سنگر حفره روباه / خاطراتی از جنگ ایران و عراق
خاطرهای از شهيد محمود عابری «2»
به نقل از لغت نامه آبادیس : سنگر حفره روباه : {foxhole} [علوم نظامی] گودال حفرشده ای که حکم سنگر یک نفره را دارد
خاطرات شهدا
همرزم شهيد محمود عابری در خاطرهای نقل میکند: «يک روز با شهيد عابری در سنگر نشسته بوديم که يکباره دشمن شروع به ريختن آتش کرد. محمود رو به من گفت: اصغر بلند شو تا برويم، گفتم کجا؟ گفت: من يک جايی بلد هستم که از تير خمپاره و تير مستقيم محفوظ خواهيم بود و...» متن کامل خاطره دوم این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.

به گزارش نوید شاهد فارس، شهيد «محمود عابری» ششم آبان سال 1345 در شهرستان نیريز ديده به جهان گشود. 7 ساله بود که راهی مدرسه شد. دوره ابتدايی را در مدرسه فرهمندی گذراند و دوره راهنمايی را در مدرسه ولی عصر(عج) با موفقیت پشت سر گذاشت. در 18 سالگی به خدمت سربازی فراخوانده شد و به تيپ 55 هوابرد ارتش جمهوری اسلامی ايران پيوست. وی سرانجام یکم خرداد سال 1365 در خط پدافندی منطقه مهران بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید. پیکر پاکش در گلزار شهدای نیریز به خاک سپرده شد.
متن خاطره «2»: سنگر حفره روباه
همرزم شهيد محمود عابری در خاطرهای نقل میکند: يک روز با شهيد عابری در سنگر نشسته بوديم که يکباره دشمن شروع به ريختن آتش کرد. محمود رو به من گفت: اصغر بلند شو تا برويم گفتم کجا؟ گفت: من يک جايی بلد هستم که از تير خمپاره و تير مستقيم محفوظ خواهيم بود. خلاصه با همديگر بلند شديم حدود 200 متر رفتيم تا به يک چشمه آب رسيديم، سنگری مانند حفره روباه بود که هر دو نفر ما به آنجا پناه برديم و ما جان سالم به در برديم.
یک حلب خرما
خاطره دوم: ما در منطقهای در موقعیت نعل اسبی گرفتار شده بودیم و ديد دشمن روی آن منطقه زياد بود. تدارکات با سختی برای ما غذا میآورد. چند روز گذشت و خبری از دوستان تدارکات نبود و نتوانستند برای ما غذا بياورند. ما هم چيزی برای خوردن نداشتيم. محمود گفت: اصغر يک حلب خرما داخل يک سنگر است بيا برويم سراغ آن حلب خرما. وقتی به سراغ آن حلب رفتيم. ديديم که خرماهای آن خراب شده است.
من از خوردن آن منصرف شدم ولی محمود گفت: یعنی خرابی خرما بهتر از مردن است؟! خلاصه هر کدام چند دانه از آن خرماها را خورديم. من به محمود گفتم اينجا خيلی گرم است خرماها خرابتر می شوند، محمود گفت: بيا با هم به چشمه آب برويم و آنها را زير خاک مدفون کنيم.
خلاصه همين کار را کرديم و هر روز ساعت 12 ظهر يا 1 بعد از ظهر خرماها را از زير خاک بيرون میآورديم و چند دانه میخورديم و دوباره آنها را زير خاک پنهان میکرديم؛ تا يک هفته کار ما اين بود تا اينکه بعد از يک هفته راه باز شد و من و ديگر همسنگران نجات يافتيم.
ترجیح فرار بر قرار
حدود ساعت 3:30 بعدازظهر با محمود در سنگر نشسته بوديم که گفتم مثل اينکه امروز خط دشمن خيلی شلوغ است. محمود گفت اينجا هميشه همين طور است. بعد به من گفت بيا با هم به سنگر کمين برويم. با همديگر به سنگر کمين رفتيم. تانکهای دشمن را دیدیم که به جلو میآيد.
خلاصه آن روز، شب شد. من و محمود تا ساعت 11:30 شب در سنگر کمين بوديم که ديديم بعثیها هل هله کنان دارند به جلو می آيند. هرچه نيروهای خودی مقاومت کردند اما ديگر کار از کار گذشته بود. نيروهای عراقی رسيدند و تير، خمپاره، کاتيوشا، توپ و تانک همه بر روی سر ما ريختند و ما مجبور شديم که به داخل کانال برويم.
نيروهای عراقی از ما گذشتند. ما همين طور داخل کانال بوديم، نيم ساعتی که گذشت من به جناب سروان لايق گفتم که میخواهم فرار کنم. گفت نه بشين. محمود هم به من گفت: نه فرار نکن. همين جا بمان. تا آنجايی که جان در بدن داريم مقاومت میکنيم اگر لياقت شهادت را هم داشته باشيم شهيد میشويم.
يک ساعت ديگر هم نشستيم، بعد گفتم که من تصميم خود را گرفته ام. میخواهم فرار کنم، هر که میخواهد بيايد، بلند شود. به جز سه نفر کسی بلند نشد و ما فرار کرديم. حدود 7 ساعت فرار میکرديم تا از محاصره دشمن گريختيم.
بعد از سه چهار روز که تمام نيروهای عراقی توسط نيروهای خودی تار و مار شدند، دوباره به خط برگشتيم و متوجه شدیم از 85 نفر، فقط 15 نفر سالم ماندهاند، مابقی يا شهيد شدند يا اسير که محمود عابری هم در یکم خرداد 1365 به شهادت رسید
آنان که در این پندارند و میخواهند ایرانمان را پاره پاره کنند، بدانند ایران نه تنها کوچکتر نمیگردد که به وارونه خود را خواهد گسترد. نیروی شگرف و نهانی، مِهر به این خاک را در ما دمیده است.بر خاکِ این سرزمین کورش و داریوش و سورناها،ابومسلمها، مرداویجها و بابکها زیسته اند.کیستند بدمنشانِ خودباختهای که یکپارچگیِ این سرزمین را دوست نمیدارند؟کیستند بیگانهپرستانی که مِهر به این خاکِ سپند از دلهاشان رخت بربسته است؟ کیستند این سایهها که بر خاکِ پای ایرانستیزان بوسه میزنند؟. ایران یوزی ست که به پسِ هزار ها همچنان برنا و تواناست.سراغِ یوز اگر میآیید با مِهر بیایید تا مِهر ببینید، تا دریده نگردید! ایران،بادِ آرامی ست که توفان در نهان دارد! خودگستری، سرنوشتِ ایران است!در پرتو عشق و جانفشانی بیدریغ، این وبلاگ، جلوهای است از ارادت و پاسداشت تاریخ سترگ ارتش ایران و سرزمینهای دیگر؛ جایی که جان و دل نویسنده و مدیر آن، وقف ثبت و بازخوانی فصلی از حماسهها و رشادتهای مردان و زنانی است که در راه حفظ عزت و استقلال این مرز و بوم، از هیچ فداکاری فروگذار نکردهاند.در درجه نخست، گردآوری مصاحبههای پراکنده و گرانبهای ارتشیان از منابع مختلف، گامی است در جهت حفظ اصالت و روایتهای ناب این قهرمانان گمنام، تا صدای آنان در گذر زمان به فراموشی سپرده نشود. در درجه دوم، پرداختن به تاریخچهی ارتش ایران، با نگاهی ژرف و موشکافانه، در اولویت این تلاش قرار دارد؛ چرا که شناخت ریشهها و سیر تحول این نیروی عظیم، کلید فهمی ژرفتر از هویت ملی و امنیت کشور است. و در صورت فراهم آمدن فرصت و منابع کافی، بررسی ارتش سایر کشورها نیز در دستور کار قرار گرفته است؛ اما همواره منافع ملی ایران، چراغ راه و محور اصلی این پژوهشها خواهد بود.این وبلاگ، نه تنها محملی برای گردآوری اطلاعات است، بلکه عرصهای است برای هماندیشی و ارتقای دانش تاریخی و نظامی، و از این رو، از همه علاقهمندان و پژوهشگران گرامی دعوت میشود تا نظرات و پیشنهادات ارزشمند خود را جهت ارتقای هرچه بیشتر این مجموعه، با ما در میان گذارند.باشد که این تلاش، گامی باشد در مسیر پاسداشت فرهنگ و تاریخ ایران عزیز، و یادآور آن باشد که عشق به وطن، همواره سرچشمهای است برای جانفشانیها و ایثارهایی که تاریخ به خود دیده است.