
ﺳﺮﺗﯿﭗ ﺍﺳﮑﻨﺪﺭ ﺑﯿﺮﺍﻧﻮﻧﺪ ﺍﺯ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻫﺎﻥ ﺑﺰﺭﮒ ﻭ ﺩﻻﻭﺭ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺟﻨﮓ ﻫﺎﯼ
ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻭ ﻋﺮﺍﻕ ﻭ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺣﺎﺝ ﻗﻨﺒﺮ ﭘﯿﺮﺩﺍﺩﻩ ﺑﯿﺮﺍﻧﻮﻧﺪ ﻣﻌﺮﻭﻑ .
ﺩﺭ ﺳﺎﻝ 52 ﻛﻪ ﻧﯿﺮﻭ ﻫﺎﯼ ﻋﺮﺍﻗﯽ ﺿﻤﻦ ﺣﻤﻠﻪ ﺑﻪ ﭘﺎﺳﮕﺎﻩ ﻫﺎﯼ ﻣﺮﺯﯼ
ﺗﭙﻪ ﻫﺎﯼ 343 ﻭ 202 ﻣﻬﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﺼﺮﻑ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻣﺎﻣﻮﺭﯾﺖ
ﺩﻓﻊ ﺗﺠﺎﻭﺯ ﻭ ﭘﺲ ﮔﯿﺮﯼ ﺗﭙﻪ ﺑﻪ ﺍﺳﻜﻨﺪﺭ ﺑﯿﺮﺍﻧﻮﻧﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﺑﺎ
ﺩﺭﺟﻪ ﺳﺮﻭﺍﻧﯽ ﺩﺭ ﺗﯿﭗ 2 ﺍﺯ ﻟﺸﮕﺮ ﺯﺭﻫﯽ ﺍﻫﻮﺍﺯ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻫﺎﻥ
ﮔﺮﺩﺍﻥ 105 ﺯﺭﻫﯽ ﺑﻮﺩ ﺩﺍﺩﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺭﺷﺎﺩﺕ ﻭ ﺟﺴﺎﺭﺕ ﻭﯼ ﻭ
ﮔﺮﻭﻫﺎﻥ ﺗﺤﺖ ﺍﻣﺮﺵ ﺿﻤﻦ ﺩﻓﻊ ﺣﻤﻼﺕ ﺗﭙﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﯿﺰ ﭘﺲ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ ﻭ
ﺑﻬﻤﯿﻦ ﺧﺎﻃﺮ ﯾﮏ ﻗﻄﻌﻪ ﻣﺪﺍﻝ ﻃﻼ ﻭ ﯾﮏ ﻗﺒﻀﻪ ﺗﻔﻨﮓ ﮐﻼﺷﯿﻨﮑﻒ ﺍﺭﺗﺶ
ﻋﺮﺍﻕ ﻭ ﻧﺸﺎﻥ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﺑﻪ ﻭﯼ ﺍﻋﻄﺎ ﻣﯿﮕﺮﺩﺩ .
ﺍﺳﺪﻟﻠﻪ ﻋﻠﻢ ﻭﺯﯾﺮ ﺩﺭﺑﺎﺭ ، ﺩﺭ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﺶ ﻣﯿﻨﻮﯾﺴﺪ ﺭﻓﺘﻢ ﺧﺪﻣﺖ ﺍﻋﻼﺣﻀﺮﺕ
ﺷﺎﺩ ﺑﻮﺩ ﻋﺮﺽ ﮐﺮﺩﻡ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﭼﻨﯿﻦ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺭﺍ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﮐﺮﺩﻩ ﻓﺮﻣﻮﺩ
ﯾﮏ ﺍﻓﺴﺮ ﻟﺮ ( 1 ) ﻧﯿﺮﻭ ﻫﺎﯼ ﻋﺮﺍﻗﯽ ﺭﺍ ﺩﺭﻫﻢ ﮐﻮﺑﯿﺪﻩ ﻭ ﺗﭙﻪ ﻫﺎﯼ
ﻣﻬﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﭘﺲ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ . ﺁﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﻟﺮﺳﺘﺎﻧﯽ ﻫﺎ ﻧﯿﺰ ﺍﺯ ﭘﯿﺮﻭﺯﯼ ﻭ
ﺍﻓﺘﺨﺎﺭﺍﺕ ﺍﯾﻦ ﺍﻓﺴﺮ ﺭﺷﯿﺪ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻭ ﺗﻤﺠﯿﺪ ﻣﯿﮑﺮﺩﻧﺪ . ﺩﺭ ﮔﺰﺍﺭﺵ ﺍﺳﺘﺎﻧﺪﺍﺭ
ﻭ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ ﺳﭙﺎﻩ ﺍﯾﻼﻡ ﺑﻪ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ ﻧﯿﺮﻭﯼ ﺯﻣﯿﻨﯽ ﺍﺭﺗﺶ ﺩﺭ ﺧﺮﺩﺍﺩ ﻣﺎﻩ
ﺳﺎﻝ 59 ﻧﯿﺰ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﺳﺖ : ﻧﯿﺮﻭ ﻫﺎﯼ ﻋﺮﺍﻗﯽ ﺍﺯ ﻃﺮﯾﻖ ﻫﻮﺍ ﻭ ﺯﻣﯿﻦ
ﭘﺎﺳﮕﺎﻩ ﻫﺎﯼ ﻣﺮﺯﯼ ﻭ ﺷﻬﺮ ﻣﻬﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﻣﻮﺭﺩ ﺣﻤﻠﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﻣﺎﻣﻮﺭﯾﺖ
ﻣﻘﺎﺑﻠﻪ ﺑﺎ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﻪ ﺳﺮﮔﺮﺩ ﺍﺳﮑﻨﺪﺭ ﺑﯿﺮﺍﻧﻮﻧﺪ ﺍﺯ ﺗﯿﭗ ﺩﺯﻓﻮﻝ ﻭﺍﮔﺬﺍﺭ ﺷﺪﻩ
ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺍﻓﺴﺮ ﺑﺎ ﺷﺠﺎﻋﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﮔﺬﺷﺘﮕﯽ ﺑﯽ ﻧﻈﯿﺮ ﺧﻮﺩ ﺗﺎ ﻧﺰﺩﯾﮑﯽ
ﭘﺎﺳﮕﺎﻩ ﻫﺎﯼ ﻋﺮﺍﻕ ﭘﯿﺸﺮﻭﯼ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﺧﻮﺩ ﺧﺪﻣﻪ ﺗﻔﮓ 106 ﺭﺍ
ﻋﻬﺪﻩ ﺩﺍﺭﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﭘﺎﺳﮕﺎﻩ ﻫﺎﯼ ﻣﺮﺯﯼ ﺭﺍ ﺁﺯﺍﺩ ﻭ ﭘﺎﺳﮕﺎﻩ ﻫﺎﯼ ﻋﺮﺍﻗﯽ ﺭﺍ
ﻣﻨﻬﺪﻡ ﮐﺮﺩﻩ ﻟﺬﺍ ﺑﻪ ﭘﺎﺱ ﺍﯾﻦ ﺭﺷﺎﺩﺕ ﻭ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﮔﺬﺷﺘﮕﯽ ﺗﻘﺎﺿﺎﯼ ﺩﺭﺟﻪ
ﺳﺮﻫﻨﮕﯽ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﺸﺎﻥ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ .
ﺍﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺣﺪﻭﺩ 4 ﻣﺎﻩ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺣﻤﻠﻪ ﺳﺮﺍﺳﺮﯼ ﻋﺮﺍﻕ ﺑﻪ ﺧﺎﮎ ﻣﯿﻬﻨﻤﺎﻥ
ﺻﻮﺭﺕ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ . ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﮔﺬﺷﺘﮕﯽ ﻭ ﺭﺷﺎﺩﺗﺶ ﺩﺭ ﻋﻤﻠﯿﺎﺕ ﻓﺘﺢ ﺍﻟﻤﺒﯿﻦ
ﺯﻣﺎﻧﯿﮑﻪ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ ﻟﺸﮑﺮ 84 ﺧﺮﻡ ﺁﺑﺎﺩ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺍﻭﺝ ﺭﺳﯿﺪ ﻭ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ
ﺍﻓﺴﺮﺍﻥ ﻭ ﺩﺭﺟﻪ ﺩﺍﺭﺍﻥ ﻭ ﺳﺮﺑﺎﺯﺍﻥ ﻟﺸﮕﺮ 84 ﺑﺨﺶ ﻋﻤﺪﻩ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺧﺎﮎ
ﻣﯿﻬﻦ ﺭﺍ ﺁﺯﺍﺩ ﻧﻤﻮﺩﻧﺪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺣﻤﻠﻪ ﺭﺍﺩﯾﻮ ﻋﺮﺍﻕ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﻧﺎﻡ ﺍﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﯿﺒﺮﺩ
ﻭ ﻭﯼ ﺭﺍ ﺗﻬﺪﯾﺪ ﻣﯿﻜﺮﺩ . ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻫﺎﻥ ﺍﺭﺗﺶ ﻭ ﺳﭙﺎﻩ ﺍﮐﺜﺮﺍ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﮔﺬﺷﺘﮕﯽ
ﻭ ﺭﺷﺎﺩﺗﻬﺎﯼ ﺍﯾﻦ ﺍﻓﺴﺮ ﺭﺷﯿﺪ ﯾﺎﺩ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ . ﺑﺪﻟﯿﻞ ﺩﻭﺳﺘﻰ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﻭﯼ ﻭ
ﺩﮐﺘﺮ ﻫﻮﺷﻨﮓ ﺍﻋﻈﻤﯽ ﺗﺎ ﺳﺎﻝ 56 ﺍﺯ ﺍﻓﺴﺮﺍﻥ ﻣﻈﻨﻮﻥ ﻭ ﺗﺤﺖ ﻣﺮﺍﻗﺒﺖ
ﻭﯾﮋﻩ ﺍﻃﻼﻋﺎﺕ ﻭ ﺳﺎﻭﺍﮎ ﺑﻮﺩ . ﺩﺭ ﺳﺎﻝ 91 ﯾﮑﯽ ﺍﺭ ﻣﺎﻫﻨﺎﻣﻪ ﻫﺎﻯ
ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ﺿﻤﻦ ﭼﺎﭖ ﻣﺼﺎﺣﺒﻪ ﻭ ﻋﮑﺲ ﻭﯼ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ : ﺷﯿﺮﻣﺮﺩ
ﺟﺒﻬﻪ ﻫﺎﯼ ﺟﻨﮓ ﺍﺳﮑﻨﺪﺭ ﺑﯿﺮﺍﻧﻮﻧﺪ ﺍﺯ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ ﻫﺎﻥ ﺟﻨﮓ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻭ
ﻋﺮﺍﻕ ﺑﻮﺩ .
کتاب کهنه سرباز: خاطرات امیر سرتیپ دوم اسکندر بیرانوند

امیرسرتیپ دوم اسکندر بیرانوند از فرماندهان بزرگ و دلاور ایران، فرزند حاج قنبرپیرداده بیرانوند یکی از این جنگاوران غیور در عرصه نبرد است. او از معدود افسرانی است که در جنگهای بین ایران و عراق قبل و بعد از انقلاب حضور داشته و بهپاس لیاقت و رشادتهایش مدال افتخار و فتح را دریافت کرده است.
تپههای 343 و 202 مهران در سال 1352 با رشادت و جسارت امیر سرتیپ اسکندر بیرانوند و گروهان تحت امرش ضمن دفع حملات، نیز پس گرفته میشود که بهپاس لیاقت و شجاعتش، مدال طلا و نشان افتخار به وی اعطا میشود.

دریافت 3 مدال فتح
امیرسرتیپ دوم اسکندر بیرانوند بعد از انقلاب در دوران جنگ تحمیلی در مسئولیتهای مختلف و فرماندهی لشکر84 ارتش لرستان انجام وظیفه کرد که بهپاس شهامتهای منحصربهفردش سه مدال فتح و لوح سپاس دریافت کرد.
این فرمانده لرستانی در دوران دفاع مقدس به فاتح فتحالمبین معروف بود، عملیاتی که معروفترین رسانههای جهان آن را تحسین کردند، عملیات خیرهکنندهای که در غرب دزفول از عین خوش تا میش داغ حدود 100 کیلومتر، از پل کرخه تا عمق حدود 80 کیلومتری خاک ایران از وجود ارتش بعث عراق پاکسازی شد.
در این عملیات دهها تانک و نفربر، بیش از هزاران سلاح سبک و سنگین توسط تیپ مستقل 84 به غنیمت گرفته شد و حدود 2 هزار و 500 نفر از نیروهای عراقی اسیر یورش دلاورمردان لشکر عملیاتی 84 خرمآباد شدند.

فاتح فتحالمبین
این در حالی بود که صدام گفته بود اگر ایرانیان بتوانند سایتهای 4 و 5 واقع در عین خوش را آزاد کنند کلید بصره را تقدیم آنها خواهند کرد، نوشتند و ستودند کلید فتحالمبین در عینخوش بود که بهدست دلیرمردان تیپ مستقل لشکر 84 خرمآباد فتح شد.
به پاس قدردانی و پاسداشت دلاورمردیهای امیر سرتیپ دوم اسکندر بیرانوند آئین رونمایی از کتاب کهنهسرباز و مستند «اسکندر» به کارگردانی حسین سپهوند از فیلمسازان لرستانی که زندگی امیرتیمسار دوم اسکندر بیرانوند را روایت میکند با شکوه و حضور اقشار مختلف و مسئولان در سالن ماه حوزه هنری لرستان برگزار شد.

مستندی برای بزرگمرد لرستان
حسین سپهوند کارگردان مستند اسکندر در حاشیه این مراسم در گفتوگو با خبرنگار تسنیم اظهارداشت: کار ساخت مستند اسکند بیرانوند را از یکسال گذشته آغاز کردیم، ولی بهدلیل اینکه دیر اقدام به ساخت مستند کردیم تیمسار در بستر بیماری بود و امکان مصاحبه حضوری نبود.
وی افزود: ناچار ودیم با توجه به شرایط فیزیکی و بیماری تیمسار از منابع پژوهشی همچون کتاب کهنهسرباز و کتابهایی که تیمسار بسطامی نوشته بود و همچنین تحقیقات میدانی اقدام به ساخت مستند اسکندر کردیم.
کارگردان مستند اسکندر عنوان کرد: خوشبختانه موفق شدیم از هیئت رزمندگان دفتر شهید صیاد شیرازی تصاویری که سال 1374 تهیه کرده بودند را جمعآوری کنیم.
وی بیان کرد: تیمسار بیرانوند یکی از فرماندهان شجاع دوران هشت سال دفاع مقدس بود و در کنار فرماندهان بزرگی همچون شهید همت، شهید خرازی، شهید صیاد شیرازی، سردار حاج قاسم سلیمانی توانست فتوحاتی را نصیب میهن کند، بههمین دلیل احساس وظیفه کردیم که مستند این بزرگمرد را تهیه کنیم.
کار کارستان فرمانده در لشکر 84
امیر سرتیپ دوم مراد خوشکنار نیز در حاشیه این مراسم در گفتوگو با خبرنگار تسنیم اظهار داشت: امیر سزتیب اسکندر بیرانوند اسطورهی شجاعت و نمونه بارز یک فرمانده ارتشی و رزمندهای مدیر و مدبر است.
وی افزود: ایران و مردم ایران هیچوقت اسکندر بیرانوند را فراموش نخواهند کرد و دوران دفاع مقدس و لشکر84 را با نام این امیر بزرگوار میشناسند.

فرمانده قرارگاه عملیاتی لشکر 84 لرستان عنوان کرد: عملیات فتحالمبین با نام امیر اسکندر بیرانوند و لشکر 84 شناخته میشود و بزرگترین ضربهای که به دشمن وارد شده در همین عملیات بوده است.
وی بیان کرد: امیر بیرانوند در فتحالمبین کاری کارستان کرد و اقدامات مهندسی و استحکامات زیاد دشمن را بهنحوی بر هم زد که هر غیرممکنی را ممکن کرد، بهطوریکه وقتی در عمق دشمن نفوذ کرد و پشت توپخانه دشمن ظاهر شد از پشت قرارگاه دشمن را از پای درآورد
امیرسرتیپ دوم اسکندر بیرانوند از فرماندهان نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران است. در سال 1339 وارد دبیرستان نظام و پس از آن وارد ارتش شد. در عملیات فتحالمبین (1361) فرمانده تیپ مستقل 84 در منطقه دشت عباس بود و در بازپسگیری مناطق دشت عباس، علیگرهزد، تینه، پل رودخانه چیخواب، ارتفاعات عینخوش، پادگان عینخوش، ارتفاعات کمرسرخ و تیشهکن نقش مهمی داشت. گفتوگوی سایت تاریخ شفاهی ایران با او را بخوانید.
■
از آنجا شروع کنیم که وارد تیپ مستقل خرمآباد شدید.
بله؛ در سال 1361 فرماندهی تیپ مستقل خرمآباد را به من دادند. قبل از من افسری خرمآبادی به نام سرهنگ حسنرضا کلانتری بود، بسیار مرد شریفی بود. اول قبول نکردم. به تهران احضارم کردند، شهید صیاد شیرازی گفت: «آقا اینجا نظام اسلامیه، تکلیفه، من دستور دادم شما هم باید قبول کنی.» چشم گفتم و قبول کردم.
وضعیت تیپ جالب نبود. فقط یک گردان و نصفی داشت. با اینکه مرحوم کلانتری یک مقداری تیپ را جمع کرده بود، اما هنوز با یک تیپ مستقل و کامل فاصله داشت. فرماندهی تیپ را پذیرفتم و تیپ را بیشتر جمع کردم. واحدهای منفک را هم آوردم ادغام کردم. گردان 139 در پاوه بود، آوردیم تحت امرگرفتیم. اینها به پشتیبانی فرمانده نیروی زمینی، شهید صیاد شیرازی بود. یک نظامیخوب و زحمتکش. واقعا اگر امام خمینی(ره) در خدا حَل بود، ایشان در امام حَل بود. خلاصه خواهشهایی از ایشان کردم مبنی بر اینکه اجازه بدهد این تیپ را جمع و تقویت کنم. سرباز بیشتری بدهد و از این صحبتها.
در فتحالمبین تیپ را به جایی رساندم که یک گردان موتورسوار آرپیجیزن درست کردم که خیلی گردان خوب و آماده و موثری بود. یک روز جوانی از تهران تشریف آورد و گفت: «چه خواستهای دارید؟» گفتم: «هرچی بگم جور میکنی». گفت: «آره». گفتم: «500 تا موتور میخواهم.» گفت: «نامهاش را بنویس 250 تا بهت میدهم.»
کی بود این جوان؟
اسمش یادم رفته، تهرانی بود و تقریبا هم سن الان شما ( 25سال).
ارتشی بود؟
نه، تاجر بود. خیلی خوشحال شدم. گفتم: واقعا راست میگویید؟! ده روز طول نکشید 250 تا موتور آورد.
قبل از عید نوروز سال 1361 بود؟
بله، قبل از عید بود، هنوز در حال طرحریزی و شناسایی مربوط به عملیات فتحالمبین بودیم.
قرارگاه هنوز تشکیل نشده بود؟
چرا، قرارگاه تشکیل شده بود، ولی نه به صورتی که پرسنل آن در قرارگاه باشند، تقریبا نیمه سازمانی تشکیل شده بود. بعد از این که قرارگاه تشکیل شد من خدمت شهید صیاد شیرازی رفتم. گفت: «هرچه میخواهی بهت میدم، تیپ رو تقویت کنید.» تشکر کردم و گفتم: «حدود سه هزار سرباز میخواهم!» خداوند روحش را شاد کند، سه هزار سرباز، شاید هم بیشتر اعزام کرد. از هر مرکز آموزشی صد تا دویست تا سرباز فرستاد. گفت: «بیرانوند، اینقدر سرباز برات فرستادم ببینم میخوای چهکار کنی!»
خلاصه ما اینها را سازمان دادیم؛ مثل گردان شهید شاهمراد نقدی که بهترین گردان این تیپ مستقل بود. سازمان گردانها و گروهانها را افزایش دادیم تا جایی که هر گروهانی 362 نفر بود. گردان موتوری را به شهید نقدی واگذار کردم که خودش هم افسر واردی بود. گفتم: «نقدی، هر موتور دو نفر باشند، یک نفر آرپیجیزن و یک راننده. اینها باید زیگزاگ بروند سمت تانکهای عراقی. تیرانداز رو بیندازد زمین و برگردد.» این بنده خدا را حدود دو ماه داشتیم و این گردان را طوری ساخت که آدم لذت می برد.
شهید نقدی؟
بله، شهید نقدی، خداوند روحش را شاد کند. بعد از اینکه این گردان تشکیل شد. رفتیم سراغ گردان سوار زرهی. خیلی ناجور بود. سوار زرهی را هم تکمیل کردیم. شهید صیاد شیرازی لطف کرد چهار تا، پنج تا تانک کوچک شناسایی از تهران برایم فرستاد. سوار زرهی را هم درست کردیم. شهید صیاد شیرازی چندتا مکانیک هم فرستاد. 44 تانک داشتیم. داخل واحدها میرفتم و صحبت میکردم. خیلی لذت بخش بود. تیپ، خوب ساماندهی شده بود.
در عملیات فتحالمبین شما فرمانده تیپ بودید؟
فرمانده تیپ مستقل؛ تقریبا تبدیل به لشکرش شده بود.
تحت امر کدام قرارگاه عمل میکردید؟
قرارگاه قدس.
فرمانده قرارگاه قدس که بود؟
سرهنگ امرالله شهبازی. معینوزیری هم معاونش بود. کُرد بود. سرهنگ دژکام هم در قرارگاه بود. سرهنگ شهبازی با اینکه سکته کرده بود به منطقه میآمد. اوایل جنگ که عراق به کرخه حمله کرد، به همراه سرهنگ شهبازی سه، چهار روز جلوی عراقی ها را گرفتیم. سه تا تیرانداز گذاشتیم؛ استوار سگوند، استوار نصرتالله سلیمانی و استوار همایون. سه تا تیرانداز 106 و تاو و دراگون بودند. اینها را در سه نقطه گذاشتیم و نگذاشتیم عراق از کرخه عبور کند.
تیپ مستقل شما در کدام منطقه مستقر بود؟
مولاب؛ موقعی که از دره شهر سرازیر میشوی دشت است، دشت مولاب به آن میگویند. کوهش را هم کوه مولاب میگویند. مولاب آبی است که بسیار کم است و از یک صخره بیرون میآید، البته آبی نبود که بتوان استفاده کرد. از جایی که ما میخواستیم حمله کنیم، از پانزده کیلومتری هدف داشتیم تا بیست و چهار کیلومتری که شهید نقدی بود.
ستاد تیپ کجا مستقر بود؟
درست روی کوه مولاب بود، با قرارگاه قدس حدود 600 تا700 متر فاصله داشتیم. ما جلوتر بودیم. دو تا ماشین میول داشتیم. بیسیم قرارگاه و ردههای بالا داخل یکیشان بود، بیسیمهای لشکر هم داخل یکیشان. هر وقت با گردانها صحبت میکردم میرفتم داخل یکی، هر وقت با قرارگاه صحبت میکردم میرفتم داخل آن یکی.
گردانها کجا مستقر بودند؟
گردانهای من اول در حالت دفاعی بودند. از دهلران تا ابوغریب هفت تا چاه نفت دارد. روبهروی دشت عباس مستقر بودند. ما پشت ارتفاعات کمرسرخ و تپه سرخ موضع گرفته بودیم. موقع عملیات در یک شب همه را جمع کردم. فرمانده گردان 139 شهید نقدی بود و فرمانده گردان 182 الان امیر ارتش است، افسر خیلی خوبی بود، سرگرد علی نشاطی.
قبل از عملیات به محل گردانها سرکشی میکردید. اوضاع را چطور ارزیابی میکردید، امید داشتید موفق شوید؟
صحبتهایی که میکردم و پرسنل جواب که میدادند، میفهمیدم بینهایت روحیه دارند. فرمانده روحیهاش را از پرسنل میگیرد و بینهایت امیدوار بودم که پیروز میشویم.
با کدام تیپ ها ارتباط داشتید؟
سمت چپ ما تیپ دزفول بود. تیپی به فرماندهی قاسم سلیمانی آمد و با ما ادغام شد و من رفتم برای تیپ ثارالله صحبت کردم.
محل استقرارتان چطور بود؟ چادر بود یا استحکامات؟
استحکامات بود. ما اصلا چادر استفاده نمیکردیم، سنگر بود.
شب اول دستور حمله را صادر کردند، اما عملیات لغو شد...
بله، ساعت تقریبا یکونیم، دو بود که لغوش کردند. گفتند هرجایی هستید تکان نخورید. ما تابع قرارگاه قدس بودیم و از آن دستور میگرفتیم.
چه حالی پیدا کردید؟ تصور و ذهنیت شما چه بود؟
وقتی که گفتند عملیات لغو شده میخواستم با چکش بزنم به سرم. این همه زحمت کشیده بودیم، عملیات انجام ندهید یعنی چه؟! خلاصه ماندیم که مژده دادند شب عملیات است.
یعنی شما فکر میکردید عملیات لغو شده؟
خود من که فکر میکردم کلا لغو شده. حتی وقتی افسرها با من صحبت میکردند، میگفتم: خیلی دلخورم، باهام صحبت نکنید. وقتی رفتم داخل واحدها ببینم روحیه بچهها چطور است، همه ناراحت بودند. به گردانهای 139 و 182 و دو گردان دیگر هم رفتم که خاطرم نیست کدام گردانها بودند. با فرمانده گردانها که صحبت میکردم همه ناراحت بودند از اینکه عملیات لغو شده بود.
* کِی متوجه شدید عملیات انجام میشود؟
- ساعت حدود یک و دو بعدازظهر از قرارگاه قدس گفتند ناراحت نباشید، کاری در پیش است.
در عملیات فتحالمبین یگان پیشرو شما کدام گردان بود؟
شهید نقدی بود. در شب قبل حدود هشت کیلومتر رفته بودیم. همه گردانها در دامنه کوه بودند و فاصله کم شده بود. ارتفاعات 202 را به شهید نقدی داده بودیم. خداوند روحش را شاد کند، اولین افسری هم بود که با اینکه فاصلهاش درست بیستوچهار کیلومتر از هدف بود، مژده داد اهداف را گرفتهاند. عراقیها روی توپخانه حساسیت زیادی داشتند و گردان شهید نقدی همه را گرفته بود؛ دو آتشبار توپخانه بود و مرکز تدارکات عراق از نظر سلاح و مهمات و مواد غذایی. خاطرم جمع شد. گفتم: خوب، تپههای 202 آخرین هدف است.
پشت سر برادران سپاه ارتفاعاتی بود که عراق خیلی به آنها پایبند بود و ستوان یوسفوند را برای آنجا گذاشته بودم. نقدی گفت: توپخانه را کامل تصرف کردیم و دو آتشبار و محل تدارکاتشان و کانکسها را طوری پنهان کردهاند که فقط سقفشان پیداست و سقف آنها را گل مالی کردهاند. گفتم: الان میآیم. یک ساعتی پیاده رفتم. فاصله یوسفوند از شهید نقدی سه کیلومتر بیشتر بود. چون باید ارتفاعات تینه را دور میزد و از رودخانه چیخواب میرفت داخل دشت هاوی. پشت ارتفاعات تینه، دشت هاوی است. رفتم پیش یوسفوند. اولین اسیرها را او گرفته بود. بعد از او رفتم پیش نقدی، 4500 قبضه کلاشینکف شمرده بودند.
وقتی بیسیم زد خط را شکستیم، چه حالی به شما دست داد؟
از پیروزی مست بودیم! رفتم آن طرف جاده افتادم به دعا و گریه و نماز خواندم. بعد به داخل واحد رفتم. صحبت میکردیم. گفتم: نقدی به نظرت اینها را چهکار کنیم. گفت: اینها را جابه جا کنیم، شاید خدای نکرده شکست خوردیم، حیف است. همه سلاحها را پشت تپه سرخ آوردیم. دره مانندی بود. تانکهای غنیمتی را هم آنجا گذاشتیم و کانکسها را هم آوردیم. غیر از قفل عراقیها، ما هم یک قفل به در آنها زدیم.
بقیه یگانهای تیپ به اهدافشان رسیدند؟
تمام اهداف تصرف شد.
در عملیات فتحالمبین چندتا از نیروهای تیپ شهید شدند؟
(مکثی همراه با بغض)؛ سرگرد نقدی و شانزده تا فرمانده گروهان و معاون گروهان و بیش از شصت نفر از درجهداران. روز چهارم عملیات به من بیسیم زدند و گفتند: «نقدی نیستش و اوضاع خطرناکه.» من با رئیس رکن3 رفتیم. اسمش یادم رفته، سرهنگ لاغری بود و بسیار کاربلد. رفتیم. نقدی نبودش؛ خدایا چهکار کنیم، یعنی نقدی کجاست؟ تنها بازمانده اکیپ و شاهد شهادت نقدی برگشت و گفت: تا 15 متری عراقیها که رسیدیم ما را به گلوله بستند، چندتا گلوله به سینه و سر نقدی خورد. یک سروان خیلی خوش هیکل هم بود که همراه نقدی شهید شده بود؛ سروان نیازی. خلاصه نقدی و فرمانده گروهان شهید میشوند. تنها بازمانده اکیپ که یک سرباز بیسیمچی بود و عقب ماشین سوار شده بوده، از ماشین پایین میپرد و داخل لولهای مخفی میشود و با تاریک شدن هوا برمیگردد. گفت: نقدی، حداقل سه، چهار گلوله نفربر خورد. سه، چهار روز بعد از شهادت نقدی که پیشروی داشتیم جنازههای نقدی و نیازی را پیدا کردیم.
بعد از شهادت نقدی چه فضایی بر جمع حاکم شده بود؟
فکر نمیکنم کسی که نقدی را می شناخت، پس از شهادتش، اشک از چشمهایش نیامده باشد. چون مهربان و زحمتکش بود؛ نقدی خیلی افسر عجیبی بود. او در عملیاتی شهید شد که این عملیات (فتحالمبین) واقعا کمر صدام را شکست.
در دوران جنگ تحمیلی در مسئولیتهای مختلفی بهویژه فرماندهی لشکر ۸۴ ارتش لرستان که از طرف همرزم شهیدش سپهبد صیاد شیرازی معرفی شد انجام وظیفه کرد و همچنین رشادتها و شهامتهای منحصربهفرد وی باعث شد از طرف مقام معظم رهبری رئیسجمهور وقت، مدال فتح و لوح سپاس دریافت کند.
این در حالی بود که همواره صدامیان از هیبت نام و واقعیت غیرت این ابرمرد بیادعا لرزه بر اندام داشتند و بارها مورد تهدید آنها قرار گرفت حتی در رادیوی عراق وی را تهدید میکردند گرچه این تهدیدها هیچوقت در روحیه ایثارگری این دلاورمرد تأثیری نداشت.

رشادت فرمانده لرستانی در عملیات فتحالمبین
عملیات فتحالمبین که دوم فروردینماه سال ۱۳۶۱ با رمز یا زهرا با هدف باز پسگیری مناطق دشت عباس، علی گره زرد، تینه، پل رودخانه چنجاب، ارتفاعات عین خوش و تصرف پادگان عین خوش، تپههای کمر سرخ، تیشه کن، تپههای ۲۰۲ و مواضع توپخانه دشمن، تصرف جاده ارتباطی استانهای خوزستان و ایلام انجام شد، این شیرمرد بهعنوان فرمانده تیپ مستقل لشکر ۸۴ فعالیت داشت.
در این عملیات خیره کننده و پیروزمندانه، در غرب دزفول از عین خوش تا میشداغ حدود 100 کیلومتر از پل کرخه تا عمق حدود ۸۰ کیلومتری خاک میهن از وجود ارتش بعث عراق آزاد شد و ۱۲ قبضه توپ ۱۳۰ ميلیمتری کششی، ۶ قبضه توپ ۱۲۲ م - م، دهها تانک و نفربر و بیش از هزاران سلاح سبک و سنگین توسط تیپ مستقل ۸۴ به غنیمت گرفته شد و حدود ۲۵۰۰ نفر از نیروهای عراقی اسیر یورش دلاورمردان لشکر عملیاتی ۸۴ خرمآباد شدند.
مأموریتهای عملیات فتحالمبین به گردان ۱۳۹ به فرماندهی سرگرد لایق و بسیار شجاع شهید شاهمراد نقدی محول شد که منجر به تصرف قرارگاه لشکر و توپخانه دشمن در ارتفاعات ۲۰۲ در غرب دشت عباس شد و این پیروزی مهم و ارزشمند را نصیب تیپ مستقل ۸۴ خرمآباد کردند.
جانفشانی تیپ مستقل 84 خرمآباد در عملیات فتح المبین
این در حالی بود که صدام گفته بود اگر ایرانیان بتوانند سایتهای ۴و۵ واقع در عین خوش را آزاد کنند کلید شهر بصره را تقدیم آنان خواهد کرد، بنابراین کلید فتحالمبین در عین خوش بود که به دست دلیرمردان تیپ مستقل ۸۴ خرمآباد فتح شد.
برای آشنایی بیشتر با فعالیتهای این رزمنده لرستانی با وی به گفتوگو پرداختیم که به خبرنگار دفاع پرس گفت: در عملیات محرم که آبان ماه سال 61 صورت گرفت شهید خرازی درخواست کرد که این عملیات بهصورت جداگانه کار شود و پس از این دیدار، شهید خرازی پیشانی من را بوسید و خداحافظی کرد.

وی افزود: به ما ابلاغ شد که تمامی مناطق اشغال شده از حمرین در منطقه موسیان و عین خوش تا دهلران را پس بگیریم که طراحی عملیات از چهار محور انجام شد.
امیر سرتیپ بیرانوند عنوان کرد: ما واحد تیپ ۸۴ خرمآباد بودیم که در یک محور قرار داشتیم و شهید خرازی نیز مسئولیت یک محور را بر عهده داشت، محورهای دیگر نیز به لشکر ۲۱ و تیپ ۵۸ قزوین و نیروهای سپاه و بسیج واگذار شد.
وی عنوان کرد: با وجود اینکه بارندگی بود و پل رودخانه دویرج در حال فروریختن بود ولی در همان ساعات اولیه عملیات، چند گردان از رودخانه عبور کردند ولی چون پل در حال تخریب بود دستور دادم تا قبل از رسیدن واحد مهندسی هیچ کسی از رودخانه عبور نکند.
این فرمانده لرستانی دوران دفاع مقدس تصریح کرد: بارندگی شدت گرفت و وضعیت بسیار بدی بود بهطوری که خبر رسید نیروهای شهید خرازی در سیل گرفتار شده و حدود ۶۰۰ نفر از آنان در رودخانه غرق و شهید شدند.
وی خاطرنشان کرد: سنگرهای عراقی روبهروی ما قرار داشت و از طرفی ارتباطمان با عقبه لشکر قطع شده بود، در این شرایط شب را به صبح رساندیم و لشکر ۲۱ تهران و مهندسی ۹۲ اهواز حضور یافتند و سه پل مختلف بر روی رودخانه احداث کردند که توانستیم حمله را آغاز کنیم.
تسخیر تجهیزات دشمن
امیر سرتیپ بیرانوند گفت: عملیات آغاز شد و نیروهای لشکر، تانکهای عراقی را با آرپیجی منهدم کردند سپس مواضع و سنگرهای عراقی تسخیر شد و حالا به خطوط مرزی رسیده بودیم؛ با این اقدام چنان ترسی به دل دشمن افتاده بود که با دوربین نیروهای عراقی را میدیدیم وضعیت بسیار آشفتهای داشتند و در حال فرار بودند.
وی بیان داشت: در این حال با بیسیم به گردانها اعلام کردم همه در خط مرزی موضع بگیرند و دستور حمله دادم و وارد خاک عراق شدیم، زمانی به تأسیسات و چاههای نفتی رسیدیم خبری از ارتش عراق نبود و تنها دو اسیر عراقی گرفتیم.
این فرمانده لرستانی دوران دفاع مقدس افزود: دو اسیر را بدون این که بازرسی کنم سوار ماشین کردم و پس از ساعتها سرکشی و سازماندهی واحدها به دلیل خوشحالی از این پیروزی متوجه اسرایی که همراه داشتم نشدم و وقتی پشت سرم را نگاه کردم دیدم دو درجهدار عراقی پشت سرم هستند و گریه میکنند که پس از اینکه به قرارگاه رسیدم اسرا را به شهید صیاد شیرازی تحویل دادم
خاطرات فرمانده لرستانی از دوران دفاع مقدس:
اولین یگانی که وارد خاک عراق شد، لشکر 84 لرستان بود
تاریخ ایجاد در 02 مهر 1394
عنوان فرماندهی نظامی در جنگ، چهرهی یک انسان سهمگین را در ذهنمان مجسم میکند، اما با خاطرات تیمسار "اسکندر بیرانوند" وقایع جنگ و اتفاقات و رویدادهای آن دوران، به خصوص رابطهی وی با نیروها و تصمیمات و عکسالعملهای این فرماندهی توانمند، ضمن تلطیف آن پیشذهنیت، ما را با زوایای تازه و ملموستری از وقایع جنگ آشنا میکند که میتواند گنجینهی ارزشمندی برای هنرمندان و محققان عرصهی هنرهای دفاع مقدس باشد.
تیمسار بیرانوند دهه 60 با درجه سرتیپ دومی از ارتش جمهوری اسلامی ایران بازنشست شد. وی فرمانده پیروزمند نبرد مهران در سال 1363 و از فرماندهان ارشد عملیات فتحالمبین و عملیات محرم بوده است.
وقتی برای اولین بار ایشان را در دفتر نشریه ملاقات نمودیم حس عجیبی به ما دست داد. گویی بخشی از تاریخ پا به دفتر نشریه گذاشت. با وجودی که برف پیری بر سیمای او نشسته بود، عظمت قامتش شکوه گذشته را به یاد میآورد. با همان نظم انضباط و دیسپلین نظامی که در چهره و رخسارش نمایان بود به ما گوشزد میکرد که با یک ارتشی تمام عیار طرف هستیم.
وقتی از یارانش صحبتی به میان میآمد و خاطرهای را بیان میکرد، صدایش لرزان و چشمانش پر از اشک میشد که این امر ما را ناگریز میکرد جریان مصاحبه را برای لحظاتی قطع کنیم.
به هر حال این توفیقی که نصیب ما شد تا با نا گفتهها و وجوه ناپیدایی از جنگ توسط یکی از طراحان و تصمیم گیرندگان برخی نبردها و رزمگاههای 8 سال دفاع مقدس آشنا شویم.
تیمسار ضمن تشکر به خاطر وقتی که برای مصاحبه به ما دادید، از سوابق خانوادگی و تحصیلی و چگونگی ورودتان به ارتش توضیحاتی ارائه دهید.
سال 1316 در روستای سراب الیاس بخش چغلوند (بیرانشهر کنونی) متولد شدم. پدرم مرحوم قنبر(حاج قمر) پیرداده و مادرم مرحوم تاجدولت اعظمی، تنها موضوع آزار دهندهی دوران کودکی ام از دست دادن مادر بود که از وجودش محروم شدم. دوران تحصیلی ابتدایی را در دبستان سعادت خرمآباد گذراندم پس از پایان مقطع راهنمایی (سیکل اول متوسطه) روزی همراه مرحوم پدر نزد سرهنگ "خواجوی" که از صاحب منصبان لشکر پنجم ارتش در خرمآباد بود رفتم. دقیقاً به خاطر ندارم برای چه موضوعی آنجا رفتیم، سرهنگ خواجوی با توجه به ساختار فیزیکی مناسب من به مرحوم پدرم پیشنهاد رفتنم را به دانشسرای نظام داد که پدر پذیرفت و من پس از اتمام دوره دبیرستان نظام و گرفتن دیپلم ریاضی با گذراندن یک دوره یک ساله در کرمانشاه و یک سال دوره در تهران نهایتاً با درجه ستوان سومی پای به عرصه نظامیگری گذاشتم. بعد از آن به لشگر 92 زرهی خوزستان و در تیپ 2 زرهی دزفول مشغول خدمت شدم.
اولین رویارویی شما با ارتش عراق چگونه بود؟ بفرمایید که چگونه از یک افسر معمولی به یکی از قهرمانان ملی تبدیل شدید؟
روابط ایران و عراق در دههی 1340 سخت تیره بود و پس از لغو یک طرفهی عهدنامهی مرزی 1316 از سوی ایران در فروردین 1348، نزدیک بود به جنگ بیانجامد، دولت عراق که خود را آمادهی رویارویی با نیروهای مسلح ایران نمیدید، کوتاه آمد و از آن پس کشتیهای که با بندرهای ایران در شطالعرب مراوده داشتند به وسیلهی کشتیهای راهنمای ایرانی هدایت میشدند. تا آن هنگام به استثنای آبهای رو به
روی خرمشهر و آبادان، همهی آب شطالعرب تا کنار خاک ایران از آن عراق بود که این گفتهی طنزآمیز هویدا صادق بود: "اگر یک ایرانی در تابستان گرم خوزستان میخواست پاهایش را در آبهای شط خنک کند نیازمند گذرنامه و ویزای عراق بود".(برگرفته از کتاب خاطرات اسدالله علم وزیر دربار پهلوی)
در آن سالها اوضاع مرزهای ما با عراق متشنج بود. درگیریهای جسته و گریخته صورت میگرفت که عموماً از سوی ایران نادیده گرفته میشد البته وخامت اوضاع در سالهای 1351 و 1352 به اوج خود رسید.
آشنایی ما با عراقیها در سال 1352 اتفاق افتاد. ماجرا از آنجا شروع شد که فرماندار وقت مهران یا دهلران، گویا برای شکار آهو به مناطق مرزی میرود که ماشین فرماندار حین تعقیب آهو و بدون توجه به حدود مرزی چند کیلومتری وارد مرز عراق میشود. البته این ادعای مسئولان عراقی بود. خلاصه صیاد خود صید شد و نیروهای مرزبانی عراق فرماندار را بازداشت کرده و با خود به یکی از پاسگاههای مزری میبرند. موضوع سریعاً به مسئولان استان گزارش و تصمیم بر آن میشود یگانی از ارتش برای آزادی فرماندار وارد عمل شود. از جانب فرمانده وقت لشگر 92 زرهی اهواز به گروهان یک از گردان 5 از تیپ 2 زرهی دزفول (که در آن زمان من با درجه سروانی فرمانده آن بودم) مأموریت داده شد که با محاصره پاسگاههای ربوط عراق سریعاً نسبت به آزاد نمودن فرماندار مزبور اقدام نمایم. لذا مشخصاً به همراه 3 دسته از گروهان مسلح به توپ 106 برقآسا پاسگاه عراقی را محاصره نمودیم. نیروهای عراقی با برافراشتن پرچم سفید مذاکره را خواستار شدند. یادم هست که به مترجم عرب همراه گفتم به فرمانده عراقی بگو اگر مسئول بازداشت شده را آزاد نکنی با همین توپها تا دیواری از پاسگاهتان سرپا هست دستور آتش را متوقف نمیکنیم، فرمانده عراقی مرد خوبی به نظر میرسید با آرامش به من گفت ما قصد جنگ نداریم. اجازه بدهید از مقامات بالا کسب اجازه کنم. نهایتاً بلافاصله فرماندار به اسارت گرفته شده را تحویل ما دادند. فرمانده لشگر پس از بازدید منطقه در برخوردی که با هم داشتیم از این موضوع خوشحال بود و احساس غرور میکرد. این ماجرا باعث ارتباط من با ماجرای بزرگ دیگری شد.
چند وقت پس از آن ماجرا، ارتش عراق در یک یورش سهمگین چند تپه در منطقه مهران را به تصرف درآورده بود (حفاظت آن به گروهانی از لشگر 81 کرمانشاه واگذار شده بود) هنگامی که نیروهای عراقی تپههای مهران را به تصرف خود درآورده بودند از سوی فرمانده لشگر 92 مأموریت باز پسگیری تپههای مذکور به تیپ 2 زرهی محول شد. فرمانده تیپ گروهانی را به فرماندهی سروان ترابی مأمور انجام این امر کرد. سرلشگر جعفریان فرمانده وقت لشگر 92 با فرمانده تیپ دزفول تماس میگیرد و از وی میپرسد که فرمانده گروهان چه کسی است؟ پاسخ میدهند: سروان ترابی. فرمانده لشگر میگوید سریعاً گروهان مذکور را برگردان و مأموریت را به همان گروهان که افسر(سروان) لّر فرمانده است واگذار کن! لذا من به همراه پرسنل گروهان یکم به منطقه عازم شدیم. این بار عراق خیلی جدی وارد مخاصمه شده بود و پس از تصرف ارتفاعات، با سیم خاردار منطقه را محصور و مینگذاری کرده و با احداث سنگر سعی در تثبیت موقعیت خود در منطقه بود. واقعیت موضوع خبر از یک رویارویی جدی بین ارتش ما با عراق میداد. اما ظاهراً ایران نمیخواست پرستیژ خود را به عنوان یک ابرقدرت منطقهای خراب کند. به این خاطر فرماندهان ارتش بنا نداشتند به صورت علنی به این گستاخی صدام که در آن موقع معاون حسنالبکر بود پاسخ دهند. به این خاطر ما با لباسهای فرم ژاندارمری وارد عمل شدیم. هر چند این یک فرصت بزرگی برای من و همرزمانم بود ولی از طرفی شکست در این عملیات دادگاه نظامی و احتمالاً مجازات اعدام را به دنبال داشت. خلاصه میدانستم در نهایت مسئولیت همه چیز بر دوش من خواهد افتاد. جسارتی به خرج داده و رو در روی فرمانده ژاندرمری وقت که یک سرگرد بود ایستاده و گفتم من نقشه و برنامه خودم را دارم و میخواهم کلیهی مسئولیت عملیات را بر عهده داشته باشم. یادم هست که سرگرد فرمانده مرزی که حمایت فرمانده لشگر از من را دید، عاجزانه در گوشم گفت اگر موفق نشوی، خودم سر همین تپهها اعدامت میکنم!
پس از بررسی منطقه و تمامی جوانب و حمل ادوات جنگی شامل 6 قبضه توپهای 106، بیست قبضه خمپارهاندازهای 120 و سلاحهای دیگر چون موشک تاو و تیربار غیره با مشقت فراوان توسط قاطر از ارتفاعات(کوه کولک) مشرف به منطقه کنجانچم که منتهی به تپههای اشغالی توسط عراق بود بردیم. نیروهای ما شامل یک گروهان و 30 چریک محلی بودند. یکی دو ماهی این نقل و انتقال ادوات وقت برد. ظرف 48 ساعت در حالی که خود شخصاً هدایت و تیراندازی توپ 106 را در دست داشتم پس از عبور از میدان مین و گلولهباران شدید دو تپه 303 و 304 که به دلیل وجود سنگرهای چوبی و مهمات سوخت موجود در آنجا، تپهها گویی زنده زنده در آتش میسوختند. حدود ساعت 2 بعداز ظهر ما آمادهی حمله برای تصرف تپه 202 بودیم که از طرف عراق برای پشتیبانی نیروهای درگیر حدوداً یک تیپ میخواست وارد معرکه شود با توجه به مسلط بودن موقعیت ما به دشت رو به رو در سمت عراق در ساعت 2 بعد از ظهر دستور حمله برای گرفتن آخرین تپه را دادم. نبرد آنقدر در هم پیچیده شد که کار به نارنجکاندازی رسید. حدود دو ساعت تپه 202 هم آزاد شد. عراقیها مجبور به فرار شدند. حدود 40 نفر کشتههای عراق بود که اجساد آنان را حمعآوری کردیم. دسته آخر هم چند ساعتی شهر زرباتیه را گلوله باران کردند تا درس عبرتی برای آنان باشد. عراق بلافاصله به سازمان ملل شکایت کرد که ارتش ایران به شهرهای مرزی ما تعرض کرده و به توپ بسته است. با توجه به شکایت عراق نیروهای سازمان ملل چند هفته بعد جهت بازدید از منطقه آمدند و دستگاه دیپلماسی ایران مدعی درگیری نیروهای ژاندارمری(پاسگاههای مرزی) با نیروهای عراقی بود. قائله آن طور که پیشبینی شد پیش رفت و عراق نتوانست طرفی از این ماجرا در افکار عمومی جهان به بندد ولی در این بین حق ما به عنوان ارتشی ضایع شد و به جای درجه تشویقی یک نشان طلا (مدال) و مدال سپهسالار و 21 هزار تومان پاداش نقدی دادند. البته بعداً با اعتراض کتبی بنده و پس از رسیدگی موفق به اخذ 2 سال ارشدیت هم شدم. در بازگشت به یگان خود در دزفول، مردم شریف این شهر نیز به هنگام ورود ما، همچون قهرمانان ملی با شادی گل و شیرینی به استقبال ما آمدند. اما یکی از تلخترین خاطرات دوران خدمتم در ارتش که مرا در جنگ آزرده خاطر کرده برمیگردد به مرگ همان افسر کرمانشاهی که به عنوان فرمانده گروهان به دستور فرمانده گردان خود در سال 1352 عقبنشینی کرده و تپههای مهران را از دست داده بود. در نهایت در دادگاه نظامی به عنوان مقصر اصلی شکست قلمداد شد و به دلیل گزارش خلاف واقع فرمانده گردان به مرگ محکوم شد. بعدها شنیدم که درست در روی یکی از همان تپههای مذکور اعدام شد. هنوز صدا و چهره و قامت رشید آن افسر در خاطرم هست.
روز اول جنگ شما چگونه مطلع شدید و چه عکسالعملی داشتید؟
خردادماه 1359 نیروهای عراقی از هوا و زمین شهر مهران و پاسگاههای مرزی آن را مورد حمله قرار داده بودند. لذا به گروهان تحت فرمان من (در آن زمان به درجه سرگردی نایل شده بودم) مأموریت جوابگویی داده شد. صبح روز 9 خرداد 1359 با نیروهایی کمتر از 3 دسته با تفنگ 106 پاسگاههای نعان، مغان و زالوب عراق را منهدم و به پاسگاههای شقلا و دوراجی عراق نیز صدمات زیادی وارد نمودیم. در آن زمان استاندار ایلام و فرماندهی نظامی کتباً برایم تقاضای درجه تشویقی نمودند. پس از آن نیز کماکان در منطقه بودم و مرتباً به فرمانده تیپ و لشگر گزارش میکردم. جابهجایی نیروهای عراقی و اعزام لشگرهای زرهی با حدود 96 تانک در منطقه عینخوش غیرعادی و نشان از نقشه حمله به خاکمان را میداد تا این که در 31 شهریور 1359 عراق رسماً حمله خود را آغاز کرد.
در روزهای اول جنگ ارتش عراق توانست پیشروی قابل توجهی داشته باشد. قبل از آن که به توان نظامی ارتش عراق مربوط باشد بیشتر به، به هم ریختگی ارتش ما مربوط بود که در سالهای اول انقلاب به وجود آمده بود. مضاف بر این، فرمان غیرکارشناسی بنیصدر به عنوان فرمانده کل قوا بود که به خاطر رفاه حال افراد، بخشنامه کرده بود که کادر نظامی در صورت تمایل بدون در نظر گرفتن رسته خدمتی میتوانند به استان زادگاه خود باز گردند! این دستور ترکیب ساختار اکثر یگانها تخصصی ارتش مثل تیپهای زرهی و غیره رو به هم زد و بعضاً ناقص کرد. با همهی این اوصاف 4 روز استقامت کردیم. آن هم یک گروهان در مقابل یک لشکر در منطقه دشت عباس و پادگان عینخوش. هر 3 تانک ما منهدم شد. 3 تانک در مقابل 96 تانک عراقی، با شهادت چند افسر و درجهدار، ناچار شدیم به مناطق رودخانه چنچاب عقبنشینی کنیم و این بود که در روز دوم و سوم جنگ در منطقه، ما در مقابل دو لشگر از عراق شامل لشگر 10 از محور شوش که در این عملیات تحت فرماندهی لشکر 11 عراق که کلاه قرمزهای بعثی بودند و خود لشکر 11 که از منطقه عینخوش و دشت عباس وارد خاک ایران شدند، فقط چند موشک تاو و توپ 106 و چند خمپارهانداز داشتیم. از فرماندهی تیپ دزفول به ما دستور داده شد که نیروها را جمع کرده و به لب کرخه عقبنشینی کنیم. به ما ابلاغ شد که به هر طریق ممکن اجازه عبور از رودخانه کرخه را به نیروهای عراق ندهیم.
ما هم در ارتفاعات سهپتان و لب پاسگاه کرخه به آن سوی آب عقبنشینی کرده و موضع گرفتیم. در آن منطقه با موشکانداز تاو توسط درجهداری به نام سگوند و توپ 106 که خودم شخصاً خدمه آن بودم توانستیم با از خودگذشتگی و ایثار و جانبازی نیروهای گروهان ما و نیز تیپ 2 زرهی دزفول که بخشی هم از این درگیری نبرد تانکهای تیپ 2 زرهی با تانکهای دشمن بعثی بود، مقاومت جانانهای کنیم تا این که لشگر 21 تهران به کمک ما رسید و در پیشانی ما موضع گرفت.
روز چهارم نبرد که یک مبارزه نابرابر بین دو لشگر کامل و مجهز عراقی با ما که دو تیپ و لشگر نصفه و نیمه 21 تهران بود آغاز شد. هر چه عراقیها فشار آوردند نگذاشتیم از پل کرخه عبور کنند. حتی خاطرم هست که پل کرخه را هم بمبگذاری کردیم و به عنوان آخرین راه برای کند کردن پیشروی عراقیها تا در صورت نیاز منفجرش کنیم. صدام در بلوفی تبلیغاتی گفته بود من هفته دیگر صبحانه را در تهران خواهم خورد ولی هدف اصلی او این بود که از کرخه عبور کرده و نیروهایش پادگان دوکوهه اندیمشک را تصرف و به تبع آن دزفول اندیمشک و کلاً دشت خوزستان (و نه استان خوزستان) را از بقیه ایران بریده و ضمیمه خاک عراق نماید. وضعیت آنقدر اسفناک بود که ما حتی امکان لجستیکی و پشتیبانی برای زرمندگان نداشتیم. اما جالب این است که در آن روزها ما حتی یک آشپزخانه هم نداشتیم تا برای نیروهایمان غذا درست کنیم. یادم هست تمام مردم دزفول بسیج شدند و در خانه برای رزمندگان ارتشی غذا میپختند. آجیل میدادند، سیگار میآوردند. خلاصه هر که هر چه داشت میفرستاد خط مقدم. تنوع غذا در آن روزهای پر اضطراب اولیه جنگ، برایمان روحیهبخش بود. هنوز مزه شیربرنج دزفولی که با شیر گاومیش درست کرده بودند و اصطلاحاً بحطیَه میگویند را به خاطر دارم.

از فرماندهان جنگ با چه کسانی آشنایی داشتید؟
با تعدادی از فرماندهان جنگ توفیق همکاری داشتم؛ البته در اوایل جنگ من و تعدادی از افسران ارتشی مسئول آموزش نظامی فرماندهان سپاه بودیم. در همان ماههای اولیه فرماندهی مرحوم صیاد شیرازی در ارتش، به دستور ایشان فرمانده تیپ مستقل 84 خرمآباد شدم.
البته جا دارد یادی بکنم از دوست و برادر عزیزم زندهیاد سرهنگ "حسنرضا کلانتری" (1375-1316) که از افسران لایق و با دانش نظامی بالا و با جسارت و شجاع ارتش بود. من معاونت عملیاتی تیپ مستقل 84 را در زمان فرماندهی ایشان عهدار بودم. در کنار وی به تیپ سر و سامان دادیم. بعدها در حین عملیات بارها و بارها افتخار همکاری و همراهی با ایشان و تعدادی از چهرههای شاخص سپاه چون سردار قاسم سلیمانی و سردار محسن رضایی را داشتم اما آشنایی من با شهید خرازی فرمانده تیپ 14 امام حسین در عملیات فتحالمبین بود که به طور مستقل در کنار تیپ مستقل 84 شرکت داشتیم. بعدها با توجه به آن که منطقه خوزستان را کامل میشناختم، به درخواست شهید خرازی که واقعاً یک جوان اعجوبه بود به ستاد عملیاتی رفتم و در خیلی از مسائل و طرحهای جنگی با ایشان همکاری داشتم. بسیار با هم صمیمی شدیم.
در چه عملیاتهایی شرکت داشتید؟
در عملیات فتحالمبین فروردین 1361 به عنوان فرمانده تیپ مستقل 84 (لشگر عملیاتی خرمآباد) باز پسگیری مناطق دشت عباس، علی گره زرد، تینه، پل رودخانه چنجاب، ارتفاعات عینخوش و تصرف پادگان عینخوش، تپههای کمرسرخ، تیشهکن، تپههای 202 و مواضع توپخانه دشمن، تصرف جاده ارتباطی استانهای خوزستان و ایلام در این عملیات خیره کننده و پیروزمندانه و نیز در غرب دزفول از عینخوش تا میشداغ حدود یکصد کیلومتر یعنی از پل کرخه تا عمق حدود 80 کیلومتری خاک میهن از وجود ارتش بعث عراق آزاد شد. در این عملیات 12 قبضه توپ، 130 میلیمتری کششی، 6 قبضه توپ 122 م- م، دهها تانک و نفربر و بیش از هزاران سلاح سبک و سنگین توسط تیپ مستقل 84 به غنیمت گرفته شد و حدود 2500 نفر از نیروهای عراقی اسیر یورش دلاورمردان لشگر عملیاتی 84 خرمآباد شدند.
صدام گفته بود که اگر ایرانیان بتوانند سایتهای 4و5 واقع در عینخوش را آزاد نمایند کلید شهر بصره را تسلیم آنان خواهد کرد، بنابراین کلید فتحالمبین در عینخوش بود که به دست دلیرمردان تیپ مستقل 84 خرمآباد فتح شد.
مأموریتهای عملیات فتحالمبین به عهده گردان 139 به فرماندهی سرگرد لایق و بسیار شجاع [سروان] شهید "شاهمراد نقدی" (1361-1329) محول گردید که منجر به تصرف قرارگاه لشگر و توپخانه دشمن در ارتفاعات 202 در غرب دشت عباس شد و این پیروزی مهم و ارزشمند را نصیب تیپ مستقل 84 خرمآباد نمودند.
در چند عملیات دیگر هم شرکت داشتیم ولی در عملیات محرم که آبانماه سال 1361 بود علیرغم انتظارم شهید خرازی نزد من آمد و به من گفت در این عملیات جداگانه کار میکنیم. ظاهراً شهید خرازی به خاطر برخی گوشه و کنایههای دور اطرفیان که گفته بودند آقای خرازی وابسته به کمک سرهنگ بیرانوند است چنین تصمیمی گرفته بود، ولی در هر حال آقای خرازی پیشانی مرا بوسید و خداحافظی کرد. به ما ابلاغ شد که باید تمامی مناطق اشغال شده تا خط رأس مرز یعنی از حمرین در منطقه موسیان و عینخوش تا دهلران بود را باز پس بگیرم. طراحی عملیات از چهار محور بود: واحد تیپ مستقل 84 خرمآباد که ما بودیم، آقای خرازی که از ما جدا شده بود و یک محور به ایشان واگذار شده بود، محورهای بعدی به یک تیپ از لشکر 21 و تیپ 58 قزوین و نیروهای سپاه و بسیج واگذار شد.
ساعات اولیه عملیات ما تقریباً چند گردانمان از رودخانه دویرج عبور کردند؛ البته با شدت گرفتن بارندگی رودخانه گلآلود شد و پل روی رودخانه در حال فرو ریختن بود. توسط موتور سواری قبل از ویرانی پل از آن گذشتم و دستور دادم تا قبل از آمدن واحد مهندسی هیچ اقدامی برای عبور از رودخانه نکنید چون معلوم نبود که آیا افراد میتوانند با این وضعیت از رودخانه عبور کنند یا نه! اما ظاهراً نیروهای شهید خرازی در سیل گرفتار شده بودند که حدود 600 نفر از آنان را آب برد و شهید شدند. وضعیت بسیار بغرنجی بود. از یک طرف سنگرهای عراقی روبهروی ما بود و در پشت سر هم ارتباطمان با عقبه لشکر قطع شده بود. خلاصه صبح بعد مهندسی لشگر 21 تهران و مهندسی لشکر 92 اهواز خودشان را به ما رساندند و 3 پل مختلف بر روی رودخانه زدند و پس از احداث این چند پل توانستیم بدون تلفات حمله را آغاز کنیم. در تاریکی شب وضعیت چنان هیجانی بود که رزمندگان اسلام هر تانک عراقی را میدیدند با آرپیجی منهدمش میکردند. بعد از این که مواضع و سنگرهای عراقی را تسخیر کردیم و تقریباً به خطوط مرزی رسیدیم از نظر طراحان عملیات ما به هدف رسیده بودیم. وقتی با دوربین سربازان عراقی را مشاهده کردم دیدم وضعیت بسیار آشفتهای داشتند و مشغول فرار بودند.
امروز اعتراف میکنم و میگویم انگیزه بعدی که باعث شد به حمله ادامه بدهیم، رقابت دوستانهای بود که با شهید خرازی داشتم. بنابرین بیسیم زدم به گردانها که همه رو روی خط مرز موضع بگیرید. گردانها قبراق و سرحال همگی موضع گرفتند؛ بعد فرمان حمله مجدد را صادر کردم. اگر اشتباه نکنم و حافظهام یاری دهد به نظرم تیپ مستقل 84 اولین نیروی نظامی ایران بود که برای اولین بار در تاریخ نبرد ایران و عراق توانست وارد خاک عراق شود. وقتی به تاسیسات و چاههای نفتی رسیدم دیدیم که خبری از ارتش عراق نبود در داخل تاسیسات دو اسیر عراقی گرفتیم. وقتی آن دو اسیر را نزد من آوردند بدون این که آنها را بازرسی کنم سوار پشت جیپ خودم کردم و خلاصه چند ساعتی در حالی که مشغول سرکشی و سازماندهی واحدها بودم.
پیروزی یک حس و شعف عجیبی در انسان ایجاد میکند. از شوق پیروزی در تمام این مدت متوجه اسرای که پشت سرم نشسته بودند نشدم! وقتی میخواستم به قرارگاه بازگردم ستوان هماستانی ما وقتی مرا دید با زبان لری به من گفت: بیرانوند کجا میخوای بری؟ گفتم عصر خستهام میخواهم بروم به قرارگاه؛ گفت: این عراقیها پشت سرت چکار میکنند؟! وقتی برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم دیدم دو درجهدار گردنکلفت عراقی پشت سر من در حالی که گریه میکردند نشسته بودند و گویا خودشان اسلحههایشان را یواشکی از ماشین پرت کرده بودند و فقط یک کارد سنگری همراه یک از آن دو اسیر بود! ظاهراً فراموش کرده بود آن را هم پرت کند! وقتی اسرا را به قرارگاه بردم آنان را به صیاد شیرازی دادم و به ایشان عرض کردم: جناب سرهنگ این دو اسیر سه ساعت داخل ماشین با من در حالی که یکی از آنها کارد سنگری هم همراش بود میتوانستند به راحتی مرا به قتل برساند ولی جسارت و شهامت این کار را نداشتند. خلاصه این که هر دو به ترس و بیعرضگی آنها خندیدم!
اصولاً یک فرمانده چگونه شخصیتی باید داشته باشد؟
من قبل از انقلاب فرماندهان ارشد نظامی متعددی را ملاقات کردهام اما فرماندهان بعد از انقلاب خیلی متفاوت بودند. طبق اصول نظامی فرماندهان درقرارگاه عملیاتی که حدوداً 21 کیلومتر دورتر از خط مقدم ساخته میشود باید مستقر شود ولی یادم هست یک بار که با شهید خرازی کار داشتم وقتی داخل گردانهایش دنبالش میگشتم او را خط مقدم لب سنگر در حالی که تفنگی در دست داشت دیدم! اصولاً برخی از فرماندهان سپاه چنین روحیاتی داشتند که فرمانده همیشه کنار نیروهایش باید باشد. این رفتار شهید خرازی برایم درس مهمی بود. در عملیات فتحالمبین ساعت حدود 2:30 بعد از نیم شب بود که توسط رئیس ستاد لشگر عملیاتی سرهنگ حیدری خبر محاصره گردان 182 به من داده شد، بلافاصله ایشان را احضار کرده و گفتم که فعلاً هیچ گونه خبری را به فرماندههان قرارگاه ارسال نکنید تا خودم بروم در محل اوضاع را بررسی کنم. با جیپ دشمن خود را به گردان رساندم، خدا میداند چه تعداد گلوله از دور و بر ما رد شد. با فرمانده گردان صحبت کردم و اوضاع را بررسی کردیم ضمن تشویق آنها به آرامش و دادن روحیه سلحشوری و مقاومت، خودم و فرمانده
گردان مستقیماً هدایت گردان را عهدار شدیم که با از خودگذشتگی و شهادت تعدادی از پرسنل حلقه محاصره شکسته شد و موفق شدیم موقعیت گردان را تحکیم کنیم. در این بین یک سرباز وظیفه را دیدم که از ناحیه سر مجروح و پوست کلهاش پاره شده بود و خون زیادی از سرش ریخت. بالای سرش رفتم و احوالش را پرسیدم و به او گفتم پسرم نگران نباش به امید خدا هیچ اتفاق بدی برایت نمیافتد، الان از محاصری در میآییم و به مرخصی میفرستمت. بعد از آن که گردان از محاصره خارج شد. روز بعد در قرارگاه بودم(تیمسار بیرانوند در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود با صدای لرزان این بخش ماجرا رو تعریف میکرد) که یک سرباز با سر باندپیچی شده، سینی چای را جلوی من گذاشت. وقتی سرم را بلند کردم دیدم همان سرباز دیشبی بود. خیلی جا خوردم گفتم پسرم چرا به مرخصی نرفتی؟ چرا به پشت جبهه اعزام نشدی؟ سرباز خیلی آرام گفت: وقتی کسی پدرش در جبهه است و میجنگد چطور پسر او را رها کند؟ سرباز را در آغوش گرفتم، و پیشانیاش را بوسیدم و گریه کردم. به نظرم جنگ پدیدهای است که یک روی آن زشتی و خشونت و وحشیگری است و روی دیگرش درس انسانیت.
گاهی وقتها یک فرمانده از سربازش درس شرف و معرفت را مشق میکند. در تمام زندگیام انسانی به مؤمنی و به این متانت و ادب مثل سپهبد شهید صیادشیرازی ندیدم. انسان عجیبی بود. هیچ فرماندهای مثل ایشان نبود. از نظر اخلاق نمونه بود. هیچ وقت ایشان را عصبانی ندیدم. شخصیتش برای من الگو بود. اصولاً وقتی فرمانده هستی نیروهایت درست مثل فرزندانت هستند و حس پدری عجیبی نسبت به تمامی آنان داری. یک بار یکی از درجهداران داد و فریادکنان نزد من آمد و به سمتم یک بطری پرتاب کرد. وقتی افسران اورا گرفتند گفتم برایش لیوانی آب آوردند. وقتی کمی آرام شد به او گفتم مشکل شما چیست؟ گفت چند بار است درخواست انتقالی به ستاد (خرمآباد) را دادهام ولی با درخواست من موافقت نکردهاید. به او گفتم چرا میخواهی انتقالی بگیری؟ و او ماجرا را تعریف کرد. ماجرای درجهدار از این قرار بود: زمان مجروحیت و بستری در بیمارستانی در تهران با وجود متاهل بودن دلبستهی خانم پرستاری که کار مداوای او را به عهده داشت، شده بود و با ایشان ازدواج کرده بود. تقریباً یک سال بعد در یک فاصله زمانی از هر دو همسر خرمآبادی و تهرانی صاحب دو پسر شده بود ولی وقتی هر دو خانم متوجه ماجرای دو همسری او شده بودند هر دو فرزند را نزد مادر سال خورده و بیمار درجهدار گذاشته بودند و او را ترک کرده بودند. این وضعیت کودکان و و مادر ناتوان او را تا مرز جنون برده بود. بعد از اطلاع از این ماجرا به او 15 روز مرخصی دادم و وقتی به خرمآباد آمدم آدرس منزل پدری همسر اولش را گرفتم و یک شب به منزل ایشان رفتم و درخواست بازگشت به خانه شوهرش را کردم، همسر تهرانی به هیچ وجه حاضر به ادامه زندگی مشترک را نشد، نهایتاً با صحبتهایی که انجام گرفت زن اول راضی به بازگشت و قبول فرزند خانم تهرانی شد و قائله اینگونه ختم به خیر شد.
عجیبترین خاطره شما از دوران جنگ چیست؟
خاطرات عجیب از دوران جنگ کم و بیش وجود دارد و از این بین داستان زندگی یکی از درجهداران مجروح تیپ بسیار شنیدنی است. ظاهراً در عملیات محرم و یورش نیروهای ایران به مواضع عراق و عبور از رودخانه و شکستن خطوط تدافعی دشمن و تعقیب نیروهای در حال فرار عراقی تعدادی از رزمندگان در هنگام تسخیر سنگرها شهید یا مجروح شده بودند. در این بین در نزدیکی سنگرهای عراقی یکی از درجهداران یگان ما به هر دو پایش حدود 11 گلوله اصابت کرده بود در نزدیکی او نیز یکی از نیروهای بسیجی بر اثر انفجار خمپاره به شدت سر و صورتش آسیب دیده بود به طوری که بیناییاش را از دست داده بود. درجهدار مجروح با راهنمایی و هدایت بسیجی مجروح نابینا میتواند به کنسروهای داخل سنگر عراقی دست یابد. خلاصه یک هفتهای به همین صورت توانسته بودند هر دو زنده بمانند اما از بد حادثه برادر بسیجی فوت کرده و شهید شده بود. درجهدار مجروح سه چهار روز با خوردن یک نوع گیاه در منطقه که ساقه شیرینی دارد بر گرسنگیاش فائق آمده بود اما ترس از نجات نیافتن او را وا داشته بود که خود را با دو پتو و چوبی که خود یا با کمک برادر بسیجی پاهایش را با آن بسته بود سینهخیزکنان به آن سوی آب رودخانه که حالا دیگر سطح آن فروکش کرده بود برساند، نهایتاً شانس با وی یار شده بود وقتی که امدادگران 9 روز پس از شروع عملیات، شهدا را تخلیه میکردند در مقابل پاسگاه ربوط درجهدار گردان را زنده مییابند؛ در حالی که بیش از 5 گلوله به هر پایش اصابت کرده بود. با وجود مجروحیت، از چنگال سیل نجات یافته و خود را به ساحل شرقی رودخانه رسانده بود. به علت جراحت شدید و گذشت زمان، زخمهای پایش را کرم فرا گرفته بود. پس از اعزام به اهواز و از آنجا به تهران و سپس آلمان اعزام میشود که خوشبختانه نجات یافت و دو سال بعد به یگان برگشت و در آجودانی لشگر انجام وظیفه نمود.
این صحنهها اوج توان و اراده انسانیاند. بعدها وقتی به ایران برگشت دستور دادم از ردیف آزاد بودجهای که نزد لشکر بود مبلغ هنگفتی به ایشان پاداش داده شود.
رابطه شما با شهید سپهبد صیاد شیرازی بعد از جنگ چگونه بود؟
قبل از هر چیز در مورد وجوه شخصیتی زندهیاد صیاد شیرازی باید بگویم اعتقادعجیبی به امام و انقلاب داشت. رفتارش با فرماندهان طوری بود بنده که 15 سال از ایشان بزرگتر بودم دستوراتش را با قلبم انجام میدادم و البته خواست خدا همیشه نزد ایشان روسفید بودم.
ما بعد از جنگ و در دوران سازندگی ارتباط صمیمی داشتیم. با این که بازنشسته شده بودم ولی باز به درخواست شهید صیاد شیرازی دوباره حدود 7 سال دیگر به عنوان بازرس و ناظر پروژههای راهسازی و سدسازی انجام وظیفه نمودم. این همکاری تا زمان شهادت ایشان ادامه داشت.
امروز اگر یک فرمانده عراقی که در زمان جنگ در رودرروی شما قرار گرفته را ببینید چه چیزی به او خواهید گفت؟
اول باید تذکر دهم که جنگ در ذات خود زشتترین رفتار انسانی است. امروز اگر یکی از فرماندهان عراقی را که در زمان جنگ در مقابل هم قرار گرفته بودیم، را ببینم به او میگویم آرزو میکردم ای کاش به جای این که رو درروی هم قرار میگرفتیم به عنوان دو انسان در کنار هم و برای برقراری صلح و امنیت کشورهایمان تلاش و کوشش میکردیم. البته این را هم باید اشاره کنم که ما در یک جنگی تحمیلی قرار گرفتیم که حاصل ماجراجویی صدام لعنتی بود. انشاءالله دیگر هیچ وقت این سرزمین دچار مصیبت جنگ نشود.
تیمسار امروز روزگار را چگونه میگذرانید و توضیح مختصری از وضعیت امروزتان بفرمایید.
از سال 1383 که همسرم را از دست دادم در یک مجموعه مسکونی نزد دختر عزیزم زندگی میکنم. مابقی فرزندانم هم هر کدام مشغول زندگی خود هستند، اما برادران و برادرزاده و فرزندانم خوشبختانه مرا تنها نمیگذارند و به من لطف و محبت دارند، خود را با مطالعه و بعضی مواقع رفتن به محل زادگاهم (چغلوندی) و کشاورزی مشغول میکنم که بیشتر برای سرگرمی است نه نیاز مالی و کسب درآمد آن.
در پایان اگر سخنی دارید به عنوان حسن ختام بفرمایید.
در پایان باید عرض کنم که تمامی موفقیتها و پیروزیها در جنگ 8 ساله حاصل زحمات و از خودگذشتگیهای کلیهی پرسنل ارتش و سپاه و بسیج و سایر نیروهای مردمی و در یک کلام اراده ملت بزرگ ایران جهت آزادی خاک میهن بوده است. افتخار دارم به عنوان یک سرباز در خدمت ملتم بودهام و یاد و خاطرهی همه همرزمان شهید وجانبازم را در طول دوران جنگ، گرامی میدارم و آرزوی صلح و آرامش و امنیت همیشگی را برای ملت ایران و کل ملل منطقه و جهان دارم.
جا دارد یادی از رشادتهای شهید سروان شهید شاهمراد نقدی فرمانده جوان بسیار دلاور و لایق و با جسارت گردان 139 لشگر عملیاتی 84 خرمآباد کنم که همیشه جلوتر از پرسنل تحت فرماندهی خود حرکت میکرد و یادی از زندهیاد سرهنگ حسنرضا کلانتری فرمانده تیپ مستقل 84 خرمآباد که فرماندهای برخوردار از دانش، لیاقت و جسارت بود. روحشان شاد و قرین رحمت الهی باشد.
گفتوگو از: حجت والیزاده و'''''
* این مصاحبه در شماره یک فصلنامه ایوار صفحات 24 تا 33 منتشر شده است.
* با تشکر از آقایان "بهروز بیرانوند" برادرزاده سرهنگ اسکندر بیرانوند و "محمد قاسمی" که هماهنگی لازم جهت این گفتوگو را انجام دادند.
به نقل از یافته