ۱۲۰ هواپیمای ما با آسیب‌های فراوان پس از انجام عملیات به پایگاه‌های داخل کشور بازگشته‌اند و این نشان می‌دهد که قدرت پدافندی عراق بسیار بالا بوده است.

نامه مهم ولایتی به رئیس جمهور وقت
میزان: سیر تصمیم‌گیری برای حمله به پالایشگاه الدوره بغداد چگونه بود؟

امیر رمضانی: در ابتدای تیر ماه سال ۶۱ آقای ولایتی به رئیس جمهور وقت نامه می‌نویسد و می‌گوید «هم‌اکنون نمایندگان عراق در سازمان ملل در حال رایزنی برای حضور نفرات تشریفاتی و امنیتی کشور‌های غیرمتعهد در بغداد هستند و می‌دانید که اهمیت تشکیل این کنفرانس در بغداد برای صدام همانند حفظ خرمشهر برای اوست». ولایتی در ادامه این نامه می‌نویسد «تمام تلاش‌های سیاسی ما برای جلوگیری از این اقدام تاکنون به نتیجه نرسیده و تنها یک راهکار نظامی می‌تواند جلوی این اقدام را بگیرد».
دقیقا عین قوانین جنگ را پیاده کردیم
میزان: چرا نیروی هوایی برای انجام این ماموریت مهم انتخاب شد؟
امیر رمضانی: یک راهکار نظامی ما این بود که یک گروه کماندویی از بچه‌های ما خودشان را به نحوی به بغداد برسانند و در آنجا یک عملیات ایذایی انجام دهند، اما نظام جمهوری اسلامی ایران اهل خرابکاری و انجام عملیات ایذایی نبود. یک راهکار دیگر، انجام حمله زمینی از سمت قصر شیرین به سمت بغداد بود، این مسیر با آنکه کوتاه‌ترین مسیر زمینی میان دو کشور بود، اما به دلیل آنکه یک دشت وسیع بر سر راه آن وجود داشت امکان تلفات دادن نیرو‌های خودی در آن دشت بالا بود و به همین جهت این گزینه نیز از میان گزینه‌های مطرح شده حذف شد. ضمن اینکه ما در آن زمان موشک زمین به زمین نداشتیم که با آن بغداد را بزنیم. البته موشک‌های کوتاه‌برد «فراگ» ما از دزفول به سمت عراق شلیک می‌شدند، ولی این موشک‌ها برای شهر‌های بزرگ عراق پاسخگو نبود. در نهایت تنها راهکار نظامی باقیمانده، حمله هوایی به بغداد شد. ما در جریان این عملیات نظامی دقیقا عین قوانین جنگ را پیاده کردیم و به هیچ نیروی غیرنظامی یا ساختمان شخصی آسیب نرساندیم. ما پالایشگاه الدوره عراق را زدیم.

خبرنگاران خارجی باید متوجه ماجرا می‌شدند
میزان: دلایل استراتژیک بودن موقعیت پالایشگاه الدوره چه بود؟
امیر رمضانی: پالایشگاه الدوره به پایگاه هوایی «الرشید» بغداد بسیار نزدیک بود و ما می‌خواستیم ناتوانی نیروی هوایی عراق در دفاع پدافندی از این شهر به اثبات برسانیم ضمن اینکه با ایجاد اختلال در تأمین سوخت شهر بغداد و نیز ایجاد و دود و آتش قابل رؤیت برای خبرنگاران خارجی، توان هر نوع پرده‌پوشی را از رژیم عراق بگیریم. اگر ما یک پایگاه کم اهمیت‌تر را می‌زدیم ممکن بود خبرنگاران عراقی و همچنین خبرنگاران بین‌المللی حاضر در عراق متوجه موضوع نشوند.

طرح‌های مختلف حمله به پالایشگاه الدوره
میزان: با توجه به قدرت دیوار پدافندی عراق که درباره آن صحبت کردید، آیا انجام ماموریت توسط تنها ۲ هواپیما یک ریسک نبود؟
امیر رمضانی: نه، ما مطمئن بودیم با همان ۲ هواپیما قادر به شکستن دیوار بغداد هستیم. طرح‌ریزی‌های مختلفی برای حمله به بغداد صورت گرفت در برخی از این طرح‌ها ۲۰ جنگنده برای شکستن دیوار پدافندی بغداد در نظر گرفته شد و در برخی از طرح‌ها ۱۰ جنگنده. ما می‌دانستیم در دفاع چند لایه پدافندی عراق، احتمال مورد اصابت قرار گرفتن هواپیما‌های ما بالاست. کماآنکه همان دو هواپیمایی هم که این عملیات را انجام دادند به شدت مورد اصابت قرار گرفتند. در نهایت تصمیم بر این شد که، چون هدف ما صرفا «ناامن‌سازی بغداد» است نیازی به شرکت ۱۰ یا ۲۰ فروند جنگنده در این عملیات نیست و تنها دو فروند هواپیما نیز می‌توانند این هدف ما را به سرانجام برسانند. ما کار کمی را به کار کیفی تبدیل کردیم. بهترین خلبان‌هان فراخوانده شدند. «عباس دوران»، «اکبر توان‌گریان»، «محمود اسکندری»، «منصور کاظمیان»، «ناصر باقری». این خلبانان به نحو کامل توجیه عملیاتی شدند.

اصابت بی‌نهایت ترکش به هواپیما
میزان: هواپیمای مرحوم محمود اسکندری که در این عملیات حضور داشت، با چه اوضاع و احوالی به کشور برگشت؟
امیر رمضانی: هر دو هواپیمای ما در حین رفتن به سمت بغداد و در آسمان بغداد با پدافند سنگین عراق مواجه شده و مورد اصابت قرار گرفتند. موقع بازگشت هواپیمای مرحوم اسکندری به کشور، هنگامی که تعداد ترکش‌های اصابت کرده به آن شمارش شد، گفته نشد که این هواپیما ۱ یا ۲ یا ۱۰ یا ۲۰ ترکش خورده، گفتند «بی‌نهایت ترکش به هواپیما اصابت کرده است». حتی ترکش به کلاه خلبان دوم هواپیمای مرحوم اسکندری هم اصابت کرده بود.

ارتفاع ۱۰ تا ۲۰ متری هواپیما‌ها از سطح زمین
میزان: اصابت ترکش به کلاه این خلبان به خاطر پرواز در ارتفاع پایین بود؟
امیر رمضانی: بله، حرکت هواپیما‌های عباس دوران و محمود اسکندری آنقدر شجاعانه و با ارتفاع پایین بود که پدافند عراق حتی توانسته بود از ارتفاعات بالای بغداد هم تیرباران را انجام دهد. پایین بودن ارتفاع پرواز به این دلیل بود که رادار‌ها و موشک‌های عراقی نتوانند هواپیما‌ها را شناسایی و مورد اصابت قرار دهند. ارتفاع پرواز بین ۱۰ تا ۲۰ متر از سطح زمین بود.

یَلی به نام محمود اسکندری
میزان: حیف است که از محمود اسکندری و دلاوری‌های او در جنگ برای ما نگویید. اگر اطلاعات بیشتری از ایشان دارید به ما بگویید.
امیر رمضانی: محمود اسکندری برای خودش یک یَلی بود. او نفر دوم حمله به اچ ۳ بود. پس از آنکه هواپیمای شهید خضرایی در جریان حمله به اچ ۳ آسیب دید و مجبور شد برای انجام تعمیرات در سوریه فرود اضطراری داشته باشد عراقی‌ها تمام زورشان را زدند که این هواپیما به ایران برنگردد. آن‌ها تمام تدابیر را اندیشیده بودند. حتی نقشه چسبیدن جنگنده به پایین یک هواپیمای مسافربری از سوریه به مقصد ایران هم لو رفته بود و نشد که انجام بشود. در چنین شرایطی محمود اسکندری شجاعانه در کابین خلبانی این هواپیمای جنگنده نشست و به پرواز درآمد و از شمال بغداد عبور کرد و هواپیما را در پایگاه هوایی همدان بر زمین نشاند. این دلاوری در شرایطی انجام شد که پدافند عراق به‌شدت هواپیما را تیرباران می‌کرد. محمود اسکندری کسی بود که در اوج بمباران پدافندی عراقی‌ها در جریان عملیات بیت‌المقدس، قدرتمندانه و داوطلبانه در کابین خلبانی هواپیما نشست و آن پل معروف ارتش بعث در نزدیکی جزیره ام‌الرصاص را بمباران کرد. این پل را عراقی‌ها نگه داشته بودند تا اگر خرمشهر را از دست دادند از طریق آن به خاک عراق برگردند. داغ‌هایی که محمود اسکندری بر دل صدام گذاشت، فراموش نشدنی هستند.

ماجرای ایجکت منصور کاظمیان از هواپیما
میزان: منصور کاظمیان که آن روز در کابین عقب هواپیمای شهید دوران قرار داشت، چگونه از هواپیما ایجکت کرد؟ امیر رمضانی: بله، منصور کاظمیان آن روز از هواپیما ایجکت کرد و به مدت ۱۰ سال اسیر صدامی‌ها بود. او که آن روز در کابین عقب هواپیمای شهید دوران قرار داشت نقل می‌کند که «در آن شرایط سخت و حساس که هواپیما به شدت مورد اصابت قرار گرفته بود و موتور سمت چپ جنگنده آتش گرفته بود، شهید دوران یک ساختمان را به من نشان داد و گفت به نظر من این یک ساختمان به احتمال زیاد همان ساختمان برگزاری اجلاس است و حالا که نمی‌توانیم با این وضعیت به ایران برگردیم بهتر است باز هم ایجاد ناامنی کنیم». صحبت‌ها و کشمکش‌های منصور کاظمیان و عباس دوران برای ایجکت کردن از هواپیما چند لحظه‌ای ادامه داشت. کاظمیان می‌گوید من در یک لحظه نفهمیدم که آیا حرارت موتور آتش گرفته سمت چپ هواپیما به صندلی من منتقل شد و موجب ایجکت شدن من شد یا اینکه شهید دوران من را ایجکت کرد.

دوران نمی‌خواست اسیر عراقی‌ها شود
میزان: این صحت دارد که شهید دوران اعلام کرده بود به هیچ وجه در خاک عراق ایجکت نمی‌کند؟
امیر رمضانی: بله، آن‌طور که نقل شده شهید دوران بار‌ها به هم‌کابینی‌های خود گفته بود که من تحت هیچ شرایطی در خاک عراق نمی‌پَرَم (از هواپیما ایجکت نمی‌کنم). او به هیچ‌وجه نمی‌خواست اسیر عراقی‌ها شود.

عملیات ۳۰ تیر ۶۱ استشهادی نبود
میزان: این عملیات را می‌توان یک عملیات استشهادی قلمداد کرد؟
امیر رمضانی: خیر، این عملیات با هدف استشهادی انجام نشد بلکه هدف ما شکستن دیوار هوایی چند لایه عراق بود که موفق هم شدیم. شهادت دلاورانه شهید دوران در جریان عملیات پیش آمد و اتفاقا ما را بیشتر به اهداف‌مان نزدیک کرد.

تمام اهداف عملیات محقق شد
میزان: آیا ما توانستیم از انجام این عملیات به اهداف از پیش ترسیم شده خود دست پیدا کنیم؟
امیر رمضانی: ما در جریان این حمله به تمام اهداف از پیش تعیین شده خودمان رسیدیم. هم بغداد را ناامن جلوه دادیم هم از دیوار پدافندی عراق با هر سختی که بود عبور کردیم و هم پالایشگاه الدوره را زدیم. ضمن اینکه برگزار نشدن اجلاس غیرمتعهد‌ها در عراق که به موجب این عملیات حاصل شد پیروزی بسیار بزرگی برای جمهوری اسلامی ایران در عرصه سیاسی بود

این ۵۷ نفر

روایت مسکوت 57 خلبان و افسر مفقودالاثر ارتش جمهوری اسلامي ایران در زندان‌های امنیتی عراق

اسارت را ادامه‌ جنگ پنداشتیم و مبارزه را ادامه دادیم و به همین دلیل 3586 روز معادل 117 ماه در زندان‌های ابوغریب و الرشید عراق به صورت مخفی و بی‌هیچ رابطه‌ای با صلیب سرخ جهانی و ایران و بدون هیچ اطلاعی از خانواده و زن و فرزند نگهداری شدیم.

به گزارش خبرنگار ویژه‌نامه دفاع مقدس باشگاه خبرنگاران؛ پس از پیروزی انقلاب اسلامی، هدف رژیم بعث عراق مبنی بر اینکه اوضاع بی‌ثبات جمهوری اسلامی ایران برای حمله مناسب است با تمایل قلبی آمریکایی‌ها تلاقی پیدا کرد؛ براین اساس نقطه مشترک اهداف و استراتژی عراق، آمریکا و هم‌پیمانانش برای سرنگونی نظام جمهوری اسلامی متمرکز شد.

با تهاجم همه‌جانبه ارتش بعث عراق به خاک جمهوری اسلامی ایران در 31 شهریور 1359 این نظام نوپا، ناخواسته درگیر طولانی‌ترین و نابرابرترین جنگ قرن بیستم شد.

البته تفاوت عمده جنگ ایران با سایر جنگ‌های دنیا، از نامش پیداست؛ جنگ ما، جنگی مقدس بود. این نام، به این علت بر این جنگ گذاشته شد که اولاً ناخواسته و تحمیلی از سوی یک کشور متجاوز و در شرایطی کاملا نابرابر به کشورمان تحمیل شد؛ ثانیا، هدف رزمندگان این جنگ از شرکت در آن، تنها به اهداف وطن‌پرستانه و یا شرکت در جنگ از سر وظیفه، همانند سایر جنگ‌های دنیا خلاصه نمی‌شد. از همین روی جنگ ما «دفاع مقدس» نام گرفت.

«8 سال دفاع مقدس مردم ایران» پر است از خاطرات، درس‌ها،‌ عبرت‌ها و داستان‌هایی که از آنها در کتاب‌ها، نشریات و سایر رسانه‌ها نقل شده است؛‌ اما بنظر می‌رسد هنوز بخش عمده‌ای از روایت‌های سال‌های ایستادگی و دفاع در سینه‌ها پنهان مانده است...

روایت «57 نفر» از رزمندگان دفاع مقدس که 10 سال نه در اردوگاه اسرا، بلکه در مخوف‌ترین زندان‌‌های عراق بدون نظارت صلیب سرخ جهانی به صورت مفقودالاثر دربند بوده‌اند،‌ از جمله ناگفته‌های دفاع مقدس است که تاکنون در هیچ کتاب، فیلم، نشریه یا مستندی از آن روایت نشده‌است؛‌ روایتی که نقل آن پر است از نکات درس‌آموز و عبرت‌دهنده از مردانی که 10 سال از بهترین سال‌های عمر پربركتشان را در راه اعتلاي اسلام و انقلاب عزيز خالصانه و عاشقانه دادند و تحت سخت‌ترين شكنجه‌هاي بعثيون پاي انقلاب ايستاد و هرگز از ايمان و آرمانشان دست برنداشت.

برای روایت داستان «این 57 نفر» ضروری است که یادآوری شود در آغازین روزهای جنگ تحمیلی، پیش از آنکه نیروهای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و بسیج مردمی، آمادگی لازم برای حضور در جبهه‌های جنگ را پیدا کنند،‌ این نیروهای "ارتش جمهوری اسلامی ایران" بودند که به دلیل آمادگی و تخصصی که داشتند به عنوان اولین گروه‌ها خود را به سنگر‌های زمینی و هوایی دفاع مقدس رساندند.

امير سيدعبدالرحيم موسوي، جانشين فرمانده كل ارتش درباره حضور ارتش جمهوری اسلامی در اولین ساعات آغاز جنگ تحمیلی عراق علیه ایران می‌گوید: «ساعت 2 بعدازظهر 31 شهريور 59 عراق به ايران حمله كرد. 3 ساعت پس از گذشت آغاز جنگ، پايگاه شعيبيه و پايگاه كوت عراق توسط نيروي هوايي ارتش كشورمان درهم كوبيده شد.

10 ساعت بعد از آغاز جنگ يعني اولين دقايق بامداد روز اول مهر، عمليات معروف كمان 99 با 140 فروند هواپيما انجام شد. افرادي كه متخصص عمليات هوايي هستند، مي‌دانند اين عمليات چه معجزه بزرگي است، زيرا اين هواپيماها از پايگاه‌هاي مختلف برخاسته بودند و با وضعيتي كه كشور ما پس از انقلاب با آن درگير بود و سازمان‌ها انسجام لازم خود را به دست نياورده بودند، انجام چنين عملياتي واقعا با عنايت خداوند انجام شد. در اين عمليات 600 هزار پوند بمب در بخش‌هاي حساس و راهبردي عراق ريخته شد.

در روز دوم مهر ماه با انجام 30 سورتي پرواز، 71 هزار پوند مهمات برخي از پل هاي استراتژيك عراق را نابود كرد. در تاريخ سوم مهر ماه با انجام 30 سورتي پرواز، با 357هزار پوند مهمات، پالايشگاه ها و مركز استخراج و تلمبه خانه‌هاي نفتي عراق بمباران شدند. 6 مهرماه نیز عمليات پشتيباني و نجات تيپ 2 زرهي و گروه رزمي 37 و 138 توسط نيروي هوايي ارتش انجام شد و 698 هزار پوند بمب و موشك در آنجا بر روي دشمن ريخته شد»(1).

این تنها‌ گوشه‌ای از حضور مقتدرانه "ارتش" برای دفاع از خاک جمهوری اسلامی در اولین ساعات آغاز جنگ بود؛ اما در اینجا باید به "نیروهای ژاندارمري" نيز كه ديگر كسي آنها را با آن نام نمي‌شناسد اشاره کرد. «نیروهای ژاندارمری از جمله نیروهای تاثیرگذار در جنگ تحمیلی بودند که کمتر از آنها سخن گفته شده است. این گروه در آن زمان به خصوص در جبهه‌هاي جنوب بسيار مقاومت كردند و جنگيدند و حتی قرارگاهي كه در منطقه آبادان براي هدايت جنگ وجود داشت توسط سرهنگ فروزان (آن زمان فرماندهي ژاندارمري را بر عهده داشت) تشكيل شد»(2).

«این 57 نفر» نیز که در همان روزهای ابتدایی جنگ پس از انجام عملیات‌های مقتدرانه‌ (که به گوشه‌ای از آنها اشاره شد)، به اسارت دشمن (به صورت مفقودالاثر) درآمدند، 25 نفر از خلبان ارتش جمهوری‌اسلامی و بقيه از نيروي زميني و دريايي ارتش و تعدادی از نيروهاي ژاندارمري و شهرباني سابق بودند.

امیر خلبان عبدالمجید فنودی، امیر خلبان جمشید اوشال، امیر خلبان سیداسدالله میرمحمدی، سرهنگ خلبان ابراهیم باباجانی، خلبان فرشید اسکندری، خلبان احمد سهیلی، خلبان شروين، مرحوم خلبان حسين مسي و تیمسار انصاری از جمله این 57 نفر هستند که در زندان‌های امنیتی بغداد از جمله ابوغریب و الرشید 10 سال مفقودالاثر بوده‌اند؛ البته در سال‌های پس از آزادی نیز روایت ایثارگری آنها در خاکریز‌های آن سوی مرز همچنان مفقودالاثر است.

در ادامه قسمت‌های کوتاهی و عبارت بهتر "کمتر از قطره‌ای از اقیانوس 10 سال استقامت و جوانمردی این 57 نفر" در زندان‌های امنیتی عراق را می‌خوانید:

امیر خلبان بازنشسته سیداسدالله میرمحمدی درباره نحوه اسارت می‌گوید: «من به همراه 56 نفر از افسران خلبان، هوانیروز و پشتیبانی رزمی نیروهای مسلح ارتش و ژاندارمری در اوائل جنگ تحمیلی به فرمان امام لبیک گفتیم و توفیق حضور در رده‌ جلویی منطقه‌ نبرد را پیدا کردیم و اکثرمان به شدت مجروح و تقدیرمان اسارت شد. اسارت را ادامه‌ جنگ پنداشتیم و مبارزه را ادامه دادیم و به همین دلیل 3586 روز معادل 117 ماه در زندان‌های ابوغریب و الرشید عراق به صورت مخفی و بی‌هیچ رابطه‌ای با صلیب سرخ جهانی و ایران و بدون هیچ اطلاعی از خانواده و زن و فرزند نگهداری شدیم.»

این درحالیست که بر اساس کنوانسیون ژنو، دستگیری، نگهداری و آزادی اسرای جنگی،‌ دارای حقوق و مقررات است، اما این کنوانسیون برای رژیم تجاوزگر عراق که بدون هیچ دلیلی خاک ایران را مورد تجاوز قرار داه بود، نمی‌توانست بازدارنده باشد.

بنابراین گرچه براساس مادۀ 97 فصل سوم این کنوانسیون «اسیران جنگی را در هیچ موردی نباید برای اجرای مجازات‏‌های انتظامی به مؤسسات تأدیبی (زندان ـ توقیف‏گاه نظامی ـ زندان محکومیت اعمال شاقه و غیره) انتقال داد بلکه باید در اردوگاه نگهداری شوند»، اما رژیم بعث عراق به مدت 10 سال 57 نفر از نیروهای متخصص و افسران ارتش را به صورت مفقودالاثر در زندان‌های امنیتی عراق تحت سخت‌ترین شکنجه‌های روحی و جسمی دربند کرده بود.

امیر خلبان عبدالمجید فنودی درباره زندان‌ ابوغریب می‌گوید: «زندان ابوغريب همان زنداني است كه خود عراقي‌ها بعد از اين كه آمريكايي‌ها به آن ها حمله كردند فقط يك سال دوام آوردند بعد از يك سال دنيا عليه آمريكا و شرايط غيرانساني آنجا اعتراض كرد. يعني وضع به گونه‌اي بود كه عراقي‌ها هم طاقت نياوردند اما خودشان سه سال همان رفتار و بدتر از آن را با ما داشتند. واقعيت مطلب اين است كه اگر من تا فردا صبح هم از زندان ابوغريب براي شما بگويم امكان ندارد شما يك مقدارش را بتوانيد درك كنيد. فقط زماني مي توانيد درك كنيد كه از نزديك برويد زندان ابوغريب را ببينيد تحت همان شرايط تا متوجه شويد ابوغريب يعني چه!؟ ما شرايط و وضعيت خاصي در آنجا داشتيم و سعي كرديم تا حد ممكن شرايط خودمان را بر دشمن تحميل كنيم و نگذاريم روحيه مان را بشكنند».

امیر خلبان جمشید اوشال از همراهان عبدالمجید فنودی درباره زندان ابوغریب در زمان رژیم بعث می‌گوید: «زندانیان امنیتی در این زندان نگه‌داری می‌شدند؛ خانواده‌هایی چون حکیم، صدر و ... نیز در این زندان بودند».

امير فنودي درباره علت مفقودالاثر بودن این 57 نفر و نگهداریشان در "زندان" می‌گوید: «همه ما ارتشي بوديم و مهم‌ترين دليلي كه ما را به ابوغريب بردند و آن‌طور شكنجه كردند و ده سال خانواده‌هايمان از ما بي خبر بودند و حتی برای ما مجالس ترحیم گرفته بودند اين بود كه ما عاشق امام خميني(ره) بوديم. ما عاشق اسلام و ايران بوديم و به دشمن اطلاعات نداديم. آنها مي‌خواستند همان كاري كه در آخر جنگ شد و منافقين و ستون پنجم دشمن خيانت كردند و اطلاعات ايران را به دشمن دادند و عمليات فروغ جاويدان (اين عمليات همان عملياتي بود كه به عمليات پيروزمند مرصاد منتهي شد) همان كار را ما در روز اول بكنيم. مي‌خواستند ما استعداد نظامي و اطلاعات محرمانه كشور را بدهيم. ما هم مقاومت كرديم و نگفتيم. نه تنها من همه 57 نفر ما اين گونه بودند همه ما ارتشي بوديم و آنها فكر مي‌كردند ما همان ارتش شاه هستيم و همكاري مي‌كنيم، اما وقتي مقاومت ما را ديدند دست به شكنجه‌هاي وحشيانه زدند كه انفرادي كمترين آنها بود من يك سال و نيم آسمان را نديدم».

امیر اوشال درباره این زندان‌های انفرادی عراق می‌گوید: «ما 19 نفر از این 57 نفر به مدت یک سال ‌و نیم آفتاب ندیدم. پس از آنکه بعد از این یک سال و نیم اجازه حضورمان در یک حیاط کوچک آفتابگیر داده شد، طاقت تحمل آفتاب را نداشتیم. حالت تهوع و بی‌هوشی به بچه‌ها دست داد. رنگ‌ها پریده و قیافه‌ها تغییر کرده بود؛ پس از حدود 10 دقیقه تحمل نور آفتاب را نداشتیم دوباره به همان سلول‌ها بازگشتیم».

امیر خلبان میرمحمدی در روایتی از آن روزها می‌گوید: «بارها در شرایط سخت برای مظلومیت اسرای کربلا گریه کردیم، نه برای حال و روز خودمان. دستبندها در ورم دست‌ها گم و بدن عفونی شده بود. به ظاهر روزگار سختی بود. دو ماهی گذشت. شبی دشمن اعلام کرد که قصد تعویض زندان را دارد. برای همین قصد باز کردن دستبندهای زنگ‌زده را داشتند اما دستبند با کلید باز نشد؛ زیرا بر اثر چرک و خون زنگ‌زده بود. ارّه آوردند و دستبند را بریدند. لحظه‌ بریدن ارّه بخشی از مچ دستم را هم بریدند. از آن همه زخم دستبند در طول دو ماه دردی احساس نکردم ولی درد بریدن دست به وسیله‌ ارّه را احساس کردم؛ چرا که آن‌ها برای خدا بود و این یکی برای راحتی خودم! تلاوت آیات کریمه‌ «فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً؛ إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً» در لحظه‌های سخت آرامش‌بخش بود. این آیات که گاه در نماز صدها بار تکرار می‌شد، امنیت را در لابه‌لای همه‌ی سختی‌ها برای ما به بار می‌آورد.»

سرهنگ ابراهیم باباجانی از دیگر خلبانان دربند رژیم صدام و از همراهان جمشید اوشال و عبدالمجید فنودی درباره شکنجه‌هایی که در آن سال‌ها تحمل کرده‌اند می‌گوید: «در کنار شکنجه‌های جسمی، بیشتر شکنجه‌ها روحی بود؛ برای مثال مدتی را که در سلول انفرادی بودیم یک هواکش داشت که از آن هواکش به صورت مداوم صداهای مختلف از جمله صدای شکنجه، فریاد، موسیقی، قرآن، اذان و... با هم ترکیب شده و پخش می‌شد».

امیر فنودی درباره این به‌اصطلاح هواکش‌ها می‌گوید: «ما اول فکر می‌کردیم دیوانه شده‌ایم که این صداها را می‌شنویم؛ اما بعد از آنکه از سلول انفرادی بیرون آمدیم و با بقیه دوستان صحبت کردیم متوجه شدیم همه این صدا را شنیده‌اند».

امیر خلبان میرمحمدی در بیان خاطراتش اشاره می‌کند: «یک شب در حدود ساعت 10 ، اعلام کردند به اعدام محکوم شده‌ایم و گفتند که اول سحر حکم را اجرا خواهند کرد. آن شب، بهترین شب زندگی‌مان بود. به راز و نیاز با خدا پرداختیم و بسیار خوشحال بودیم. قرآن خواندیم، العفو گفتیم، شب قشنگی بود. با دعا و نیایش به استقبال سحر رفتیم تا این‌که صدای آوای بلبلان درختان خرما مرا به خود آورد و معلوم شد که نزدیک طلوع آفتاب است و دشمن مثل بقیه قول‌هایش دروغ گفته است! حکم اعدام اجرا نشد؛ من ماندم و حسرت شهادت».

این آزاده ادامه می‌دهد: «سی‌وشش ساعت از هیچ کس خبری نشد. بعد از آن شکنجه‌گرهای دشمن آمدند و اعلام کردند که به حبس ابد همراه با شکنجه محکوم شده‌ایم. آه از نهادمان برآمد. نه به خاطر سختی‌های شکنجه، بلکه به علت عدم ثبت‌نام در لیست شهدا. راضی به رضای خدا بودیم و تسلیم قضای او. با تلاوت آیه‌ی مبارکه‌ »فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى‌ نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ» به ذکر خدا مشغول شدیم. روزها و شب‌های سختی را گذراندیم اما نه تلخ بلکه شیرین به حلاوت عسل».

«این 57 نفر» دو سال پس از پایان 8 سال جنگ تحمیلی، همچنان دربند رژیم بعث عراق بودند و پس از آنکه صدام در 24 مرداد 1369 اعلام کرد قصد تبادل اسرا را دارد و دو روز دیگر اسرای ایرانی را آزاد می‌کند، این گروه 57 نفری به دلیل مفقودالاثر بودن جزو آخرین گروه ‌‌از رزمندگان ایرانی در چنگال رژیم بعث عراق در 24 شهریور 1369 به خاک جمهوری اسلامی ایران بازگشتند.

1) گفتگو با امير سرتيپ عبدالرحيم موسوی منتشر شده در سایت مرجع هوانوردی و هوافضای پارسی

2) همان

کدام خلبان اولین بار عراق را بمباران کرد؟

کدام خلبان اولین بار عراق را بمباران کرد؟

ایسنا و جام جم : جهانگیر ابن‌یمین می‌گوید: «من، خلبان اولین هواپیمایی بودم که بعد از آغاز رسمی جنگ از مرز رد می‌شدم، به جرأت بگویم هیچ ترسی نداشتم، خیلی امیدوار بودم که عملیات با موفقیت انجام شود، بلافاصله بعد از عبور از مرز با پدافند بسیار سنگین عراقی‌ها مواجه شدیم.»
متولد 1327 در تهران هستم.سال 46 دیپلم ریاضی گرفتم و می‌توانستم در رشته‌ مهندسی ادامه تحصیل بدهم، اما چون به پرواز و خلبانی علاقه‌مند بودم در نیروی هوایی ارتش ثبت‌نام کردم و در همان سال 46 موفق شدم با موفقیت آزمون‌ها و آزمایش‌ها را سپری کرده و وارد نیروی هوایی شوم.سه ماه مقدمات پرواز و دوره زبان را گذراندم و تابستان 47 به آمریکا اعزام شدم.در آنجا آموزش خلبانی دیدم و سال 49 با یکی از دوستانم انتخاب شدیم برای گذراندن دوره پرواز اف-5.بعد از گذراندن این دوره به ایران آمدم و به پایگاه همدان رفتم و با اف-5 پرواز می‌کردم تا زمانی که هواپیماهای اف-4 به ایران آمد و پرواز با این هواپیماها را انجام دادم.در چند پایگاه فعالیت داشتم. زمان انقلاب در پایگاه بوشهر بودم و از شروع تا پایان جنگ هم در این پایگاه خدمت کردم.بعد هم در پایگاه‌های دیگر حضور داشتم.

امیر سرتیپ خلبان جهانگیر ابن‌یمین در آغازین ساعات جنگ تحمیلی، با پروازی به یادماندنی از پایگاه هوایی بوشهر، به همراه سایر خلبانان نیروی هوایی ارتش، حماسه‌ای آفرید که تا ابد در تاریخ این سرزمین و در اذهان مردمان آن باقی خواهد ماند.

این قهرمان هشت سال دفاع مقدس، اولین کسی بود که با هواپیمای خود از مرز عراق گذشت و اولین بمب را بر سر صدام و صدامیان فرود آورد. این اتفاق تنها دو ساعت پس از آغاز رسمی جنگ افتاد، در شرایطی که خیلی‌ها در ایران و در جاهای دور و نزدیک حتی تا ساعت‌ها و شاید روزها متوجه این تهاجم عراق نشده بودند، ابن یمین و همرزمان او در عرض دو ساعت چنان جوابی به این تجاوز صدام دادند که وی تا پایان جنگ از آن به عنوان اتفاقی تلخ یاد می کرد.

روایت اولین بمب

امیر سرتیپ خلبان جهانگیر ابن‌یمین در همین رابطه روایت می‌کند: «در شهریورماه سال ۵۹ به عنوان خلبان شکاری پایگاه هوایی بوشهر خدمت می‌کردم که صدام آن حماقت را انجام داد و به کشور ما حمله کرد. من به عنوان فرد کوچکی در گردان ۶۱ شکاری پایگاه هوایی بوشهر، مسئولیت معاونت گردان را بر عهده داشتم.

از قبل با توجه به تحرکات و تهدیداتی که در مرز رخ داده بود، به این قضیه واقف بودیم که شاید عراق به طور رسمی به ما حمله کند. این تحرکات از حدود یک سال قبل از شهریور ۵۹ از سوی عراق آغاز شده بود، قبل از آغاز جنگ ما شهید باستانی را از دست دادیم و شهید لشکری به اسارت درآمد.

پایگاه بوشهر، در خط اول مقدم نبردهای هوایی بود، روز ۳۱ شهریور ۵۹ من در پایگاه حضور داشتم، ساعت حدود دو بعد از ظهر بود که همه خلبانان حتی آنهایی که در خانه و در حال استراحت بودند به مقر فرماندهی آمدند، از قبل طرح هایی برای مقابله با حمله احتمالی دشمن آماده کرده بودیم و یک سری هدف را در کشور عراق مشخص کرده بودیم.

قهرمانان هوایی روز اول جنگ

فرمانده پایگاه بوشهر در آن زمان شادروان دادپی بود. چون از قبل توسط ایشان درباره حمله احتمالی به مواضع عراق در صورت تجاوز به ایران توجیه شده بودیم، خیلی سریع دسته‌های پروازی شکل گرفت. من و تیمسار بختیاری و امیر سفیدروی و سرهنگ حق پرست به عنوان خلبان یکم بودیم، خلبانان دوم هم شهید روستا، امیر فضل الله امینی و قدیری مقدم بودند.

ما دنبال این بودیم که در اسرع وقت از بعثی‌ها به خاطر تجاوز به کشورمان انتقام بگیریم. بلافاصله بعد از دو ساعت گروه پروازی ما آماده شد و به سمت هواپیماها رفتیم. هدف ما «پایگاه شعیبیه» عراق در استان بصره بود که یکی از پایگاه‌های مهم و قوی عراق به حساب می‌آمد.

ساعت حدود چهار بعد از ظهر ۳۱ شهریور پرواز کردیم. دسته پروازی ما در ارتفاع بسیار پایینی حرکت می‌کرد، در نقطه‌ای نزدیکی آبادان و بعد از مرز، چون دشمن احتمال می داد که ما درصدد انتقام باشیم، پدافند خود را آماده نگه داشته بود.

ردیابی قبل از ورود به خاک عراق

من، خلبان اولین هواپیمایی بودم که بعد از آغاز رسمی جنگ از مرز رد می‌شدم، به جرأت بگویم هیچ ترسی نداشتم، خیلی امیدوار بودم که عملیات با موفقیت انجام شود، بلافاصله بعد از عبور از مرز با پدافند بسیار سنگین عراقی ها مواجه شدیم، مگر می‌شود کشوری به کشور دیگر حمله کند و تمام نیروهایش را در آماده باش کامل قرار ندهد؟ پدافند عراق هم برخلاف آنچه تصور می‌شود که آماده نبود، خیلی ما را اذیت کرد. رادارهای آنها حتی قبل از اینکه وارد کشور عراق شویم، ما را ردیابی می‌کردند.

به هر ترتیب سر وقت تعیین شده روی هدف قرار گرفتم، به سمت هدف شیرجه رفتم، از ارتفاع بالا که به سمت فرودگاه نزدیک می‌شدم، دیدم این فرودگاه با اطلاعاتی که به ما داده بودند، خیلی تفاوت داشت، چون نقشه‌ها و اطلاعات ما قدیمی بود. ولی به هر حال بمب‌هایمان را به عنوان اولین بمب‌هایی که در کشور عراق فرود می‌آید، با موفقیت در مناطق مختلف فرودگاه ریختیم.

در حال بازگشت به پایگاه بودیم که هواپیمای من مورد اصابت پدافند عراقی‌ها قرار گرفت، به حدی که کنترل هواپیما برایم بسیار دشوار شده بود، با هر زحمتی که بود هواپیما را به پایگاه رساندم و در باند فرودگاه نشاندم.

کل مجموعه نیروی هوایی با دشمن مقابله کردند

ماهیت کاری نیروی هوایی، واکنش سریع به تهدیدات است. پاسخ نیروی هوایی ارتش به شروع رسمی تجاوز دشمن تنها دو ساعت بعد از این اتفاق، معطوف به این ماهیت ذاتی نیروی هوایی است. این که من اولین بمب را در عراق ریختم مهم نیست، مهم این است که کل مجموعه نیروی هوایی، اولین و تنها ارگان رسمی بود که بلافاصله به مقابله با دشمن پرداخت و خوشبختانه توانست خواب‌های صدام برای ایران را پریشان کند و به نظر من، همه ما جزو اولین ها هستیم.»

بهترین فیلم های جنگی ایرانی

زومجی

جعفر دهقان در حال سینه خیز رفتن در فیلم پرواز در شب

۲۵. فیلم پرواز در شب

  • کارگردان: رسول ملا‌قلی‌پور
  • بازیگران: فرج‌ا... سلحشور، علی یعقوب‌زاده
  • سال انتشار: ۱۳۶۵

خلاصه داستان: گروهی از نیروهای ایرانی تحت محاصره دشمن قرار می‌گیرند و چند تن برای درخواست کمک به سمت قرارگاه می‌روند.

پرواز در شب فیلمی جنگی است که طبق ایده‌های آثار دفاع مقدسی آن سال‌های سینما پیش می‌رود. این فیلم با گره زدن روایت خود به عاشورا وارد بحث استعاره و نماد می‌شود و از این طریق درام خود را قوام می‌بخشد. پرواز در شب که عنوان پرفروش‌ترین فیلم سال ۱۳۶۵ را به خود اختصاص داد، روایتی نسبتا موقعیت‌محور دارد و داستان تعدادی رزمنده را روایت می‌کند که در محاصره دشمن گیر افتاده‌اند آنهم در شرایطی که هیچ راه ارتباطی با قرارگاه ندارند. سرانجام چهار نفر انتخاب می‌شوند که به قرارگاه بروند و خبر محاصره را به افراد آنجا بدهند.

پرواز در شب با توجه به امکانات آن سال‌های سینمای ایران از لحاظ سبک بصری و اکشن‌ها فیلمی خوب از آب درآمده بود و می‌توانست برای مخاطب آن سال‌های سینما راضی کننده باشد. فیلم تقریبا روی عناصر سبک روایی سوار است و فیلمساز سعی دارد تا اکشن را به خدمت قصه درآورد. ملاقلی‌پور بعد از اکران این فیلم گفت که این اثر نقطه عطفی در زندگی کاری‌اش محسوب می‌شود، اثری که او را دوباره سرپا نگه داشته است. ملاقلی‌پور برای ساخت این فیلم توانست جایزه بهترین فیلم را از پنجمین دوره جشنواره فیلم فجر دریافت کند.

رزمنده در حال گریه کردن در فیلم خداحافظ رفیق

۲۴. فیلم خداحافظ رفیق

  • کارگردان: بهزاد بهزادپور
  • بازیگران: کاوه خداشناس
  • سال انتشار: ۱۳۸۲

خلاصه داستان: همسر مسلم که یک جانباز شیمیایی است او را ترک می‌کند و مسلم شبانه به دیدار دوستان شهیداش می‌رود.

خداحافظ رفیق اولین قسمت از یک سه‌گانه با قسمت‌های یک لحظه رنگین‌کمان و گل شیشه‌ای به کارگردانی بهزادپور است که داستان یک جانباز شیمیایی را روایت می‌کند. او به‌همراه دوستان شهیداش همراه با موتورسیکلت در خیابان‌های تهران می‌گردند و دوستان خود را ملاقات می‌کنند. داستان فیلم در شب اتفاق می‌افتد، زمانی که همه جا سوت‌وکور است و گویی خیابان‌ها در اختیار مسلم و دوستان‌اش هستند. خداحافظ رفیق فیلمی تلخ است، تصویری از روزهای بعد از جنگ، نمایشی از زندگی آن‌هایی که در جبهه‌ها جنگیدند و تنها چیزی که نصیب‌شان شد، تنهایی، درد و بیماری بود.

ملودرامی که در فیلم به جریان می‌افتد تماشاگر را تحت تاثیر خود قرار می‌دهد و احساساتش را در دست می‌گیرد. مسلم جانبازی است که همسرش او را ترک کرده است و حتی به زحمت می‌تواند دخترش را ببیند. سرفه می‌کند، مادرش نگران و ناراحت است اما او تنها به شهادت فکر می‌کند. خداحافظ رفیق وارد ایده‌های ضدجنگ نمی‌شود و قدری نیز شعاری پیش می‌رود. مسلم خیلی راحت از مادر و دختر خود می‌گذرد و چندان اصراری به ماندن دخترش ندارد. دیالوگ‌های دوستان او شعارزده هستند و پرداخت چندانی پشت‌شان نیست.

شیرین در خیابان در حال راه رفتن در فیلم بوی پیراهن یوسف

۲۳. فیلم بوی پیراهن یوسف

  • کارگردان: ابراهیم حاتمی‌کیا
  • بازیگران: علی نصیریان، نیکی کریمی
  • سال انتشار: ۱۳۷۴

خلاصه داستان: دایی غفور که هنوز چشم به راه بازگشت فرزندش یوسف از جنگ است در فرودگاه با زنی به‌نام شیرین آشنا می‌شود که او نیز به‌دنبال برادرش می‌گردد.

بوی پیراهن یوسف از آن دسته از فیلم‌های دفاع مقدسی و جنگی است که به تبعات جنگ و آثار بعدش می‌پردازد. دایی غفور باور نمی‌کند که فرزندش یوسف کشته شده است و همچنان منتظر آمدن اوست. در همین بین زنی به‌نام شیرین از پاریس به ایران می‌آید تا برادرش خسرو را که اسیر عراقیان بوده در میان اسرا پیدا کند. فیلم به دنیای بعد از جنگ می‌رود، جائی که دیگر خبری از خاکریزها و توپ و تانک نیست و هرچه که هست، داغ سال‌های جنگی است که هنوز بر تن آدم‌ها باقی مانده است. با اینحال فیلم وارد ایده‌های ضدجنگ نمی‌شود و ترجیح می‌دهد که شبیه یک ملودرام خانوادگی رفتار کند.

دست قطع‌شده‌ی یوسف، صورت سوخته داماد دایی غفور، گریه‌های شیرین، ناراحتی‌ها و ازدواج نامزد یوسف همه‌وهمه رنج‌های آدم‌های بعد از جنگ هستند، آن‌هایی که هنوز برایشان خاکریزها تمام نشده و گویی جنگ تا ابد در زندگی‌شان ادامه دارد. این فیلم به عناصر سبک روایی اهمیت بسیاری می‌دهد و به اکشن‌های جنگی نمی‌پردازد. با اینحال فیلم در بحث شخصیت‌پردازی قدری کم می‌آورد و نمی‌تواند به‌خوبی احوالات دایی غفور را پرداخت کند. از سمتی هم نقش شیرین در فیلم چندان اثرگذار نیست.

سربازان در حال نگاه کردن در فیلم کانی مانگا

۲۲. فیلم کانی‌ مانگا

  • کارگردان: سیف‌ا... داد
  • بازیگران: فرامرز قریبیان
  • سال انتشار: ۱۳۶۶

خلاصه داستان: هواپیمایی عراقی در کانی مانگای کردستان سقوط می‌کند و یک درگیری هوایی بین نیروهای ایرانی و عراقی رخ می‌دهد.

کانی مانگا یکی از بهترین فیلم‌های جنگی تاریخ سینمای ایران است که در باکس آفیس به موفقیت بسیار خوبی رسید و توانست عنوان یکی از پرفروش‌ترین فیلم‌های دهه شصت را بدست آورد. این فیلم تا مدت‌ها رکورددار بیشترین تعداد روزهای اکران بود و تا چندین سال نیز روی پرده سینما باقی ماند. کانی مانگا همچنین در ششمین دوره جشنواره فیلم فجر توانست جایزه بهترین کارگردانی، بهترین جلوه‌های ویژه و بهترین تدوین را بدست آورد. این فیلم در زمان اکران خود سروصدای بسیاری به‌پا کرد و توانست علاوه بر راضی کردن مخاطب فیلم جنگی‌پسند توجه منتقدان را نیز به خود جلب کند.

در دهه‌ی شصت ایران که مصائب فیلمسازی کارگردانان را به ستوه آورده بود، سیف‌ا... داد نیز از این دایره خارج نبود. فیلم بخاطر کمبود امکانات سینمایی با سختی‌های فراوانی ساخته شد، امکان استفاده از هیچ جلوه ویژه گرافیکی وجود نداشت و گروه تولید مجبور بود تا همه چیز را بازساری کند. درواقع همه‌ی اتفاقات داخل فیلم واقعی هستند و در کانی مانگا اتفاقی غیرواقعی وجود ندارد. علاوه بر جلوه‌های میدانی قدرتمند فیلم، درام کانی مانگا نیز در نوع خود قابل توجه است. فیلم هم در بخش عناصر سبک بصری قابل اعتنا است و هم اینکه در نوع روایت و پیرنگ می‌تواند مخاطب را جذب خود کند.

باران کوثری در حال فرار کردن در فیلم روز سوم

۲۱. فیلم روز سوم

  • کارگردان: محمدحسین لطیفی
  • بازیگران: باران کوثری، حامد بهداد
  • سال انتشار: ۱۳۸۵

خلاصه داستان: خرمشهر در حال سقوط است و خواهر و برادری در حال ترک خانه‌شان هستند.

روز سوم ملودرامی جنگی است که براساس داستانی واقعی در زمان محاصره خرمشهر ساخته شده است. فیلم به روزهای سقوط خرمشهر برمی‌گردد و داستان خود را در سال ۱۳۵۹ روایت می‌کند. سمیره پاهایش شکسته است و نمی‌تواند فرار کند، برادرش تصمیم می‌گیرد تا او را در جائی امن از خانه مخفی کند تا در زمان مناسبی برای فراری دادن‌اش به خانه برگردد. روز سوم داستان عاشقانه‌ای را با روایتی جنگی درهم می‌آمیزد و درنهایت به‌تصویری تکان‌دهنده از جنگ می‌رسد، جائی که سمیره توسط برادرش در خاک محبوس می‌شود. تا قبل از شروع جنگ فواد و سمیره همکار بودند و فواد به خواستگاری سمیره رفته بود اما جنگ شرایط را تغییر می‌دهد و فواد به عضویت نیروهای بعث درمی‌آید.

فیلم نمایشی دنباله‌رو از آثار جنگی و دفاع مقدسی غالب در دهه‌‌ی ۶۰ است و چندان وارد ایده‌های ضدجنگ نمی‌شود. روز سوم تلفیقی از اکشن و درام است و به هر دو به یک اندازه می‌پردازد. اکشن در این فیلم از درام پیشی نمی‌گیرد و فیلمساز تمام سعی‌اش بر این است تا در خدمت قصه باشد. روز سوم در بیست‌وسومین دوره جشنواره فیلم فجر توانست سیمرغ بلورین بهترین فیلم، بهترین کارگردانی و بهترین بازیگر نقش اول زن را بدست آورد.

رسول در حال تیراندازی در فیلم تک تیرانداز

۲۰. فیلم تک‌ تیرانداز

  • کارگردان: علی غفاری
  • بازیگران: کامبیز دیرباز
  • سال انتشار: ۱۳۹۹

خلاصه داستان: رسول تک‌تیرانداز ماهری است که نیروهای عراقی در جست‌وجویش هستند. او شبی ماموریت‌اش را به خطر می‌اندازد و بعد از آن نیروهای عراقی برای گیر انداختن‌اش نقشه‌ی مهمی می‌کشند.

تک‌تیرانداز که براساس زندگی شهید عبدالرسول زرین ساخته شده است یکی از فیلم‌های مهم در سی‌ونهمین دوره جشنواره فیلم فجر بود که توانست جایزه‌ی بهترین جلوه‌های ویژه و بهترین فیلم از نگاه ملی و تماشاگران را ببرد و در دو رشته‌ی بهترین صداگذاری و بهترین صدابرداری به نامزدی سیمرغ بلورین برسد. تک‌تیرانداز با پلان‌هایی جذاب و متفاوت شروع می‌شود. نمایش باران و تاریکی مخاطب را به خود جذب می‌کند و او را به یاد نوآرهای سینمای غرب می‌اندازد. اما همین که فیلم وارد مسیر درام می‌شود، زیبایی ابتدایی خود را فراموش می‌کند و تماشاگر می‌بیند که دیگر از عناصر نوآر خبری نیست.

بخش زیادی از تک‌تیرانداز همانند فیلم دوئل و بسیاری از آثار جنگی در بکارگیری عناصر سبک بصری خلاصه شده است و فیلم در خلق قصه‌ای شخصیت‌محور چندان موفق نیست. تک‌تیرانداز با استفاده از یک فیلمبرداری جذاب، میزانسن‌های حساب‌شده و دکوپاژی قابل قبول توانسته در دل تماشاگر جای باز کند ولی اگر بخواهیم نقادانه به فیلم نزدیک شویم خواهیم دید که قهرمان قصه جائی در میان پیرنگ ندارد و فیلمساز نتوانسته قصه‌ای درخور را برای شهید عبدالرسول زرین تعریف کند و به شخصیت او نمایی قهرمانانه ببخشد.

نیروها در حال تیراندازی در فیلم هیوا

۱۹. فیلم هیوا

  • کارگردان: رسول ملاقلی‌پور
  • بازیگران: جمشید هاشم‌پور
  • سال انتشار: ۱۳۷۷

خلاصه داستان: هیوا بعد از گذشت سال‌ها از مفقودی همسرش همچنان به دنبال او می‌گردد.

هیوا در هفدهمین دوره جشنواره فیلم فجر برنده‌ی شش سیمرغ بلورین از جمله جایزه بهترین فیلم و بهترین کارگردانی شد و جمشید هاشم‌پور نیز دیپلم افتخار بهترین بازیگر نقش مرد را از آن خود کرد. فیلم حول داستان عاشقانه‌ای می‌چرخد و از بُعدی متفاوت نسبت به آنچه که در سینمای دفاع مقدس دهه ۶۰ وجود داشت به جنگ نزدیک می‌شود. هیوا شوهرش حمید را سال‌ها است که از دست داده و حال همرزم سابق حمید قصد ازدواج با او را دارد. هیوا برای پیدا کردن جسد شوهرش به مناطق جنگی می‌رود. در آنجا مرز بین واقعیت و خیال از هم گسسته می‌شود و هیوا بعد از سال‌ها تونلی را که حمید و همرزمانش در آن گرفتار بوده‌اند می‌یابد.

ملاقلی‌پور در این فیلم با ایده‌هایی نقادانه روایت عاشقانه‌اش را تعریف می‌کند. او هیوا را همچون یک قربانی به‌تصویر می‌کشد، کسی که هیچ انتخابی برای زندگی‌اش نداشته است و تنها این جبر خواهد بود که برایش تصمیم‌گیری می‌کند. خواستگار تازه‌اش نیز که حالا سفیر سنگال است برای اینکه جانباز به‌حساب بیاید، خودش‌ به‌ خودش در دوران نبرد ایران و عراق شلیک می‌کند. هیوا در میان آثار جنگی فیلمی متفاوت است. اثر دید نسبتا خوبی به واقعیت‌ها دارد و چیزی را تحریف نمی‌کند.

کاپیتان در حال نگاه کردن به اتش در فیلم جنگ نفتکشها

۱۸. فیلم جنگ نفت‌کش‌ها

  • کارگردان: مجید بزرگ‌نیا
  • بازیگران: عزت‌الله انتظامی
  • سال انتشار: ۱۳۷۲

خلاصه داستان: در بحبوحه جنگ ایران و عراق کاپیتانی ایرانی از هلند به ایران می‌آید تا کشتی‌اش را برای تجارت نفت به بازارهای جهانی برساند.

جنگ نفت‌کش‌ها اثری جنگی است که داستان‌اش در دوران جنگ ایران و عراق اتفاق می‌افتد. بیشتر سکانس‌های این فیلم روی عرشه کشتی فیلمبرداری شده است و همانطور نیز که از اسم‌اش پیداست در آن خبری از خاکریزها و سنگرهای جنگی نیست و هرچه که اتفاق می‌افتد روی آب است. جنگ نفت‌کش‌ها که براساس داستانی واقعی ساخته شده است وارد تقویم سال‌هایی می‌شود که ایران با عراق و کشورهای حاشیه خلیج فارس وارد درگیری‌‌های دریایی شده بود. مجید مظفری که در این فیلم نقش کاپیتان کشتی را بازی می‌کند از هلند به ایران بازمی‌گردد تا کشتی ایران را برای تجارت نفت به اروپا ببرد آنهم در شرایطی که از همه طرف به رویشان آتش گشوده شده است.

این فیلم با توجه به امکانات کم سینمای ایران در دهه هفتاد از لحاظ فنی اثری استاندارد است. جنگ نفت‌کش‌ها با توجه به اینکه در کشتی اتفاق می‌افتد و فیلمساز لوکیشن دیگری را برای روایت اثرش در اختیار ندارد و مجبور است در محیطی محدود درام‌اش را بسازد، اصلا خسته‌کننده نیست و خیلی هم پرتکاپو و جذاب پیش می‌رود. اما نقطه ضعف این فیلم در عدم پرداخت قهرمان‌اش است که ممکن است تماشاگر را آزار دهد. این فیلم در دوازدهمین دوره جشنواره فیلم فجر جایزه بهترین کارگردانی را بدست آورد.

الفت در حال نگاه کردن در فیلم شیار 143

۱۷. فیلم شیار ۱۴۳

  • کارگردان: نرگس آبیار
  • بازیگران: مریلا زارعی
  • سال انتشار: ۱۳۹۲

خلاصه داستان: فرزند الفت، یونس به جبهه می‌رود و او در فراغ پسرش رنج‌ها می‌بیند.

شیار ۱۴۳ برای اولین بار در سی و دومین دوره جشنواره فیلم فجر به‌نمایش درآمد، جائی که توانست توجه منتقدان و مخاطبان را به خود جلب کند. فیلم نامزد دریافت هفت جایزه سیمرغ بلورین شد که در این بین توانست سیمرغ بلورین بهترین فیلم از نگاه تماشاگران را ببرد. این فیلم نیز همانند ویلایی‌ها به درد و رنج کسانی می‌پردازد که پشت خط مقدم جبهه منتظر بازگشت عزیزانشان بوده‌اند. شیار ۱۴۳ اثری شخصیت‌محور است و داستان مادری را روایت می‌کند که در بازگشت فرزندش رنج‌ها می‌کشد و تحمل‌اش سرمی‌آید.

این روایت به‌دنبال بازگو کردن رنج جنگ است، اینکه خاکریزها هنگام نبرد تا خانه نیز می‌آیند و شاید آن‌هایی که می‌مانند درد بیشتری را از آن‌هایی که رفته‌اند تحمل می‌کنند. فیلم، بیش از هر چیز روی بازی‌های مریلا زارعی سوار است و در بعضی اوقات نیز به‌جز نمایش مصائب او چیزی برای ارائه ندارد. درواقع فیلم بیش از همه چیز با پشتوانه عناصر سبک بصری حرکت می‌کند و عملا در درام خود می‌ماند. مخاطب شاید در جاهائی حس کند که فیلمنامه شتابزده نوشته شده است و فیلمساز با هدف‌گیری احساسات او قصد سرپوش قراردادن روی این ایرادات را داشته است.

عرب نیا در حال بالا بردن پرچم در فیلم چ

۱۶. فیلم چ

  • کارگردان: ابراهیم حاتمی‌کیا
  • بازیگران: فریبرز عرب‌نیا
  • سال انتشار: ۱۳۹۲

خلاصه داستان: مصطفی چمران ماموریت پیدا می‌کند تا به کردستان برود و به درگیری‌های آنجا پایان دهد.

این فیلم که برای اولین بار در سی‌ودومین دوره جشنواره فیلم فجر به‌نمایش درآمد به نامزدی نه سیمرغ بلورین رسید که در این بین توانست پنج‌تای آن را ببرد. بابک حمیدیان جایزه بهترین بازیگر نقش مکمل مرد را برد و فیلم در قسمت‌های تدوین و جلوه‌های ویژه نیز برنده جایزه شد. چ محصول بنیاد فارابی و فیلمی شخصیت‌محور است که به دو روز زندگی یکی از شخصیت‌های سیاسی ایران یعنی مصطفی چمران می‌پردازد. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی غائله‌ای در کردستان به پا می‌شود و کردها به مبارزه علیه نیروهای انقلابی بلند می‌شوند. در این بین چمران ماموریت می‌یابد تا به پاوه برود و اوضاع را سامان دهد.

حاتمی‌کیا در این فیلم از طریق سه شخصیت تیمسار، چمران و وصالی ایده‌ها و تفکرات مختلفی را به‌تصویر می‌کشد و سعی دارد از طریق پرداخت شخصیت تیمسار فلاحی ناگفته‌هایی را به میان بیاورد، چیزهایی که شاید در سینمای جنگی ایران تا آن زمان گفته نشده بودند. این اثر بیانگر عقاید مختلف طرف‌های این درگیری است و سعی دارد تا از مضامین شعارزده دوری کند. فیلم چ در بحث عناصر سبکی نیز نسبت به دیگر آثار جنگی بسیار خوب عمل می‌کند. جلوه‌های ویژه فیلم در سطح جذابی طراحی شده‌اند و می‌توانند توجه تماشاگر را به خود جلب کنند.

حجازی فر در حال راه رفتن در فیلم موقعیت مهدی

۱۵. فیلم موقعیت مهدی

  • کارگردان: هادی حجازی‌فر
  • بازیگران: هادی حجازی‌فر
  • سال انتشار: ۱۴۰۰

خلاصه داستان: زندگی شهید مهدی باکری در چند پرده روایت می‌شود.

موقعیت مهدی که برای اولین بار در جشنواره فیلم فجر به‌نمایش درآمد به نامزدی ۱۴ سیمرغ بلورین رسید که در این بین برنده‌ی پنج‌تای آن از جمله جایزه بهترین فیلم شد. داستان فیلم که در ۶ پرده روایت می‌شود به زندگی شهید مهدی باکری می‌پردازد و راوی زندگی این شخصیت می‌شود. این فیلم که یکی از جدیدترین آثار جنگی و دفاع مقدسی سینمای ایران است در گیشه نیز فروش خوبی را تجربه کرد و توانست مخاطبان را به سینماها بکشاند. موقعیت مهدی برخلاف دیگر آثار جنگی سینمای ایران توجه خاصی به قهرمان خود نشان می‌دهد و همه‌ی ابعاد زندگی‌اش را زیر نظر می‌گیرد.

فیلم درست است که همچنان به ایده‌های مضمونی غالب در سینمای دفاع مقدس دهه‌ی ۶۰ پایبند مانده است اما برخلاف آن‌ها دارای پرداختی منسجم‌تر است. این فیلم عناصر سبکی بصری و اکشن‌هایش را در خدمت عناصر روایی می‌گیرد و بیشترین هدف‌اش را نفوذ در زندگی و احوالات شهید مهدی باکری قرار می‌دهد. موقعیت مهدی درواقع بیش از آنکه خود را اثری جنگی نشان دهد به درام و یکسری ملودرام‌ها پایبند است و دوست دارد که قصه‌گویی کند و مخاطب را از این طریق تا انتها پای خود نگه دارد.

معتمدآریا در حال حرف زدن در فیلم آباجان

۱۴. فیلم آباجان

  • کارگردان: هاتف علیمردانی
  • بازیگران: فاطمه معتمدآرایا
  • سال انتشار: ۱۳۹۵

خلاصه داستان: آباجان منتظر است تا فرزندش خلیل از جنگ بازگردد.

آباجان روایت خانواده‌ای در دهه‌ی شصت است که فرزندشان به جبهه رفته و نه اسمش جز اسراست و نه در لیست شهدا قرار دارد. مادر خانواده منتظر بازگشت فرزندش خلیل است آنهم در شرایطی که همه مطمئن هستند او کشته شده است و دیگر بازنمی‌گردد. داماد خانواده حتی شهرداری را راضی می‌کند تا نام کوچه را به اسم فرزند آباجان تغییر دهند. هرکدام از اعضای این خانه سبک زندگی خودشان را دارند و درگیر مشکلات خود هستند. فیلم به‌خوبی سبک زندگی یک خانواده‌ی ایرانی را در دهه‌ی شصت به‌نمایش درمی‌آورد و مخاطب را به آن سال‌ها می‌کشاند.

این فیلم روایتی از دلتنگی‌های مادری است که در انتظار فرزند خود تاب‌وتوان‌اش را از دست داده است و دیگر طاقت دوری ندارد. درواقع آباجان همانند تعدادی از فیلم‌های این لیست نمایانگر سختی‌های جنگ برای خانواده‌های رزمندگان است. چیزی که این فیلم را نسبت به بسیاری از آثار دفاع‌مقدسی متمایز می‌کند، زاویه دید فیلمساز به خانواده‌ای چشم‌درانتظار است. دیدی که فیلم را به‌طرز عجیبی دوست‌داشتنی می‌کند. خانواده‌ای که در این روایت به‌تصویر کشیده شده است، نه مذهبی است و نه شعارهای مضمون‌زده می‌دهد، آن‌ها خون‌شان از بقیه‌ی مردم جامعه رنگین‌تر نیست و به جز داماد فرصت‌طلب‌شان هیچکدام چشمی به موقعیت خلیل ندارند.

زنان در حال فرار کردن در فیلم ویلایی ها

۱۳. فیلم ویلایی ها

  • کارگردان: منیر قیدی
  • بازیگران: ثریا قاسمی، پریناز ایزدیار
  • سال انتشار: ۱۳۶۵

خلاصه داستان: در اواسط جنگ ایران و عراق گروهی از خانواده‌های رزمندگان در منطقه‌ای ویلایی در اندیمشک ساکن شده‌اند تا در پشت جبهه نقش خود را در جنگ ایفا کنند.

ویلایی‌ها برای اولین بار در سی‌وپنجمین دوره جشنواره فیلم فجر به‌نمایش درآمد و نامزد دریافت ۸ جایزه شد که در این بین ۳تای آن را برد. فیلم همچنین در جشنواره‌های مختلف خارجی توانست به جوایزی دست پیدا کند. ویلایی‌ها داستان خانواده‌های چشم‌انتظاری است که عزیزانشان در جبهه‌ها در حال جنگیدن هستند. آن‌ها در این خانه‌ها وسایل و خوراکی‌های نیروهای ایرانی را آماده می‌کنند و به نوعی به آن‌ها کمک‌رسانی می‌کنند. این فیلم اثری زنانه و متفاوت در بین فیلم‌های جنگی و دفاع‌مقدسی سینمای ایران است. ویلایی‌ها بُعد دیگری از جنگ را نشانه می‌گیرد و به قسمت متفاوتی از نبرد ایران و عراق می‌پردازد که تاکنون کمتر بدان پرداخت شده‌ است.

تعلیق، اضطراب، ترس و چشم‌انتظاری زنانی که در پشت جبهه منتظر عزیزان خودشان هستند همانند خود میدان نبرد هولناک به‌تصویر کشیده شده است و این بار زنان به‌عنوان قهرمان‌های یک اثر جنگی معرفی می‌شوند. هر بار ماشینی که می‌آید زن‌ها به‌ دورش جمع می‌شوند، چراکه آن‌ها هر بار خبر کشته شدن همسر و پدری را می‌آورند و این اتفاق تا آخر فیلم ادامه می‌یابد. ویلایی‌ها در به‌تصویر کشیدن آنچه که فیلمسازش در ذهن دارد خوب عمل می‌کند و به‌درستی می‌تواند رنج انسان‌های درگیر جنگ را نشان دهد.

رزمنده در حال خندیدن در فیلم ملکه

۱۲. فیلم ملکه

  • کارگردان: محمدعلی باشه آهنگر
  • بازیگران: میلاد کی‌مرام
  • سال انتشار: ۱۳۹۰

خلاصه داستان: دیده‌بانی در اواخر جنگ ایران و عراق به نقطه‌ای بسیار حیاتی دست پیدا می‌کند، موقعیتی که می‌تواند شرایط جنگ را تغییر دهد.

فیلم ملکه یکی دیگر از آثار خاص و متفاوت در این لیست است که برخلاف کلیشه‌های رایج آثار دفاع مقدسی ساخته شده است. سیاوش به‌عنوان یک دیده‌بان مدت زیادی است که در یکی از برج‌های پالایشگاه مشغول به رصد حرکات دشمن است. او برخلاف تلاشی که دارد، نمی‌تواند هدف مناسبی را رصد کند. تا اینکه به مکان ناشناخته‌ای در این برج دست پیدا می‌کند. جائی که به مختصات حیاتی دشمن اشراف دارد و می‌تواند خودی و غیرخودی را ببیند. یک مکان بسیار خاص که تنها دیده‌بان قبلی از وجودش خبر داشته است. سیاوش با پیدا کردن چنین جائی گویی اختیار مرگ و زندگی دو طرف جنگ را بدست آورده است و همه چیز وابسته به مختصاتی می‌شود که او به مافوق‌های خود اطلاع می‌دهد.

هنگام تماشای فیلم ملکه ما با دیدی انسانی طرف هستیم و فیلمساز سعی بر این دارد تا ایده‌های ضدجنگ را به‌تصویر بکشد و برای جنگ هیچ برنده‌ای را قائل نشود. کارگردان با یک جهان‌بینی فراتر از آنچه بر سینمای ایران حاکم است به استقبال ملکه می‌رود و تمام تلاش خود را انجام می‌دهد تا واقعیت‌های جنگ را به‌تصویر بکشد. ملکه علاوه بر فیلمنامه متفاوت خود با عناصر سبکی جذابی نیز همراه است. نوع فیلمبرداری، دکوپاژها و استفاده از پالت رنگی سرد همه‌وهمه توجه مخاطب را به خود جلب می‌کنند و باعث القای بهتر مفهوم درام می‌شوند.

فرخ نژاد در حال خندیدن در فیلم طبل بزرگ زیر پای چپ

۱۱. فیلم طبل بزرگ زیر پای چپ

  • کارگردان: کاظم معصومی
  • بازیگران: خمید فرخ‌نژاد
  • سال انتشار: ۱۳۸۳

خلاصه داستان: سه بازمانده از نیروهای ایرانی در خاکریزی گیر افتاده‌اند و تشنگی و کلافگی آن‌ها را از پای درآورده است.

طبل بزرگ زیر پای چپ یکی دیگر از فیلم‌های متفاوت جنگی و دفاع مقدسی در این لیست است که به ایده‌های ضدجنگ می‌پردازد. فیلم اثری موقعیت‌محور است و با سه بازمانده از گروهان ارتش ایران همراه می‌شود. همه‌ی آنچه که در این فیلم اتفاق می‌افتد در خاکریزی می‌گذرد و فیلمساز با توجه به فضا و لوکیشن محدوداش، روایتی جذاب را تحویلمان می‌دهد. این سه نفر تشنه هستند و گیر افتادن در این موقعیت کلافه‌شان کرده است. فیلمساز در این شرایط به شخصیت‌هایش اجازه می‌دهد تا مخاطب را با پوچی جنگ آشنا کنند و او را به تفکر وادارند.

طبل بزرگ زیر پای چپ نشان دهنده‌ی ناراحتی هر دو طرف درگیری از جنگ است، گویا در این شرایط زمان از حرکت ایستاده است و شخصیت‌ها در یک آخرالزمانی تکان‌دهنده گیر افتاده‌اند و تنها چیزی هم که حس می‌شود، تنهایی، بیهودگی و طعم تلخ کشتار است. فیلم روی واقعی جنگ را نشان می‌دهد و لحن تلخ‌اش نیز تماشاگر را دربر می‌گیرد. فیلمساز در این اثر برخلاف بیشتر آثار جنگی ایرانی، اثر خود را روی عناصر سبک روایی سوار می‌کند و به نمایش و پرداخت اکشن و ضدوخورد اهمیتی نمی‌دهد. طبل بزرگ زیر پای چپ اثری شجاعانه در سینمای ایران است. فیلمی که هم ایده‌ای جذاب دارد و هم اینکه در فضایی محدود داستانی بزرگ را به‌نمایش درمی‌آورد.

رضا در حال نگاه کردن در فیلم کیمیا

۱۰. فیلم کیمیا

  • کارگردان: احمدرضا درویش
  • بازیگران: خسرو شکیبایی، بیا فرهی
  • سال انتشار: ۱۳۷۳

خلاصه داستان: فرزند رضا در اوایل جنگ به‌دنیا می‌آید و خودش نیز به اسارت می‌رود. حالا او بعد از بازگشت از عراق به‌دنبال پیدا کردن دخترش کیمیا به مشهد آمده است.

کیمیا برای اولین بار در سیزدهمین دوره جشنواره فیلم فجر به‌نمایش درآمد و توانست سه سیمرغ بلورین را بدست آورد که یکی از آن‌ها از آن خسرو شکیبایی شد. فیلم همچنین در دو رشته‌ی بهترین جلوه‌های ویژه و بهترین صدابرداری سمیرغ بلورین را برد. درویش در این فیلم به زندگی آزاده‌ای می‌پردازد که بعد از سال‌ها از اسارت بازگشته و حالا به‌دنبال تنها عضو خانواده خود یعنی دخترش است. فیلمساز به‌دنبال پرورش یک قهرمان در شخصیت رضا است که بازی جذاب و قدرتمند خسرو شکیبایی نیز در خلق چنین کارکتری به کمک او می‌آید.

کیمیا به‌دنبال کلیشه‌های رایج در آثار دفاع مقدسی آن سال‌های سینما نیست و ایده‌های ضدجنگ را همراه خود دارد. شخصیت رضا و زندگی‌اش را می‌توان هسته‌ی مرکزی این اثر در نظر گرفت. کسی که همه‌ی اعضای خانواده‌اش را در جنگ از دست داده، به اسارت رفته و حالا مجبور است از دخترش نیز بگذرد. درویش هولناکی جنگ و پرورش قهرمان‌ها را اینچنین در اثرش نشان می‌دهد و هر آنچه که در ذهن دارد را بوسیله‌ی احوالات و تفکرات رضا به‌نمایش درمی‌آورد. فیلم به‌طوری موازی هم به عناصر سبک بصری و اکشن‌ها اهمیت می‌دهد و هم اینکه در جست‌وجوی درامی برای خودش است.

صادق در حال دعا کردن در فیلم لیلی با من است

۹. فیلم لیلی با من است

  • کارگردان: کمال تبریزی
  • نویسنده: کمال تبریزی
  • بازیگران: پرویز پرستویی
  • سال انتشار: ۱۳۷۴

خلاصه داستان: صادق که فیلمبردار تلویزیون است برای دریافت وام مجبور می‌شود با آقای کمالی به جبهه برود.

لیلی با من است یک کمدی دفاع مقدسی و جنگی است که فصل تازه‌ای را برای فیلم‌های این گونه سینمایی باز کرد. این فیلم همراه با موج جدید کمدی‌های دهه هفتاد به سینما آمد و مسیر تازه‌ای را برای آثار دفاع مقدسی باز کرد. لیلی با من است دربند کلیشه‌های رایج این ژانر نبود و در مضمون نیز از قوانین آن‌ها پیروی نمی‌کرد. قهرمان‌اش، قهرمانی متفاوت بود و شبیه هیچ یک از رزمندگانی نبود که تا آن زمان در فیلم‌های دفاع مقدسی به‌نمایش درآمده بودند. کارکتر صادق با بازی پرویز پرستویی، نقطه عطفی در پرداخت قهرمان‌های سینمای ایران مخصوصا ژانر جنگی محسوب می‌شود.

طرز تفکر و رفتارهای کارکتر صادق در این فیلم، تصویری چندان ملموس و معمول از یک رزمنده را نشان نمی‌داد. ترس از جبهه‌ی نبرد و همراه شدن با یک رزمنده آن هم بخاطر دریافت یک وام، انقلابی بود که در این نوع از فیلم‌ها بوجود آمده بود. لیلی با من است همانند فیلم مارمولک بخاطر از بین بردن کلیشه‌ها در دل مردم جای باز کرد و توانست خود را به‌عنوان اثری مهم و پرمخاطب در سینمای ایران مطرح کند. این فیلم پر از موقعیت‌های کمدی و طنز است و بازی پرویز پرستویی نیز در نوع خود برای تماشاگر بسیار جذاب و گیرا خواهد بود.

هاشم پور در حال نشانه گیری در فیلم عقابها

۸. فیلم عقاب ها

  • کارگردان: ساموئل خاچیکیان
  • بازیگران: جمشید هاشم‌پور
  • سال انتشار: ۱۳۶۳

خلاصه داستان: خلبانی ایرانی در منطقه کردستان عراق سقوط می‌کند. یکی از ماموران ایرانی که از قبل در آنجا حضور دارد به کمک‌اش می‌رود.

این فیلم که براساس داستان واقعی نجات یک خلبان و با اقتباس از کتاب سقوط در چهلمین پرواز ساخته شده است، قصه‌ای پرتعلیق و شخصیت‌محور است که توجه خاصی به پرورش قهرمان‌اش نشان می‌دهد. عقاب‌ها ساخته‌ی خاچیکیان یکی از بهترین فیلم‌های ایرانی دفاع مقدسی است که جز اولین‌های این گونه‌ی سینمایی نیز به‌حساب می‌آید. این فیلم در زمان اکران خود با استقبال بی‌نظیری روبه‌رو شد، چراکه هم داستان پرضدوخوردی را به‌تصویر می‌کشید و هم اینکه ستاره‌ی آن روزهای سینما یعنی جمشید هاشم‌پور را هم در اختیار خود داشت.

عقاب‌ها آنقدری محبوب شد که هم‌اکنون نیز عنوان یکی از پرمخاطب‌ترین و پرفروش‌ترین فیلم‌ تاریخ سینمای ایران را همراه خود دارد. برخلاف فیلم‌های جنگی آن زمان عقاب‌ها توجه خاصی به درام خود دارد و عناصر سبک روایی را پرورش می‌دهد. موسیقی فیلم نیز در نوع خود کمک شایانی به پیشبرد قصه انجام می‌دهد و مخاطب را در چنگ خود نگه می‌دارد. عقاب‌ها با توجه به اینکه فیلمی در ژانر جنگی است و مربوط به چندین دهه‌ی گذشته می‌شود خالی از ایراد نیست که البته کاملا قابل درک است چراکه در آن زمان سینمای ایران چندان با تکنولوژی‌های جدید آشنا نبوده است. درواقع اگر خاچیکیان این روزها زنده بود، قطعا فیلم‌هایی درخور توجه می‌ساخت.

سرباز در حال صحبت کردن در فیلم دوئل

۷. فیلم دوئل

  • کارگردان: احمدرضا درویش
  • بازیگران: سعید راد، پژمان بازغی
  • سال انتشار: ۱۳۸۲

خلاصه داستان: در زمان جنگ ایران و عراق گاوصندوقی مهم در اروندرود غرق می‌شود. زینال که در همان موقع به اسارت می‌رود حالا به وطن بازگشته است و این اتفاق مسائل زیادی را راجع‌به آن گاوصندوق برملا می‌کند.

دوئل از آن فیلم‌های جنگی سینمای ایران است که روی عناصر سبک بصری حرکت می‌کند و بیشترین تمرکزش را روی آب‌ورنگ خود قرار می‌دهد. این فیلم یکی از آثار بسیار پرخرج سینمای ایران بود که توانست ۸ سیمرغ بلورین را از بیست‌ودومین دوره جشنواره فیلم فجر ببرد. دوئل از جلوه‌‌های ویژه گرافیکی و میدانی قدرتمندی بهره می‌برد چیزی که تا آن زمان نظیرش در سینمای ایران وجود نداشت. از طرفی نیز این فیلم اولین فیلم ایرانی بود که از صدای دالبی استفاده می‌کرد. درواقع اگر بخواهیم دوئل را از منظر نقادانه نگاه کنیم، این عناصر سبک بصری هستند که مخاطب را به سمت خود می‌کشانند.

فیلم اما در بخش فیلمنامه لنگ می‌زند و فلش‌بک‌های مدام‌اش ساختار را بهم می‌ریزد. این رویکرد باعث شده تا که تماشاگر گاهی از دیدن اثر خسته شود. نکته دیگر این فیلم بکارگیری ایده‌های وسترن توسط فیلمساز است. قهرمان‌ها و ضدقهرمان‌ها، جهان فیلم و نوع پیرنگ همگی تداعی‌گر ژانر وسترن و جهان خاص آن هستند که اگر این بخش از فیلم بیشتر پرداخت می‌شد بدون شک دوئل از لحاظ سبک روایی نیز همانند سبک بصری‌اش بدیع و خاص بود. درویش برای ساخت این اثر جاپای کیمیایش قرار می‌دهد و بین زینال و رضا پل می‌زند.

نیروی ایرانی در میدان نبرد در فیلم تنگه ابو قریب

۶. فیلم تنگه ابوقریب

  • کارگردان: بهرام توکلی
  • بازیگران: جواد عزتی، حمیدرضا آذرنگ
  • سال انتشار: ۱۳۹۶

خلاصه داستان: نیروهای ایرانی مشغول آماده‌سازی خود برای جلوگیری از ورود نیروهای عراقی از طریق تنگه ابوقریب هستند.

تنگه ابوقریب فیلمی دفاع مقدسی است که فیلمنامه آن براساس داستانی واقعی ساخته شده است. در روزهای آخر جنگ لشگر زرهی رژیم بعث عراق در تنگه ابوقریب با لشگر ۲۷ محمد رسول‌الله روبه‌روبه می‌شود تا از این طریق موقعیتی استراتژیک را بدست آورد. این فیلم که هفتمین فیلم بهرام توکلی است، فاصله زیادی با آنچه که این فیلمساز در ابتدای مسیر فیلمسازی خود ارائه کرده بود دارد. توکلی که با دو فیلم پرسه در مه و اینجا بدون من مخاطب خاص سینما را به خود مشتاق کرده بود، با تنگه ابوقریب وارد سینمای دفاع مقدس شد که البته آن نگاه خاص‌اش به سینما را نیز همراه خود به این فیلم آورده است.

فیلمساز در این اثر سعی دارد تا از کلیشه‌های رایج در سینمای جنگی فاصله بگیرد و بیشتر به واقعیت‌های جنگ بپردازد. تنگه ابوقریب به شکلی عریان ناراحتی‌ها، ترس‌ها و مصائب جنگ را به‌تصویر می‌کشد و از نمایش خون و قطع عضو ابایی ندارد. با اینحال بهرام توکلی در تنگه ابوقریب به کلی درام را فراموش کرده و مخاطب نمی‌تواند قصه فیلم را در یک خط تعریف کند و شخصیتی پرداخت‌شده در آن بیابد. درواقع فیلم تنها با تکیه بر عناصر سبک بصری حرکت می‌کند و نمی‌تواند به جنبه‌های بخش روایی بپردازد.

سرباز در حال حرف زدن در فیلم اتوبوس شب

۵. فیلم اتوبوس شب

  • کارگردان: کیومرث پوراحمد
  • بازیگران: خسرو شکیبایی، محمدرضا فروتن
  • سال انتشار: ۱۳۸۵

خلاصه داستان: ۳۸ اسیر عراقی را به‌همراه دو رزمنده از مناطق مرزی به داخل ایران می‌فرستند.

اتوبوس شب که براساس کتاب داستان‌های شهر جنگی حبیب احمدزاده نوشته شده است اثری در قالب سیاه‌وسفید است که جایزه ویژه هیئت داوران جشنواره فیلم آسیا پاسیفیک را دریافت کرد. این فیلم اثری خاص در میان فیلم‌های جنگی و دفاع مقدسی است که به ایده‌های ضدجنگ می‌پردازد و تا حدی از بسیاری مضامین فیلم‌های جنگی کلیشه‌زدایی می‌کند. اتوبوس شب به سبک روایی اهمیت ویژه‌ای می‌دهد و اکشن را به خدمت قصه‌اش درمی‌آورد. فیلم برخلاف آثار جنگی چندان راضی به‌نمایش توپ و تانک و تفنگ نیست و به نمایشی انسانی از جنگ می‌رسد و ملت‌ها را جدای از سیاست‌های جهانی می‌بیند.

با اینحال اتوبوس شب از جائی به بعد خودش را می‌بازد و فیلمساز تن به یکسری کلیشه‌های جنگی می‌دهد. عدم پرداخت شخصیت فاروق و تغییر به یکباره او جز همین کلیشه‌ها است که به قصه آسیب می‌رساند. منتقدان در جشنواره فیلم فجر نیز نگاه ویژه‌ای به کارگردانی پوراحمد نشان دادند و از طرفی نیز بازی‌های بازیگران را ستودند. اتوبوس شب در بیست‌وپنجمین دوره جوایز فیلم فجر به ۴ نامزدی رسید که در این بین خسرو شکیبایی دیپلم افتخار بهترین بازیگری را برد. با اینحال فیلم در گیشه عملکرد ضعیفی داشت و نتوانست به فروش خوبی دست پیدا کند.

نیروهای ایرانی در خاکریز در فیلم سفر به چزابه

۴. فیلم سفر به چزابه

  • کارگردان: رسول ملاقلی‌پور
  • بازیگران: فرهاد اصلانی، مسعود کرامتی
  • سال انتشار: ۱۳۷۴

خلاصه داستان: وحید در حال ساخت فیلمی جنگی است که به‌همراه دوست آهنگسازش سر از جبهه‌های واقعی درمی‌آورد.

وحید که در سال‌های جنگ در جبهه‌های نبرد حضور داشته است حالا در حال ساخت فیلمی درباره جنگ و دوستان‌اش است که در جبهه به شهادت رسیده‌اند. علی که قرار است یک قطعه‌ی موسیقی برای فیلم وحید بسازد، با او به محل فیلمبرداری می‌رود که به یکباره هر دویشان سر از چندین سال قبل درمی‌آورند. سفر به چذابه یکی ار متفاوت‌ترین فیلم‌های دفاع مقدسی سینمای ایران است که با رویکردی متفاوت به روایت جنگ ایران و عراق می‌پردازد. مرز بین واقعیت و خیال در این اثر از بین می‌رود و قهرمان‌های داستان خود را میان برزخی می‌بینند که گویا رهایی از آن ممکن است.

وحید خوشحال از اینکه یکبار دیگر دوستانش را می‌بیند و علی ناراحت از اینکه در میان توپ و خمپاره گیر افتاده است. ایده سفر به چزابه، ایده‌ای پرملات است که می‌توانست بهتر از آب دربیاد و ایده‌های انسانی، تضاد در نگرش‌ها و ماهیت جنگ و چرایی‌اش را بهتر نشان دهد که متاسفانه این اتفاق نمی‌افتد و فیلم توجه بیشتری را روی عناصر سبک بصری قرار می‌دهد و به اکشن ماجرا بیشتر می‌پردازد. سفر به چذابه در چهاردهمین دوره جشنواره فیلم فجر به‌نمایش درآمد و در بخش‌های متعددی نامزد دریافت سیمرغ بلورین شد که تنها توانست جایزه بهترین تدوین را از آن خود کند.

پرویز پرستویی در حال نگاه کردن در فیلم آژانس شیشه ای

۳. فیلم آژانس شیشه‌ای

  • کارگردان: ابراهیم حاتمی‌کیا
  • بازیگران: پرویز پرستویی، رضا کیانیان
  • سال انتشار: ۱۳۷۶

خلاصه داستان: عباس جانباز جنگ است و وضعیت وخیمی دارد او به‌همراه هم‌رزم سابق‌اش برای درمان قرار است به لندن برود.

آژانس شیشه‌ای یکی دیگر از فیلم‌های مهم حاتمی‌کیا است که در بیرون از خاکریزها اتفاق می‌افتد. عباس به‌خاطر ترکشی که بر بدن دارد، اوضاع‌اش هر لحظه وخیم‌تر می‌شود و دوست او حاج کاظم برای تهیه هزینه بلیت، مراجعه‌کنندگان یک آژانس مسافرتی را گروگان می‌گیرد. مراحل تولید این فیلم نیز همانند از کرخه تا راین با مصائب زیادی همراه بود و در ابتدا نیز وزارت ارشاد با ساخت آن موافقت نکرد. در سال ۱۳۷۶ با تغییراتی که در ساختار وزارت ارشاد انجام شد، سرانجام پروانه ساخت آژانس شیشه‌ای را به حاتمی‌کیا دادند. فیلم در شانزدهمین دوره جشنواره فجر به‌نمایش درآمد و با سروصدای بسیار زیادی همراه شد.

آژانس شیشه‌ای ۹ سیمرغ بلورین را از آن خود کرد و به‌عنوان یکی از بهترین فیلم‌های سیاسی پس از انقلاب نیز شناخته شد. فیلم سال‌ها بعد نیز مورد تقدیر منتقدان قرار گرفت و آن‌ها عنوان یکی از بهترین فیلم‌های سینمای دفاع مقدس را به این قصه دادند. از طرفی دیگر نیز از آنجائیکه آژانس شیشه‌ای شباهت‌های بسیاری به بعدازظهر سگی دارد، در محافل سینمایی مورد بحث و بررسی قرار گرفت که نهایتا منتقدان ایرانی آن را یک تقلید هوشمندانه در نظر گرفتند، اثری که به عقیده آن‌ها کاملا با حال‌وهوای ایران و مناسباتش همخوانی داشت و قهرمان‌هایش نیز به‌دنبال آرمان‌های خود بودند.

نایی در حال نگاه کردن در فیلم باشو غریبه کوچک

۲. فیلم باشو غریبه کوچک

  • کارگردان: بهرام بیضایی
  • بازیگران: سوسن تسلیمی
  • سال انتشار: ۱۳۶۴

خلاصه داستان: باشو از خرابی‌های جنگ در جنوب کشور می‌گریزد و به یکی از شهرهای شمالی می‌رود.

باشو غریبه کوچک که به عقیده منتقدان یکی از بهترین فیلم‌های تاریخ سینمای ایران است تا چند سال پس از تولیداش در توقیف ماند و اجازه اکران پیدا نکرد. این فیلم نیز همانند آثاری مثل از کرخه تا راین با اینکه اثری جنگی است اما در خارج از خاکریزها اتفاق می‌افتد و در پس لایه‌های خود ایده‌های ضدجنگ را دنبال می‌کند. باشو پسری جنوبی است که بعد از اینکه خانه‌اش بوسیله‌ی حملات عراقی‌ها ویران می‌شود بوسیله‌ی یک ماشین باری به شمال ایران می‌رسد و به شالیزار زنی به‌نام نایی می‌رود. باشو غریبه کوچک درباره‌ی آوارگی و جنگ‌زدگی است که در آن زمان و آن سال‌ها اثری با موضوعی کاملا مهم و قابل اعتنا محسوب می‌شد، چراکه آواره‌های جنگ در شهرهای ایران پراکنده شده بودند.

باشو واقعیت جنگ را تمام‌وکمال به‌تصویر می‌کشید و نشان می‌داد که کوچ اجباری چقدر می‌تواند ناراحت‌کننده باشد حتی اگر مهاجر به سرزمینی پرنعمت و جذاب برسد. باشو عرب‌زبان و سبزه است و با لهجه شمالی‌ها آشنایی ندارد اما مهر مادری نایی او را آرام می‌کند، گویی انسانیت زبان مشترک همه انسان‌هاست. بیضایی بوسیله‌ی استعاره و نماد به جنگ نزدیک می‌شود و با بهره‌گیری از ایده‌های زنانگی و محیطی انسانیت و انسان بودن را نشان می‌دهد. باشو غریبه کوچک هم از لحاظ سبک بصری و هم محتوایی اثری قابل تقدیر است.

هما روستا در حال فکر کردن در فیلم از کرخه تا راین

۱. فیلم از کرخه تا راین

  • کارگردان: ایراهیم حاتمی کیا
  • بازیگران: هما روستا، علی دهکردی
  • سال انتشار: ۱۳۷۱

خلاصه داستان: سعید که برای معالجه خود به آلمان رفته است در آنجا با خواهرش ملاقات می‌کند.

از کرخه تا راین حاتمی‌کیا برخلاف فیلم‌های جنگی‌ دهه قبل از هفتاداش، به روزهای پس از جنگ می‌پردازد و خاکریزها را به بیمارستان می‌برد. در سال‌هایی که جانبازان شیمیایی برای درمان به آلمان می‌رفتند، حاتمی‌کیا نیز دست‌بکار شد تا زجر جنگ را در غربت پرداخت کند. او در این فیلم به‌دنبال نمایش جامعه‌ای است که سربازان جنگ دیگر نمی‌توانند در آن زندگی کنند. حاتمی‌کیا در این فیلم نشان می‌دهد که اگر به‌ظاهر جنگ تمام شده اما برای آن‌هایی که در خاکریزها بودند جنگ تمام‌نشدنی است.

از کرخه تا راین داستان چند جانباز است که برای درمان به آلمان رفته‌اند و هرکدام نگاهی متفاوت به زندگی و اتفاقات اطرافشان دارند. این فیلم یکی از اولین فیلم‌های ایرانی تولیدشده در ایران بعد از انقلاب است که در خارج از ایران ساخته شد. حاتمی‌کیا بعد از اکران از کرخه تا راین در جشنواره فیلم فجر عنوان کرد که اگر سیف‌ا... داد نبود هرگز این اثر ساخته نمی‌شد. از کرخه تا راین بخاطر محل فیلمبرداری و لوکیشن خارجی‌اش مصائب زیادی را به گروه تولید و حاتمی‌کیا تحمیل کرده بود که خود حاتمی‌کیا نیز از عدم حمایت‌های مناسب دولتی گلایه‌های بسیاری داشته است.

خرمشهر دارد سقوط می‌کند! می‌فهمید یا نه؟

/ اذعان سرهنگ عراقی به مقاومت نیروهای ایرانی‌

آتش سنگین و سرازیر شدن سیلی از تانک و زره‌پوش به‌سوی شهر، توان مقابله نیروهای مردمی را تحلیل می‌برد. مردم که جز سلاح‌هایی فرسوده، جنگ‌افزاری ندارند، در پی یافتن پناهگاهی، از خط فاصله می‌گیرند و در ساختمان‌های اطراف پراکنده می‌شوند.

به گزارش تارنمای مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس، در آغاز دهمین روز (۹/۷/۱۳۵۹)، آبادان همچنان زیر انواع آتش سنگین قرارگرفته است و نقاط مختلف آن از جمله نقاط مسکونی و پالایشگاه مورد اصابت قرارگرفته و خسارات زیادی وارد شده است.

در داخل شهر اهواز، علاوه بر آتش توپخانه دشمن، ضدانقلاب و مخصوصاً گروهک خلق عرب و شیوخ اطراف منطقه فعالیت دارند. شب‌ها با تیراندازی، به دشمن علامت می‌دهند و با پخش اعلامیه و تهدید و تطمیع افراد عرب‌زبان منطقه، سعی در جذب آنان دارند.

شبیخون غیور اصلی

در شمال غربی اهواز، محور اهواز-حمیدیه-سوسنگرد، نیروهای خودی (طی شبیخونی به فرماندهی غیور اصلی) به دشمن هجوم برده و به آن‌ها تلفاتی وارد و مجبورشان کرده‌اند؛ عقب‌نشینی کنند. این عملیات موجب نجات اهواز از تهدید جدی دشمن و آزادی سوسنگرد و بستان شد.

در محور اندیمشک، دشمن به شهر نزدیک شده است. درگیری در طرفین کرخه ادامه دارد و با ورود نیروهای دشمن به قسمت‌هایی از شهر شوش، دزفول نیز در معرض تهدید بیشتری قرارگرفته است.

جبهه میانی و شمالی

آزادسازی مهران

سپاه غرب، بعدازظهر امروز طی گزارشی اعلام کرد: شهر دهلران در حال سقوط است و درخواست کمک، به‌خصوص کمک هوایی نمود.

در دهمین روز، بالاخره تلاش نیروهای خودی به نتیجه رسید و مهران از تصرف دشمن آزاد شد. بنا به اظهار مسئول روابط عمومی سپاه غرب، طی عملیات برادران پاسدار و ژاندارمری و نیروهای مردمی، شهر مهران باز پس گرفته شد و نیروهای مسلح امروز کنترل شهر را به دست گرفتند.

ایستادگی عشایر غیور

به گزارش اداره مرکزی اطلاعات سپاه: اهالی و عشایر گیلان غرب در مقابل قوای بعثی به‌خوبی ایستادگی نموده، روحیه خوبی دارند. طوری که شب گذشته نیروهای عراقی از گیلان غرب به‌طرف قصر شیرین عقب‌نشینی کرده‌اند.

و اما خرمشهر

با آغاز روشنایی روز ۹/۷/۱۳۵۹، نیروهای زرهی دشمن در دشت شرق جاده خرمشهر- اهوازگسترده شدند و شروع به پیشروی به سمت خرمشهر، پادگان دژ و رود کارون کردند. برابر اعلام افسر رابط و اظهارات نگهبانی شهربانی خرمشهر:

نیروهای عراقی، پاسگاه پلیس‌راه خرمشهر را محاصره کرده‌اند و در حدود ۳۰۰ متری پادگان دژ هستند و با پشتیبانی کامل به‌طرف پادگان دژ حرکت می‌کنند. فرمانده عملیات جنوب تقاضای کمک و تک هوایی کرده است.

آتش سنگین و سرازیر شدن سیلی از تانک و زره‌پوش به‌سوی شهر، توان مقابله نیروهای مردمی را تحلیل می‌برد. مردم که جز سلاح‌هایی فرسوده، جنگ‌افزاری ندارند، در پی یافتن پناهگاهی، از خط فاصله می‌گیرند و در ساختمان‌های اطراف پراکنده می‌شوند.

محمد نورانی اشک‌ریزان برجای‌مانده است و عیاد حلمی زاده و دو سه نفر دیگر و جبهه‌ای خالی در برابر سیلی از نیروهای زرهی دشمن.

حلمی زاده مرتب سر نورانی فریاد می‌زند «بابا بیا عقب، اینجا نایست. اسلحه هم که نداری، حداقل جایی سنگر بگیر.»

خرمشهر دارد سقوط می‌کند! می‌فهمید یا نه؟

ناگهان یک وانت، حامل دو دیدبان توپخانه ارتش از راه می‌رسد و با دیدن محمد ترمز می‌کند. یکی از دیدبانان می‌پرسد «عراقی‌ها کجا هستند؟» بی‌سیم را می‌گیرد و با همکارش به بالای ساختمان می‌روند؛ از برادر نورانی نیز می‌خواهند؛ همراهی‌شان کند.

روی پشت‌بام نقشه‌ای را باز می‌کنند و پس از یافتن مختصات جغرافیایی هدف، یکی از دیدبانان با آتشبار کاتیوشا در جاده آبادان تماس می‌گیرد و پس از دادن مختصات، درخواست آتش می‌کند. لحظاتی منتظر می‌مانند. خبری نمی‌شود. گوشی را فشار می‌دهد و با عصبانیت فریاد می‌زند «بابا خرمشهر دارد سقوط می‌کند! می‌فهمید یا نه؟! زود باشید.»

طولی نمی‌کشد که آتشی سنگین و پی‌درپی روی تانک‌های دشمن فرود می‌آید و دود سیاه غلیظی برمی‌خیزد. به دنبال اجرای اولین خط آتش، دیدبان دوباره تماس می‌گیرد «خیلی خوب است، تکرارش کن.»

فریادهای الله‌اکبر نورانی

خط دوم آتش کاتیوشا اجرا می‌شود و تانک‌ها را مجبور به توقف می‌کند. خوشحالی بچه‌ها قابل وصف نیست. در همین حین، دو فروند جنگنده خودی نیز سر می‌رسند و قوای دشمن را بمباران می‌کنند. تانک‌های دشمن شروع به فرار می‌کنند. محمد نورانی پایین می‌پرد و فریاد می‌زند «الله‌اکبر، الله‌اکبر، عراقی‌ها فرار کردند.» با فریاد او، هرکس هر جا سنگر گرفته بیرون می‌آید. سرباز، بسیجی، پاسدار خارج می‌شوند و با سلاح‌های ژ-۳، ام-۱ و نارنجک دستی، تانک‌های عراقی را تعقیب می‌کنند.

تانک‌ها پشت انبارهای عمومی پناه می‌گیرند. بچه‌ها گرسنه و تشنه اما خوش‌حال در مقابل دشمن سنگر می‌گیرند. خط سروسامانی به خود می‌گیرد.

گزارش سرهنگ عراقی از مقاومت ایرانی‌ها

سرهنگ عدنان راضی (فرمانده عراقی) در یادداشت‌های خود آورده است: در روز ۱/۱۰/۸۰ (۹/۷/۱۳۵۹) نیروهای ایرانی به محل‌هایی که قبل از عقب‌نشینی در دست ما بود، حمله کردند. نیروهای ما پا به فرار گذاشته و گروهی به پل نو برگشتند.

از لشکر تقاضای نیروی کمکی برای انجام مأموریت کردیم و گفتیم که نیروهای ما قادر به انجام مأموریت نیستند و اطلاعاتی که از شهر و رزمندگان ایرانی داریم، اشتباه است. آن‌ها روحیه بسیار بالایی دارند، خوب می‌جنگند و پیشروی می‌کنند.

...

منابع:

۱-مهدی انصاری، حسین یکتا، هجوم سراسری: روزشمار جنگ ایران و عراق (کتاب چهارم)، تهران، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی: مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس، چاپ دوم، ۱۳۷۵، صفحات ۲۳۲، ۲۳۴، ۲۳۶، ۲۳۷

۲-خرمشهر در نبرد طولانی، جمعی از نویسندگان، تهران، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی: مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس، چاپ چهارم ۱۳۹۰، صفحات ۲۶۲، ۲۶۳، ۲۶۴، ۲۶۶

۱۵ فیلم جنگی بر اساس واقعیت

.

۱۵. ایسوروکو (Isoroku)

ایسوروکو

  • کارگردان: ایزورو ناروشیما
  • بازیگران: کوجی یا کوشو، هیروشی آبه و باندو میتسوگورو
  • محصول: ۲۰۱۱، ژاپن
  • امتیاز سایت IMDb به فیلم: ۶.۷ از ۱۰
  • امتیاز فیلم در سایت راتن تومیتوز:

یاماموتو ایسوروکو، از معدود نظامیان رده بالای ژاپنی در طول جنگ دوم جهانی است که هنوز میان مردم این کشور ارج و قرب دارد و بسیاری از او به نیکی یاد می‌کنند و برخی حتی قهرمانش می‌پندارند. او یک دریادار ارتش دریایی امپراطوری ژاپن بود که با سیاست‌های کلان زمان جنگ مخالف بود و دوست نداشت که کشورش با آمریکا وارد جنگ شود و ترجیح می‌داد که راه صلح هر چه ز.دتر طی شود. از آن جایی که در آمریکا هم تحصیل کرده بود، می‌دانست که این جنگ بی فایده است و احتمالا به شکست کشورش منجر خواهد شد. همین اتفاق هم افتاد و همه متوجه شدند که حق با او است. همه‌ی این‌ها در فیلم جنگی براساس «ایسوروکو» وجود دارد.

از سوی دیگر او یک استراتژیست نظامی بزرگ هم بود. دلیل برخی شکست‌ها را اشتباهات نیروی زمینی ارتش امپراطوری ژاپن می‌دانست و معتقد بود که با اتخاذ تصمیمات نظامی بهتر می‌شد به پیروزی‌های بیشتری رسید و چنین با شکست تمام عیار جنگ را ترک نکرد. اما او با وجود این مخالفت‌های پی در پی خود به خط مشی نظامی‌ها، بیش از آن که با نظامی‌ها درگیر شود، با سیاست‌مداران و تصمیم گیرندگان اصلی کشورش درگیر بود.

فیلم جنگی براساس واقعیت «ایسوروکو» به زندگی این مرد می‌پردازد؛ البته نه از طریق پرداخت مستقیم به جنگ و تصمیمات او، بلکه از طریق نمایش سال‌های پایانی زندگی‌اش و به تصویر کشیدن نتایج تصمیماتش در گذشته. فیلم‌ساز سعی می‌کند نگاهی بی طرف به سوژه خود داشته باشد. گرچه نمی‌توان از نگاه ستایش‌آمیز سازندگان چشم پوشید، اما در هر صورت در طول روایت فراموش نمی‌شود که این مرد بخشی از ارتش مخوف ژاپن در طول جنگ دوم جهانی بوده است.

این استراتژی به فیلم‌ساز اجازه داده که برخلاف آثار مشابه، نگاه واقع‌گرایانه‌تری به سوژه‌ی خود داشته باشد و گرچه می‌داند که به لحاظ تاریخی کجا ایستاده، اما زوایایی از جنگ را به تصویر می‌کشد که کمتر به تصویر در آمده است. چنین ذهنیتی است که فیلم ژاپنی جنگی «ایسوروکو» را به اثری قابل تامل تبدیل می‌کند و آن را یک راست به دل چنین فهرستی سنجاق می‌کند. از سوی دیگر نمایش پلشتی‌های لانه کرده و نکبت آوار شده بر سر مردمان در طول یک جنگ، در هر فیلمی قابل دسترسی است. این که فیلم‌سازی بخواهد از طریق نمایش دو بخش از زندگی یک انسان، یک بخش مثبت و یک بخش منفی، به دستاوردهای بیشتری برسد و به صورت مصداقی سراغ کسانی برود که تاثیرات بزرگ داشته‌اند و روایتگر بخشی از تاریخ بوده‌اند، پدیده‌ی کمیابی است.

از قدیم گفته‌اند که تاریخ را فاتحان می‌نویسند. فیلم «ایسوروکو» می‌خواهد این جمله را نقض کند و روایتگر بخشی از تاریخ باشد که حداقل در خارج از مرز‌های ژاپن چندان شهرتی ندارد. به همین دلیل هم باید به تماشای چنین اثری نشست و از فیلم جنگی براساس واقعیت «ایسوروکو» به عنوان فیلمی که سعی می‌کند از کلیشه‌ها به بهترین شکل استفاده کند تا داستانی غیرمعمول را بازگو کند، استقبال کرد.

«یاماموتو ایسوروکو یک نظامی عالی‌رتبه و یک دریادار بزرگ در ارتش دریایی امپراطوری ژاپن است که با بسیاری از سیاست‌های کشورش مخالف است. او از همان ابتدا با بستن پیمان و قرارداد با ایتالیا و آلمان برای آغاز جنگی علیه دنیا مخالفت می‌کند. بعد که جنگ آغاز می‌شود این مخالفت‌ها ادامه می‌یابد. مثلا او با حمله به پرل هاربر و آغاز جنگ با آمریکا مخالفت می‌کند؛ چرا که در آمریکا تحصیل کرده و از نقاط قوت این کشور آگاه است. اما باز هم نظرات او شنیده نمی‌شود و در نهایت جنگ آغاز می‌شود …»

۱۴. جارهد (Jarhead)

فیلم جنگی براساس واقعیت جارهد

  • کارگردان: سم مندس
  • بازیگران: جیک جلینهال، پیتر سارسگارد و کریس کوپر
  • محصول: ۲۰۰۵، آمریکا
  • امتیاز سایت IMDb به فیلم: ۷ از ۱۰
  • امتیاز فیلم در سایت راتن تومیتوز: ۶۱٪

سم مندس بعد از دو تجربه‌ی موفقی که با ساختن فیلم‌هایی مانند «زیبایی آمریکایی» (American Beauty) و «جاده‌ای به سوی تباهی» (Road To perdition) به دست آورد و طبع‌آزمایی در سینمای ملودرام و گنگستری و رسیدن به اوج موفقیت، در سال ۲۰۰۵ روایتی از نیروی تفنگداران دریایی ارتش ایالات متحده‌ی آمریکا ارائه کرد. نام فیلم هم اصطلاحی است که اشاره به همین نیروها دارد پس قابل ترجمه کردن نیست. مشکل کارنامه‌ی سم مندس هم با همین فیلم شروع شد. اگر دو فیلم اول وی شیب صعودی کارنامه‌ی سینوسی او را نشان می‌دادند و «جاده‌ای به سوی تباهی» نقطه‌ی اوج این شیب بود، فیلم جنگی براساس واقعیت «جارهد» به لحاظ کیفی با آن‌ها فرق دارد اما هنوز هم یکی از بهترین فیلم‌های جنگی قرن حاضر است.

قطعا هر فیلم‌سازی قرار نیست که مدام آثار عالی و معرکه خلق کند و گاهی می‌توان در بین فیلم‌های آن‌ها آثار متوسط و حتی ضعیف هم دید. دو فیلم اول سم مندس، او را تا حد کارگردانان بزرگ بالا کشیدند و به نظر می رسید که قرار است نام وی در تاریخ سینما به عنوان استعدادی شگفت ثبت شود و سال‌های بعد به پانتئون فیلم‌سازان بزرگ وارد شود. اما فیلم جنگی براساس واقعیت «جارهد» نشان داد که نباید سریع قضاوت کرد و باید در تحلیل توانایی هر فیلم‌سازی دست به عصاتر بود.

فیلم «جارهد» بر اساس یک داستان واقعی است و سکانس ابتدایی آن بلافاصله مخاطب را به یاد شاهکار استنلی کوبریک یعنی «غلاف تمام فلزی» (Full Metal Jacket) می‌اندازد. اما مشکل این است که این سکانس عاریه‌ای به نظر می‌رسد و فیلم‌ساز هر چه تلاش می‌کند که فقط جوهر شاهکار کوبریک را بگیرد و از آن خود کند، موفق نمی‌شود و نتیجه چندان خوب از کار درنمی‌آید. در ادامه مندس سعی می‌کند تا پوچی جنگ را از طریق زیر سوال بردن دخالت آمریکا در خاور میانه به نمایش گذارد. مندس آشکارا سیاست‌های دولت‌های غربی برای ورود به جنگ‌های خاورمیانه را در پرتو تلاش برای دست‌اندازی به چاه‌های نفتی می‌بیند که ثروت سرشاری را روانه‌ی این کشورها می‌کنند.

دو فیلم اول سم مندس، در زیرلایه‌های خود اشاره‌ای به سیاست‌ و جامعه داشتند و چندان به طور مشخص و واضح از جلوه‌های سینمایی و قصه‌گویی دور نمی‌شدند که از معضلی اجتماعی به شکلی رو بگویند. در آن فیلم‌ها، سم مندس بیشتر از همه بر داستان و شخصیت‌هایش متمرکز می‌ماند و اگر چیزی در زیرلایه‌ی فیلم در جریان بود، آهسته‌ آهسته خودش را به سطح می‌رساند و نظر مخاطب هم جلب می‌شد. اما در این جا از این خبرها نیست و کارگردان آشکارا قصد داشته که حرف‌های مهم بزند. گرچه این موضوع در لحظاتی شاید به نفع فیلم تمام شده باشد اما در مجموع استراتژی خوبی برای ساختن یک فیلم جنگی براساس واقعیت به نظر نمی‌رسد.

این بزرگترین مشکلات سینمای سم مندس است؛ چرا که او هیچ‌گاه نتوانسته بین سمت و سوی غیرسینمایی فیلم‌هایش با طرف قصه‌گوی آن تعادلی ایجاد کند. بهترین کارهای او همان‌هایی است که در آن‌ها سمت سینمایی اثر پررنگ‌تر است و وی هرگاه به سمت چیزی غیر از سینما حرکت کرده، نتیجه چندان رضایت‌بخش از کار درنیامده است؛ درست بالعکس کسی مانند کوبریک که مندس سعی می‌کند در این جا از سینمایش وام بگیرد و خیلی خوب می‌دانست که چگونه قصه و سینما را با حرف‌ها و دغدغه‌هایش ادغام کند و مخاظب را مجذوب خود.

قصه‌ی فیلم تمام می‌شود و در نهایت آن زخم جامانده بر تن سربازان هم التیام نمی‌یابد و تاثیر خود را بر روان رنجور آنان باقی می‌گذارد. اما من و شمای مخاطب نه نسبت به آن‌ها احساس نزدیکی می‌کنیم و نه چندان نگران سرنوشتشان می‌شویم. سربازانی که تنها گناهشان ساده‌لوحی آن‌ها است و اشتیاق برای شرکت در جنگی که متعلق به آن‌ها نیست. پس طبیعی است که این ساده لوحی به حماقت پهلو بزند و مخاطب به جای همذات‌پنداری با شخصیت‌ها، خیلی زود فراموششان کند.

جیک جلینهال گرچه هنوز جوان است و بی‌تجربه، اما یکی از دلایل اصلی جذابیت فیلم تا انتها است. بازی خوب او باعث می‌شود که بتوان فیلم را تماشا کرد و متوجه شد که با آدم با استعدادی طرف هستیم که می‌توان رویش حساب کرد و بعدا بیشتر از وی شنید؛ اتفاقی که عملا افتاد او امروزه یکی از بازیگران سرشناس هالیوود است. البته باید به فیلم‌برداری خوب راجر دیکنز هم اشاره کرد.

«سوافورد تصمیم می‌گیرد تا به ارتش بپیوندد. او در ابتدا برای شرکت در این جنگ و آن چه که دفاع از ارزش‌های کشورش می‌داند شور و شوق فراوان دارد. اما با حضور در حوالی میدان نبرد یاس و پوچی جنگ را احساس می‌کند. در این میان فرمانده‌‌اش او را به ماموریتی می‌فرستد. اما …»

۱۳. تنها بازمانده (Lone Survivor)

فیلم جنگی براساس واقعیت تنها بازمانده

  • کارگردان: پیتر برگ
  • بازیگران: مارک والبرگ، امیل هرش و بن فاستر
  • محصول: ۲۰۱۳، آمریکا
  • امتیاز سایت IMDb به فیلم: ۷.۵ از ۱۰
  • امتیاز فیلم در سایت راتن تومیتوز: ۷۵٪

این یکی از فیلم‌های فهرست پر و پیمان ما است که به جنگ‌های آمریکا در قرن بیستم می‌پردازد و اتفاقا می‌توان آن را به ژانر بقا هم منتسب کرد و به شکل دیگری هم به سراغش رفت. فیلم جنگی براساس واقعیت «تنها بازمانده» از آن فیلم‌ها است که به داستان تقلاهای یک مرد برای فرار از یک منطقه‌ی جنگی می‌پردازد و به شکل جنون‌آمیزی در تعریف قصه‌ی خود موفق است. یک مارک والبرگ سرحال هم در قالب قهرمان درام قرار گرفته که بدون شک بهترین بازی خود را در همین اثر انجام داده است. در چنین چارچوبی است که مخاطب با دانستن حال و هوای واقعی اثر، بیشتر از تماشای اتفاقات جاری در قاب جا می‌خورد و دستخوش هیجان می‌شود.

فیلم جنگی براساس واقعیت«تنها بازمانده» یک اثر اقتباسی هم هست. روایت زندگی سربازانی در سرزمین‌های بدوی افغانستان که مردمانش پیوند نزدیکی با گروه طالبان در طول جنگ آمریکا و افغانستان دارند و همین تفاوت قایل شدن میان دوست و دشمن را سخت می‌کند. فیلم تصویری از جامعه‌ای ارائه می‌دهد که تنها غریبه‌های آن سربازان آمریکایی هستند. دست گذاشتن روی چنین موضوع حساسی سؤالی اساسی را مطرح می‌کند: آیا حضور سربازان آمریکایی در دل این فرهنگ امری منطقی است؟ آیا آن‌ها می‌توانند باعث تغییر چیزی شوند؟

گفته شد که فیلم جنگی براساس واقعیت «تنها بازمانده» همان‌ قدر به سینمای جنگی تعلق دارد که سینمای بقا؛ به این معنا که شخصیت اصلی با وجود گیر افتادن در یک برهوت بی‌انتها، باید راهی برای زنده ماندن پیدا کند. جدال با این طبیعت وحشی و کنار آمدن با آن چه که بر این مرد گذشته در کنار استفاده‌ی درست از دوربین روی دست و ضرباهنگ بالا، تنش و هیجان را به خوبی به مخاطب منتقل می‌کند.

با وجود بهره‌مندی از حضور بازیگرانی سرشناس، فیلم‌ساز در جستجوی این نیست تا فیلمی عظیم مطابق معیارهای هالیوود بسازد؛ او محدوده‌ی کوچکی را انتخاب کرده و داستان خود را درون آن به روانی تعریف می‌کند. چنین انتخابی از آگاهی او خبر می‌دهد و از این می‌گوید که کارگردان می‌داند که چه چیزی در چنته دارد؛ چرا که فیلم جنگی براساس واقعیت «تنها بازمانده» داستان زندگی مردی است که باید با عواقب کارهای اشتباه دیگران روبه‌رو شود تا بتواند جان خود را نجات دهد.

در چنین چارچوبی است که «تنها بازمانده» موفق می‌شود از یک فضاسازی درست بهره ببرد. همین فضاسازی درست است که مخاطب را در همراهی با شرایط بغرنج شخصیت اصلی کمک می‌کند تا او متوجه شود که نجات از جهنم اطرافش کار چندان ساده‌ای نیست. از سوی دیگر تمرکز فیلم‌ساز بر محیط اطراف قهرمان داستان و تضاد این محیط با زندگی روزمره‌ی یک آمریکایی باعث تشدید تاثیرگذاری قصه می‌شود تا «تنها بازمانده» نه تنها اثری تماشایی از کار دربیاید، بلکه به یکی از بهترین فیلم‌های جنگی ساخته شده براساس واقعیت تبدیل شود.

«گروهی از سربازان آمریکایی قصد دارند تا عملیاتی به نام بال‌های سرخ را به انجام رسانند. هدف ماموریت کشتن و از پا درآوردن یکی از رهبران طالبان است. اما از همان ابتدا با اختلال در سیستم رادیویی همه چیز اشتباه پیش می‌رود. این گروه ناگهان خود را در محاصره دشمن می‌بیند، در حالی که هیچ گونه وسیله‌ی ارتباطی در اختیار ندارد. رفته رفته تک تک افراد گروه از پا در می‌آیند به جز یک نفر که قصد ندارد به هیچ عنوان جا بزند. این مرد قصد کرده که تمام مسیر را پای پیاده بازگردد و …»

۱۲. نامه‌هایی از ایووجیما (Letters From Iwo Jima)

فیلم جنگی براساس واقعیت نامه‌هایی از ایووجیما

  • کارگردان: کلینت ایستوود
  • بازیگران: کن واتانابه، کازوناری نینومیا
  • محصول: ۲۰۰۶، آمریکا
  • امتیاز سایت IMDb به فیلم: ۷.۹ از ۱۰
  • امتیاز فیلم در سایت راتن تومیتوز: ۹۱٪

مانند فیلم جنگی براساس واقعیت «پرچم‌های پدران ما» (Flags Of Our Fathers) که کلینت ایستوود در همان سال ساخت و نبرد ایووجیما را از دید آمریکایی‌ها تعریف کرد، این بار ما نبرد جزیره‌ی ایووجیما در زمان جنگ جهانی دوم را از دید سربازان ژاپنی می‌بینیم که شکست سختی خوردند و به همین دلیل اگر علاقه‌ دارید که «نامه‌هایی از ایووجیما» را ببینید، حتما تماشای «پرچم‌های پدران ما» را هم از دست ندهید. این تفاوت زاویه‌ی نگاه باعث شده که با یک فیلم سراسر متفاوت طرف باشیم و اگر در «پرچم‌های پدران ما» پوچی جنگی خونین و تلخ زیر سوال می‌رود، در فیلم ژاپنی جنگی «نامه‌هایی از ایووجیما» این سبوعیت جنگ است که در مرکز قاب فیلم‌ساز حضور دارد. بنا به همین دلایل زبان فیلم به تمامی ژاپنی است و خبری از نیروهای آمریکایی در میان شخصیت‌های اصلی نیست. از این بابت فیلم جنگی براساس واقعیت «نامه‌هایی از ایووجیما» آن روی سکه‌ی فیلم «پرچم‌های پدران ما» است.

فیلم‌نامه بر اساس نامه‌هایی که از سربازان ژاپنی آن نبرد شوم به جا مانده نوشته شده و فیلم‌ساز تلاش کرده که از طریق نمایش رنج و درد درون آن نامه‌ها به تصویری دلخراش از روزهایی پایانی زندگی مردانی برسد که هیچ امیدی به نجات پیدا کردن ندارند. به همین دلیل است که خبری از نشان دادن چهره‌ای ضد انسانی از سربازان ژاپنی نیست. این درست که کارگردان آمریکایی است اما کلینت ایستوود نگاه انسانی خود را برای نمایش زندگی این مردمان کنار نمی‌گذارد؛ موردی که تصور آن در نیم قرن پیش ممکن نبود و سینما گرچه فیلم‌هایی برای آشتی دادن این مردمان روانه‌ی پرده کرد اما هیچکدام تاثیرگذاری این یکی را ندارند.

دلاوری سربازان ژاپنی با وجود این که از مرگ خود و شکست قریب‌الوقوع ارتش اطلاع دارند، دل هر مخاطبی را به درد می‌آورد. آن‌ها تحت هیچ شرایطی حاضر نیستند پا پس بکشند و به نقل از فرمانده خود قول داده‌اند تا تصرف جزیره‌ی ایووجیما را به عقب بیاندازند. در چنین بستری کارگردان این مرگ آگاهی را به درستی ترسیم می‌کند تا در پایان علاوه بر تماشای نبرد‌هایی با شکوه، از نمایش جان‌فشانی این سربازان به تلخی و پلشتی جنگ پی ببریم. سازندگان فیلم جنگی براساس واقعیت «نامه‌هایی از ایووجیما» در تلاش هستند تا یک کابوس تمام نشدنی را به تصویر بکشند؛ کابوسی که فقط با برتری سربازان آمریکایی پایان خواهد یافت. دست گذاشتن روی همین نقطه مهم‌ترین دستاورد فیلم است: دل سوزاندن برای مردانی که تنها در صورتی راحت خواهند شد که کشته شوند.

در نهایت این که کلینت ایستوود این اثر را که به نبرد در اقیانوس آرام می‌پردازد، از زاویه‌ی دید ژاپنی‌ها تعریف کرده و در کنار آن‌ها است. پس با خیال راحت می‌توان آن را فیلمی در نظر گرفت که به همذات‌پنداری با سربازان این کشور می‌پردازد. اما نمی‌توان زاویه‌ی نگاه متفاوت یک کارگردان هالیوودی مانند کلینت ایستوود را از فیلم حذف کرد و متصور شد که اگر یک کارگردان ژاپنی به سراغ داستان این فیلم می‌رفت، نتیجه‌ی نهایی دقیقا همین می‌شد که امروز در برابر ما است. در هر صورت فیلم جنگی براساس «نامه‌هایی از ایووجیما» اثر معرکه‌ای است که می‌توان آن را ذیل یک فیلم جنگ ژاپن و آمریکا در دوران جنگ جهانی دوم دسته‌بندی کرد و البته از تماشایش لذت برد.

«داستان نبرد ایووجیما از دریچه‌ی چشم سربازان ژاپنی. نبردی طاقت‌فرسا که لحظه‌ای فروکش نمی‌کند و راوی آن سربازانی هستند که در مقابل چشمانشان، دوستان خود را یکی یکی از دست داده‌اند و حال خود هم هیچ چاره‌ای ندارند که با مرگ گلاویز شوند …»

۱۱. استالینگراد (Stalingrad)

فیلم جنگی براساس واقعیت استالینگراد

  • کارگردان: جوزف ویسمایر
  • بازیگران: دومنیک هورویتز، توماس کرشمان
  • محصول: ۱۹۹۳، آلمان
  • امتیاز سایت IMDb به فیلم: ۷.۵ از ۱۰
  • امتیاز فیلم در سایت راتن تومیتوز:

در مقدمه گفته شد که فیلم‌های جنگی از واقعیت الهام می‌گیرند. داستان‌ آن‌ها درست از دل تاریخ بیرون می‌آید اما این به آن معنا نیست که همه چیز آن‌ها واقعی است. علاوه بر این که بسیاری از اتفاقات به نفع دراماتیزه کردن سناریو تغییر می‌کنند، هر فیلم‌سازی برای این که واقعیت را از دید خودش تعریف کند و پیام خودش را از دل روایت بیرون بکشد، در ماجرای حقیقی تغییراتی متناسب به اهدافش ایجاد می‌کند. در چنین چارچوبی است که جنگ استالینگراد به عنوان یکی از نقاط عطف جنگ دوم جهانی موقعیت ویژه‌ای پیدا می‌کند.

نبرد استالینگرد را باید نقطه آغاز شکست ارتش آلمان در جبهه‌ی شرق دانست. مقاومت اهالی استالینگراد در برابر محاصره‌ی شدید دشمن باعث شد که روحیه‌ی سربازان آلمانی با گذر زمان کمتر و کمتر شود و با سررسیدن زمستان، هوای شدیدا سرد آن ناحیه به آزمونی طاقت‌فرسا برای آن‌ها تبدیل گردد. با گذر زمان آهسته آهسته همه چیز تغییر کرد و این ارتش شوروی بود که آلمان‌ها را محاصره کرد. در چنین قابی است که می‌توان از داستان این محاصره صدها داستان بیرون کشید و فیلم‌های مختلف ساخت و کتاب‌های گوناگون نوشت.

فیلم جنگی براساس واقعیت «استالینگراد» یکی از همین قصه‌ها است که به یکی از مهم‌ترین نبردهای تاریخ جنگ دوم جهانی در جبهه‌های شرق آلمان می‌پردازد. نبردی که یکی از طولانی‌ترین و دردناک‌ترین‌ها در تمام جنگ جهانی دوم بود. در این نبرد پس از آن که نیروهای ورماخت (ارتش آلمان در زمان رایش سوم) از مسیر رودخانه‌ی ولگا به سمت شهر استالینگراد واقع در شوروی یورش بردند، با ضد حمله‌ی ارتش سرخ (ارتش شوروی) مواجه شدند و به محاصره در آمدند. شکست آلمان‌ها در جریان این درگیری باعث شد تا نیروهای این کشور در تمام جبهه‌ی شرقی مجبور به عقب نشینی شوند و حتی در جبه‌ی غربی هم آسیب‌پذیرتر به نظر برسند؛ در نتیجه نبرد استالینگراد را نقطه‌ی عطف آن جنگ می‌دانند که منجر به شکست نهایی نیروهای رایش شد. نکته‌ی عجیب درباره‌ی این جنگ در این است که نیروهای آلمان در یکی از شهرهای شوروی به محاصره‌ی ارتش آن کشور درآمدند.

باید توجه داشت که فیلم جنگی براساس واقعیت «استالینگراد» یک فیلم آلمانی است. گرچه برخی از عناصر آشنای سینمای جنگی آمریکا در آن قابل ردیابی است اما فیلم‌ساز سعی می‌کند بیشتر بر رئالیسم و واقع‌گرایی تکیه کند تا مخاطب به جای غرق شدن در داستان، فضای سخت جنگ را درک کند. برف و سرمای درون قاب و هم‌چنین تصویر سربازان گیر کرده در دل یک کابوس تمام‌نشدنی، به خوبی به مخاطب منتقل می‌شود و همین فضاسازی فیلم را تماشایی می‌کند.

دیگر موضوعی که باعث شده فضای فیلم تا به این اندازه واقعی از کار دربیاید، مشاوره‌ی ارتش آلمان به کارگردان و عوامل فیلم بوده است که باعث شده فضای فیلم هر چه بیشتر به آن روزها شباهت پیدا کند. فیلم جنگی براساس واقعیت «استالینگراد» به دلیل فضای نیهیلستی و تلخی که دارد از سوی منتقدان، نظرات متناقضی دریافت کرد. اما تماشای مجدد فیلم نشان می‌دهد که «استالینگراد» توانسته از آزمون سخت زمان سربلند خارج شود.

«نبرد استالینگراد از سپتامبر ۱۹۴۲ تا فوریه ۱۹۴۳ ادامه داشت. سربازان آلمانی در شهر استالینگراد توسط نیروهای شوروی محاصره شده‌اند. یک گروه از سربازان آلمانی به جبهه‌ی شرقی واقع در شوروی اعزام می‌شوند. آن‌ها ناگهان خود را در میانه‌ی نبرد استالینگراد می‌بینند …»

۱۰. ما سرباز بودیم (We Were Soldiers)

فیلم جنگی براساس واقعیت ما سرباز بودیم

  • کارگردان: رائول والاس
  • بازیگران: مل گیبسون، سم الیوت و بری پپر
  • محصول: ۲۰۰۲، آمریکا
  • امتیاز کاربران IMDb به فیلم: ۷.۲ از ۱۰
  • امتیاز فیلم در سایت راتن تومیتوز: ۶۳٪

جنگ ویتنام یکی از جنگ‌های مهم قرن بیستم است. فیلم‌های زیادی هم با الهام از این جنگ ساخته شده‌اند که شاید بتوان بهترینش را فیلم «اینک آخرالزمان» (Apocalypse Now) فرانسیس فورد کوپولا دانست که گرچه داستانش در آن دوران و در آن مکان می‌گذرد اما بیشتر به منبع اقتباسش که کتاب «دل تاریکی» جوزف کنراد است، وفادار مانده و به همین دلیل هم فضایی مالیخولیایی دارد و چندان کاری به وقعیت روی داده ندارد.

از آن سو فیلم «ما سرباز بودیم» دقیقا از یکی از نبردهای معروف آن زمان الهام گرفته است و سعی می‌کند تا می‌تواند به واقعیت روی داده وفادار باشد و از آن جایی که توانسته این واقعیت را به شکلی مطلوب دراماتیزه کند باید سر از این لیست درآورد و خودش را به عنوان یکی از بهترین فیلم‌های جنگی الهام گرفته از تاریخ به ما تحمیل کند.

داستان فیلم جنگی براساس واقعیت «ما سرباز بودیم» به نبرد سربازان و دلاوری‌های آن‌ها می‌پردازد و سعی می‌کند از شعارهای سیاسی یا چرایی آغاز و پایان جنگ فاصله بگیرد. به عبارت دیگر با فیلمی تمام جنگی و اکشن‌محور طرف هستیم که کاری به سیاتس ندارد و دوست دارد مخاطبش را سرگرم کند که البته حسابی هم از پس این کار برمی‌آید و اوقات خوشی را برای شما رقم می‌زند. فیلم جنگی براساس واقعیت «ما سرباز بودیم» به تمامی به زیرمجموعه‌ی ژانر جنگی از ژانر جنگی تعلق دارد که فقط با میدان نبرد کار دارند. قصه‌ی فیلم روایتگر داستانی میهن‌پرستانه از زندگی سربازانی است که چونان قهرمانان سینمای کلاسیک مقابل دشمن تا بن دندان مسلح می‌ایستند و از هیچ فدارکاری و ایثاری برای نجات جان همرزمان و کشور خود فروگذار نمی‌کنند.

سازندگان فیلم جنگی براساس واقعیت «ما سرباز بودیم» تمام تمرکز خود را بر ساخت یک نبرد تمام عیار در یک بازه‌ی زمانی کوتاه و پر از صحنه‌های اکشن گذاشته‌اند و نگران این نیستند که آیا این جنگ به حق بود یا نه؟ یا مخالفان بسیاری در داخل خاک آمریکا داشت و باید به آن‌ها هم توجه کرد. در این فیلم دشمن جنگحویی وجود دارد که باید با آن مبارزه کرد، پس فقط باید به جنگیدن و جنگیدن پرداخت و کاری به چیز دیگری نداشت. گرچه در نهایت منجلاب ترسیم شده توسط فلیم‌ساز را می‌توان به تمامیت جنگ ویتنام تعمیم و تفاسیر فرامتنی از داستان فیلم و نحوه‌ی به تصویر کشیدنش ارائه کرد.

از سوی دیگر فیلم تمام سربازان درگیر در جنگ را تبرئه می‌کند. آنان نه قربانی هستند و نه فریب خورده بلکه به تمامی قهرمانانی زمینی هستند که راه نجات جهان از شر کمونیسم را خوب بلدند. پس اگر میل دارید فیلمی ببینید که سراسر هیجان است و به تمامی در میدان نبرد می‌گذرد و پر از انفجار و درگیری است، تماشایش را از دست ندهید. ضمن این که بازی بازیگران فیلم، به ویژه مل گیبسون هم بر جذابیت کار می‌افزاید.

«یگانی به رهبری سرهنگ مور وظیفه‌ دارند که به دره‌ای حمله کنند. آن‌ها با آغاز ماموریت و کمی پیشروی متوجه می‌شوند که در محاصره‌ی دو هزار نیروی دشمن قرار گرفته‌اند و باید از مهلکه بگریزند. حال این حلقه‌ی محاصره مدام تنگ‌تر و تنگ‌تر می‌شود و این یگان کم تعداد خودش را در منجلابی می‌بیند که برای فرار از آن نه راه پس دارد و نه راه پیش. مبارزه آغاز می‌شود اما …»

۹. تک‌تیرانداز آمریکایی (American Sniper)

فیلم جنگی براساس واقعیت تک تیرانداز آمریکایی

  • کارگردان: کلینت ایستوود
  • بازیگران: بردلی کوپر، سی‌نا میلر
  • محصول: ۲۰۱۴، آمریکا
  • امتیاز سایت IMDb به فیلم: ۷.۳ از ۱۰
  • امتیاز فیلم در سایت راتن تومیتوز: ۷۲٪

فیلم جنگی براساس واقعیت «تک‌تیرانداز آمریکایی» تنها فیلم ایستوود در یکی دو دهه‌ی گذشته است که قهرمانی با قدرتی آسمانی و فرازمینی دارد. گرچه او در ظاهر ماشین کشتار است اما اگر از زاویه‌ی نگاه ایستوود فیلم را ببینیم و ایدئولوژی‌های شخصی را کنار بگذاریم تا نگاه ما را کور نکند، با فیلمی روبه‌رو هستیم که کیفیت ساختش بسیار بالاتر از فیلم‌های جنگی این دوران است و حسابی در تعریف کردن داستانش توانا است.

ایستوود قهرمانی در فیلم جنگی براساس واقعیت «تک‌تیرانداز آمریکایی» تصویر کرده که در لحظه زندگی می‌کند و اعتیادش به جنگیدن سبب نشده تا کشور و خانواده‌اش را فراموش کند. او اگر در میدان نبرد حاضر می‌شود نه به خاطر اعتیاد به خود جنگ و کشتن، بلکه به دلیل وظیفه‌ای است که در درون خود احساس می‌کند. پس به همین دلیل هر چه دارد می‌گذارد تا از عقاید و کشورش دفاع کند. همین موضوع از او قهرمانی می‌سازد که حتی همرزمانش به او هم حسادت می‌کنند و هم نیاز به حضورش دارند تا هر چه بهتر بجنگند و از پس دشمن برآیند. همین موضوع است که از قهرمان داستان مردی می‌سازد با قدرت‌های فرازمینی.

اما همه‌ی آن چه که گفته شد به این معنا نیست که با فیلمی طرفدار جنگ‌افروزی طرف هستسم. فیلم جنگی براساس واقعیت «تک‌تیرانداز آمریکایی» هم مانند هر فیلم درست و حسابی جنگی دیگری، چهره‌ی زشت جنگ و تاثیر آن بر زندگی مردمان و سربازان را نمایش می‌دهد. کلینت ایستوود حتی ندانم‌ کاری سیاست‌مداران در بدبختی‌های بی‌گناهان طرف مقابل را فرموش نمی‌کند و با این کار چند تا از بهترین سکانس‌های جنگی این دوران را مقابل چشم ما می‌گذارد.

مانند سکانسی که در آن نوجوان بی‌گناهی بالای سر یک آر پی جی ایستاده و قهرمان فیلم باید تصمیم بگیرد که او را بکشد یا نه؟ زمانی روند درام هیجان‌انگیز می‌شود که برای او هماوردی در میدان نبرد پیدا می‌شود. حال یک داستان موش و گربه و تعقیب و گریز مهیج هم به فیلم اضافه می‌شود که یک سرش سربازی است که ماهرترین تک‌تیرانداز آمریکایی شناخته می‌شود و سر دیگرش مردی که به چیزی جز کشتن او فکر نمی‌کند و همین هم او را به هماوردی قدر تبدیل می‌کند.

در چنین چارچوبی چند روایت در کنار هم قرار می‌گیرند؛ زندگی سربازان در جنگ در کنار زندگی خانوادگی شخصیت اصلی قرار می‌گیرد و هم‌چنین اعتماد به نفس منتقل شده ناشی از حضور او در میدان جنگ تبدیل به عاملی حسادت‌آمیز در خاک مادری می‌شود. این تقابل‌ها است که هسته‌های عاطفی فیلم را شکل می‌دهد و باعث می‌شود که با داستانی تک‌ بعدی درباره‌ی یک جنگ طرف نباشیم.

یکی از نقاط قوت فیلم بازی بردلی کوپر در قالب قهرمان داستان است. در نگاه اول او گزینه‌ی مناسبی برای نقشی چنین دور از ذهن به نظر نمی‌رسد. بالاخره ما او را بیشتر در آثاری دیگر به یاد داریم تا یک سرباز همه فن‌حریف. اما او این قالب را به خوبی می‌شکند و کاری می‌کند که داستان درگیری‌های درونی و بیرونی یک سرباز ورزیده برای مخاطب به قصه‌ای جذاب تبدیل شود.

«داستان واقعی زندگی سربازی که ادعا می‌شود بیش از هر کس دیگری در طول جنگ آمریکا و عراق آدم کشته است. او تک‌تیرانداز ماهری است که حضورش باعث قوت قلب همرزمانش می‌شود و همین باعث می‌شود تا نسبت به آن‌ها احساس مسئولیت کند. از طرف دیگر درگیری‌های شخصی او را در بازگشت‌های مداوم به کشورش شاهد هستیم و اینکه اعزام مداوم او به عراق چگونه بر زندگی همسر و فرزندش تاثیر منفی می‌گذارد …»

۸. ستیغ اره‌ای (Hacksaw Ridge)

فیلم جنگی براساس واقعیت ستیغ اره‌ای

  • کارگردان: مل گیبسون
  • بازیگران: اندرو گارفیلد، سم ورتینگتون و وینس وان
  • محصول: ۲۰۱۶، آمریکا و استرالیا
  • امتیاز سایت IMDb به فیلم: ۸.۱ از ۱۰
  • امتیاز فیلم در سایت راتن تومیتوز: ۸۴٪

سال‌ها بود که سینمای دنیا فیلم جنگی به درد بخوری به خود نمی‌دید. فیلم‌ها عموما به تبعات جنگ می‌پرداختند و تصویری از میدان نبرد بر پرده نمی‌انداختند. ظاهرا این رویه داشت کاملا عادی می‌شود و ژانر جنگی هم مانند ژانرهای وسترن یا موزیکال به ژانری حاشیه‌ای در آمریکا تبدیل می‌شد تا این که سر و کله‌ی مل گیبسون و فیلم «ستیغ اره‌ای» او پیدا شد و دوباره همان حال و هوای آشنا را به پرده بازگرداند. فیلم هم آن قدر موفق از کار درآمد که دوباره استودیوها را وسوسه کند که روی آثاری این چنین سرمایه‌گذاری کنند. در چنین قابی است که باید فیلم جنگی براساس واقعیت «ستیغ اره‌ای» را یکی از آثار مهم ژانر جنگی تاریخ دانست.

از آن سو داستان فیلم هم داستانی سراسر هیجانی است که حتی باور واقعی بودنش بسیار مشکل است؛ پسری داوطلبانه به جنگ می‌رود که هیچ اعتقادی به استفاده از سلاح ندارد و حاضر نیست که اسلحه به دست بگیرد. این داستان هر چند دور از ذهن، اما واقعی است و اتفاقا همین جوانک یکی از درخشان‌ترین روزهای ارتش کشورش را رقم می‌زند. آن هم بدون شلیک یک گلوله. مل گیبسون هم تا می‌تواند با دراماتیزه کردن روند اتفاقات زندگی این پسر به قصه‌ی خود آب و تاب می‌دهد و فیلمی بسیار سرگرم‌کننده بر پرده می‌اندازد.

فیلم جنگی براساس واقعیت «ستیغ اره‌ای» فقط داستان غریبی دارد وگرنه به تمامی از کلیشه‌های دلنشین ژانر جنگی بهره می‌برد. نیروی قهرمان داستان از ایمانی آمریکایی سرچشمه می‌گیرد که معتقد است همه توانایی انجام هر کاری را دارند و فقط به پشتکار کافی نیاز است. مل گیبسون پس از موفقیت در ساخت فیلم‌هایی مانند «مصائب مسیح» (The Passion Of The Christ) و «آپوکالیپتو» (Apocalypto) فیلمی به یاد ماندنی ساخت که صحنه‌های نبردش پس از «نجات سرباز رایان» ساخته استیون اسپیلبرگ، بهترین در نوع خود است و ما را دوباره به یاد روزهای اوج ژانر جنگی می‌اندازد.

در کنار این صحنه‌های خوش ساخت، فیلم روایتی مؤمنانه از زندگی مردی را در دل وحشت جنگ جهانی دوم تعریف می‌کند که هیچ‌گاه امید خود را برای بهتر کردن شرایط و انجام وظیفه‌ی انسانی‌اش از دست نمی‌دهد. او می‌تواند ورق نبرد باخته را برگرداند و دلیل روحیه دادن به همراهانش باشد. این روایت پر از خون و درگیری با حذف تصویر سربازان دشمن همراه است و دوربین مل گیبسون همیشه همراه با قهرمان خود می‌ماند. کارگردان با این همراهی در جستجوی راهی است تا چیزی را ثابت کند: این که شجاعت در میدان جنگ تنها در گرفتن جان دشمن خلاصه نمی‌شود و می‌توان با نجات جان همرزمان هم به پیروزی رسید.

بازی اندرو گارفیلد در قالب نقش اصلی، هم در میدان نبرد و هم در زمان‌های جوانی و عاشقی چشم‌گیر است. اما آن چه که فیلم را شایسته‌ی حضور در چنین جایگاهی می‌کند قصه‌ی روانی است که برای تعریف کردن دارد و البته سکانس‌های نبرد مفصلی که در دل خود دارد.

«جوانی به نام دزموند داس بنا به اعتقادات مذهبی حاضر نیست سلاح به دست بگیرد اما اصرار دارد که به جبهه‌ی جنگ فرستاده شود و در جنگ میان آمریکا و ژاپن خدمت کند. ارتش او را نمی‌خواهد و مقامات در جستجوی راهی هستند تا از شر او خلاص شوند. در حالی که دزموند داس حاضر نیست تحت هیچ شرایطی کوتاه بیاید. مقامات حتی تا حد دادگاهی کردن او هم پیش می‌روند اما …»

۷. فهرست شیندلر (Schindler’s List)

فیلم جنگی براساس واقعیت فهرست شیندلر

  • کارگردان: استیون اسپیلبرگ
  • بازیگران: لیام نیسن، بن کینگزلی و رالف فاینس
  • محصول: ۱۹۹۳، آمریکا
  • امتیاز سایت IMDb به فیلم: ۸.۹ از ۱۰
  • امتیاز فیلم در سایت راتن تومیتوز: ۹۸٪

گاهی برای انجام یک کار خوب، باید در ظاهر با شیطان همراه شد. همین نزدیکی به شیطان و نشست و برخاست با او می‌تواند تبدیل به عملی حماسی شود. در ادامه‌ی همین راه ممکن است نوری از امید بتابد که از نجات جان آدم‌های بسیاری سرچشمه می‌گیرد. استیون اسپیلبرگ داستان مردی را که با شیطان مجسم رفاقت کرد تا بتواند دست به کاری بزرگ بزند و زندگی‌های بسیاری را نجات دهد، تبدیل به فیلمی حماسی کرده است.

استیون اسپیلبرگ فیلم جنگی براساس واقعیت «فهرست شیندلر» را از کتابی با نام کشتی شیندلر به قلم توماس کنیلی استرالیایی اقتباس کرده است. فیلم داستان مردی است که مانند قهرمانی در برابر خطر می‌ایستد و سعی می‌کند تا می‌تواند جان یهودیان بخت برگشته را نجات دهد. فیلم جنگی براساس واقعیت «فهرست شیندلر» با تصاویر عیاشی این مرد آغاز می‌شود. استیون اسپیلبرگ به خوبی توانسته کاری کند تا مخاطب در نیمه‌ی اول فیلم از او متنفر شود. مردی عیاش که فقط در حال کیسه دوختن برای خود است و حتی سعی می‌کند سر آلمانی‌ها را هم کلاه بگذارد. مردی بی اصول و کلاش که به هیچ چیز و هیچ کس اعتقاد ندارد و فقط پول می‌شناسد و پول.

در ادامه اسپیلبرگ با چیره‌ دستی وقایع جنگ را به تصویر می‌کشد. سوار کردن یهودی‌ها بر قطار و اعزام آن‌ها به اردوگاه‌های مرگ، به درستی به تصویر در آمده و وحشت جاری در فضا برای مخاطب قابل لمس است. اما کارگردان به این هم راضی نیست و در ادامه افسری عالی رتبه‌ی آلمانی را به ما معرفی می‌کند که در درندگی چیزی از یک هیولای آدم‌خوار کم ندارد. اسکار شیندلر باید میان این دو دسته، یعنی یهودیان و نازی‌ها مدام در رفت و آمد باشد و همین باعث می‌شود تا رفته رفته دگرگون شود. حال او هوش سرشار خود را در بازی دادن آدم‌ها در مسیر دیگری به کار می‌برد و تبدیل به بندباز ماهری می‌شود که میان دو دسته می‌چرخد و البته دیگر فقط به امیال شخصی خود توجه ندارد.

لیام نیسن شاید بهترین بازی خود را در همین فیلم ارائه کرده باشد. نقش او نقش سختی است و باید تحول درونی و عمیق شخصیت را به گونه‌ای از کار دربیاورد که برای مخاطب قابل باور باشد. از سویی دیگر رالف فاینز هم بی نظیر است. او چنان درنده‌خویی رییس زندان و اردوگاه‌ها را به تصویر کشیده و چنان جنون درونی نقش را از کار درآورده است، که صرف نگاه کردن به او باعث وحشت می‌شود. بن کینگزلی هم گویی نمی‌تواند بد بازی کند و همواره درخشان است.

فیلم جنگی براساس واقعیت «فهرست شیندلر» پر از تصاویر دلخراش است اما مانند هر اثر خوب دیگری به مسائل انسانی می‌پردازد و سعی می‌کند در دل این همه خونریزی انسانیت را پیدا کند. این مهم با همکاری آهنگساز همیشگی فیلم‌های اسپیلبرگ یعنی جان ویلیامز به خوبی محقق می شود. از سویی دیگر یانوش کامینسکی هم در مقام مدیر فیلم‌برداری کار خود را بی بدیل انجام داده است. هر دوی این افراد موفق شدند اسکار را به خاطر همین فیلم به خانه ببرند. ضمن اینکه اسپیلبرگ اسکار کارگردانی را گرفت و فیلم هم اسکار بهترین فیلم را دریافت کرد. بنیاد فیلم آمریکا «فهرست شیندلر» را در لیست ۱۰۰ فیلم مهم همه‌ی دوران قرار داده است.

«اسکار شیندلر تاجری بی سر و پا است که سعی دارد از شرایط جنگ استفاده کند و پول فراوانی به جیب بزند. او عضو حزب نازی است و سعی می‌کند با استفاده از شخصیت فریبکار خود و در عین حال تهیه کردن بساط عیش و نوش برای افراد بلند مرتبه، در بین سران محلی حزب نازی دوستان پر نفوذی پیدا کند. شیندلر از این رفاقت‌ها استفاده می‌کند و کارخانه‌ای را از آن خود می‌کند. وی با استفاده از همین روابط کارگران یهودی را به کار می‌گیرد تا پولی بابت دستمزد آن‌ها نپردازد و سود بیشتری ببرد. این در حالی است که او رفته رفته متوجه جنایت‌های نازی‌ها در حق مردم یهودی می‌شود تا اینکه …»

۶. دانکرک (Dunkirk)

فیلم جنگی براساس واقعیت دانکرک

  • کارگردان: کریستوفر نولان
  • بازیگران: تام هاردی، مارک رایلنس و کیلیان مورفی
  • محصول: ۲۰۱۷، آمریکا، انگلستان، فرانسه و هلند
  • امتیاز سایت IMDb به فیلم: ۷.۸ از ۱۰
  • امتیاز فیلم در سایت راتن تومیتوز: ۹۲٪

بلافاصله پس از اکران فیلم جنگی براساس واقعیت «دانکرک»، جو همیشگی حول فیلم‌های کریستوفر نولان شروع شد. عده‌ای فیلم را شاهکاری بی مانند می‌دانستند و عده‌ای دیگر به تمامی فیلم را رد می‌کردند. اما اگر جانب انصاف را رعایت کنیم و از این فضای مسموم دور شویم، «دانکرک» را می‌توان بهترین فیلم کریستوفر نولان در دهه‌ی گذشته یا حتی بهترین اثرش به حساب آورد. حتی بالاتر از «تلقین» (Inception) و «میان ستاره‌ای» (Interstellar) یا «ممنتو» (Memento).

روایت تو در توی فیلم و بازی با عنصر زمان شاید در نگاه اول برای مخاطب گیج کننده به نظر برسد اما نولان با وسواسی بی‌نظیر همه چیز را جوری کنار هم قرار داده که مو لای درزش نمی‌رود. ضمن آن که در این فیلم جنبه‌های احساسی و انسان ‌دوستانه‌ی فیلم به اندازه است و مانند فیلم «میان‌ ستاره‌ای» باعث افت داستان نمی‌شود.

تبحر کریستوفر نولان در داستانگویی، باعث می‌شود که با اثری فراتر از توقع روبه رو شویم؛ امروزه بسیاری از آثار سینمایی تکرار مکرر فیلم‌ها و داستان‌های قبلی هستند. انگار فیلم‌های سینمایی مدام تکثیر می‌شوند و ما هم بدون هیچ حق انتخابی باید همان داستان‌های همیشگی را به همان شیوه‌های روایتگری همیشگی تماشا کنیم؛ خبری از خلاقیت نیست و فیلم‌های خیلی کمی طرحی نو با خود به ارمغان می‌آورند. در چنین دنیایی حضور شخصی مانند کریستوفر نولان غنیمت بزرگی برای علاقه مندان به سینما است؛ چرا که هر فیلمش اثری تازه در سینما است که نو و تازه به نظر می‌رسد و همین هم دستاورد کمی نیست.

این موضوع زمانی جذاب می‌شود که به داستان فیلجنگی براساس واقعیت «دانکرک» توجه می‌کنیم؛ داستان فیلم همان داستان آشنای جانفشانی در میدان نبرد برای شکست دادن دشمن است. فیلم‌ساز هم قرار نیست این جانفشانی را تقدیس کند و اثری ضدجنگ ساخته است. اما هیچ چیز این داستان شباهتی با آثار جنگی ماقبل خود ندارد. نه شیوه‌ی روایتگری و نه البته شیوه‌ی شخصیت‌ پردازی؛ نگاه کنید به شخصیت پردازی خلبان داستان با بازی تام هاردی؛ آیا برای وی مابه‌ازایی در تاریخ سینمای جنگی سراغ دارید؟

نبرد دانکرک نبردی سرنوشت‌ساز در جریان جنگ دوم جهانی بود. نقطه عطفی که ارتش شکست‌خورده‌ی بریتانیا را به ارتش فاتح تبدیل کرد. چنین داستانی طبعا با امید همراه است. پس نولان با اتخاذ سه روایت در سه بازه‌ی زمانی مختلف، روند شکل‌گیری این امید را به تصویر می‌کشد. امیدی که از فداکاری سربازان و مردم بریتانیا به طور همزمان تغذیه می‌کند.

بازی تام هاردی در نقش خلبانی که به تنهایی فضای هوایی اطراف بندر دانکرک را ایمن می‌کند بی‌نظیر است؛ به ویژه اگر توجه کنیم که او در تمام مدت در کابین خلبان است و ماسکی بر چهره دارد و فقط می‌تواند با چشمانش بازی کند. کارگردانی نولان در اوج است و مارک رایلنس در نقش پیرمردی سرد و گرم چشیده، خوش می‌نشیند.

کوئنتین تارانتینو فیلم «دانکرک» را بهترین اثر دهه‌ی دوم قرن بیست و یکم در جهان سینما می‌داند. او دلایل خودش را قبلا توضیح داده که نشان از نگاه منحصر به فرد وی دارد. وقتی شخصی مانند او چنین نظری دارد، نگارنده خود را محق نمی‌داند که چندان به مخالفت با آن برخیزد.

در سال ۲۰۱۷ اعضای آکادمی بار دیگر اسکار بهترین فیلم خود را به اثری فراموش شدنی دادند؛ فیلم «شکل آب» (The Shape Of Water) اثر گیرمو دل‌تورو که در عرض همین چند سال هم فراموش شده اما با گذر زمان به ارج و منزلت فیلم جنگی براساس واقعیت «دانکرک» افزوده شده است؛ ضمن این که باور دارم با خوابیدن گرد و خاک حول فیلم‌های کریستوفر نولان این یکی جایگاه رفیع خود را در تاریخ سینما پیدا خواهد کرد.

«سربازان انگلستان، فرانسه، بلژیک و کانادا در بندر دانکرک توسط نیروهای ملل متحد محاصره شده‌اند. آن‌ها هیچ راه فراری ندارند چرا که یک سمت آن‌ها دریا است و سمت دیگر نیروهای دشمن. در این میان قایق‌های مردم عادی از بنادر بریتانیا برای نجات سربازان اعزام می‌شوند …»

۵. سقوط شاهین سیاه (Black Hawk Down)

فیلم جنگی براساس واقعیت سقوط شاهین سیاه

  • کارگردان: ریدلی اسکات
  • بازیگران: اریک بانا، جاش هارت‌نت و ایوان مک‌گرگور
  • محصول: ۲۰۰۱، آمریکا
  • امتیاز سایت IMDb به فیلم: ۷.۷ از ۱۰
  • امتیاز فیلم در سایت راتن تومیتوز: ۷۶٪

این یکی به جنگ‌های بزرگ قرن بیستم اشاره‌ای ندارد و درباره‌ی یکی از نبردهای به ظاهر فراموش شدنی ارتش آمریکا است. ریدلی اسکات از جمله کارگردانانی است که اکثر فیلم‌هایش را می‌توان با خیال راحت تماشا کرد، بدون آن که از این کار پشیمان شد. او این بار به سراغ داستانی رفته تا هیمنه‌ی قدرت ارتش آمریکا را به چالش بکشد؛ آن هم توسط نیرویی که به نظر می‌رسد هیچ شانسی برای مقابله با این ارتش تا بن دندان مسلح ندارد.

سربازان ارتش آمریکا در موگادیشو پایتخت کشور سومالی، قرار است نظم را پس از یک جنگ داخلی به ارمغان آورند اما حضور آن‌ها تنش را افزایش می‌دهد. در این میان یک حمله‌ی بدون برنامه همه چیز را به هم می‌ریزد و باعث می‌شود این سربازان یک شبانه‌روز را به نبردی طاقت‌فرسا بپردازند؛ نبردی که به دلیل آشنا نبودن با منطقه هر لحظه سخت‌تر می‌شود.

از جایی به بعد تمام مدت زمان فیلم صرف نمایش این نبرد تمام عیار می‌شود. اسکات و تیم سازنده‌ی فیلم توانسته‌اند این نبردها را بی‌نقص به تصویر بکشند و لحظه به لحظه ضربان قلب تماشاگر را بالا ببرند. کمتر فیلمی در ژانر جنگی دست به چنین ریسکی می‌زند. چرا که مخاطب پس از مدتی در برابر هر چیزی که زیاد ادامه پیدا کند مقاوم و دل‌زده می‌شود. هنرنمایی اسکات هم در همین است که چنان ذره ذره بر ترس حاکم بر فضا اضافه می‌کند که مخطب برای لحظه‌ای احساس ملال نمی‌کند.

تصویری که او از ارتش آمریکا و نماد افتخارش یعنی هلی‌کوپتری به نام شاهین سیاه ارائه می‌دهد، تصویر یک شکست تمام عیار است اما چنین محتوایی سبب نمی‌شود تا وی قدرت قصه‌گویی خود را به رخ نکشد. روایت ریدلی اسکات از شکست ارتش کشور آمریکا در سومالی و سرگردانی سربازان این کشور در کوچه پس کوچه‌های یک کشور فقیر، به فرصتی تبدیل شده که این کارگردان توانایی‌های فنی خود را به رخ بکشد. از ابتدا که سربازان به شکلی به امکانات خود می‌نازند، تا گرفتار شدنشان در چنگال دشمنی که مانند باران بر سرشان می‌بارد، سایه‌ای شوم بر فراز داستان سنگینی می‌کند. این چنین است که انگار تقدیر این مردان در زمین بازی کسانی گره می‌خورد که نه از قدرت دشمن خود با خبر هستند و نه به توانایی‌های خود اعتماد دارند.

داستان فیلم روایت یک گروهان از سربازان نخبه‌ی آمریکایی در موگادیشو، پایتخت سومالی است که پس از شناسایی دو تن از رهبران شورشی عازم منطقه‌ای شهری می‌شوند تا آن‌ها را دستگیر کنند. این سربازان تصور می‌کنند که ماموریت ساده‌ای در پیش رو دارند اما آن‌ها در ادامه‌ی ماجرا چنان از دشمن خود ضربه می خورند که هیچ‌گاه تصور آن را نمی‌کردند. گیر افتادن آن‌ها در کنار سقوط یک به یک هلیکوپترهای شاهین سیاه، موقعیت را مدام بدتر می‌کند و حتی فرصتی برای عقب نشینی هم باقی نمی‌گذارد. جالب این که داستان فیلم، بر اساس یک رویداد کاملا واقعی است.

فیلم جنگی براساس واقعیت «سقوط شاهین سیاه» چند سکانس معرکه دارد. نمونه سکانسی که اواسط فیلم بر پرده نقش می‌بندد؛ شب آهسته‌ آهسته سر می‌رسد، یک ماموریت چند دقیقه‌ای، به یک نبرد چند ساعته برای بقا تبدیل شده، در این میان عده‌ای از سربازان یک جوخه در خانه‌ای نیمه ویران گرفتار آمده‌اند. آن‌ها هیچ از موقعیت خود نمی‌دانند و فقط متوجه شده‌اند که در محاصره‌ی صدها نیروی دشمن قرار گرفته‌اند. در چنین حالتی، یکی گلوله خورده و وضعش بسیار وخیم است. کسی سعی می‌کند در آن شرایط بغرنج و جهنمی او را جراحی کند، سربازی به دنبال این است که از موقعیت دشمن سر دربیاورد، کسی آن سو تر به فکر پیدا کردن آدرس محل پنهان شدن جوخه می‌گردد تا موقعیتشان را جهت فرستادن نیروی کمکی گزارش کند و فرمانده‌هان هم از طریق آسمان و زمین به دنبال راهی می‌گردند تا آن‌ها را پیدا کنند.

ریدلی اسکات چنین این چند عمل را به شکل موازی پیش می‌برد، که نفس مخاطب در سینه‌اش حبس شود. اگر قرار بود از توانایی‌های فنی این کارگردان مطمئن شوید، تماشای همین سکانس نفس‌گیر و طولانی که لحظه‌ای از رمق نمی‌افتد، کافی است.

«یک گروهان از سربازان نخبه‌ی آمریکایی در موگادیشو پس از شناسایی دو تن از رهبران شورشی عازم می‌شوند تا آن‌ها را دستگیر کنند. اما آن‌ها در ادامه‌ی ماجرا با شبیخونی روبرو می‌شوند که هیچ‌گاه تصور آن را نمی‌کردند …»

۴. خط باریک سرخ (The Thin Red Line)

فیلم جنگی براساس واقعیت خط باریک قرمز

  • کارگردان: ترنس مالیک
  • بازیگران: شان پن، جیم کاویزل، آدرین برودی، نیک نولتی، جان تراولتا و جرج کلونی
  • محصول: ۱۹۹۸، آمریکا
  • امتیاز سایت IMDb به فیلم: ۷.۶ از ۱۰
  • امتیاز فیلم در سایت راتن تومیتوز: ۸۱٪

فیلم جنگی براساس واقعیت «خط باریک سرخ» از آن دسته فیلم‌های جنگی است که به طور مشخص به یک ماموریت در دل میدان نبرد می‌پردازد. سربازان ماموریتی دارند و گره‌افکنی‌ها و گره‌گشایی‌های آن در دل جنگ شکل می‌گیرد. از سوی دیگر روابط افراد با فرماندهان و هم‌چنین میزان توجه و تعهد آن‌ها به انجام ماموریت در دل قصه اهمیت دارد. پس مانند بسیاری از فیلم‌های این لیست به تمامی به ژانر جنگی تعلق دارد و کمتر نشانی از ژانرهای دیگر در آن نهفته است.

فیلم جنگی براساس واقعیت «خط باریک سرخ» در استرالیا فیلم‌برداری شده است تا فضای آن به جزایر ژاپنی واقع در اقیانوس آرام شبیه شود. زمانی که فیلم بر پرده‌ی سینماها ظاهر شد، ترنس مالیک بیست سالی می‌شد که از سینما کناره گیری کرده بود و این تازه سومین فیلم بلند او به حساب می‌آمد؛ گرچه با همان دو فیلم قبلی هم کارنامه‌ای در خور از خود به جا گذاشته بود.

مالیک مانند تمام آثارش از قصه‌گویی صرف فرار می‌کند و سعی می‌کند از طریق فرم منحصر به فرد خود معناهای مختلفی را به تصویر بکشد. او در کارش موفق شده و توانسته یکی از بهترین فیلم‌های جنگی تاریخ سینما را خلق کند و اگر در این لیست از شاهکارهای بعدی فهرست خبری نبود حتما جایگاه اول ۱۵ فیلم جنگی براساس واقعیت را از آن خود می‌کرد.

قاب‌های فیلم چشم‌نواز هستند و شخصیت‌ها به خوبی خلق شده است. صحنه‌های جنگی فراتر از استاندارد هستند و خبر از توانایی ترنس مالیک در خلق سکانس‌های اکشن می‌دهند. روایت هم که پر است از احساس ترس و خونریزی. فضایی بدبینانه و پوچ در اکثر مدت زمان فیلم احساس می‌شود. اما فیلم‌ساز در دل آن همه مصیبت به دنبال شرافت آدمی هم می‌گردد.

ترنس مالیک فیلم‌نامه‌ی فیلم جنگی براساس واقعیت «خط باریک سرخ» را از کتابی به قلم جیمز جونز به رشته‌ی تحریر درآورد و داستان آدم‌هایی را تعریف کرد که در دل یک جنگ نابرابر پراکنده شده‌اند و هر دسته منتظر هستند تا ببیند چه اتفاق وحشتناک دیگری ممکن است پیش بیاید و کی قرار است با مرگ خود چهره به چهره شوند.

جان تول در مقام مدیرفیلم‌برداری کار خود را به خوبی انجام داده است و بازیگران فیلم هم همگی درخشان هستند. فیلم «خط باریک سرخ» توانست خرس طلایی جشنواره برلین را از آن خود کند و نقدهایی ستایش‌آمیز از سمت منتقدان دریافت کند. آن چه که در برخورد با این فیلم ناراحت کننده به نظر می‌رسد، مهجور ماندن آن میان مخاطبان ایرانی است.

«در سال ۱۹۴۲، سربازی با نام ویت از ارتش فرار کرده و در منطقه‌ای به نام ملانزی در نزدیکی استرالیا زندگی می‌کند. به زودی ارتش او را می‌یابد و به زندان می‌اندازد. به عنوان مجازات او را راهی جبهه‌ای جدید می‌کنند تا برانکارد مجروحین را حمل کند. لشگری آماده است تا به جزیره‌ای ژاپنی حمله کند؛ سرباز ویت هم عضو آن‌ها است. این لشگر به راحتی و بدون مقاومت در جزیره پیاده می‌شود. به نظر خبری از ژاپنی‌ها در برابر آن‌‌ها نیست اما …»

۳. نجات سرباز رایان (Saving Private Ryan)؛ مشهورترین فیلم جنگی براساس واقعیت

نجات سرباز رایان

  • کارگردان: استیون اسپیلبرگ
  • بازیگران: تام هنکس، مت دیمون و وین دیزل
  • محصول: ۱۹۹۸، آمریکا
  • امتیاز سایت IMDb به فیلم: ۸.۶ از ۱۰
  • امتیاز فیلم در سایت راتن تومیتوز: ۹۳٪

فیلم نجات سرباز رایان می‌تواند یکی از مدعیان کسب جایگاه بهترین فیلم جنگی تمام دوران در کنار فیلم‌هایی مانند «اینک آخرالزمان» (Apocalypse Now) اثر فرانسیس فورد کوپولا یا «جنگ بزرگ» (The Great War) به کارگردانی ماریو مونیچلی یا «راه‌های افتخار» (Paths Of Glory) ساخته‌‌ی استنلی کوبریک باشد. داستان فیلم با محوریت شرافت و تلاش مردانی برای انجام ماموریتی که اول در علت وجودی آن شک می‌کنند اما رفته رفته به جایی می رسند که انگار سرنوشت انسان به انجام آن مأموریت بستگی دارد، گره خورده است.

پر بیراه نیست اگر سکانس ابتدایی نبرد فیلم «نجات سرباز رایان» را بهترین سکانس نبرد در تاریخ سینمای جنگی به حساب بیاوریم. استیون اسپیلبرگ برای خلق این سکانس به جای این که اول دوربینش را بکارد و سپس نبردی در مقابل آن خلق کند، اول یک جنگ تمام عیار ساخت و سپس دوربین خود را میان آن فرستاد. سبوعیت و خشونت این سکانس بسیار زیاد است اما فیلم‌ساز برای این که مخاطب با واقعیت جاری در چنین محیطی آشنا شود و به خوبی آن موقعیت دشوار را درک کند، بی پرده همه چیز را به تصویر کشید و هیچ باجی به مخاطب خود نداد.

در ادامه جوخه‌ی قهرمانان از بقیه‌ی ارتش جدا می‌شود و قدم در اروپایی می‌گذارد که آلمان‌ها همه جای آن را ویران کرده‌اند. حضور متفقین در این خاک نشان دهنده‌ی امید است اما در هر گوشه‌ی این خاک، خطری در کمین سربازان این دسته جا خوش کرده است. در میانه‌های فیلم اسپیلبرگ سعی می‌کند تا می‌تواند شخصیت‌های خود را ملموس کند. پس از آن که رفتار آن‌‌ها را در میدان نبرد به تصویر کشید، حال زمان آن رسیده تا با گذشته‌ی آن‌ها آشنا شویم تا بهتر هر کدام را بشناسیم. فیلم‌ساز زمان کافی در اختیار هر شخص می‌گذارد تا خودش را معرفی کند. اما مهم‌تر از همه شخصیت اصلی با بازی تام هنکس است.

تام هنکس به خوبی توانسته نقش رهبر و فرمانده‌ی جوخه را بازی کند. او از آن قهرمانان تیپیکال اکشن نیست که از پس همه چیز برمی‌آید و توان پشت سر گذاشتن هر مشکلی را دارد؛ بلکه انسانی است مانند همه که هم می‌ترسد و هم سعی می‌کند کارش را انجام دهد. او انسانی است با تمام ضعف‌ها و قدرت‌هایش. از سوی دیگر افراد جوخه، همگی مکمل یکدیگر هستند تا این دسته نماینده‌‌ای از مصائب جنگ برای آدمی باشد؛ هم ترسو در بین آن ها حضور دارد و هم شجاع، هم وفادار به دستورات فرمانده و هم سرکش.

فیلم جنگی براساس واقعیت« نجات سرباز رایان» در گیشه بسیار موفق بود و توانست نظر اکثر منتقدین در چهار گوشه‌ی جهان را به خود جلب کند. در همان سال فیلم نامزد ۱۱ جایزه‌ی اسکار شد و توانست اسکارهای بهترین کارگردانی، بهترین صداگذاری، بهترین تدوین، بهترین تدوین صدا و بهترین فیلم‌برداری را از آن خود کند اما اسکار بهترین فیلم را به «شکسپیر عاشق» (Shakespeare In Love) به کارگردانی جان مدن واگذار کرد؛ گذشت زمان به خوبی نشان می‌دهد که اعضای آکادمی در آن سال چه اشتباه بزرگی کرده‌اند.

«زمان حال. کهنه سربازی به گورستان آرلینگتون رفته و به قبر کشته‌شدگان نبرد نورماندی می‌نگرد. او با رسیدن به یک قبر خاص به یاد می‌آورد. زمان به عقب و به سال ۱۹۴۴ باز می‌گردد که سربازان آمریکایی به نورماندی واقع در اروپا حمله کردند تا از سد دفاعی آلمانی‌ها با نام دیوار اروپا بگذرند. در این میان جوخه‌ای از سربازان مأموریتی دریافت می‌کنند: مادری سه فرزند خود را در جنگ از دست داده و طبق دستور ستاد کل ارتش باید پسر چهارم او که در اروپا مشغول نبرد است، پیدا شود و به خانه بازگردد. این در حالی است که در آن آشفته بازار سرنخ چندانی از محل فعلی سرباز رایان وجود ندارد …»

۲. گروهبان یورک (Sergeant York)

گروهبان یورک

  • کارگردان: هوارد هاکس
  • بازیگران: گاری کوپر، والتر برنان، جوآن لزلی و وارد باند
  • محصول: ۱۹۴۱، آمریکا
  • امتیاز سایت IMDb به فیلم: ۷.۷ از ۱۰
  • امتیاز فیلم در سایت راتن تومیتوز: ۸۸٪

فیلم جنگی براساس واقعیت «گروهبان یورک» از بهترین فیلم‌های تاریخ سینما با محوریت جنگ جهانی اول است و روایتگر داستان واقعی گروهبانی به نام آلوین سی یورک است که موفق به کسب نشان افتخار شد؛ البته اثر با اقتباس از دو کتاب درباره‌ی وی ساخته شده است. می‌توان جلوه‌هایی از فیلم جنگی موفق این سال‌ها یعنی «ستیغ اره‌ای» به کارگردانی مل گیبسون را در نیمه‌ی ابتدایی آن دید؛ در آن جا که شخصیت اصلی حضور در جنگ را خلاف اعتقاداتش می‌داند.

در همین نیمه‌ی اول فیلم‌ساز در ترسیم روابط میان افراد مانند همیشه درخشان است و هوارد هاکس به خوبی می‌تواند هم فضایی جذاب از محیط روستایی ایالت تنسی خلق کند و هم تنش نزدیک شدن جنگ به قهرمانش را به خوبی منتقل کند. رابطه‌ی به اندازه‌ی قهرمان فیلم با مادرش و هم‌چنین با زنی که عاشقانه دوستش دارد از خلق درست همین فضای ساده‌ی روستایی سرچشمه می‌گیرد و هاکس باز هم ثابت می‌کند که در خلق و به تصویر کشیدن زیبایی نزدیکی و همراهی آدم‌ها تا چه اندازه توانا است.

از آن سو با آغاز جنگ و قرار گرفتن قهرمان در موقعیتی که چندان دوستش ندارد، هوارد هاکس به درخشانی از پس ساخت یک فیلم جنگی بر می‌آید. شاید تصور کنید که این بخش فیلم زیادی شعاری است و هاکس در نمایش اعتقادات سربازان آمریکایی و هم‌چنین دلاوری‌های قهرمان داستانش اغراق کرده است؛ اما فراموش نکیند که توقع دیگری هم نباید از یک فیلم‌ساز عمیقا آمریکایی مانند هوارد هاکس داشت؛ بالاخره او داستان‌سرای ارزش‌هایی بود که می‌ستود و در آن بالیده بود.

در بخش جنگی فیلم، هوارد هاکس به خوبی قدر حرکت را می‌داند و گاهی برخلاف شیوه‌ی همیشگی خود رفتار می‌کند و دوربینش را به تکاپو می‌اندازد. همین حرکت مضمون قهرمانانه‌ی فیلم را به افسانه پیوند می‌زند تا در پایان فیلم‌ساز بتواند قهرمانش را مانند فاتحی در مقابل دیدگان مخاطب نمایان کند؛ به چنین استفاده‌ی درستی از تکنیک هماهنگی کامل میان فرم و محتوا می‌گویند، کاری به شدت سخت که هوارد هاکس به گونه‌ای انجامش می‌داد که گویی ساده‌ترین کارها است.

در این جا با قهرمانی تک‌رو طرف هستیم که نمی‌خواهد نقش قهرمان را بازی کند و بدون مقدمه در موقعیتی قرار می‌گیرد که باید دست به انتخاب بزند؛ اما این انتخاب فقط یک انتخاب معمولی زندگی و حتی انجام عملی قهرمانانه اما دشوار نیست، بلکه انتخابی اخلاقی است که بقیه‌ی زندگی فرد در صورت ادامه‌ی حیات بر اساس آن شکل می‌گیرد و در صورت مرگ و بازنگشتن از میدان جنگ هم با آن به خاطر سپرده می‌شود و در یادها می‌ماند؛ پس قهرمان در موقعیتی خطیر قرار دارد.

نقش این قهرمان را بازیگری بزرگ و ستاره‌ای که نماد مردانگی آمریکای عصر سینمای کلاسیک است، بازی می‌کند؛ گاری کوپر افسانه‌ای که فقط تعداد کمی از بازیگران در تاریخ سینما به جایگاه ستاره‌ای او رسیده‌اند. همین که او نقش قهرمان داستان را بازی می‌کند، مخاطب آشنا با کاریزمای وی به خوبی می‌داند که جایی برای نگرانی نیست و این قهرمان همه ‌فن حریف آمریکایی از پس مشکلاتش بر می‌آید.

از آن سو هوارد هاکس باز هم از یک والتر برنان درجه یک در فیلم خود بهره می‌برد که به تنهایی می‌تواند جذابیت هر نمایی را افزایش دهد و البته در کنار او یک وارد باند بی‌نظیر هم هست که دست هاکس را برای جان بخشیدن به شخصیت مردان ویژه‌ی خود باز می‌گذارد.

فیلم جنی براساس واقعیت «گروهبان یورک» برنده‌ی ۲ جایزه‌ی اسکار از مجموع ۹ نامزدی خود به خاطر بهترین تدوین و همچنین بهترین بازیگر نقش اول مرد به دلیل بازی معرکه‌ی گاری کوپر شد. بنیاد فیلم‌ آمریکا امروزه «گروهبان یورک» را جزیی از تاریخ سینمای خود می‌داند و آن را در لیست صد فیلم برتر تاریخ هالیوود قرار داده است و البته قهرمانش را هم جزیی از پنجاه قهرمان برتر تاریخ سینما می‌داند.

«آلوین یورک بنا به دلایل اعتقادی، پس از آغاز جنگ اول جهانی تمایلی به شرکت کردن در آن ندارد. او دوست دارد تکه زمینی بخرد و به همراه دختر مورد علاقه‌ی خود و همچنین مادرش در آن زندگی کند. اما بنا به دلیلی و با شکل‌گیری سلسله اتفاقاتی در جنگ شرکت می‌کند و در آنجا دست به اعمال مهمی می‌زند …»

۱. لورنس عربستان (Lawrence Of Arabia)؛ بهترین فیلم جنگی براساس واقعیت

لورنس عربستان

  • کارگردان: دیوید لین
  • بازیگران: پیتر اوتول، عمر شریف و آنتونی کویین
  • محصول: ۱۹۶۲، انگلستان
  • امتیاز سایت IMDb به فیلم: ۸.۳ از ۱۰
  • امتیاز فیلم در سایت راتن تومیتوز: ۹۴٪

این که فیلم جنگی براساس واقعیت «لورنس عربستان» در جایگاه اول این فهرست قرار بگیرد چیز چندان عجیبی نیست. کار عظیم فیلم‌بردار اثر یعنی فردی یانگ و کارگردان آن یعنی دیوید لین در استفاده از چشم‌اندازهای صحرا برای انتقال احساسات جاری در قاب چنان درخشان است که به راحتی نفس را در سینه حبس می‌کند. پرده‌ی عریض امکان ویژه‌ای برای سازندگان فراهم کرده تا پهنه‌ی بیابان را به تصویر بکشند و تاثیر گرمای آفتاب سوزان را بر پوست شخصیت‌ها نمایان کنند.

فیلم جنگی براساس واقعیت «لورنس عربستان» را با صفت‌های بسیاری می‌توان به خاطر آورد: عظیم، حماسی، غول‌آسا، دلربا، درخشان و غیره. چشم‌اندازهای سرزمین عربستان و تصویر عده‌ای انسان در میان آن و بالا زدن آستین‌ها برای رام کردن طبیعت سرکش و مبارزه با آن که آرامش آن را به هم زده، از این شاهکار دیوید لین فیلمی ساخته، یگانه که هنوز هم فیلم دیگری را توان برابری با عظمت آن نیست.

دیوید لین و فردی یانگ چنان تصاویر خیره‌ کننده‌ای از تک افتادگی آدمی در صحرایی عظیم خلق کرده‌اند و چنان گام برداشتن شخصیت اصلی خود در زیر آفتاب سوزان را مانند حرکت به سمت مغاک درآورده‌اند که نام فیلم تنها جنبه‌ای نمادین نداشته باشد بلکه شخصیت اصلی یا قهرمان داستان به معنای واقعی کلمه در دل فرهنگ جدید و عادت‌های مردم بادیه نشین حل شود. در چنین چارچوبی مبارزه‌ی او در برابر دولت متخاصم، دیگر نه یک وظیفه‌ی صادر شده از سوی سلسله مراتب فرماندهی، بلکه مساله‌ای شخصی و وطن‌پرستانه است که می‌توان به خاطر آن جان داد.

در چنین چارچوبی باید آن مغاک فیلم‌ساز به خوبی پرداخته شود وگرنه محصول نهایی نتیجه‌ای در پی نخواهد داشت. از همان تدوین معروف و برش زدن فیلم‌ساز از کبریت در حال سوختن به صحرای سوزان و خورشید بی‌رحم بالای سرش، بی وقفه این فضاسازی ادامه دارد اما آن چه که این تصویر را کامل می‌کند، شخصیت پردازی خوب مردم بادیه نشین در فیلم است. برای رسیدن به این منظور، همه چیز به خوبی انجام شده؛ بازیگران درجه یکی برای ایفای نقش این مردم انتخاب شده‌اند و آن‌ها هم به خوبی کار خود را انجام داده‌اند.

از سوی دیگر دیوید لین مانند فیلم «پل رودخانه‌ی کوای» (The Bridge Of River Kwai) و فیلم «دکتر ژیواگو» (Doctor Zhivago) نشان می‌دهد که به خوبی می‌تواند از پس سکانس‌های شلوغ و ترسیم صحنه‌های نبرد بربیاید. البته فیلم «لورنس عربستان» از این حیث، در مرتبه‌ی بالاتری قرار دارد و تبدیل به استانداردی برای سنجش کیفیت سکانس‌هایی این چنین شده است که البته به حضور فردی یانگ هم به عنوان فیلم‌بردار اثر باز می‌گردد.

فیلم جنگی براساس واقعیت «لورنس عربستان» در ۷ رشته نامزد دریافت جایزه‌ی اسکار شد که در نهایت توانست چهار جایزه را از آن خود کند. اسکار بهترین فیلم، بهترین کارگردانی، بهترین فیلم‌برداری و بهترین موسیقی متن. ضمن این که رابرت بولت بزرگ یکی از فیلم‌نامه نویسان آن است. کسی که اهل نمایش او را با نمایش‌نامه‌ی «مردی برا تمام فصول» می‌شناسند.

چشمان آبی و مصمم پیتر اوتول او را به گزینه‌ی مناسبی برای ایفای نقش اصلی فیلم «لورنس عربستان» کرده است. آن رفتار و حرکات ظریفش او را به خوبی در برابر این محیط خشن آسیب‌پذیر نشان می‌دهد و در تقابل با زمختی بازیگری مانند آنتونی کویین، شکنندگی وی را به رخ می‌کشد. همین امر باعث شده تا دستاورد نهایی او بیشتر به چشم بیاید و جدالش با سرنوشت به خوبی ترسیم شود.

«جنگ جهانی اول. انگلیسی‌ها به شدت دنبال آن هستند تا دولت عثمانی را از پا دربیاورند؛ چرا که آن‌ها متحد آلمان‌ها هستند و عرصه را بر انگلستان در آن منطقه تنگ کرده‌اند. اما این دولت تمایل ندارد که خود به طور مستقیم وارد میدان نبرد شود. آن‌ها این گزینه را که قبایل پراکنده‌ی عرب به جنگ با عثمانی‌ها بروند به این بهانه که سرزمین‌های باستانی خود را از ایشان پس بگیرند، بررسی می‌کنند. اما اول باید این قبایل با هم متحد شود تا شانس پیروزی وجود داشته باشد. پس افسری به نام تی. ئی. لورنس را که اطلاعات بسیاری از فرهنگ مردم خاورمیانه دارد، به آن جا اعزام می‌کنند تا این قبایل پراکنده را به اتحاد ترغیب کند …»